tgindex
💞 writer_kosarshahinifar 💞

💞 writer_kosarshahinifar 💞

Статистика
@writerkosarshahinifarперсидский

❣خوش اومدین🌺 رمان های کوثر شاهینی فر 🙂 مخمصه باران مرداب فریب حرارت تنت تب دلهره عاشق چشماتم هنوز قدیسه ی ناپاک ۱و۲ رسوایی بوسه با طعم خون(بزودی) پاییز یخ زده اینستاگرام👇 k.shahinifar پشتیبانی تلگرام👇 Ad_kosarshahinifar واتساپ👇 ۰۹۳۳۵۲۲۷۸۲۹

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
3 662
−13 за 5 дн.
Сутки
−1
−0,03%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 110
21 постов
Вовлечённость
30,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
870
1/48двое суток
997
1/72трое суток
1 075

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 11 авг.8951635

    شروع داستان جدیدمون 🤌

  • 10 авг.1 000172из writerkosarshahinifar

    ۱ _ تب دلهره (چاپی) موجود نیست . ۲ _ عاشق چشماتم هنوز (چاپی) موجود نیست . ۳_ مرداب فریب ۸۵۰۰۰ ۴_ پاییز یخ زده ۷۷۰۰۰ ۵_ حرارت تنت ۴۵۰۰۰ ۶_ قدیسه ی ناپاک (۱) ۶۱۰۰۰ ۷_قدیسه ی ناپاک (۲) ۵۵۰۰۰ ۸_ مخمصه ی باران ۷۹۰۰۰ ۹_دلشوره ۵۵۰۰۰ ۱۰_ رسوایی ۸۰۰۰۰ ۱۱_بوسه با طعم خون ۷۵۰۰۰ ۱۲ _ ستیز ۹۵۰۰۰ ۱۳ _ بی تو میگیره نفسم ۶۸۰۰۰ ۱۴ _ زمستان ابدی ۹۹۰۰۰ به جز دو مورد اول مابقی فایل هستن به این شکل که مبلغ فایل رو واریز میکنین فیش واریزی رو به شماره ی واتساپ و یا ادمین تلگرام ارسال میکنین فایل برای شما فرستاده میشه ❤ . . . 5047061071640235 بانک شهر کوثر شاهینی فر . . . . برای دریافت رمان های نوشته ی خانم کوثر شاهینی فر لطفا به پشتیبانی پیام بدین ♥️ پشتیبانی تلگرام👇 @Ad_kosarshahinifar و  یا شماره ی واتساپی 👇 ۰۹۳۳۵۲۲۷۸۲۹ ادمین پاسخگو هستن ❤

  • 10 авг.871121из writerkosarshahinifar

    📣📣 کانال اختصاصی رمان  ((تسکین)) اماده هست . ضمن عذرخواهی از خوانندگان همیشگی و دائمی رمان های خانم شاهینی فر برای جلوگیری از سواستفاده ی عده ای از اشخاص سودجو نحوه ی ارائه ی رمان تسکین متفاوت خواهد بود . به این صورت که پس از واریز وجه و ارسال فیش به پشتیبانی های ذکر شده . نام و نام خانوادگی به همراه شماره تماس رو ارائه داده تا در اسرع وقت وارد کانال می شوید . ((فایل رمان قابل ذخیره ، ارسال و ... نخواهد بود )) 📍از کانال لفت ندهید . 📍یک بار دانلود رمان کفایت میکنه و در زمان خاموشی اینترنت ، در حالی که یکی از اعضا هستید ، قابل خواندن هست . 📍تنها با یک شماره ی همراه قادر به ورود خواهید بود . هزینه ی فایل رمان تسکین : ۱۶۰ هزارتومان شماره کارت جهت واریز 👇 5047061071640235 بانک شهر به نام خانم کوثر شاهینی فر . . . . برای دریافت رمان های نوشته ی خانم کوثر شاهینی فر لطفا به پشتیبانی پیام بدین ♥️ پشتیبانی تلگرام👇 @Ad_kosarshahinifar و  یا شماره ی واتساپی 👇 ۰۹۳۳۵۲۲۷۸۲۹ ادمین پاسخگو هستن ❤

