ماه بالای سر تنهاییست|یاسر هدایتی
Статистикаدانش آموزِ فلسفه، روانشناسی، ادبیات و هنر @yaserhedayatii
- Последний пост
- 26 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 67
- 1/48двое суток
- 76
- 1/72трое суток
- 82
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🖍 استاد دکتر محمدعلی موحد: «آقا، یک زمانی این مملکت پر از آدم حسابی بود، حالا دیگر کسی نمانده است. تعدادی را کشتیم، تعدادی را کرونا کشت، تعدادی هم خفقان گرفتند. سرمایهگذاری نکردیم که برداشت کنیم. هر چه سرمایهگذاری کنی برداشت میکنی. الان مداحهای خوبی داریم.» ❇️ 📨 t.me/nutqiyyat
🎞 ناهشیار ایرانی: ناهشیار جمعی در فرهنگ و تمدن ایرانی؛ ایرانی در مصاف با تاریخ و جهان پیشرو 👤 گفتگو با دکتر سیدحسین نصر 🎤 گفتگوکننده: دکتر نیما قربانی 🗓 ۲۷ شهریور ۱۴۰۴ ⏺ معرفی گفتگو در یوتیوب دکتر نیما قربانی: «در این قسمت از ناهشیار ایرانی با سیدحسین نصر همراه شدیم؛ اندیشمندی که از تهران تا امآیتی و هاروارد رفت و بین علم و فلسفه، پلی میان عقل و تقدس ساخت. از دیدار با فریتیوف شوان میگوید؛ از فهم این جمله: «زیبایی، چهرهٔ مرئی حقیقت است.» دکتر سیدحسین نصر از بازگرداندن روح به علم میگوید؛ از بازگشت به خویشتن. این گفتگو شنیدنیست برای هرکس که به معنا حساس است.» 📺 از صفحهٔ یوتیوب دکتر نیما قربانی 🟢نسخهٔ کمحجم #تصویری #نصر 🔴 🔮 t.me/nutqiyyat 🔮 t.me/nutqiyyatlib 🔮 t.me/nutqiyyat_classes 🔮 Instagram.com/Nutqiyyat 🔮 https://youtube.com/@nutqiyyat
🖍 شارل هانری دوفوشهکور (Charles-Henri de Fouchécour) ایرانشناس فرانسوی، استاد ادبیات فارسی، مترجم حافظ و مقالات شمس به فرانسوی درگذشت. هانری دوفوشهكور در سال ۱۹۲۵ م. در مراكش به دنيا آمد و ۱۷ سال اول عمرش را در آن كشور گذراند. پدرش مهندس راه آهن و مدیر قطار در مراکش بود. زندگی در آنجا این فرصت را برای وی فراهم آورد تا اندکی با تمدن اسلامی و مخصوصا طرز فکر مردم مراکش آشنا شود. او در الجزاير، تونس و در شهر ليون در فرانسه به فراگيری علوم دينی و زبان عربی پرداخت. روزی یکی از اساتید زبان عربی او در تونس به او پيشنهاد كرد: «اگر به تمدن اسلامی قرون وسطا علاقه دارید، لازم است با زبان و ادبیات ایران آشنا شوید، زیرا ایرانیان در تاسیس این تمدن نقش اصلی ایفا کردهاند. بنابراین او به فراگيری زبان و ادبیات فارسی روی آورد و از سال ۱۳۴۳ هجری تحصیلات رسمی خود را در لانگزو و در سوربن پاریس شروع کرد و تا دورهٔ دکتری پیش رفت. هانری دوفوشهکور شاگرد هانری كربن و ژيلبر لازار است. او رسالهٔ دکتری دانشگاهی را دربارهٔ «توصیف طبیعت در شعرفارسی قرن پنجم هجری» و رسالهٔ دکترای دولتی خود را در زمینهٔ «اخلاقیات در ادبیات فارسی» نوشته است. پروفسور دوفوشهکور از سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ م. رئیس انجمن ایرانشناسی فرانسه در ایران بود و در سال ۱۹۷۸ مجلهٔ سالانهٔ كتابشناسی آبستراكتا ايرانيكا Abstracta Iranica (چکیدههای ایرانی) را تأسیس کرد. هانری دوفوشهکور یکی از بزرگترین متخصصان شعر کلاسیک فارسی است و چندین کتاب و مقاله در این زمینه منتشر کرده است. پژوهش در ادبيات فارسی در طول بيش از ۳۰ سال پروفسور دوفوشهكور را آنچنان به حافظ نزدیک کرد که از سال۱۹۸۶ دست به ترجمهٔ ديوان کامل حافظ زد. دوفوشهكور ۴۸۶ غزل حافظ را بر اساس نسخهٔ پرويز ناتل خانلری، و با همان شماره و ترتيب، با دقت و وسواس خاصی به زبان فرانسه برگردانده و به دنبال ترجمهٔ هر غزل چند صفحه تفسير بر آن نوشته است. اين كتاب قطور ۱۲۸۰ صفحهای در سال ۲۰۰۶ م. به همت انتشارات «ورديه» و با كمك مالی «مركز ملی كتاب» در پاريس منتشر شده است. 🔴 🔮 t.me/nutqiyyat 🔮 t.me/nutqiyyatlib 🔮 t.me/nutqiyyat_classes 🔮 Instagram.com/Nutqiyyat 🔮 https://youtube.com/@nutqiyyat
فوتبال يك بازي- زندگي مدرن است؛ با بينهايت پيچيدگي در ذات آن و البته جایگاهی منحصر به فرد در جهان امروز. تناقضهاي آميخته به هم در ذات اين بازي- زندگي مدرن دقيقاً آنگونه كه فيلسوف توصیف میکند با حضور تيم حريف معنا پيدا ميكند و اينجاست كه پيچيدگي و دشواري فهم فوتبال شروع ميشود. در مدل ارتباطياي كه همهچيز وجود دارد. آزادي- محدوديت، خشم- مهرباني، قدرت- ناتواني، پيروزي- شكست، روشني- ابهام، انتظار- يقين ، فرديت- جمعيت، زيبايي- زشتي و... . سر آخر اينكه براي مخاطبان اين يادداشت ميتوان گفت فوتبال اكنون "بزرگترين مذهب آمريكاي لاتين" نيست، ميتوانيد سري هم به اتاق دختر و پسر يا برادر و خواهر خود بزنيد و بگوييد، جايي، جملهاي از يك فرانسوي به نام ژانپلسارتر خواندهايد كه فوتبال بازي سادهاي است كه البته با حضور تيم حريف همهچيز پيچيده و دشوار ميشود؟ تعجب نكنيد! او فرانسوي ديگري غير از کیلیان امباپه را نميشناسد، نهايتاً هم كل لژیونرهای باشگاههاي فرانسه را.
