tgindex
Halcyon
@xtrielrперсидский
Последний пост
29 нояб. 2024 г.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
35
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
66
20 постов
Вовлечённость
188,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • 29 нояб. 2024 г.112из zxxoew

    без подписи

  • 16 сент. 2024 г.150из armisaydin

    قسمت هفتم به طور تخمین یک سال از حیات آن دو شخص در یک جای دور افتاده ی جنگل می‌گذشت. یک سال از فرار آن پنجره ی لعنتی می‌گذشت. یک سال میشد که اولین ملاقات سایروس و آنجلوس را خلاصه میکرد، در این یک سال برای آن زن سخت گذشته بود، از ترس فرار و دوری او با پدر و مادرش. بعد از یک سال خدا به آن دو دختری به نام هلن هدیه داد ،هدیه ای که برای آنها شادی و خوشبختی بود دختر بچه ای که با آمدنش پایه های زندگی را محکم و استوار کرده است هلن دختری با موهای طلایی و چشمانی به رنگ عسلی داشت و آنقدر سفید بود که همانند یک گلوله برف بودو سرخی گونه هایش چهره اش را خاص تر و جذاب کرده بود کاش میشد سرنوشت همینطور رقم میخورد. کاش سرنوشتِ زندگی به زیبایی یک دختر بچه بود، و ای کاش میشد سرنوشت را آنجلوس بنویسد و سایروس به تصویر بکشد، اما تمام این دقایق مثل موهای آشفته ی آنجلوس به واژه ی « کاش » گره خورده بود. ملکه ی نارسیس که به جادوی سفید مشهور بود دیگر توان دوری از عزیز دوردانه‌ اش نداشت به جادوی سفیدش پناه برد. اما چه ناگوار که او پیش از آن یک سال دریافت رفتن به سمت روح افسونگرِ خود در واقع به معنی ارتباط با اهریمن دارد، اما دوری شاهدختش آنجلوس، با آگاهی از عاقبت این جادو مبارزه میکرد. و از طریق افسونگر سفید از قلمروی خود تا جنگل پیوسته مسیر را آگاه شدند. و از سوی دیگری کلبه ی آن سه تن که با عنوان خانه ی کوچک خود می‌شناختند پیش میرفت. اما گوشه به گوشه آن کلبه ی کوچک بوی جنگ را حس میکرد. بویِ جنگی که به مشام کلبه می‌رسید، و خاطر داشت که سایروس هم این بو را حس کند. اما از چه طریقی؟!... قلمروی نارسیس فورا اقدام به سوی جنگل کرد، و همراهِ دستور او تمام سربازان و اسب سواران را به انتهایِ جنگل داد، تمامی آنها اسب سواران ماهری بودند، به طوری که در کتاب‌ها به عنوان یک اسب سوار حرفه ای، یاد می‌کردند. آنها با تمام ایده های جنگی خود یک طرح برای تسخیر سرزمین پارادار ریختند. و هدف آنها بعد از ریختنِ خون پسر بزرگ نماد ماه، و پیدایش شاهدخت نارسیس، گرچه برداشت آنها از پیش‌بینی و دیدار دخترشان درست نبود. اما آنها عقب‌نشینی نکردند، و پیوسته