  • 10 авг.8601133

    ◾️ پارت ۳۸۵ #Part385 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 نارین دستی به موهای آشفته از خوابش میکشه و میگه : این بال بال زدنشم از نگرانیه ... درسا ـ باباش چی ؟ ... احسان ـ شُهره رو بیرون کرده و گفته بدون سام برنگرده ... ( رو به من ) دنبال عاصیه و می خواد به خودش ثابت کنه همه دروغ میگیم و عاصی دختر شُهره نیست ... هاکان رو به درسا میگه : هیچ تماسی باهاش نداشتی این چند روز ؟ .. درسا مکث می کنه ... گرفته لب میزنه : زنگ زد ... مست بود خیلی ... دو روز پیش ... گفت ... گفت که ... هاکان ـ الان وقت زبون بستن نیست درسا ! درسا ـ گفت کاری کرده که اگه با خبر شم برای همیشه میرم ! به طور همزمان همه ی نگاه ها سمت من کشیده میشه ... طوری که درسا اینو می فهمه ... به من خیره می شه ... منی که از جا بلند میشم و میگم : من میرم پیش نادره ... از دیشب هزار بار زنگ زده ... درسا اما پا تند میکنه و سمتم میاد ... دستم رو توی دستاش میگیره ... میگه : ـ دیدم چشمات برق میزنه وقت دیدن هاکان ! ... این یعنی دلت گیر نیست پیش سام ... بال بال زدن هاکانم دیدم از نگرانی ... چرا حس می کنم همه چیز به تو مربوطه ؟ ... چرا حس می کنم یه خبری هست که ازش بیخبرم ؟ ... اصلا مگه تو برای سام کار نمی کردی ؟ ... حتما می دونی چه خبره دیگه ! دستم رو از بین دستاش بیرون میکشم ... لب میزنم : سام و هرچیزی که به اون مربوطه ... به من ربط نداره درسا ! ... درسا به گریه می افته ... داد میزنه : من چی ؟ ... اصلا منو می بینید ؟ ... ( رو به من ) فکر کن از هاکان بی خبر باشی .... فکر کن قراره بلایی سرش بیاد .... من اون حال مزخرف رو دارم الان ... پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 10 авг.8411093

    ◾️ پارت ۳۸۴ #Part384 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 صدای آیفون میاد ... مهرسام از خواب می پره ... من نچی می کنم و درسا پرواز می کنه سمت در ... نارین خواب آلود سر جاش می شینه ... افرا مهرسام رو بغل می کنه و تابش می ده تو بغلش ... مهرسام دستاش رو سمت من دراز می کنه تا بغلش کنم .... سپیده از جا بلند میشه ... هاکان اولین نفریه که داخل میاد ... درسا مضطرب و آشفته رگباری سوال میکنه : ـ چی شد ؟ ... پیداش کردین ؟ ... هاکان با دیدن مهرسام که بی تابِ منه ... سمت افرا میره و مهرسام رو بغل میگیره ... همزمان میگه : ـ آب شده ... درسا ـ لواسون نبود ؟ ... احسان ـ حتی باغِ کرجم رفتیم ... نوید ـ تف تو این زندگی که ما می کنیم ... افرا یه بالش بده همینجا کپه م رو بذارم ... درسا دلواپس میگه: نوید ... واقعا می خوای بخوابی ؟ ... نوید آشفته و شاکی جواب میده : چه گوهی بخورم براش ؟ .. یه عمره داره با این توهم اینکه مادرشو کشتن به گـ.. هاکان ـ ببند دهنتو ... نوید صداش بالا میره : والا دیگه ... خسته شدیم ... نشدیم ؟ ... چند سال گذشته ؟ ... اون عفریته افتاده روی اموال باباش ... سام میگه من گیرم پول نیست ، نگران سارام ؟ ... والا اونطور که سارا پشته اون نسناس رو میگیره انگار من زن باباشم ! نوید عصبیه ... افرا با آرامش خاص خودش جلو میره و میگه : یواش ... به خدا بلایی سرش بیاد خودت اول نفر عذاب وجدان میگیری ... پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 🦋کانال‌هایvip رایگان شد🎁 با توجه به درخواست‌های مکرر شما، با جمعی از نویسنده‌های مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانال‌های vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰 فقط همین امروز زمان دارید از این ‌فرصت بهره ببرید🕰 https://t.me/addlist/0z9uyjOghdtlZGU0 فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏 الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯 تا تکمیل ظرفیت #۱۵نفر باقیمانده❌

