Eirene's challenges
СтатистикаMain channel🪽: @Eirene_zone Find me here💗: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6743985368
- Последний пост
- 27 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 43
- 1/48двое суток
- 49
- 1/72трое суток
- 53
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
«ایدهای که از اونا توی ذهنم داشتم، موقعیتهایی بودند که ویژگیهای نادر و ارزشمندی داشتن، میتونیم بگیم یه سبک خاص. مثلاً وقتی من هشت سالم بود، پادشاه بودن برام یه موقعیت ممتاز به حساب میاومد. یا مردن. شاید بخندی، ولی انقدر آدمهایی رو تو لحظه مرگ به تصویر کشیده بودن و خیلی از اونا انقدر کلمات برجستهای درست قبل از مرگشون گفته بودن، که من واقعاً فکر میکردم... که با مردن، به فراتر از خودمون ارتقا پیدا میکردیم. به علاوه، بودن تو اتاق کسی که در حال مرگ بود، کافی بود. مرگ که یه موقعیت ممتاز بود، چیزی از خودش ساطع میکرد و به همه کسایی که اونجا بودن میرسوند. یه جور شکوه.» ⭐️For my dear https://t.me/letsbemewithme
без подписи
اگر درست به خاطر داشته باشم، این همان برگشت ناپذیری زمان است. حس ماجراجویی فقط برگشت ناپذیری زمان است. پس چرا همیشه آن را حس نمیکنیم؟ آیا این به آن معناست که زمان گاهی برگشت ناپذیری خود را از دست میدهد؟ لحظاتی هم هستند که حس میکنیم میتوانیم هر کاری که دلمان خواست انجام دهیم. به پیش برویم یا به عقب برگردیم. و بدانیم هیچ یک مهم نیست. اما لحظاتی هم هست که حس میکنیم پیوند لحظات سفتتر شدهاند و دیگر مسئله این نیست که نوبتمان گذشته باشد، چون اصلاً نمیتوانیم دوباره آغاز کنیم. ⭐️For my dear Rya
без подписи
«آدمهای جوونی میشناسم که حتی نصف چیزایی که من میدونم رو هم نمیدونن، اما وقتی جلوی تابلوهای نقاشی ایستن ازش لذت میبرن.» برای اینکه ترغیبش کنم گفتم: «حتماً دارن تظاهر میکنن.» «شاید.» مرد خودآموخته لحظهای در رویا فرو میرود. «چیزی که خیلی به خاطرش افسوس میخورم این نیست که از چنین ذوقی محرومم، بیشتر برای اینه که یک دسته فعالیتهای انسانی به طور کلی برام غریبهان. با این حال، من آدمم و آدمها اون تابلو ها را کشیدن. موسیو، یک زمانی جرات پیدا کرده بودم که بگم زیبایی چیزیه که بستگی به ذوق آدمها داره. مگه در هر کدوم از دورههای هنری قوانین خاصی وجود نداشتن؟» ⭐️For my dear https://t.me/gorgouschaos
без подписи
من مجرمی هستم با تنی خون آلود، خونم از وجود داشتن میریزد، روی دیوارها. میگوید از دیوانه شدن میترسد، وجود داشتن، آیا وجود را درک کردهای؟ میگوید از وجود داشتن بیزار است، بیزار است؟ از بیزار بودن از وجود داشتن به ستوه آمده است؟ قلبش وجود دارد، پاهایش هم وجود دارند، نفسش در حال دویدن وجود دارد، در حال نفس کشیدن، در حال تپیدن، همه ملایم، همه به آرامی از نفس افتاده، مرا از نفس میاندازند، میگوید از نفس افتاده است. وجود داشتن، افکارم را از پشت سر در دست میگیرد و به آرامی از پشت سر گسترش میدهد؛ کسی مرا از پشت سر میگیرد و وادارم میکند فکر کنم و در نتیجه چیزی بشنوم. پشت سرم درون حباب های سبک وجود، نفس میکشد. حبابی از مه و میل است، در آینه به رنگ پریدگی مرگ است. ⭐️For my dear https://t.me/staywithuspl
без подписи