طرح خود را برای تخسیر و پیدایش و مهم تر جنگ اجرا کردند. چه ابلهانه که بدون آگاهیِ قلمروی پارادار قادر به جنگ بودند. درجایی که حمله‌ی آنها هیچ عنوانی برای جنگ « واقعی » نداشت. واژه ی جنگ و جنگیدن زمانی اجرا خواهد شد که آماده ی تسلیم یا دفاع باشی. در این صورت حمله ی یک طرفه حساب می‌آید. آنها شمشیر های ویژه ی خود را از طریق وظیفه نام گذاری میکردند، برای تسخیر سرزمین پارادار از محافظت دست خود به شمشیر بسکت هیلت سپردند. یک سلاح جنگی مورد اعتمادی برای قلمروی نارسیس بود، و اما شمشیری که بسیار در آن تاکید شد، سلاح دراگون بود. یک شمشیر تزئینی وصل به تیغه‌ای که او را کاربردی نشان میداد. پادشاه دستور داد برای پیدایش مسیر به گفته ی افسونگر میخواهد، خون تنها پسر بزرگ قلمروی پارادار را در همان جنگلی که قصد بر دزدیدن شاهدختش را داشته، بریزد. به عقیده پادشاه سایروس دخترک را دزدیده، و همین ماجرا باعث میشد خشم پادشاه به مشام ملکه برسد و وضعیت را از همین که بود بدتر نشان بدهد. تمام سربازان استماع به فرمان پادشاه نارسیس بودند، به دستور پادشاه سلاحِ دراگون تنها فقط برای خون ریزی آن تن « سایروس » است، و هیچکس حق محافظت از دست خود از طریق دراگون را ندارد. تنها خودِ پادشاه، آنها برای حمله به سایروس و نابودی او نقش داشتند سربازان دور تا دور کلبه را محاصره کردند منتظر شدند که تا هوا تاریک شود کم کم خورشید جایش را با ماه عوض کرد تنها روشنی در تاریکی شب نور ماه بود و نور آتیش کوچکی که از کلبه خانواده کوچک آنجلوس به بیرون آمده بود..! چشمان هلن کم کم خواب آلود شده بود و با آرامشی در خواب رفت آنجلوس که دید دختر نازش به خواب رفته به بیرون رفت تا هوای خنکی بخورد اما بوی آتش را حس میکرد که ناگهان دید کلیه کوچکش آتش گرفته نور آتش همه جنگل را فرا گرفته بود سایروس با ضربه محکمی به در از کلبه به بیرون پرید در آغوشش هلن را گرفته بود آنجلوس ترسیده بود که ناگهان سربازان آنها را محاصره کردند سایروس که در شک بود همان جا همانند تکه چوبی ایستاده بود که یکی از سربازان به او حمله ور شد شمشیرش را به بالا برد به قصد در آوردن قلب سایروس، شمشیر با شدت وارد بدنش شد خون زیادی بر روی زمین ریخت اما خون از سایروس نبود بلکه مال آنجلوس بود ، آنجلوس که سایروس را به آغوش گرفته بود تا از نیمه جانش محافظت کند با صدای نازک که در حال خاموشی بود گفت : برو فرار کن..خواهش میکنم برو ... لطفا برو، صدای گریه های هلن در تمام جنگل می‌پیچید سایروس از ترس از دست دادن همه چیز بدن نیمه دیگرش را در جنگل رها کرد.....