  • 9 авг.8771033

    ◾️ پارت ۳۸۳ #Part383 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 افرا به نارین چشم غره میره ... من به اونا پشت می کنم و داخل میرم ... روی همون مبل می شینم .. خالی ام ... بی حس ... خوشحالی ؟ .. نه .. اصلا ... نارین خودشو بهم میرسونه ... وحشت از چهره ش معلومه ... میگه : دیدی همه ترسیدیم ؟ .. دوبار خودشو کشته و هاکان نجاتش داده ... دیر برسه چی ؟ .. ـ چرا به من میگی ؟ .. ـ میگم که دلت بسوزه براش ... می ترسم تاوان بده ! ـ مگه به نفرین ماست ؟ ... زمین خودش گرده ... خدا از اولشم جای حق بوده ... ما بگذریم ... روزگار نمی گذره ! درسا خودش رو به سالن میرسونه ... میگه : یکی نمی خواد به حرف بیاد ؟ ... چی می دونین که من نمی دونم ؟ .. افرا ـ تو از اولشم می دونستی و می دونی سام یه آشغاله ... درسا رنگش می پره : چی داری میگی تو ؟ ... نارین ـ عاصی دختر شُهره س ! درسا جا خورده به من نگاه می کنه : شوخی می کنین ؟ سر و صدای بچه ها از بالا میاد ... افرا کلافه از پله ها بالا میره ... سپیده بازوی درسا رو میگیره و با خودش بیرون میبره ... نارین دنبالشون میره ... من می مونم .. تنها ... سام نیستش ... کجا می تونه رفته باشه ؟ .. دلت سوخته براش ؟ .. نه ... قطعا نه ... فقط ... فقط حس گناه دارم ... گناه به خاطر کارایی که شهره کرده و همه دارن تاوان میدن ... حتی سیروسِ نفرت انگیز ! تا سپیده ی صبح بیداریم و من هنوزم پاهام رو از چپ به راست یا برعکس تاب می دم تا مهرسام بخوابه ... افرا با ماگ بزرگش روی مبل نشسته و قهوه ش رو مزه مزه می کنه ... نارین روی سرامیک ها دراز کشیده و خواب رفته ... درسا به ساعت نگاه میکنه ... گاهی به گوشیش ... ـ بلندش کنم ؟ ... به افرا نگاه می کنم ... میگم : اگه زحمتی نیست ... افرا ماگش رو روی میز می ذاره و پایین میاد ... مهرسام رو که جا به جا می کنه ... میگه : مقصر خودتی که به خودت عادتش دادی ... ـ نمی خوابه پیش کسی ! پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 9 авг.8611004

    ◾️ پارت ۳۸۲ #Part382 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 آرش ـ هاکان ؟ ... بلند میشن ودنبالش بیرون میرن ... احسان نچی می کنه و میگه : دهن همه تونـ.. نارین ـ خیلی بیشعوری ... احسان ـ ول کن جون مادرت ، صاف شدیم ما ... منم از جا بلند میشم .. افرا از آشپزخونه سرک می کشه ... سپیده و درسا پشت من میان ... جلوی ساختمون ایستادیم ... هاکان با گوشی حرف میزنه هنوز ... با دست دیگه ش در ماشینش رو باز میکنه و همزمان رو به من میگه : برو تو ... تکون نده دستت رو ... به آدم پشت گوشی میگه : زنگ زدی به من که چی ؟ ... جلوشو بگیرم ؟ ... مصب خدا رو شکر که بچه رو به کیا میده ... سوار میشه ... نوید کنارش ... آرش ساعت مچیش رو نگاه می کنه و میگه : من میرم اداره ... برین ، مرخصی گرفتم میام دنبالتون ... نوید بردار گوشیتو بفهمم چه گوهی خورده سام !؟ احسان هنوز در ماشین رو کامل نبسته که هاکان دنده عقب میگیره و بیرون میره از باغ ... آرش دستاش رو بین موهاش میکشه و سمت ما برمیگرده ... چهره ی ترسیده ش رو می بینم ... نارین هم ترسیده ... شکل درسا که انگار پاهاش شل میشن که بین چهار چوب ورودی روی زمین میشینه ... سپیده کنارش روی پاهاش می شینه و میگه : تو چرا خودتو باختی ؟ ... حالا کی گفته می خواد خودشو بکشه که تو از الان عزا گرفتی ؟ .. ـ خودشو بکشه ؟ ... آرش میره سمت ماشینش ... میگه : هرچی شد بی خبرم نذارین .. ( رو به سپیده ) تنها نری خونه ... میام خودم ... اونم میره .. افرا کلافه وار میاد و کنار درسا روی زمین می شینه ... میگه : خدا بخیر کنه ... یه نفس راحت نمی تونیم بکشیم! نارین رو به من به حرف میاد : تو رو خدا بگو که نفرینش نکردی ... درسا ـ نفرین چرا ؟ ... پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 🦋کانال‌هایvip رایگان شد🎁 با توجه به درخواست‌های مکرر شما، با جمعی از نویسنده‌های مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانال‌های vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰 فقط همین امروز زمان دارید از این ‌فرصت بهره ببرید🕰 https://t.me/addlist/0z9uyjOghdtlZGU0 فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏 الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯 تا تکمیل ظرفیت #۱۵نفر باقیمانده❌