و اتاقی که در آن کاملاً به وضوح حس کرده بودم که در زمان حال فراموش شدهام و همه ترکم کردهاند. با بیزاری به خودم گفتم: ″چطور است که من که حتی قدرت کافی برای چسبیدن به گذشته خودم را ندارم، در آرزوی نجات گذشته فردی دیگرم؟″ همانطور که خودکار در دست باقی میماندم و برگههای کاغذ خیره کننده را بررسی میکردم. چقدر سخت، دوراندیش و چقدر حاضر بودند. حروفی که روی آنها هک کرده بودم، هنوز خشک نشده بودند اما از همان لحظه متعلق به گذشته بودند. ⭐️For my dear Eloria
без подписи
¹به وضوح درون خودش را میدید، پیوندهای عمیقی را که او را به خانواده و محیطش متصل میکرد، شناخته بود. بالاخره متوجه نقش تحسین برانگیز نخبگان در جامعه شده بود. و در نهایت انگار که جادو شده باشد، دوباره روشنبین و پشیمان شده بود. ²طولی نمیکشید که دلیل این همه نفوذ او را حدس بزنی. دوست داشتنی بود چون همه چیز را میفهمید؛ میشد هر چیزی را با او در میان گذاشت. ⭐️For my dear https://t.me/neko_omama
без подписи
همه چیز آکنده بود و پویا. ضعفی در زمان نبود؛ همه، حتی نامحسوسترین جنبشها از وجود پدید آمده بود. و همه این وجودهایی که دور درخت میچرخیدند [باد] ، از هیچ جا نیامده بودند و به هیچ جا نمیرفتند. به یکباره وجود داشتند و به یکباره دیگر وجود نداشتند. وجود حافظه ندارد. از آنهایی که نابود شدهاند چیزی به یاد ندارد؛ حتی یک خاطره. وجود، همه جا. بینهایت، بیش از حد، برای همیشه، و در همه جا. وجود، که تنها وجود داشتن محدودش میسازد. ⭐️For my dear https://t.me/sallyshsh
без подписи
نفسم را برید. هرگز، تا همین چند روز قبل، معنای «وجود» را نفهمیده بودم. مانند دیگران بودم، منند همانها که لباسهای فاخر بهاری بر تن، کنار ساحل قدم میزنند. مانند آنها گفتم: «اقیانوس سبز است، لکههای سفیدی که آن بالاست، مرغ دریایی است.» اما حس نکردم که وجود دارد یا آن مرغ دریایی، یک مرغ دریایی «موجود» است. وجود اغلب خودش را پنهان میکند. اینجاست، در اطرافمان، درونمان، خودمان هستیم. نمیتوان دو کلمه حرف زد بی آنکه حرفی از آن به میان بیاید، اما هرگز نمیتوان لمسش کرد. وقتی باور داشتم دارم دربارهاش فکر میکنم، باید قبول کنم که هیچ فکری نمیکردم، مغزم خالی بود، یا شاید هم فقط یک کلمه در ذهنم وجود داشت؛ «بودن». یا شاید هم فکر میکردم... چطور باید توضیح دهم؟ داشتم به تعلق داشتم فکر میکردم. ⭐️For my dear https://t.me/ShokaIsHere
без подписи
میتوانم بیهوده در گذشته جستجو کنم و تنها چیزی که خواهم یافت این تصاویر تکه پاره هستند. اما مطمئن نیستم معنایشان چیست. خاطرهاند یا خیال؟ در خیلی از موارد، همین تکه پارهها هم ناپدید شدهاند؛ چیزی به جا نمانده جز کلمات. با خود اکنونم خاطره میسازم. طرد شدهام، در اکنون به فراموشی سپرده شدهام. بیهوده تلاش میکنم تا به گذشته بپیوندم، راه گریزی نیست. ⭐️For my dear https://t.me/Hecate_11_11
без подписи
به هر ثانیه چنگ میزنم، میخواهم عصاره هر یک را تا آخرین جرعه بمکم. اتفاقی نیست که نخواهم تصاحبش کنم، که نخواهم برای همیشه در درونم حبسش کنم. هیچ چیز، نه لطافت گذرای چشمهای دلربا، نه صداهای خیابان و نه طلوع دروغین سحر؛ با اینکه دقایق در حال گذرند سعی در متوقف کردن آنها ندارم. دلم میخواهد عبورشان را ببینم. ⭐️For my dear https://t.me/Roozmaregibazarafeha