  • 4 сент. 2024 г.98из armisaydin

    قسمت ششم آن شب آنجلوس با خود دو انتخاب داشت یا با پسرک برود یا او را رها کند. آنجلوس دریافت که اگر سایروس را رها کند، نمی‌تواند هیچوقت او را ببیند. حتی از دور هم نمی‌تواند او را ملاقات کند، بالاخره روزی می‌رسید برای ازدواج سایروس و آن دخترک چاپلوس به نام لوسی، و دخترک بدون تردید گمان میکرد لوسی دلیلی برای جدایی آنها خواهد شد. در نهایت قلمروی پاردارا کار خودش را خوب بلد بود، و اما اگر هم با او برود آگاه بود که پدرش هرچه زودتر آنها را پیدا میکند و پسرک را مجازات سخت می‌کند، اما برایش مثل یک فرصت بود که باید با او همراه باشد و او را به هیچ عنوان ترک نکند. برایش مهم نبود در سرنوشت آن چه خواهد شد، فقط بودن در کنار آن پسرک برایش زیبا بود. هرچقدر که بودن آن دو تن دشوار بود، و لحظه ای آنجلوس برخاست و دست پسرک را گرفت و سایروس هم از جای خود برخاست. و هردو به سمت پنجره رفتند برای فرار. درحال سواری اسب بودند و ادامه ی راه، در این حال آن دو تن به یکدیگر متصل شده بودند تنها تکیه گاه هم بودند بالاخره دخترک درحالی سایروی را برای نگهداری خود محکم گرفته بود، پرسید : مقصد ما کجاست؟! به کجا خواهیم رفت. در نهایت آنها تمام نقاط این جنگل را زیر دستشان دارند.. آیا دریافتی که مقابل دو قلمرو بسیار بی رحم در خطریم؟!... آن دو بدون گمان به جنگ از آنجا گریختند. و به جنگل تاریک پناه بردند، آن شب ماه کامل و تاریکی همه جا را محو خود میکرد، و آنجلوس و سایروس چشم در چشم هم دوختند.. چقدر آن شب جنگل حال هوای قشنگی داشت، با اینکه تاریک بود اما سایروس با این تاریکی مبارزه میکرد، و همراه روشن کردنِ آتش دخترک را برای کاهش ترسش در آغوش خود گرفت. آنجلوس پیوسته از زیبایی آن شب می‌گفت : چقدر اینجا زیباست. سایروس بر سخن دخترک پاسخ داد : البته که زیباست! مگر میشود نباشد، مکانی که مجموعه از درختان و درختچه‌ها برای پوشش هر نوع گیاه، مگر میشود زیبا نباشد؟!...به ویژه همراه با یک دختر زیبایی مثالِ تو باید هم این جنگل زیبا باشد.  آنجلوس همراه لبخندی دلنشین : توهم زیبایی سایروس!.. توانایی زیبایی جنگل را در دل من داشتی. پسرک آنجلوس را محکم تر از قبل به اغوش گرفت و بوسه‌ای به موهای دخترک با بافت زیبایش زد....

  • 3 сент. 2024 г.69из QxviDaz

    ‌        ׁׁ    ˖𝆬    𝑻𝒂𝒍𝒌 𝒕𝒐 𝒎𝒆  . 🕯 ୨𓏲‌

  • 3 сент. 2024 г.73из QxviDaz

    درست است. میدان زندگی ما شباهت به بازی میدهد، هنگامی که می‌آیم و هنگامی که می‌رویم. هنگامی که میخندیم و لحظه‌ای که گریه میکنیم، دقایقی که شادیم، لحظه ی دیگر اندوه بر چهره‌مان میماند. و بدتر از این میتواند سختیِ آدمیزاد بودن این باشد، که هیچوقت نمی‌تواند حال بدش را به درستی بیان کند

  • 3 сент. 2024 г.75из QxviDaz

    без подписи

  • 3 сент. 2024 г.64из QxviDaz

    :¨ ·.· ¨: `· . 𝒜𝓃𝒹 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑒𝓃𝒹 𝓌𝑒 𝓌𝒾𝓁𝓁 𝒶𝓁𝓁 𝒷𝑒𝒸𝑜𝓂𝑒 𝒶 𝓈𝓉𝑜𝓇𝓎 🕯️