  • 8 авг.9631153

    ◾️ پارت ۳۸۱ #Part381 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 بی حرف به افرا زل میزنم ... هاکان بی شوخی و کاملا جدی میگه : چسبِ تنتم عاصی ! ... خودم خراب کردم ... خودم می سازمش ... حله ؟ ... جا خورده موندم و می خوام جوابش رو بدم که بی محل به من رو به افرا میگه : کو پس شام ؟ ... افرا خندون میره تا آشپزخونه ... آرش رو به نوید میگه : کشکی کشکی از باخت نجات پیدا کردیا ... نوید ـ مادر نزاییده ... آرش رو به هاکان میگه : بریم سوسک کنیم ؟! ... هاکان ـ اعصاب داد و بیداد ندارم ... خودش جلوتر راه می افته ... احسان میگه : شرطی بزنیم آقا ... من اما به هاکان نگاه می کنم ... داروهامو گرفته ... من .. من نمی تونم منکر علاقه م بشم .. حواس اونم به من جمعه ... در تمام عمرم کی رو داشتم که هوامو داشته باشه ؟ ... من .. آرش ـ من شیفتم 5 به بعده صبحا .. زود تمومش کنیم ... احسان و نوید رو به روی هم نشستن .. هاکان خم شده برای نشستن که گوشیش زنگ می خوره ... با دیدن شماره ش اخم می کنه ... باز سر پا میشه .. بقیه سرشون رو بالا گرفتن ... مثل من که بهش زل زده موندم ... احسان ـ سر جدت بگو داستان جدیدی نیست ... نوید ـ کیه ؟ ... آرش خیره مونده و هاکان لب میزنه : سیروس ! هر سه جا می خورن .. بالاخره هاکان تماس رو وصل میکنه و اونو بیخ گوشش می ذاره : ـ شکرابه بینمون ، شماره ت روی گوشیم زیادی عجیبه ... سام ؟... کجا ؟ ... یعنی چی نیستش ؟ ... یه قدم بلند بر می داره و از روی ورق های پخش شده روی زمین رد میشه ... نوید ـ چی شده ؟ .. آرش ـ هاکان ؟ ... پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 8 авг.9191113

    ◾️ پارت ۳۸۰ #Part380 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 درسا ـ والا منم به دورم سپیده جون ... ولی زیادی تابلو بود بینشون چه خبره ها ! انتهای جمله ش کنار من ، روی مبل میشینه ... آرش و نوید همراه با احسان میرن تا جلوی ورودی ... افرا و نارین می رن آشپزخونه ... سپیده عقب رو نگاه می کنه ... من اما انگشتام رو نگاه می کنم ... استرس گرفته م که نکنه جاش بمونه ... ـ من فکر کردم تو سام رو می خوای .. سر بلند میکنم و متعجب به درسا نگاه می کنم ... لبخند میزنم : دوسش داری ؟ ... درسا بی مکث و خیلی مطمئن جواب میده : خیلی ! لبخند ملایمی میزنم و میگم : من هیچوقت دوسش نداشتم ... درسا هم لبخند میزنه .. این لبخندش واقعی تره ... دوستانه تره ... انگار که بار سنگینی رو از روی شونه هاش برداشتم ... انگار که خیالش راحت تر شده باشه ... صاف و صادق میگه : ـ می دونی چقدر خوشحالم !؟ ... لبخندم عمق میگیره و همزمان میشه با داخل اومدن هاکان .. با نایلون های دستش ... با دیدنم مکث میکنه ... لبخندم رو جمع می کنم ... نارین جلو میره و نایلون ها رو از هاکان میگیره : باز خوبه خودت رفته بودی ... این گیجا حتی نمی دونستن باید دارو بگیرن ... احسان ـ نوید یه چی به خواهرت بگو ها ... نوید ـ گمشو بابا ... از اولشم می دونستی مدلش چه مدلیه ! نارین به نوید چشم غره میره ... افرا لب میزنه : دلتونم بخواد ...( رو به سپیده و درسا ) بریم غذا بیاریم ... املت می خوریم امشب ... ( رو به هاکان ) شام بمون لطفا ! ( رو به من ) باشه ؟! ... پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 6 авг.1 2221244

