- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
𖤐 For dear سمور زنکوی (Zenko | 善狐) سه دم: ⛩️فردی پرشوق و پر انرژیه که همیشه یچیزی برای هیجان زده شدن و پرت کردن حواسش پیدا میکنه. ذهن کنجکاوی داره و دوست داره درباره آدم ها، دنیا و چیزایی که نمیدونه سوال بپرسه و چیزای جدیدیو تجربه کنه و معمولا انرژیشو به بقیه هم انتقال میده. با وجود روحیه بازیگوشش قلب مهربونی داره و احساسات بقیه براش ارزش داره و اگه کسی ناراحت باشه به سختی میتونه بی تفاوت باشه. گاهی به خاطر هیجان زیاد ممکنه عجول بشه و اشتباه کنه ولی نیت خوبی داره.
@marte_nn **•̩̩͙✩•̩̩͙*˚ Here you go~ ˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚*
اینم مربای سیب🍎 پرسونات خیلی اگوجی بگوجییه امیدوارم از سفارشتون راضی باشید!
без подписи
Just a little ferret study
https://t.me/aram_mr https://t.me/Amili125or78
اشاره کنم بهترینه یا بلدید😡
без подписи
Just fooling around. 🃏☀️ Love love LOVE your fursona dude. I have never seen someone with ferret fursona. Hope you like this ♥️💖 ✨⭐Check the original artist of this wonderful character.⭐✨
You're channel Vibe: 🤩Oreo cupcake!☺️ https://t.me/marte_nn
For dear marte nn .ᐟ.ᐟ
❀•°•═════ஓ๑♡๑ஓ═════•°•❀ https://t.me/marte_nn
از نظر من نقاشی دیجیتالی خودش خیلی خاص و جذابه. و احتمالا اینکه زیاد اهمیت نمیدید؟ @marte_nn
For you ✧ ✧ ✧✧ ✧ ✧✧ ✧ ✧✧ ✧ ✧
https://t.me/marte_nn ᪥ ֪֢ ׁ ࣪˖ ֪֢ ׁ ࣪˖᪥ ֪֢ ׁ ࣪˖ ᪥ ֪֢ ׁ ࣪˖ ֪֢ ׁ ࣪˖᪥ ֪֢ ׁ ࣪˖᪥ ֪֢ ׁ ࣪˖᪥ ֪֢ ׁ
без подписи
https://t.me/marte_nn Istp
https://t.me/marte_nn تو یک مشمچوله راه راه هستی که صبحا پا میشه دو دور دور خودش میچرخه بعد روزشو اغاز میکنه!!!😦😦😦
https://t.me/marte_nn
@marte_nn یک روز تئودور تصمیم گرفت بیهدف در شهر بگردد. شهری کاملاً نرمال؛ خیابانها شلوغ، مغازهها باز، آدمها در رفتوآمد. اگر کسی گذشتهی دنیا را نمیدانست، فکر میکرد هیچوقت فاجعهای در کار نبوده است. در میانهی راه، چشمش به یک بستنیفروشی افتاد. یک چرخ ساده کنار پیادهرو، با سایهبانی که رنگش کمی رفته بود. پشتش پیرمردی ایستاده بود؛ ریش سفید، صورت آفتابسوخته و نگاهی آرام. اسمش کریم بود، از آن آدمهایی که انگار سالهاست همانجا ایستادهاند و شهر را تماشا میکنند. تئودور جلو رفت، لحظهای مکث کرد و بعد خیلی عادی، انگار دارد طعم بستنی میپرسد، گفت: «عمو کریم، تریاک داری؟» کریم دست از کار کشید. سرش را بالا آورد و با نگاهی طولانی به تئودور خیره شد؛ نه عصبانی، نه متعجب، فقط دقیق. انگار داشت وزن این سؤال را میسنجید. خیابان به کار خودش ادامه میداد، اما برای چند ثانیه، زمان بین آن دو ایستاد.