  • طوفانی 🌪🌪

  • 2 сент. 2024 г.81из armisaydin

    قسمت پنجم بلاخره روز مراسم ازدواج فرا رسید سایروس که در دلش آشوب بود. و با نگرانی نگران آنجلوس بود در آن طرف ماجرا آنجلوس که خبر ماجرای ازدواج سایروس را شنیده بود در دلش آشوب بود اما آشوبش تبدیل به اشک میشد و از چشمانش سرازیر میشد..! حس دلواپسی‌اش را در سینه‌اش حبس میکرد. و همین باعث میشد پریشان به نظر برسد، اندوه گلوی آنجلوس را گرفته بود آنجلوس در ذهنش تمام آن خاطراتی که با سایروس را داشت را مرور میکرد..هر دقایقی هشدار های پدرش را به خاطر اورد. و دریافت که در این حال دلش به قلمروی دشمن است و تنش به قلمروی نارسیس، در آن سمت سایروس که دلش طاقت دوری از آنجلوس را نداشت نمی‌دانست چه کند اما بلاخره تصمیم خودش را گرفت تلاش او فقط برای فرار بود. هرآنچه ذهنش ترک انجارا میخواست. پس سایروس به سمت اصطبل دوید و سوار بر اسب سفیدش به سمت نارسیس رفت سایروس در آن لحظه تمام قدرت و آینده اش را جا گذاشت و فرار کرد با سرعت زیادی می‌تاخت، یال های سفیدش در دستان سایروس محکم شده بود....! لحظه ی رسیدنش به قلمروی دشمن بسیار چهره ای درنگ و پراکنده‌ای در خود ایجاد کرد. انگار واقعا به صحنه ی جنگ وارد شده است، و آن بدون آگاه شدن شاهزاده و ملکه ی زیبای نارسیس وارد بر قلمرو شد. آنجا هیچ روشنایی وجود نداشت. و پسرک بدون آنکه وقت تلف کند از دیوار بالا رفت و آنجلوس را دید که پشت پنجره‌ی اتاقش در همان تاریکی مطلق قرار گرفته و تنش را به آغوش گرفته. دخترک سایروس را دید و از جای خود برخاست، پسرک بدون هیچ تردیدی دخترک را به آغوش خود گرفت و آنچه محکم در آغوشش گرفت تا تسکین دلتنگی‌اش را به دخترک ثابت کند ضربات قلب هایشان بیشتر از همیشه بود. سایروس اغوشش را به تن گرم دخترک رها کرد. چهره‌ی دخترک بسیار شاد به نظر می‌رسید دخترک با همان چهره‌ی جساس مانندش : چطور.. چطور موفق شدی بدون آنکه پدرم تو را به عنوان یک دشمن مجازات کند به اینجا سالم خودت را برسانی...میدانی‌ که سایروس تو بیشتر... پسرک سخن آنجلوس را قطع کرد، و آرام لب های پسرک صورت شاد دخترک را لمس کرد. و بوسه‌ای از او گرفت.. آنجلوس فوری بوسه را به اتمامش رساند. و با چهره‌ای حیرت زده گفت : متوجه‌ای؟!.. بله. اینبار سایروس متوجه ی گذر زمان و هدر دادن وقتش شده بود، در نهایت مکان مناسبی برای جا ماندنش نبود. در آن لحظه سایروس : من برای تو هرکاری میکنم، اگر میخواهی میتوانی با من فرار کنی آنجلوس. پسرک یک حالت ناشی در خود حس میکرد به عنوان « شک » بر سوالش اما سایروس بدون تردید پاسخش تایید بود.