    ◾️ پارت ۳۷۹ #Part379 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 لبخند به لب میگم : اره ... بس کن دیگه ... نوید عقب برمیگرده : الان چروکیده میشی ... انقد اشک ریختی ... افرا لوس میگه : چروک شم منو نمی خوای ؟ ... نوید ـ چروکیده تم قشنگه ! احسان ـ لاسِ قوی ! نوید صاف سرجاش می شینه و میگه : شما بشین فکر کن وقتی برگشتیم خونه ، چی بگی تا نارین نصفت نکنه ! احسان ـ نصف کرده ی منم قشنگه ! من می خندم ... نوید اما چندش وار میگه : والا کامِلت هم کفاره داره ... نصف شده ت بماند ! به خونه می رسیم ... ما زودتر داخل میریم و بعد از ما ، آرش میاد ... نارین با دیدنم جلو میاد ... تند و تند سوال میکنه : خوبی ؟ .. درد داری ؟ ... گفت جاش می مونه ؟ ... دارو داد ؟ .. احسان تند میگه : عه ... دارو نداد ؟ ... نوید ـ به ما که نداد ... سپیده ـ فکر کنم هاکان نسخه رو گرفت ... نوید ـ مگه به کارت ملی نمیدن ؟ .. آرش ـ تکون نده دستت رو ... افرا ـ چی بیارم بخوره ؟ .. آب میوه خوبه ؟ .. احسان ـ نزاییده که ... چرا دنبال تغذیه ای ؟ .. صدای آیفون باعث میشه همه ساکت بمونن ... افرا میره تا مانیتور و با دیدنش عقب برمی گرده ... به من نگاه می کنه و میگه : هاکانه ! .. نفس عمیقی میکشم و احسان تند میگه : باز کن خب ... آرش سمت من برمی گرده : نگرانه ... درک کن! .. نارین ـ اومد .. مگه نه ؟ ... ( رو به احسان ) نگفتم منو جا نذاری ؟ ... احسان رو به سپیده میگه : اخبار رو کامل براش بگو لطفا ... نارین اخم می کنه ... سپیده وا رفته رو به جمع میگه : والا خودم از اخبار به دورم ... بین هاکان و عاصی چه خبره ؟ ... پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 6 авг.1 2111144

    ◾️ پارت ۳۷۸ #Part378 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 حتما حرف میزنیم ؟ .. افرا دلگیر میشه و من خودمو از لبه ی تخت پایین میکشم ... همزمان میگم : داد نزن سرش ... مگه بَرده ی منو توعه ؟ ... افرا در اتاق رو کامل باز میکنه ... از کنارش رد میشم و چهره م از درد جمع میشه ... همه شون دوره م میکنن ... سپیده ـ خوبی ؟ ... درسا ـ درد می کنه هنوز ؟ .. آرش ـ نگفت دوباره کِی باید بیایـ ... صدای هاکان از دورتر بلند میشه : تو رو سننه ؟ ... خودم میارمش ... نچی می کنم و شاکی سمتش برمی گردم و میگم : من که با تو نمی خوام بیام چی ؟ ... هاکان طلبکار و عصبی جواب میده : دست خودته مگه ؟ ... زبون دراز تر جواب میدم : پس نه .. دست توعه لابد ! احسان ـ بسه رفقا ... جاش نیست ... بریم خونه ... هاکان ـ می برمش ! دست سالمم رو توی دست افرا قفل میکنم و میگم : میریم با هم ... گریه رو بس کن دیگه ! ... افرا ـ اگه نمی گفتم بیای ... اینطور نمیشد ... جا خورده میگم : وا ... به تو چه ربطی داره ؟ ... جلوتر از بقیه راه می افتم ... صدای پچ پچ درسا رو با سپیده میشنوم : هاکان می خوادش ؟ .. سپیده ـ تابلو نیست ؟ ... ببینش چه قاطیه ... درسا ـ اون از اولم قاطی بود ... افرا بینیش رو بالا میکشه و از سر شونه عقب برمیگرده : ما می شنویما ... سپیده ـ مگه دزدکی حرف میزنیم ؟ ... لبخند میزنم ... افرا خودش رو مقصر می دونه ... طول میکشه تا احسان ماشین رو بیاره و جلوی پامون ترمز کنه ... سوار میشم ... افرا کنارم ... به همون ترتیبی که همه اومدیم ... راه می افته ... میگه : مقصد کجا ؟ ... نوید ـ خونه نادره ... ـ خونه افرا ... افرا تند میگه : آره ... بریم خونه ما ... ( رو به من ) نه ؟؟ لبخند به لب میگم : اره ... بس کن دیگه ... پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 3 авг.1 5891463