و وقتي توپ از خط دروازهاي عبور كرد، اين هيجان سرریز ديگر هيچ مرزي نميشناسد چه براي تماشاگر و چه براي بازيگر و آن هم درست در مقابل دیگری ای كه چهره به چهره تو دارد جهنم را تجربه ميكند. فوتبال يعني آزادي، وقتي با تمام عرق ملي و ميهني مان ، زمام امور مهمترين مسئوليت در تيم ملي يا باشگاه موردعلاقهمان را به مردي با زبان و فرهنگي بيگانه كه گاه، روزگاري ملت او با ملت تو دشمن نيز بوده ميسپرند و آن غريبه خيلي زود براي ما آشنا ميشود ، برايش از ته دل هورا ميكشيم و از خداوند می خواهیم ، یاری اش کند. اين آزادي بيحصر است كه ستاره تيم حريف با تمام اهانت ها و کینه هایی که به او ورزیده ایم ، روزي ستاره تيم محبوب ما ميشود.آری با این توصیف هاست که میگوییم فوتبال یعنی آزادی. اما كدام مخاطب فوتبال است كه در كنار همه اين آزاديهاي بيمحابا آشنا نباشد با قيدوبندهايي كه بازيگر و تماشاگر و تیم را قبضه ميكند و اين تناقضات بههمپيوسته ذات فوتبال است كه آن را به مثابه خود زندگي مدرن رازآميز نشان ميدهد. اگر برگرديم به جمله فيلسوف در پاسخ به فوتبال چيست؟ ميبينيم كه فيلسوف پيچيده و دشوارشدن فوتبال را در علتی وجودي يعني تيم حريف معرفي ميكند. تيم حريف يعني مجموعهاي از انسانها. انسانهايي كه البته شبيه ما در دنياي جديد زندگي ميكنند و به قواعد اين بازي- زندگي مدرن نيز كاملاً آشنا هستند. اين انسان (انسانها) تناقضهاي مدرنيته را پذيرفته و ميداند براي بقاي حرفهاي خود در اين بازي- زندگي بايد برنده باشد و تصاحب كند وگرنه محكوم به مرگ (حرفهاي) است. آن گونه كه فوتبال براي تيم محبوب ما يك بازي در اوقات فراغت نيست براي تيم حريف نيز نبردی بزرگ در ميداني كوچك است .اما در اين ميان تماشاگران كجاي فهم ما از فوتبال هستند؟ در بازی_زندگی فوتبال، تماشاگران به هيچوجه مسئوليتي فرعي و بياهميت ندارند، مگرنه اينكه مالكان صنايع بزرگ و سياستمداران هزينههاي هنگفت ستارهها را ميپردازند تا رضايت مخاطبان فراهم شود تا تيم تماشاچي و هوادار بيشتري پيدا كند. تا بليط بخرد، تا به استاديوم بيايد يا حتي از تلويزيون بازي تيمش را تماشا كند و بياراده به محصولات اسپانسرهايي كه پول هنگفت دادهاند براي تبليغ روي پيراهن و لباس بازيكنان تا كنارههاي زمين و زيرنويسهاي تلويزيوني، توجه ويژه كند. تماشاگري كه حتي بياراده از طريق هوادارياش به يك جناح خاص سياسي نيز وابسته ميشد و حتي كمكم جور ديگري نيز فكر ميكند. دربی های کالچو و ال کلاسیکو یکی از بی شمار نشانه های این موضوع است. حتي در ليگ ايران كه انگاري تا كره ماه با حرفهايشدن فاصله دارد با يك نگاه جامعهشناسانه و روانشناسانه ميتوان بسياري از اطلاعات ذهني و عيني از افراد را از هواداريهاي فوتبالی شان كشف كرد. هوادار و تماشاگري كه بايد تماشا كند و دقيقاً پيچيدهترين مكانيزمها با اين تماشا بهوقوع ميپيوندد. از لذتبردن در اوقات فراغتي كه در مدرنيته عين مشغوليت است تا تحريكات روانشناختي و تخليه هيجاني جامعه و همينطور به حرکت درآوردن بخشي از چرخه سازوكاري مدرن بهنام فوتبال . فيلسوف اگزيستان فرانسوي ميگويد، با حضور تيم حريف همه چيز پيچيده و دشوار ميشود و اين دقيقاً يك مدل ارتباطي است در عصري كه سيطره بيچونوچراي رسانه، اصلي پذيرفته شده است. تيم ما، تيم حريف و تماشاگر. اين مدل ارتباطي البته از منظري با توصيفات پيشگفته و درك ماهيت حرفهاي آن بازسازي نبرد گلادياتورها نيز ا ست. اگر نكشي، كشته ميشوي! هر لحظه هوشيار باش! و همه این ها در حالی است که تو آزادی، آزاد ! تماشاگران در اقدامي هيجاني در ناخودآگاه لذت جويشان ،انگار به جاي 11 بازيكن تيم خود قرار ميگيرند و اينگونه با همذاتپنداري ای نامتعارف با تشويقهايشان ميخواهند بكشند تا كشته نشوند. با آزادي بيحدوحصري كه در اختيار دارند، دريبل ميزنند (هنرنمايي و جلوهفروشي فردي)، پاس ميدهند (نياز به بودن ديگري)، شوت ميكنند (تهاجم)، فرار ميكنند (هماهنگي پیوستار نظم) و نهايتاً گل ميزنند (رسيدن به آرزو و هدف) و برنده میشوند(تعالی خواهی ). اما همه اين آزاديها عيناً همراه قوانين دستوپاگير است.توپ نباید از خطهاي كنار زمين عبور كند. مهاجم در تله آفسايد گير نكند و... حتي شاديها نيز قانون دارند كه گاه تلخي كارت زرد و قرمز (به مثابه زندان و اعدام) همه چيز را سرد ميكند… ادامه در پست بعدی👈