  • 31 авг. 2024 г.581из armisaydin

    قسمت چهارم ملکه و پادشاه نارسیس با قدم های بلند و محکم به سمت آنجلوس قدم برمی‌داشتند آنجلوس که استرس گرفته بود کم کم به جلو قدم می‌گذاشت ملکه نارسیس به سمت دخترش رفت و او را در آغوش گرفت چه ثانیه بیشتر طول نکشید که او را از آغوش خودش درآورد با چهره ای نگران پرسید آسیب ندیدی ؟! آیا او کاری با تو انجام داد ؟! در همان لحظه پادشاه نارسیس با عصبانیت گفت تو چجور شاهدختی هستی که با دشمن مردمش عهد میکند؟! ازت ناامید شدم توهم همانند دختران دیگر لوس و نادان هستی زودی به تله پاردارا پا دادی!.....دیگر حق بیرون از قصر را نداری بهتر است یکم این دخترک نادان به خودش بیاید دیگر انگار تمامی اتفاقات خاطره انگیز آنجلوس باید فراموش میشد. انگار تمام آن روزای خوشی در جنگل به اتمام رسیده بود. هر لحظه که آنجلوس میخواست خوشایند باشد به یاد هشدار مادرش می‌افتاد. که دیگر نمی‌تواند آن پسر را ملاقات کند قسمت بد ماجرا اینجا بود آن پسر خوش قیافه همان پسری که بخاطرش به جنگل میرفت و او را از خجالت در اورد همان پسر از پارادار بود. همانطور که در نارسیس درگیری بسیار شدیدی برای دخترک پیش آمده بود در پارادار هم برای پسرک درگیری خودش را داشت اما سایروس مانند آنجلوس زیر حرف زور نمی‌رفت..! پادشاه پاردارا که از پسرش آنقدر عصبانی بود که او را تهدید به برکناری جانشینی کرد اما سایروس دلباخته پا به حرفای پدرش نداد. پادشاه پاردارا که از پسرش آنقدر عصبانی بود که او را تهدید به برکناری جانشینی کرد اما سایروس دلباخته پا به حرفای پدرش نداد.پادشاه پاردارا که دید دیگر سایروس حرف های آن را گوش نمی‌دهد با همسرش ملکه ی زیبای پاردارا مشورت کرد و شاهدخت یک تن از قلمروی های زیر مجموعه اتحاد پاردارا را انتخاب کردند به نام « لوسی » برای شریک بودنش در ادامه ی زندگی با سایروس. اما سایروس قبول دار نبود اما چاره ای جز قبول کردن این موضوع نداشت...! حال سایروس همان حس و حالی داشت که پاره‌ای از جانش را در جنگل رها کرده و به دنبال او میگردد... آنها روزی برای دیدار این دو نفر آماده کردند تا با یکدیگر ملاقات کنند و بیشتر آشنا شوند در ۳۱ آگوست قرار ملاقات بود روزا می‌گذشت و سایروس بیشتر بیشتر دلتنگ آنجلوس بود. و زمان زودی گذشت و روز ۳۱ آگوست فرا رسید شاهدخت لوسی به سرزمین پاردارا پا گذاشت و به دیدن پادشاه و ملکه پاردارا آمد لوسی افکاری خبیثانه داشت افکاری که دنبال پول و توجه و ثروت بود مقام ملک پاردارا چشمان لوسی رو کور کرده بود..! در آن لحظه که سایروس به دیدن لوسی آمد انقدر دلش گرفته بود که سرش توان بالا آمدن نداشت تا چهره ی لوسی را ببیند آنها برای قدم زدن به باغ پاردارا قدم گذاشتند لوسی از برنامه های خودش در آینده می‌گفت چندین دقیقه او مداوم حرف میزد تا متوجه شد سایروس فکرش جایی دیگر است.. فکرش پرت آن دخترک گم‌شده‌اش بود برای پاره‌ای از جانش که نمی‌داند در چه حالی است. و میداند آن را هرچه زودتر قرار است برای همیشه رها کند. لوسی که متوجه ی چهره ی درنگ آن پسرک شده بود با پرویی تمام دستش را زیر چانه سایروس برد و سرش را بالا آورد سایروس در نگاه اول متوجه نگاه خبیث لوسی شد تنها راه نجات سایروس از این همه گرفتاری چه بود؟!.... فرار؟! از این همه اتفاق های شوربخت درست است تنها راهش فرار بود!..