    ◾️ پارت ۳۷۷ #Part377 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 خودمو لوس می کردم ... هر دو می خندن ... بیرون میرن از اتاق ... هنوزم بهش تکیه دادم ... منو دور نمی کنه از خودش ... طول میکشه تا بگه : چی بگیرم ، بخوری ... جون بگیری ؟! ... زشته عاصی ... دور شو ازش .. تو ازش دلخوری ... یادت رفته ؟ ... همه چیز رو ؟ .. سام می خواست بهت تجاوز کنه ... هاکان تو رو آورد ، تا عذاب ببینی ... تا عذابت بدن ... دلگیر میشم ... این ناز کردن رو کوفته خودم می کنم . تکیه م رو از تنش میگیرم ... صدام خش داره ... میگم : برو تا چیزی نگفتم که خراب تر بشه ! پوفی میکشه و میگه : اگه سبک تر میشی بگو ! ... لبخند غمگینی میزنم و میگم : اینکه اگه ناراحتت کنم ، خودم ناراحت میشم ... بیشتر عذابم میده ... ـ همه ش هم عذاب دادن نبود عاصی ... فقط خیره می مونم بهش و طول میکشه تا بگه : حمایت هم بود ... بوسه و معاشقه هم بود ... بَها بده به اتفاق های خوبی که بینمون افتاده ... قبلا ً ! دلم ریا بازی نمی خواد ... حتی سیاست رو هم بلد نیستم ... به خاطر همین همه ی صداقتم بین حرفام چیره میشه .... میگم : ـ همون اتفاقا اذیتم می کنه ... اذیت میشم وقتی نامردیت رو می بینم و دلم برات تنگ میشه هنوز ! ـ هر وقت بخوای ... من هستم ! بی مکث جواب میدم : نمی خوام که بخوام ! از لبه ی تخت بلند میشه ... در اتاق باز میشه ولی هر دومون نگاه از هم نمیگیریم ... تا وقتی که صدای افرا رو میشنوم : بیایم تو ؟ .. هاکان و من همزمان سمتش برمیگردیم و میگیم : هاکان ـ نه ... ـ آره ... هر دو نگاه از افرا میگیریم و به هم زل میزنیم ... هاکان نچی میکنه و باز سمت افرا برمیگرده : سخته بفهمی وقتی نیومدیم بیرون حتما حرف میزنیم ؟ .. پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 2 авг.1 5631494

    ◾️ پارت ۳۷۶ #Part376 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 از ترس به لرز افتادم ... حتی صدام درنمیاد ... شکل گوسفندی ام که منتظره تا قربونی بشه ... همون قدر منتظر و ترسیده ... دور تا دورم رو می گیرن ... سعی می کنن لباس رو قیچی کنن ... جیغ می زنم ... عرق میکنم ... در اتاق بی هوا باز میشه ... هاکان داخل میاد ... صدای پرستار بلند میشه .. با گریه نگاهش می کنم ... بچه ها سرک میکشن ... افرا هنوزم گریه میکنه و آرش و نوید جلو میان تا هاکان رو بیرون کنن ... هاکان اما تسلیم وار دستاش رو بلند میکنه ... ـ کار ندارم ...(داد میزنه ) میگم کار ندارم ... بمونم فقط ...باشم کنارش! سکوت محضی اتاق رو میگیره .. هاکان از بین پرستارا رد میشه ... میاد کنارم روی تخت ... هلم میده تو بغلش ... صورتم رو توی سینه ش فشار میده ... سرش رو پایین میاره ... بیخ گوشم ... میگه : من اینجام ... داد بزن حالا ! دست دیگه م رو ، با دستش نگه می داره ... پرستارا به جنب و جوش می افتن و من دردم میاد واقعا ... جیغ میکشم ... صدای خرچ خرچِ لبه های قیچی رو می شنوم ... کنده شدن پوست دستم رو حس می کنم ... دست پشت دستم گذاشته و کف دستم رو روی زانوش نگه داشته ... چنگ می زنم به شلوارش ... به زانوش ... طول میکشه تا به دردش عادت کنم ... تا بی حس بشه ... تا هق هق کنم و شقیقه م رو به قفسه ی سینه ش تکیه بدم ... پرستار داره بانداژ رو دور دستم میپیچه ... از سر شونه تا سر انگشتام و میگه : ـ به خودت بیا دختر ... تموم شد دیگه ... هاکان سرش رو پایین میاره .. می بوسه روی سرم رو .. تند تند و ریز ریز ... پرستار دیگه که داره وسایل رو جمع میکنه ... میگه : البته که منم بودم خودمو لوس می کردم ... پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 2 авг.1 209

    ❤️‍🔥با توجه به درخواست‌های مکرر شما، با جمعی از نویسنده‌های مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانال‌های رایگان رو در اختیارتون قرار بدیم💰 فقط همین امروز زمان دارید از این ‌فرصت بهره ببرید🕰 https://t.me/addlist/uA0IYW9T4EZmMTlk فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏 الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯 تا تکمیل ظرفیت #۱۷نفر باقیمانده❌