تاملات فوتبالی (نود دقیقه زندگی) یاسر هدایتی صبح های چشم پفكرده رئيس و كارمند، استاد و دانشجو. ظهرهاي خميازه و با هيجان شرحدادن يك تجربه مشترك ديداري و عصرهاي شوق و شتاب زودتر به خانهرسيدن براي جادوشدن در برابر معبد تلویزيون. انگارهمه درتدارك بهجاآوردن مناسكياند در شبهای بيخوابي و تماشا. در ورزشگاهی به وسعت همه جهان ... *** «فوتبال بازي سادهاي است كه البته با حضور تيم حريف همهچيز پيچيده و دشوار ميشود.» گوينده اين جمله مشهور را يا مي شناسيد يا در پايان اين متن خواهيد شناخت. اما آنچه از ظاهر اين جمله در نگاه اول برميآيد يك بسيط نمايي از عينيتي ذاتاً پيچيده است. اين پاسخ ساده البته در برابر يك پرسش ساده از يك فيلسوف مهم قرن بيستم است كه بدون شك ذات اين پديده عجيب را در دنياي مدرن عميقاً درك کرده است. در كنكاشي ابتدايي براي بازخواني اين پاسخ اولين چيزي كه بهذهن ميرسد، فهم معناي كلمه «بازي» است. آري فوتبال يك بازي است. اما ما به چيزي ميگوييم بازي؟ در دقتي معنا شناختي ما به فعاليتي بازي ميگوييم كه : نخست، قواعد معين لازمالاجرايي داشته باشد. دوم، هدف آن در خودش باشد.سوم، در بازي لذتگرايي و كسب لذت اصل تلقي ميشود. چهارم، در وقتي بيرون از وقت جدي بازيگر انجام ميگيرد. پنجم؛ در بازي يكي از عوامل لذت، آزادي کنشی است كه در چهارچوب قواعد بازي، هيجاني رواني را براي اعضاي بازيگر فراهم ميآورد. ششم، در بازي اين بازيگران هستند كه مهماند و حضورتماشاگران فرعي وغيرضروری است . فوتبال با ذات پيچيده و معناي امروزياش یک رشته ورزشی صرف نيست، بلكه بازي است آن هم در معنايي كاملا مدرن و این همان وجه تمایز فوتبال و اهمیت جهانی اش در نسبت با تمام رشته های ورزشی دیگر است.همین طور با تدقيقی معناشناختي از مفهوم بازي ميتوان تعارضات بسياري را ميان هر بازي ديگر با فوتبال يافت. فوتبال حرفهاي امروز ديگر يك شغل محسوب ميشود و در حاشیه خود هزاران شغل دیگر را نيز ايجاد كرده است. سود و زيان در بازي فوتبال فارغ از دغدغه لذت در يك بازي است؛ سود و زيان باشگاهها اگرچه گاه در اشكها و لبخندهاي تماشاگران نمود پيدا ميكند، اما مطمئناً لذت بازي معنا نميشود. هدف در يك بازي فوتبال پيروزشدن بر تيم مقابل است و اين را ذات اين پديده مدرن آنچنان قوي تعريف ميكند و پاي آن ميايستد كه باقي حرفها را تنها شعارهاي سطحي و نصایح قیم مآبانه نشان ميدهد. اينها تنها گوشهاي از تعارضات معناشناختي فوتبال در ذات مدرن خود با مفهوم بازي در صورتبندي كلاسيك آن است و حق اين است كه فوتبال را بازي دنياي مدرن يعني عصر انباشتگي دانايي، بمباران اطلاعاتي، غریبگی ساحتهاي وجودی و معرفتي ،مصرفگرايي و كالاشدگي بدانيم. با اين توصيف ميتوان گفت فوتبال به مثابه خود زندگي مدرن است. سرشار از تناقضهايي كه به سادگي _دور از هر تنگنظري منطقي و فلسفي_ همسايه هم هستند؛ و در رأس همه اين تناقضها حقيقت دانسته و واقعيت پيوسته جاري در زندگي مدرن است كه در بازي فوتبال نيز خودنمايي ميكند. به ياد بياوريد شوق و هيجان خودمان را ، وقتي با تلاش بسيار بعداز چند ده سال تيم ملي ايران به جامجهاني رفت و دانستگي حقيقت اين را كه اين نهايت سهم و بضاعت ما از جايگاه فوتبال جهان است و اميدواري اينكه شايد با معجزهاي بتوانيم بر تيمهاي حريف، يكييكي پيروز شويم و حداقل به مرحله يكهشتم نهايي جامجهاني راهپيدا كنيم و جالب اينكه تا لحظه آخر نيز ، ذات پيچيده اين بازی مدرن به ما اميدواري ميدهد. يكي ديگر از تناقضات بنيادي ذات فوتبال همزيستي يگانهانگار آزادي و محدودیت است. انسان معاصر،عاشق آزادي وعدهداده شده در دنياي مدرن است .همان چيزي كه او را از خواب نهچندان خوش دوران پيشامدرن به سراب مدرنيته كشاند و اكنون كه در فروبستگيهاي از هر سوي مدرنيته ناچار آمده فوتبال مخدري است براي اينكه آزادياش را فرياد بكشد يا بهتر بگوييم آزادينمايي فوتبال را با چشمانش ببلعد. فوتبال با اينكه محدوديتهاي پيدا و پنهان بسياري را به مخاطبان خود ديكته ميكند اما هميشه آزادي بيحد وحصري را نيز به رخ ميكشد. به عبارت دیگر فوتبال بازي سادهاي است با يك دنيا آزادي. همه چیز از یک قرارداد ساده شروع می شود. قرار است توپ از مركز زمين بتواند از منتهی اليه خطي در روبروی نقطه مرکزی كه حصاري فلزي با تور آن را در برگرفته بگذرد.اما در عین حال 22بازيكن در زمين قرار دارند كه جداي از جایگاه و وظیفه محدودكنندهشان در تركيبي تا بينهايت از جهت حركت و فعاليت آزادي عمل دارند… ادامه در پست بعدی👈
✔️در سوگ بهرام ✍🏻سهند ایرانمهر درگذشت #بهرام_بیضایی ، آنهم در روز تولدش، فقط پایان زندگی یک فرد نیست؛ اتفاقی معنادار است که گویی پایان یک دوره فکری در فرهنگ ما را یادآوری میکند.