  • دسترسی نداره

  • اینم که شبیه همونه مال کیه این چنل

  • 27 авг. 2024 г.81из armisaydin

    قسمت دوم گلوله ها ترس و دلهره ای در جنگل ایجاد میکرد حیوانات از ترس به پناهگاهشان می‌رفتند. و دیگر صحنه ی زیبایی که آنجلوس بابتش خوشحال میشد به پایان رسیده بود آنجلوس با نگاه پر از خشم در جای خود ایستاد سایروس دیگر توان صحبت نداشت آنقدر محو زیبایی آنجلوس شده بود که نمی‌توانست سخنی بگوید آنجلوس با چشم غره ای و فریادی بلند که سایروس را از غرق شدن در زیبایی خودش به هوش آورد با صدای بلندی گفت : فکر می‌کنی داری چیکار می‌کنی! آیا برای تو لذت بخش است که به دیگران آسیب بزنی؟ سایروس که اصلا به خود اجازه نمیداد سوال آن دختر را جدی بگیرد و با واکنشی خنده‌آور به او پاسخ داد : ای دخترک.....نامت چیست؟ دخترک که با جمله ی نصفه ی پسرک ابرو هایش را حالت داد : نامم؟ همچین کار احمقانه ای کردی و حالا خیلی گستاخانه از من نامم را میخواهی ؟ و اما با اینکه گفتگوی آنها به هیچ عنوان تحسین کننده نبود اما سایروس می‌توانست محبت را حس کند می‌توانست در چشمان دخترک خشم و خودخوری را حس کند و یک باره پاسخ داد : که اینطوره. باشد اگر تو همچین چیزی میخواهی باشد. دخترک زیبا من تو را اینجا دیده‌ام، اما نمیدانم شما کیستی و اینجا چه خواهی کرد. سپاسگزارم اگر به سوال من پاسخ دهید. خوبه ؟ دخترک با جواب تایید کنده ای سرش را تکان داد گفت : حالا شد! من ناجی این حیوانات هستم پس حق این که به آنها آسیب بزنی را نداری. سایروس زیرکانه سوال کرد : پس بانوی ناجی نامی هم دارند مگر نه؟.... آنجلوس سعی میکرد نزدیکی خودش را با پسرک تعظیم کند قدمی به عقب پا گذاشت و با سردی گفت : همان بانو گفتن برایت کافیست. سایروس: باشد باشد. هرچه بانوی ناجی بگویند در نگاه دخترک سرشار از تمنا بود! و با نگاه منفی و ناامید کننده ای به پسرک نگاه کرد : از شما تمنا میکنم دیگر به این حیوانات آسیب نزنید. و بعدش راه بازگشت خودش را به قلمرو‌ ادامه داد و آنجا را ترک کرد...

  • 27 авг. 2024 г.42из armisaydin

    قسمت اول روزی از روزها در جهان متفاوتی که سرار نفرت و عشق وجود داشت، دو قلمرو به نام « نارسیس » و « پارادار » درحال جنگ بودند. دو قلمروی قوی که نماد آنها در کتاب ها به عنوان قدرت استفاده میشد، به معنای زندگی و مرگ، قلمروی نارسیس که پادشاه و ملکه ی آن با نماد خورشید و پاردارا با عنوان ماه یاد می‌کردند. در قلمروی نارسیس مردم شاد و مهربان بودند انها خودشان را فرزندان خورشید میندانستند عشق و محبت بین مردم موج میزد ،پادشاده و ملکه نارسیس دلسوز و مهربان بودند انها با عشق و صمیمیت قلمرو را اداره می‌کردند آنها صاحب یک فرزند به نام آنجلوس بودند دختری با موهای طلایی با چشمانی آبی رنگ و هم چو لب های سرخ رنگ  او مانند خورشید که با نور خودش به تمام موجودات زندگی میبخشد او هم با مهربانی و کمک به مردم به آنها کمک میکند نه تنها مردم بلکه حتی گیاهان و حیوانات هم برخوردار از این مهربانی بودند،در آینده های نزدیک آنجلوس ملکه ی نارسیس قرار است بشود در همین حال که سرزمین پاردارا برای تصاحب قلمروی نارسیس حمله میکردند و درگیری شدیدی بین آنها بود و اما نمیخواهم ناگفته بماند پس برویم به  دنیای پاردارا، دنیایی که با عنوان ماه شناخته شده بودند و دنیایی که نظم و امنیت خود را از طرف تمام سردار ها گرفته بود و میشود گفت تنها دغدغه ی پاردارا تنها فقط تلاش برای نفوذ فرزندان خورشید بود گفته بود تا نسل خورشید را نابود نکنم دست برنمیدارم. چیزی از آرامی آن پسر نمانده بود کدام پسر؟ کدام شخص از چه میگویم. سایروس، تنها فرزند باقیِ آن قلمرو بود از بچگی سایروس تا اکنونش پدرش تمامی تلاشش برای محکم کاری و قدرت سازی آن پسر بوده. تنها میتوانم بگویم برترین نامه‌ای از طرف عموی‌ِ سایروس به دستش رسید. سایروس تلاش به گرفتن آن نامه داشت که ناگهان پدرش نامه را گرفت و با خشمی که میشد همراهش شوخی بار بود گفت : - چقدر هم کنجکاو شده ای پسر - نامه را بده نامه ی منه مگر نمیبینی نوشته شده برای سایروس - وای سایروس! دیوانه نباش. برای را بیخیال نگاه بی‌انداز از طرف چه کسی است - خب پدر آرتان فرستاده نوشته شده است و انچه که آرتان بود و آنچه که پدر سایروس از آرتان می‌دانست. نمیدانم، فقط میدانم شخص بسیار خودخواهی بود که قصد بر نابودی سایروس داشت.