  • 2 авг.1 7961324

    ◾️ پارت ۳۷۵ #Part375 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 ـ میسوزه ! هاکان پلک میزنه ... عصبی ... رو به افرا میگه : تو اون خراب شده چه خبر بوده ؟ .. سپیده زودتر از افرا به حرف میاد : چه خبر باشه ؟ ... عمدی مگه سوخته ؟ ... هاکان می خواد چیزی بگه که پرستار به ما میرسه و دست سرخ شده م رو که می بینه خودش می فهمه کدوم ناحیه سوخته ... دستش رو جلو میاره ... دستش که به آستینم می خوره چهره م درهم میشه و میگم : آی ... هاکان تند ، دستش رو عقب هل میده : یابویی ؟ ... نمی بینی درد داره ؟ ... نگهبانی که کنار ایستگاه پرستاری بوده ، جلو میاد ... همزمان نوید و احسان ، با آرش دارن از راهرو میان ... نگهبان میگه : آقا بذار کارش رو بکنه ... آرش و احسان هرکدوم یه سمت هاکان می ایستن و میگن : شما بفرمایید ... ما حواسمون هست ... پرستار اخم کرده ، نگاه از هاکان برمی داره و رو به من سوال میکنه : با چی سوخته ؟ ... درسا ـ آب جوش ... هاکان دستی بین موهاش می کشه ... شاکی بهم می توپه : حواست کجا بود ؟ ... آرش اونو عقب میکشه : برادر من ... بیا عقب ... بذار درمون بشه ... پرستار تخت رو هل میده سمت اتاقی و با صدای بلند میگه : افشار ... خانوم افشار ... هاکان می خواد دنبالمون بیاد ... نگهبان بهش اجازه نمیده ... حتی افرا هم می خواد بیاد داخل که نمی ذارنش ... من خیره م به هاکان ... به این اسفند روی آتیش بودنش ... به این بالا پایین پریدن و این نگاه دلواپسش ... در اتاق بسته میشه و من دیگه نمی بینمش ... پرستارا میان ... یکیشون میگه : ـ ببین ، آروم باش ... باید لباس رو جدا کنیم و شست و شو بدیم ... تاول زده ... ورم کرده .. پوستش رو هم باید جدا کنیم ... دلم ریش میشه ... رنگم می پره ... پرستار میگه : خواستی جیغ بزنی ... بزن ... باشه ؟ ... پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 1 авг.1 3761325

    ◾️ پارت ۳۷۴ #Part374 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 احسان ترمز می زنه ... دنبال جای پارک بودیم آخه ... هاکان میاد تا عقب ... تا دراز کردن دستش برای باز کردن در ماشین ، درِ کناری من ! صدای بوق ماشین های پشت سری میاد ... هاکان خم میشه و ... می خواد بلندم کنه از روی صندلی و همزمان میگه : نوید بپر ماشین رو از جلو در بردار ... سوئیچ توشه ! با دیدنم کتش رو در میاره ... اونو روی سرم می ندازه ... حساسه ... روی من ... روی موهام ... روی تنم ! ... دوسم داره آخه ... دوستت داره عاصی ؟ ... تا حالا از خودت خجالت کشیدی ؟ ... من الان همون حالِ نفرت انگیز رو دارم ... خجالت میکشم از خودم ! ... از این حرف هایی که تو دلم ... به خودم می زنم ... بلندم میکنه روی دستاش ... افرا هم پیاده میشه ... شکل سپیده و درسا ... پسرا میرن دنبال پارک کردن ماشین ... هاکان جلوتر از بقیه راه افتاده ... من توی بغلشم ... عطرش ، بینیم رو پر می کنه ... حالا که بهش نزدیکم تازه می فهمم چقدر دلم براش تنگ شده ... چقدر دلم اونو می خواسته ... خودش رو .. تنش رو ... بغلش رو ... داخل میریم ... بوی بتادین اذیتم میکنه ... هاکان میره تا پرستاری و میگه : دستش سوخته ... پرستار ـ بذارین روی تخت ... هاکان هول شده و تند و تند کار انجام میده ... راه می ره .. گوش میده ... منو روی تخت می ذاره ... میگم : می تونم بشینم ... می خوام بشینم که تخت سینه م دست می ذاره و میگه : بخواب تا بیاد ... جمع شده پوستت ... پر بغض می گم : خوب نمیشه ؟! ... چرا می پرسی ؟ ... بچه ای مگه ؟ ... داری خودتو لوس میکنی .... هاکانم اینو میفهمه که نگاهش رو از پرستاری که تند داره میاد سمت ما برمی داره و سمت من برمیگرده .. میگه : خوب نشه .. خوبش میکنیم... وایسا دردش بخوابه ! ـ میسوزه ! پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 1 авг.1 1111275