گویی حلقهای از یک سنت فکری در فرهنگ ایران، بسته شد. سنتی که در آن هنر شیوهای برای اندیشیدن بود؛ و سینما و تئاتر فقط صحنه نمایش نبود که میدان داوری تاریخ بود. بیضایی را غالباً «کارگردان» مینامند، اما این نامگذاری، اگرچه درست، بهشدت نارساست. از نظر من، او پیش و بیش از آنکه کارگردان باشد، ادیب بود؛ و پیش از آن، جامعهشناسی تاریخخوان که به سازوکار قدرت، خشونت، حذف و روایت حساس بود. سینما و تئاتر برای او رسانه بودند، نه هویت. هویت او اما در نسبتش با زبان و تاریخ شکل میگرفت. شاخصه اصلی آثار بیضایی نه تکنیک سینمایی است و نه صرف رجوع به اسطوره؛ بلکه نحوه صورتبندی معنا از طریق زبان است. دیالوگهای او بیش از آنکه حامل اطلاعات باشند، حامل تاریخاند. واژههای گزیده او تصادفی نبودند و جایی از ادبیات که نقطه کانونی توجه او بود، پیش از او چنین رصد نشده بود، این همانجاست که تفاوت «دانستن ادبیات» با «ادیب بودن» آشکار میشود. بیضایی ادبیات را نمیشناخت؛ در آن سکونت داشت. نثر او نثری سختجان است. نه لغزنده است، نه رها، نه سهلالوصول و نه متظاهرانه. جملهها وزن دارند، مکث دارند، ایستادگی دارند. این استحکام زبانی، نتیجه ذوق شاعرانه صرف نیست؛ محصول انضباط فکری است. بیضایی به کلمه اعتماد نمیکرد مگر آنکه آزموده شده باشد. به همین دلیل زبان در آثارش نه ابزار تزئین، که میدان کشمکش معناست. از این منظر، او بیش از آنکه فیلم بسازد، متن تولید میکرد؛ متنی که مستقل از تصویر، قابلیت خواندهشدن دارد. ذهن را تکان میدهد و خودش تصویر است. این خصیصه در تاریخ سینمای ایران نادر است. بسیاری تصویر میسازند و بعد بهدنبال معنا میگردند؛ بیضایی معنا را میساخت و تصویر را در خدمت آن میگرفت. به همین دلیل است که آثارش کهنه نمیشوند؛ زیرا به زمانهای خاص پاسخ نمیدهند، بلکه به مسئلهای تکرارشونده در تاریخ ایران نظیر مسئله روایت، قدرت و حقیقت میپردازند. نگاه او به تاریخ، نگاه ستایشگرانه یا نوستالژیک نبود. تاریخ در جهان بیضایی میدان افتخار نیست میدان اتهام است. او تاریخ را میکاود تا نشان دهد چگونه قربانیان خاموش میشوند و چگونه روایت رسمی جای حقیقت را میگیرد. در «مرگ یزدگرد»، در «چریکه تارا»، و حتی سایهبازی «جانا و بلادور»، تاریخ نه پشت سر ما، که در کنج فراموش شده درون ما به عنوان یک ایرانی است. همین نگاه است که او را به جامعهشناسی تاریخ نزدیک میکند، بیآنکه به زبان آکادمیک پناه ببرد. بیضایی نظریه نمینوشت، او با صحنه و دیالوگ نظریه میساخت. بیضایی متواضعانه میگذاشت تا مدعیان خوانش غلط خود را از تاریخ و ادبیات بخوانند آنگاه در زمانش به دقت نشان میداد که از فردوسی تا زن و از قدرت تا ادبیات چگونه به نام نظریه به مسلخ ایدئولوژی و خوانشی وارونه رفتند. اندوهِ فقدان بیضایی، از دستدادن یک فیلمساز نیست؛ از دستدادن الگویی از اندیشیدن سختگیرانه در فرهنگ ایرانی است. الگویی که زبان را جدی میگرفت، تاریخ را ساده نمیکرد و مخاطب را تحقیر نمینمود و از همه مهمتر در این راه نه وقعی به قدرت میگذاشت و نه مجیز مردم را میگفت او به جوهره هرچیز کار داشت نه مزاج و مذاق زمانه و خلق آن. او از ما تماشاگر نمیخواست؛ شریک فکری میخواست و شاید به همین دلیل است که با رفتن او، حس میکنیم چیزی بیش از یک فرد از دست رفته است. آنچه رفت بیضایی نبود، امکان پیوند میان ادبیات، تاریخ و هنر با سلیقه و آرایه بینظیر بیضایی بود، پیوندی که او یکی از آخرین حاملان جدی آن بود. @sahandiranmehr
درگذشت کامران فانی ایرج افشار دربارهٔ کامران فانی نوشته بود: «عزیزِ همه، کامران فانی». این تعبیر صمیمی، دقیقتر از توصیفات رسمی، جایگاه او را در میان اهل فرهنگ نشان میدهد. فانی از دوستکامترین چهرههای فرهنگی ایران بود. بهاالدین خرمشاهی، با طیبتی دوستانه، او را «علامهٔ قزوینیِ ثانی» خوانده بود؛ لقبی که به جنم کتاببارگی او اشاره داشت. جالب آنکه در مدرسهٔ «علامهٔ قزوینی» قزوین درس خوانده بود و از کودکی ولع خواندن داشت؛ همهچیز میخواند و از خواندن لذت میبرد. دانشش گسترده بود، اما آن را به رخ نمیکشید. منشی فرهنگی داشت. آرام و کنارهجو بود. اهل جلوهفروشی نبود. نقاد بود و در عین حال منصف و حقگزار. لبخند آرامش گاه رنگ نیشخندی نافذ داشت. طنزش ظریف و هوشیارانه بود. کمحرف بود و وقتی سخن میگفت، نکتهای تازه داشت. به فانی «آقای کتابدار» میگفتند. روحیهٔ کتابداری و خدمت، به فعالیتهای فرهنگی او جهت میداد. ویراستار کارآزموده و مترجم خبرهای بود. مستشار مؤتمن اهل علم و نهادهای علمی و انتشاراتی بود. کمتر کسی را دیدهام که اینهمه طرح و ایده از ذهنش بجوشد. وقتی دربارهٔ موضوعی سخن میگفت، هم مآخذ تحقیق را خوب میشناخت و هم میتوانست چشماندازی کلی و منسجم ارائه دهد. راهبر و راهنما بود. عبدالحسین آذرنگ بهدرستی گفته است که اگر نظام دانشگاهی ما قدرت تشخیص داشت، باید امکانی فراهم میکرد تا فانی در دانشگاهها درس دهد، سخنرانی کند و دانشجویان با او ارتباط مستقیم داشته باشند. میگفت در میان قدما، خیام در رباعیات و ابنخلدون در مقدمه، ذهنیتی «مدرن» داشتند. فانی نیز در واقع انسانی عمیقاً مدرن بود؛ بیادا و اطوار، بیفرنگیمآبی و بیستیز با سنت؛ در پی شناخت دقیق سنت ایرانی بود و قدردان کسانی که معارف سنتی را به شیوهای عالمانه معرفی میکنند. خمیرهٔ شخصیتش عقلباور و علممحور بود؛ علم و عقلی که هنر و ادبیات آن را ورز میداد و زنده و پوینده نگه میداشت. فانی با موسیقی کلاسیک بسیار مأنوس بود و کتابی هم دربارهٔ بتهوون ترجمه کرده بود. دربارهٔ سینما نیز کتاب و مقاله ترجمه کرده بود و شعر معاصر را بهخوبی میشناخت. یکبار