  • 27 авг. 2024 г.22из armisaydin

    قسمت اول روزی از روزها در جهان متفاوتی که سرار نفرت و عشق وجود داشت، دو قلمرو به نام « نارسیس » و « پارادار » درحال جنگ بودند. دو قلمروی قوی که نماد آنها در کتاب ها به عنوان قدرت استفاده میشد، به معنای زندگی و مرگ، قلمروی نارسیس که پادشاه و ملکه ی آن با نماد خورشید و پاردارا با عنوان ماه یاد می‌کردند. در قلمروی نارسیس مردم شاد و مهربان بودند انها خودشان را فرزندان خورشید میندانستند عشق و محبت بین مردم موج میزد ،پادشاده و ملکه نارسیس دلسوز و مهربان بودند انها با عشق و صمیمیت قلمرو را اداره می‌کردند آنها صاحب یک فرزند به نام آنجلوس بودند دختری با موهای طلایی با چشمانی آبی رنگ و هم چو لب های سرخ رنگ  او مانند خورشید که با نور خودش به تمام موجودات زندگی میبخشد او هم با مهربانی و کمک به مردم به آنها کمک میکند نه تنها مردم بلکه حتی گیاهان و حیوانات هم برخوردار از این مهربانی بودند،در آینده های نزدیک آنجلوس ملکه ی نارسیس قرار است بشود در همین حال که سرزمین پاردارا برای تصاحب قلمروی نارسیس حمله میکردند و درگیری شدیدی بین آنها بود و اما نمیخواهم ناگفته بماند پس برویم به  دنیای پاردارا، دنیایی که با عنوان ماه شناخته شده بودند و دنیایی که نظم و امنیت خود را از طرف تمام سردار ها گرفته بود و میشود گفت تنها دغدغه ی پاردارا تنها فقط تلاش برای نفوذ فرزندان خورشید بود گفته بود تا نسل خورشید را نابود نکنم دست برنمیدارم. چیزی از آرامی آن پسر نمانده بود کدام پسر؟ کدام شخص از چه میگویم. سایروس، تنها فرزند باقیِ آن قلمرو بود از بچگی سایروس تا اکنونش پدرش تمامی تلاشش برای محکم کاری و قدرت سازی آن پسر بوده. تنها میتوانم بگویم برترین نامه‌ای از طرف عموی‌ِ سایروس به دستش رسید. سایروس تلاش به گرفتن آن نامه داشت که ناگهان پدرش نامه را گرفت و با خشمی که میشد همراهش شوخی بار بود گفت : - چقدر هم کنجکاو شده ای پسر - نامه را بده نامه ی منه مگر نمیبینی نوشته شده برای سایروس - وای سایروس! دیوانه نباش. برای را بیخیال نگاه بی‌انداز از طرف چه کسی است - خب پدر آرتان فرستاده نوشته شده است و انچه که آرتان بود و آنچه که پدر سایروس از آرتان می‌دانست. نمیدانم، فقط میدانم شخص بسیار خودخواهی بود که قصد بر نابودی سایروس داشت.

  • Channel photo updated

  • Channel photo removed

  • Channel photo updated