    ◾️ پارت ۳۷۳ #Part373 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 احسان ـ زِر میزنه ... نوید نچی می کنه و روی صندلیش جا گیر میشه ... همزمان میگه : تابلوعه ! افرا ـ تف به این ورقای نکبتی ... داد زدنتون از چیه ؟ ... احسان ـ بِکِش بیرون توام ... دنبال مقصر می گردی ؟ ... نوید ـ افرا نه ... ولی اونی که تو راهه ، آره ! همه مون می دونیم منظورش هاکانه ... ولی کسی به زبون نمیاره ... تا وقتی که ماشین جلوی درمانگاه میرسه ... جای پارک نیست ... احسان می گرده ... دور میزنه ... نوید ـ جلو پارکینگ پارک کن ... احسان ـ صدامون میزنن ... می برن ماشینو ... افرا ـ خب مارو پیاده کنین ... ـ خودم میـ ... ـ هاکانه ! احسان از شیشه ی جلوی ماشین ، به قسمتی از خیابون نگاه میکنه ... دقیقا رو به روی ورودی درمانگاه ... هاکانی که ماشینش رو پارک می کنه ... پیاده میشه ... اونقدر سریع که در سمت راننده رو نمی بنده ... ماشین آرش ، جلو تر از ماست ... اونا رو میشناسه ... سمت اونا میره و من می بینم سرگردونیش رو ... وقتی از شیشه های ، صندلی ها رو چک می کنه ... دنبال می گرده ... دنبال کی ؟ .. خودتو به خریت زدی؟ ... این سرگردونیش حالم رو خوب میکنه انگار ... برای چند ثانیه این سوختن ، این درد ، این سوزش یادم میره ... وقتی منو نمی بینه نگاه می چرخونه تا وقتی که احسان رو پشت فرمون می بینه و با همون عجله سمت ماشین ما میاد ... کلا شاید 5 ثانیه هم ، این گشتن ... این در به در ، به هر دری زدن برای پیدا کردن من طول نمیکشه تا به ما برسه ... نوید و احسان رو می بینه و احسان ترمز می زنه ... پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀

  • 30 июл.1 6941265

    ◾️ پارت ۳۷۲ #Part372 📖رمان زیبای "  تسکین      " به قلم خانم کوثر شاهینی فر  💥💫💥 افرا کنارم میشینه ... نارین عصبی میگه : منو مسخره میکنی ؟ ... نوید کنار احسان جا میگیره و روی شونه ش می زنه : روشن کن دیگه ... میبینم آرش رو ، توی ماشینش میشینه ... سپیده و درسا هم همراهش ... نارین جا می مونه ... احسان تند راه می افته و من لبم رو لا به لای دندونام نگه می دارم ... گوشی نوید زنگ می خوره ... نوید محل نمیده و با دست خیابونی رو نشون میده .. همزمان به احسان که داره دنده عوض میکنه میگه : اونو برو داخل ... افرا می خواد آستین لباسم رو از پوست دستم دور کنه که جیغم بلند میشه ... افرا به گریه می افته ... احسان تند عقب برمی گرده و نوید پس کله ش می کوبه : ـ گاوی ؟ ... فرمون دستته ها ... احسان از توی آینه نگاهم میکنه : چی شد ؟ ... افرا با صدایی که گریه توش موج می زنه ، جواب میده : سوخته خیلی ... می ترسم لباسش بچسبه ! گوشی نوید زنگ می خوره ... نوید کلافه میگه : این بی صاحابم نِمود ما رو ... گوشی رو از جیبش بیرون میاره و با دیدن شماره ش میگه : اینو کی خبر کرد ؟ احسان با دست آزادش رو پیشونیش می زنه : پشت خط بود خودش ... هاکانه ، نه ؟! ... نوید تماس رو وصل میکنه : الو ... چیزی نشده که .... گیر اوردی منو داداش ؟ ... تا شلوار ما رو لچک نکنی ول نمیکنیا ... سوخته ... دستشه ... داریم میریم دکتر ... درمانگاهِ سر چهار راه () ... میگـ ... جمله ش نیمه می مونه و شاکی رو به احسان میگه : قطع کردی روش ؟ ... احسان ـ هول شدم بابا ... نوید از بین صندلی ها عقب بر میگرده ... میگه : لباست رو دور کنم الان ؟ ... سرخم ... درد دارم ... گریه م گرفته ... هاکان بود ؟ ... چشمام رو اشک پر می کنه ... لب میزنم : خو ... خوبم ! ... احسان ـ زِر میزنه ... پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین  در کانال " کوثر شاهینی فر" دنبال کنید 🗨👇 🧚‍♂️ @writerkosarshahinifar🥀