دربارهٔ حسین منزوی سخن گفت که تعجب کردم؛ احتمالاً صدایش را باید ضبط کرده باشم. رمانخوان و رمانشناس قهاری بود. از نوجوانی دل به رمان سپرده بود. زبان انگلیسی را نیز از راه خواندن رمانها آموخته بود. رمان غربی و موسیقی کلاسیک را مهمترین مدخل شناخت فرهنگ غرب میدانست و معتقد بود آشنایی با ادبیات جهان کمک میکند قدر و مقام ادبیات خودمان را بهتر بشناسیم. یک روز، در میان گفتوگویی دوستانه، به سایه گفت کاش اختراعی میشد که بشر بهجای خوردن غذا، کپسولی میخورد و کلاً از دنگوفنگ خوردن میرست. این شوخی ساده، روحیهٔ او را بهخوبی نشان میدهد. همانجا به یاد حکیمان رواقی دنیای کهن افتادم؛ آنان که فانی دربارهشان بسیار میدانست و بیآنکه ادعایی کند، به شیوهای نزدیک به آنان زندگی میکرد. کامران فانی در شب مجلهٔ بخارا گفت: چرا میگویید کمکارم؟ و حقا هم کم ننوشت، اما نسبت به آنچه میدانست، نوشتههایش اندک بود. کامران فانی خلاف مذهب مختار زمانه، دانش را به ابزار شهرت و برتری بدل نکرد؛ و باید بکشد عذابِ تنهایی را، مردی که ز عصر خود فراتر باشد. https://t.me/n00re30yah
چرا حساسیت اخلاقی نسبت به سگ و گربه، اما بیتوجهی به رنج گوسفند، یک تناقض است؟ برداشتی کوتاه درباره گونهگرایی انسانها ما معمولاً نسبت به حیوانات خانگی مانند سگ حساسیت عاطفی و اخلاقی بیشتری داریم، اما رنج گوسفند، گاو یا مرغ را ـ که همان توانایی درد و ترس را دارند ـ نادیده میگیریم. این دوگانگی گونهگرایی نام دارد: تبعیض میان موجودات فقط به دلیل گونه بیولوژیک، نه بر اساس معیار اخلاقیِ واقعی یعنی توانایی رنج بردن. اگر رنج یک حیوان برای ما اهمیت دارد، نمیتوانیم رنج حیوانات دیگر را صرفاً چون «خانگی نیستند» بیاهمیت بدانیم. این همان الگوی قدیمی تبعیض است که در گذشته درباره نژاد و جنسیت دیدهایم: «رنج ما مهمتر از رنج آنهاست». پیام ساده است: یا رنج مهم است، یا نیست. اگر مهم است، برای همه موجوداتی که میتوانند رنج بکشند، اهمیت دارد. گفتگو با پروفسور پیتر سینگر فیلسوف معروف اخلاق رو از اینجا ببینید: https://youtu.be/5AoucyXPIso?si=uVWLzYpw8EPGAuMK
Ⓜ️ مصرفکنندهی منفعل یا کاربر آگاه ✔️طرف چند هزار نفر رو فالو داره! خودت رو مسخره کردی یا اون چند هزار نفر رو! آخه مگه میشه چند هزار نفر رو فالو کرد؟ کلاً دست به فالو کردن ملت خوبه! شما در بهترین حالت فقط دویست سیصد نفر رو واقعاً میتونید فالو کنید، دیگه بقیه فالووینگ نیست، فقط به فهرست فالوتون اضافهش کردید. ✔️در اینستاگرام رفتار بازاری باید داشت. یعنی فالوکردن باید امتیازی باشه که به افراد خاصی اعطاش میکنیم. صد نفر، دویست نفر، سیصد نفر باید شایستگی خودشون رو برای اینکه ما فالوشون کنیم، نشون بدن. فالو و لایک و ویو و فوروارد یک ابزار خیلی مهم اجتماعیه، به شرطی که من و شمای کاربر ازش درست استفاده کنیم. 🔻مهدی تدینی 🌀تفاوت اصلی بین یک مصرفکنندهی منفعل محتوا و یک کاربر آگاه در مهارتهایی است که برای فالوکردن دارد. ✔️۱. مهارت تشخیص اعتبار منبع - بررسی سابقه، تخصص و هویت واقعی یا حرفهای فرد. - توجه به نوع استنادها، منابع و شفافیت محتوا - پرهیز از فالو کردن پیجهایی با ادعاهای بدون پشتوانه ✔️۲. مهارت تفکیک "اطلاعات" از "تبلیغ" - تشخیص پستهایی که هدف اصلیشان فروش یا جذب فالوئر است - فهم اینکه بسیاری از محتواها ممکن است شبهآموزشی اما ذاتاً تبلیغاتی باشند ✔️۳. تفکر نقادانه نسبت به محتوا - پرسیدن سؤال: "این حرف بر چه دادهای تکیه دارد؟" - تشخیص مغالطهها، احساساتگرایی، یا اطلاعات دستکاریشده - بررسی دیدگاههای مختلف دربارهی یک موضوع ✔️۴. مهارت مدیریت شناختی - آگاه بودن از تأثیر الگوریتم روی ذهن - مراقبت از اینکه فقط محتواهای همرأی و همسلیقه را نبینی - دنبال کردن منابع متنوع برای جلوگیری از سوگیری ذهنی ✔️۵. مهارت هدفگذاری در فالو کردن - مشخص کردن اینکه چرا یک پیج را فالو میکنی؛ آموزش؟ سرگرمی؟ الهام؟ تحلیل؟ خبر؟ - حذف پیجهایی که با اهداف ذهنیات همخوان نیستند ✔️۶. مهارت مدیریت زمان و توجه - تنظیم میزان مصرف محتوا - فالو نکردن پیجهایی که محتوای پرمصرف اما کمارزش تولید میکنند - توانایی تشخیص اینکه "محتوای سرگرمکننده ولی اعتیادآور" چه زمانی به ضرر وقت و کیفیت ذهن است ✔️۷. مهارت تحلیل انگیزهی تولیدکننده محتوا - اینکه پیج به دنبال چیست؟شهرت؟ فروش؟ اثرگذاری؟ منفعت سیاسی؟ - فهم انگیزه تولیدکننده، به فهم کیفیت پیام کمک میکند ✔️۸. مهارت تعامل آگاهانه - پرسیدن پرسشهای دقیق و محترمانه - مقایسه و ارزیابی پاسخها - دنبال کردن بحثها برای فهم لایههای پنهان محتوا 📌پس لطفا قبل از اینکه صفحهای را دنبال کنی: 🔻بپرس چرا این صفحه روی من اثر گذاشته؟ آیا احساسات من را تحریک کرده (ترس، خشم، هیجان)؟ 🔻بیو، سابقه، نوع پستها را بررسی کن. آیا ادعاها با تخصص او همخوان است؟ آیا شفافیت دارد یا ناشناس است؟ 🔻آیا به منبع اصلی لینک داده؟ آیا منبع علمی معتبر دارد؟ آیا نقلقولها دقیق است؟ 🔻انگیزه تولیدکننده محتوا یا اقتصادی (تبلیغ، فروش، درآمد) یا ایدئولوژیک (جهتدادن به فکر) یا شخصی (شهرت، خودنمایی) یا اجتماعی (ایجاد ارتباط و شبکه) یا علمی/آموزشی (تولید دانش) است. آیا انگیزه با ادعاهای پیج همخوانی دارد؟ اگر ندارد صفحه مشکوک است. ➕برداشت آزاد از این منبع SIFT method که توسط Mike Caulfield توسعه داده شده است، کتابخانه دانشگاه شیکاگو 📮جامعهای بهتر بسازیم 🛄 @zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
