tgindex
| بر بال‌های اشتیاق |

| بر بال‌های اشتیاق |

Статистика
@wingsofdesiresперсидский
Последний пост
9 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
199
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
147
23 постов
Вовлечённость
73,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 23
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • مست شوید تمام ماجرا همین است، مدام باید مست بود، تنها همین. باید مست بود تا سنگینی رقت‌بار زمان که تورا می‌شکند و شانه‌هایت را خمیده می‌کند را احساس نکنی، مادام باید مست بود، اما مستی از چه؟ از شراب از شعر یا از پرهیزکاری، آن‌طور که دلتان می‌خواهد مست باشید و اگر گاهی بر پله‌های یک قصر، روی چمن‌های سبز کنار نهری یا در تنهایی اندوه‌بار اتاقتان، در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدید بپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعت از هرچه که می‌‌وزد و هر آنچه در حرکت است، آواز می‌خواند و سخن می‌گوید بپرسید اکنون زمانِ چیست؟ و باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت جوابتان را می‌دهند. زمانِ مستی است برای اینکه برده‌ی شکنجه‌دیده‌ی زمان نباشید مست کنید، همواره مست باشید، از شراب از شعر یا از پرهیزکاری، آن‌طور که دل‌تان می‌خواهد. شارل بودلر @wingsofdesires

  • احمدرضا احمدی می‌گه: «شعر به درد و رنج‌ نیاز داره فقط، نه وزن و قافیه» هنر و خلق کردن از درد داشتن می‌آد، توی بی‌دردی و رفاه هیچ چیز خلق نمی‌شه، چیزی که بشه اسمش رو گذاشت هنر. @mehreganekherad

  • هملت: «اگر هیچ‌گاه مرا در قلب خود جای داده‌ای، یک‌چند خود را از شادی‌های آسمان محروم بدار و به اکراه در این سرای درشت دم برآر تا بازگوی داستان من باشی.» [ترجمه‌ی م.ا. به‌آذین] Hamnet (2025)

  • رومن رولان :: جان‌شیفته :: م.ا به‌آذین

  • روزهای اول آخرین ماه سال است، در تکاپوی کارهای آخر سال، با سری پر امید و در بیم، خانه را ترک می‌کنی. چند روز است که پیش‌خبر جنگ در فضا پیچیده. از جنگ خبر می‌دهند، باید هولناک و دردناک باشد اما تو و تمام مردم به این خبر، به جنگ بی‌حس شده‌اید. سال‌هاست که سایهٔ این واژهٔ زشت روی سرمان است. سال‌هاست که بمب و موشک را در خیال می‌بینیم و حالا دیگر جوری به جنگ نگاه می‌کنی انگار که شبیه زلزله یا سیل با هر بلای طبیعی دیگر باشد که بی‌ارادهٔ تو یک روز اتفاق می‌افتد و کاری از دست تو برنمی‌آید. تو فقط در سرزمینی زندگی می‌کنی پر از احتمال وقوع بلای طبیعی و غیرطبیعی. همان‌طور که هر روز نمی‌توانی به زلزله و آتشفشان فکر کنی، به جنگ هم فکر نمی‌کنی. می‌دانی سرنوشت محتوم است و دیر یا زود اتفاق می‌افتد. 📌 ساعت ۹:۳۸ دقیقه است. هدفون به گوش داری و چیزی می‌شنوی، خوب یادت هست.‌ مگر می‌شود آن لحظه را فراموش کرد. یک سمفونی پرسروصدا از مالر را می‌شنوی. پر از صداهای عجیب. ناگهان صدایی بلندتر و گوشخراش‌تر از صدای توی گوشت می‌شنوی. ناخودآگاه بالا را نگاه می‌کنی، جنگنده است. از جنگ قبلی صدایش در یادت مانده‌. نه تو، بلکه همه مردم این شهر صدای جنگنده و پدافند و پهپاد را خوب بلدند. ۲۰ ثانیه صدای جنگنده را می‌شنوی ناگهان سه انفجار بزرگ، سه صدای مهیب از جایی نه‌چندان دور. صدا دور نیست و جوری در سرت می‌پیچد که قبلاً چنین چیزی را تجربه نکرده‌ای. می‌دانی که اتفاق افتاد. بلا آمد. جنگ شروع شد. لحظهٔ آغاز جنگ قبلی تو و بیشتر مردم این شهر را در خواب بودید و لحظات شروعش را کمتر کسی یادش مانده، اما این لحظه را هرگز فراموش نمی‌کنی. مردی کمی جلوتر بر‌می‌گردد، می‌پرسد زد؟ جواب می‌دهی زد. هر دو منتظر این لحظه بودید. مبهوت و سردرگم‌اید. این‌قدر مبهوتی که با خودت می‌گوید حالا شاید اشتباه می‌کنی، شاید موشک نبوده اما بو، بوی بمب، بوی مواد منفجره را حس می‌کنی. تابه‌حال در هیچ بمبارانی نبوده‌ای، بوی بمب و انفجار و باروت را چطور می‌شناسی؟ می‌فهمی که بی‌بروبرگرد جنگ شده و حالا سرگذشت و این کشور به قبل و بعد از ۹ اسفند ۱۴۰۵ ساعت ۹:۳۸ تقسیم شده.