محکومیت قضایی خانم طنزپرداز این که دستگاه قضایی کسی را بهخاطر شوخی با فردوسی یا شاهنامه، یا حتی هجو و توهین و دشنام، محاکمه و زندانی کند و از آن شنیعتر، برای مجازات، مردم را وادار به خواندن شاهنامه و نوشتن مناقب آن سازد، بیهیچ تردید، خیانت به شاهنامه و فردوسی است. فرجام چنین رفتار غیر انسانی، ناپسند و شرمآور، تیز کردن آتش مظلومنمایی بدخواهان ایران و زبان فارسی است و همچنین خطر مصادرهٔ سیاسی شاهنامه را به بانگ بلند، گوشزد میکند. آن خانم در فضای مجازی سخنانی گفت. مردم هم، درشت و نرم، پاسخش را دادند؛ سخنش را نقد و رد کردند و ماجرا همانجا تمام شد. دیگر این بگیروببند و نمایش چیست؟ به دولت چه ربطی دارد که دخالت میکند؟ الحق که مهر ابله مهر خرس آمد یقین کین او مهر است و مهر اوست کین ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت صحبت احمق بسی خونها که ریخت شاهنامه کتاب دولتها نیست. کتاب مردم است. البته دولتها، از ترکان سلجوقی و ایلخانان مغول تا دیگران، در پی کسب آبرو و اعتبار و مشروعیت، به آن آویختند. اغراق نیست اگر گفته شود، شاهنامه و فردوسی، خود را بر جمهوری اسلامی و عصر او تحمیل کردهاند؛ این سلطنت معنوی فردوسی است که همچنان بر دلهای ایرانیان فرمان میراند و مشروعیتبخش و قدرتآفرین است. همانگونه که روزگاری، ترک و تاتار خود را به فتراک کتاب او میبستند تا مشروع و مقبول باشند. بااینهمه، واقعیت این است که شاهنامه در این سالها مظلوم و در غربت بوده است؛ در مظلومیت فردوسی همین یک مثال بس که امروز که این حکم کذایی صادر شده و آقایان هم ناگهان ملیگرا و فردوسیدوست شدهاند، اجازه نمیدهند آن مجسمهٔ خجسته و بشکوه و بلند حکیم، در زادگاهش نصب شود؛ همان شهری که نگارههای شاهنامه را از دیوارهایش زدودند. در این سالهای تلخ، مردم بودند که از شاهنامه پاسداری کردند؛ در تنگسالیها هزینه کردند تا کودکانشان شاهنامه و حتی نقالی بیاموزند؛ دوستان فردوسی، گاه بهرایگان، برای مردم شاهنامه خواندند تا این دریچه همچنان گشوده بماند. مردم به رغم مدعیان، شاهنامه را در متن زندگی خود نگاه داشتند؛ زنده و رونده و الهامبخش. امروز، تا جایی که در توان باشد، باید مانع از آن شد که نهاد سیاست، اعتبار ملی شاهنامه را خرج تزیین و توجیه سیاستهای شکستخورده و ویرانگر کند. شاهنامه کتابی نیست که بتوان از راه نادانی یا تزویر، آن را ابزار حذف و خشونت و سلب آزادیها کرد. شاهنامه کتاب دیروز ما، کتاب امروز ما و کتاب فردای ماست. این ما یعنی همهٔ ایرانیان؛ همهٔ باشندگان در قلمرو ایران بزرگ فرهنگی. من به عنوان یک ایرانی دوستدار شاهنامه و فردوسی، مخالفت خود را با این حکم اعلام میکنم؛ برای پاسداری از حریم حرمت شاهنامه و فردوسی با این حکم مخالفت میکنم. https://t.me/n00re30yah
♦️کامران فانی در خصوصِ ضعف کتابخوانی سخن میگوید🔺 @joreah_journal www.instagram.com/joreah_journal
🧠نوشتن با دست ارتباطات مغزی را بیشتر از تایپ تقویت میکند #اخبار_علمی 📍اگر همیشه تایپ میکنید، بهتر است ترک عادت کنید! تحقیقات جدید نشان داده است که نوشتن با دست، در مقایسه با تایپ کردن، ارتباطات مغزی بیشتری ایجاد میکند و میتواند در بهبود یادگیری نقش مهمی ایفا کند. محققان از امواج مغزی در فرکانسهای پایین مانند آلفا و تتا استفاده کردند تا نشان دهند چگونه نوشتن دستی باعث تقویت فرآیندهای حافظه میشود. نتایج نشان داد که نوشتن با دست در مقایسه با تایپ کردن نه تنها مناطق حرکتی مغز را فعال میکند، بلکه باعث تقویت مناطق مرتبط با حافظه و پردازش حسی نیز میشود. با وجود اینکه تایپ کردن سریعتر و آسانتر است، اما نوشتن با دست میتواند به یادگیری و بهخاطر سپردن اطلاعات کمک کند. کارشناسان پیشنهاد میدهند که نوشتن با دست همچنان به عنوان بخش مهمی از برنامههای آموزشی باقی بماند و در آموزش کودکان استفاده شود. #علوم_اعصاب #علوم_شناختی #neuroscience 🧠🔮 با ما همراه باشید: 🆔 https://t.me/neuroguide_ir
🔴 گزیده ای از نامه های سنکا، فیلسوف رواقی: 🔹«میپرسی چه پیشرفتی حاصل کردهام؟ نرمنرمک به «دوستی از برای خویشتن» بدل میشوم. حقاً که پیشرفتی است ارزنده: انسانی از این گونه هرگز تنها نخواهد بود. این سخن از من بپذیر که او دوستی است از برای جملهیِ ابناء بشر.» (مکتوبات رواقی: گزیدهیِ نامههای سنکا؛ ص ۳۹) @mostafamalekian