  • ▨ شعر: خانه ▨ شاعر: علی‌اکبر یاغی‌تبار ــــــــــــــــــــــــ وطن ای گرامی‌تر از هر چه هست تو مهمان‌سرا نیستی خانه‌ای بمیرم ولیکن نبینم که تو لگدکوب اسبان بیگانه‌ای ــــــــــــــــــــــــ ای خانه ای عزیزترین خاک ای من فدای رنج روانت دیدی چگونه خون‌به‌جگر شد پیر و جوان و خرد و کلانت؟ دیدی چگونه در تب وحشت از ریشه سوخت کهنه‌بلوطت؟ دیدی چگونه برگ خزان‌وار بر خاک ریخت سرو جوانت؟ ای خانه ای گرامیِ از بود ای خانه ای مقدسِ تا باد دیدی چه هولناک‌تر از پیش تاریک شد زمین و زمانت؟ دیروز تو نگفتنی اما امروز تو چگونه بگویم لعنت به هرکه خواست چنینت نفرین به هر که ساخت چنانت یک‌مشت گاوریش مدستر یک‌گله گاومیش مکلا کردند آنچه کرد تموچین با خاکِ خوبِ چون دل و جانت ای خانه ساکنان تو دارند از دست می‌روند یکایک جز من که کاش زنده نباشم دیگر که ماند مرثیه‌خوانت؟ ای کاش پیشمرگ تو می‌شد یاغی‌تبار و باز نمی‌دید بنشسته داغ باب و برادر بر قلب پاک دخترکانت ای کاش پیش از اینکه ببینم این‌روزهای دلهره‌زا را می‌مردم و گشوده نمی‌شد چشمم به رنج‌های گرانت با من دلی نه کاسهٔ خونی است از غصه‌های ساری و رشتت از اندهان یزد و اراکت وز درد مشهد و همدانت با من دل دچار جنونی است از اضطراب آنکه عزیزی دارم که دردمند نشسته است در اصفهان نصف جهانت ای خانه آرزوی من اين است یک‌روز قبل اینکه بمیرم بینم که خون قدسی شادی جاری شده است در شریانت این است آرزوی من آری یک‌روز قبل اینکه نباشم شادیت را به چشم ببینم وانگه به افتخار زنانت رقصان شوم به بزم و بخوانم آوازهای آخر خود را وانگه به هر که گفت نرقصم وانگه به هر که گفت نخوانم وانگه به هر که گفت نخندم گویم: بریده باد زبانت

  • ▨ شعر: خانه ▨ شاعر: علی‌اکبر یاغی‌تبار ▨ با صدای: علی‌اکبر #یاغی‌تبار ♬ آهنگساز: عرفان عطارچی دیدن متن کامل شعر ─────♬ ───── شعر با صدای شاعر | @schahrouzk

  • از خون جوانان وطن... پرستو احمدی @mehreganekherad

  • با تمام قدرت ناامیدی به اندوه می‌چسبم، تنها تسلی من ـگوستاو مالر سمفونی شماره ۳ گوستاو مالر را بشنوید و درهم پیچیدگی احساسات و عواطف درونی و بیرونی را در موسیقی‌اش کشف کنید. خیال کنید در مراسم عزا و در میانهٔ مارش غمناک عزاداری، در خیابان  دسته‌‌ای نوازنده نوای طربناک یک عروسی را می‌نوازند. یا خیال کنید شبیه خشم از معشوق باآنکه تا عمق جان دوستش داری. @wingsofdesires

  • ● نمایشنامه‌ی آرش ● نوشته: بهرام بیضایی ● راوی: علی جعفری ● موسیقی: پیمان یزدانیان توضیح آقای علی جعفری: «آرش» بهرام بیضایی، روایتی متفاوت از داستانی است که سیاوش کسرایی در منظومه بلند «آرش» خود می آفریند. یک روایت تلخ و بیادماندنی. بشنوید. ــــــــ پی‌نوشت بنده: من آقای جعفری را پیدا نکردم که بابت انتشار این اجرا از ایشان اجازه بگیرم. امیدوارم راهی برای ارتباط با ایشان پیدا کنم و بابت این بازنشر راضی باشند.

  • خبر درگذشت بهرام بیضایی، این مرد بزرگ تاریخ ایران بی‌نهایت غمگین و تلخم کرد. بیضایی برای من در قلهٔ ادب و هنر جا داشت، جایی در کنار کیارستمی و شجریان، شاید در کنار سعدی و حافظ. این تلخی جدای از دلالت بر فقدان و در سوگ نبودن این مردان، نوعی حسرت و افسوس نیز در خود دارد. تلخی محروم ماندن ایرانی از تماشا و حفظ هنر این سه بزرگمرد. ما مردم در مورد هر سه به‌نوعی در بخش بزرگی از دوران فعالیت هنری خویش، از تماشایشان محروم بودیم. حسرت برای ما که آن‌ها را کم دیدیم و کم شنیدیم. افسوس.