گفتوگو با مارال لطيفی، پژوهشگر و نويسنده كتاب «پذيرش شكست: افت اقشار ميانی جامعه: نمونه تهران» راندهشدگان از تهران درباره تجربه رنج اجتماعی ناشی از تنزل در فضای اجتماعی-فيزيكی محسن آزموده فقيرتر شدن طبقه متوسط ايران در يك دهه اخير موضوعی است كه بسياري از اقتصاددانان، جامعهشناسان و پژوهشگران علوم سياسی به اشكال مختلف به آن اشاره كردهاند و برای آن شواهدی برشمردهاند، مثل كاهش قدرت خريد اقشار ميانی، ناتوانی از پرداخت اجاره منزل، تغيير سبك زندگی ايشان، مهاجرت و... . مارال لطيفی، پژوهشگر علوم اجتماعی برای نشان دادن اين موضوع منظر و رويكردی جامعهشناختی اتخاذ كرده و سراغ تغيير و تحولات فضای فيزيكی و اجتماعی اقشار ميانی يا طبقه متوسط در بازه زمانی مذكور رفته. او در كتاب «پذيرش شكست: افت اقشار ميانی جامعه؛ نمونه تهران» از دستگاه مفهومی و نظری پير بورديو، جامعهشناس معاصر فرانسوی بهره گرفته و با شماری از تهرانی های طبقه متوسط صحبت و روايتهای آنها را تحليل كرده تا آشكار سازد كه چرا و چگونه طبقه متوسط در تهران ناگزير از پذيرش شكست شد. با او به مناسبت انتشار اين كتاب گفتوگويی صورت داديم كه از نظر می گذرد: https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/237447/%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86
📘 The Ideological Brain: The Radical Science of Flexible Thinking ✏️ Leor Zmigrod 💳 Publisher: Henry Holt and Co. (March 25, 2025) 〰️ Description: Why do some people become radicalized? How do ideologies shape the human brain? And how can we unchain our minds from toxic dogmas? In The Ideological Brain, Leor Zmigrod reveals the deep connections between political beliefs and the biology of the brain. Drawing on her cutting-edge research, she exposes the complex interplay between cognition and environment that predisposes some individuals to inflexible ways of thinking. The human brain faces a set of dilemmas every day: how to achieve coherence from fragmented sensory inpsuts and how to attain connection with other people in an increasingly atomized and isolating world. Ideologies offer a shortcut, providing easy answers, scripts to follow, and a sense of shared identity. But ideologies also come at a cost: demanding conformity and suppressing individuality through rigid rules, repetitive rituals, and intolerance. Once ideologies grip our minds, they fundamentally transform the way we think, act, and interact with others, making us less sensitive and adaptable. Guiding readers through her innovative experiments, Zmigrod uncovers the hidden mechanisms driving our beliefs and behaviors and argues that our politics are not superficial but rather woven into the fabric of our minds. Her results show that ideologues across the political spectrum struggle to change their thought patterns when faced with new information. While some individuals are more susceptible to dogmatic thinking than others, all of us can strive to be more flexible, and Zmigrod ultimately explains how we can keep our minds open in the face of extreme ideologies. Eye-opening, provocative, and unforgettable, The Ideological Brain is a groundbreaking book that challenges us to resist black-and-white thinking and reassess our closest convictions. 📱 معرفی فارسی کتاب توسط هوش مصنوعی: کتاب «مغز ایدئولوژیک» نوشته لیور زمیگراد، عصبشناس جوان، است که در مارس ۲۰۲۵ منتشر شده است. این کتاب به بررسی ارتباط عمیق میان ایدئولوژیها و ساختار مغز انسان میپردازد و نشان میدهد چگونه باورها و گرایشهای سیاسی میتوانند اثرات زیستی و روانی روی مغز داشته باشند. زمیگراد با استناد به تحقیقات پیشرو خود در زمینهٔ علوم اعصاب سیاسی، فرآیندهای پیچیدهای که باعث میشود برخی افراد به تفکر سختگیرانه و رادیکال گرایش پیدا کنند را تحلیل میکند. کتاب هم روانشناسی، هم فلسفهٔ سیاسی و هم علوم اعصاب را به هم پیوند میدهد تا توضیح دهد چگونه ایدئولوژیها شکلدهندهٔ رفتار و طرز فکر ما هستند و چطور مغز بعضی افراد ممکن است به دلیل تعصبات ایدئولوژیک تغییر کند. همچنین تمرکز کتاب بر این است که هر فردی قادر است ذهن خود را از ایدئولوژیهای محدود و سمّی رها کند و به تفکر باز و انعطافپذیر برسد. این کتاب به عنوان منبع مهمی برای درک بهتر ریشههای گرایشهای رادیکال و چگونگی مقابله با تفکرات تندروانه، توصیه میشود و در دستهبندی روانشناسی، علوم سیاسی و فلسفه قرار دارد. 