  • به‌ مناسبت بارانی که سرانجام بر ما بارید و به‌خاطر شوری که در این هوای پاییزی سرشار است، به نیت تماشای برگ‌های زرد و نارنجی رقصان درختان در باد خزان، بشنوید. قطعهٔ شور، جواد معروفی @wingsofdesires

  • پنجشنبه دوازدهم آذر ۱۳۷۷ محمد مختاری برای خرید مایحتاج خانواده از خانه بیرون رفت و پس از آن او هیچ‌گاه به خانه بازنگشت. در یک غروب خزانی وقتی که شاعر پا به خیابان می‌گذارد به چه می‌اندیشد؟ یادش آمد که یک لامپ هم باید بخرد. این روزها خانه کمی تاریک‌تر شده بود. چیزهای زیادی به یادش آمد. همین‌طور که می‌رفت یادش آمد که: از این تونل که بگذرم انگار باز می‌خواهد اتفاقی بیفتد خانه چه دور مانده است و گورستان‌ها چقدر تکرار می‌شوند... مراسم خاکسپاری محمد مختاری تصویر و متن از یادنامۀ محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، صدای آواز کانون نویسندگان ایران @gadaboutmitsl

  • без подписи

  • без подписи

  • The Art of Gymnastics Artist : Christophorus Coriolanus Year : 1601 Medium : Woodcut Dimensions : 17 Cm x 23 Cm Location : Heidelberg University

  • ▪️سم شپرد ـــ صادقانه‌ترین پایان‌ها، آن‌هایی هستند که خود، چرخشی به سوی آغازی تازه‌اند. ▫️Paris, Texas (1984) ▫️Dir. Wim Wenders 🎥 @CinemaParadisooo

  • The face of another 1966 کارگردان: هیروشی تشیگاهارا براساس داستانی از کوبو آبه #سینمای_ژاپن :: اوکویاما مردی با موقعیت اجتماعی و شغلی مناسب در ژاپن ملتهب و افسردهٔ پس از جنگ، در حادثه‌ای چهره‌اش را از دست می‌دهد. دوست پزشکش با تبحر، نقابی ظریف، درست شبیه صورت انسان برای او می‌سازد. :: پزشک می‌خواهد بداند تغییر چهره هویت و شخصیت انسان را تغییر می‌دهد؟ اوکویاما اما می‌کوشد بفهمد دیگرانی که پیش از این می‌شناخت، با صورت جدید نیز او را می‌شناسند؟ :: فیلم در ساختار و فضای سوررئال، درست مانند روزگار مردم ژاپن پس از ویرانی جنگ، همزمان چند مفهوم را پی می‌گیرد؛ هویت و تنهایی انسان معاصر، تاثیر جنگ بر روان و روح و زندگی روزمره انسان و رابطهٔ زناشویی و عشق. #فیلم_جمعه @wingsofdesires

  • без подписи

  • آدمی از چهره‌اش هویت می‌گیرد یا چهره چیزی جدای از شخصیت و درون انسان است. راهی برای فهم پاسخ این سوال نیست. هیچ راهی نیست جز آنکه کسی چهره‌اش را تغییر دهد. و کسی ناظر و شاهد افعالش پیش و پس از تغییر چهره باشد. :: یک نفر در حادثه‌ای صورتش را از دست می‌دهد و با عمل جراحی، چهره‌اش را تغییر می‌دهد. با این خط روایت داستان‌های فراوانی خلق شده. یکی از بهترین این داستان‌ها را کوبو آبه نوشته و هیروشی تشیگاهارا فیلمش را ساخته. :: شخصیت اصلی داستان، چهره‌اش را از دست داده و پزشکی برای او نقابی درست شبیه صورت انسان ساخته. پزشک اما دوست دارد بداند نقاب شخصیت و درون مرد را تغییر می‌دهد یا نه. مرد هم می‌خواهد بداند آشنایان و مردم با نقاب، اوی قبلی را به‌جا می‌آوردند یا نه. از جمله زنش که می‌کوشد با نقاب/چهرهٔ جدید اغوایش کند، زنی که خیال می‌کند از او دور شده. می‌خواهد زن را بفریبد تا این‌طور میل به تصاحب دوبارهٔ زن را ارضا کند. :: داستان کوبو آبه برخلاف نمونه‌های مشابه، بیشتر از نمود بیرونی تغییر چهره، دست می‌گذارد روی تاثیر درونی و شخصی و بازی هویتی آدم. و این پرسش را جلوی روی ما می‌گذارد؛ چهره/نقاب ما را شکل می‌دهند یا هویت ما چیزی فرای آن است. هویت و درون آدم با بالاترین حد تغییر (اغراق شده و شاید دست‌نیافتنی) متحول می‌شود؟