〰️ Contents: 🌸 PART I: ICONS - Chapter 1: Ideological Possession - Chapter 2: An Experiment - Chapter 3: Metaphors We Believe By 🌸 PART II: OF MINDS AND MYTHS - Chapter 4: The Birth of Ideology - Chapter 5: The Age of Illusions - Chapter 6: Being a Brain - Chapter 7: Thinking, Ideologically 🌸 PART III: ORIGINS - Chapter 8: A Chicken-and-Egg Problem - Chapter 9: Young Authoritarians - Chapter 10: Brainwashing a Baby - Chapter 11: The Rigid Mind - Chapter 12: The Dogmatic Gene 🌸 PART IV: CONSEQUENCES - Chapter 13: Darwin’s Secret - Chapter 14: Poliptical Illusions - Chapter 15: Your Emotional Fingertips - Chapter 16: An Ideology Walks Into a Brain Scanner 🌸 PART V: FREEDOM - Chapter 17: Spiraling In and Out - Chapter 18: The Importance of Being Nested - Chapter 19: Otherwise - EPILOGUE: GOING OFF-SCRIPT #phsychology #Neuroscience #Political_science #روانشناسی #عصبشناسی #فلسفه_سیاسی #معرفی_کتاب #تازههای_کتاب ❇️ ✉️ t.me/nutqiyyat ✉️ t.me/nutqiyyat_classes 📷 Instagram.com/Nutqiyyat 📹 https://youtube.com/@nutqiyyat
چکیدهای از کتاب One Life to Lead ✍🏼 جواد حیدری 🔹همین چند هفته پیش، ساموئل شفلر، یکی از شاگردان مهم نیگل و از رالزیهای بسیار برجسته، کتاب بسیار مهمی در حوزهی زندگی خوب نوشته است به اسم "One Life to Lead" [یک زندگی برای زیستن]. 🔹شفلر در این کتاب به سه دیدگاه رایج و متداول در زندگی خوب نقدهای مهمی وارد میکند. این سه دیدگاه کلاسیک درباب زندگی خوب عبارتند از: ۱. لذتگرایی (Hedonism): زندگی خوب صرفاً حداکثرسازی لذت و کمینهسازی درد نیست. ۲. ارضای خواسته (Desire Satisfaction): برآورده شدن خواستهها، حتی آگاهانه، کافی نیست ۳. فهرست عینی (Objective List): زندگی مجموعهای از خیرها و کالاهای از پیش تعریفشده نیست 🔺او میگوید که این سه دیدگاه، زندگی را مثل «سبد خرید» میبیند و از "دیدگاه سبد خرید" انتقاد میکند که زندگی را مانند سبدی میبیند که باید اجناس خوب در آن قرار گیرد. ♦️از نظر شفلر، زندگی خوب زندگیای است که در آن فرد بهطور فعال با جهان درگیر میشود و عمیقترین ارزشهای خود را از طریق دلبستگیهای ارزشمند محقق میسازد. شفلر زندگی خوب را بر پایهی چند رکن اصلی بنا میکند: ۱. دلبستگیهای ارزشمند (Valuable Attachments): 🔺دلبستگیها (attachments) هسته مرکزی دیدگاه شفلر هستند. او سه نوع اصلی را برجسته میکند: الف) روابط شخصی (Personal Relationships): مانند دوستی، روابط خانوادگی و عاشقانه. این روابط "زندگی ما را فراتر از حد تصور غنی میسازند" و بدون آنها زندگی "بهشدت فقیر" خواهد بود. ب) عضویت در گروهها (Group Membership): مشارکت در جوامع، سازمانها یا فرهنگها یا جمعهایی که فرد خود را بخشی از آنها میداند. ج) پروژههای شخصی (Personal Projects): فعالیتهای هدفمند و طولانیمدت مانند یادگیری یک مهارت یا پیگیری یک هدف خلاقانه. شفلر تأکید میکند که این دلبستگیها ارزیابیشده (evaluative) هستند، یعنی فرد آنها را ارزشمند میبیند و به آنها متعهد میشود. ۲. درگیری فعال (Engagement): ♦️جوهرِ زندگی خوب، یک حالت منفعلانه نیست. این زندگی نیازمند «درگیری» (Engagement) است. این مفهوم به معنای: الف) پاسخگویی به الزامات بیرونی: ما در تعامل با جهان، خود را با قواعد و نیازهایی مواجه میبینیم که خودمان خلق نکردهایم. یادگیری یک زبان، نیازمند تسلیم شدن به گرامر آن است؛ حفظ یک دوستی، نیازمند پاسخگویی به نیازهای دوستمان است. شفلر مینویسد: «آنچه ما رضایتبخش مییابیم، درگیر شدن با جهان پیرامونمان است... ما میخواهیم به نیازها و الزاماتی که خودمان ابداع نکردهایم، پاسخگو باشیم.» ب) مسئولیتپذیری و احترام (Deference and Accountability): در روابط انسانی، درگیری به معنای به رسمیت شناختن استقلال دیگری و مسئول بودن در قبال اوست. این احترام، صرفاً یک وظیفه اخلاقی نیست، بلکه بخشی از خودِ آن رابطه ارزشمند است. ج) فراتر از «دیدگاه سبد خرید»: شفلر با این ایده که زندگی مانند یک «سبد خرید» است که ما آن را با «کالاهای خوب» (لذت، موفقیت، دانش) پر میکنیم، مخالف است. او معتقد است: «زندگی یک سبد خرید نیست و دلبستگیهای شخصی صرفاً کالاهایی نیستند که ممکن است در آن قرار بگیرند یا نگیرند. بلکه ما زندگی خود را در وهله اول از طریق پرورش و توسعه این دلبستگیها رهبری میکنیم.» ۳. آسیبپذیری عاطفی: بهای ژرفای زندگی ♦️شفلر دیدگاههایی را که به دنبال مصونیت از رنج و اندوه هستند به چالش میکشد. دیدگاههایی که به دنبال مصونیت از رنج و اندوه هستند از نظر شفلر در مکاتبی چون رواقیگری و بودیسم یافت میشود. این مکاتب معتقدند که دلبستگیها (به افراد، موفقیتها، و...) منشأ رنج هستند. بنابراین، زندگی خوب در گروِ رها کردن این دلبستگیها و رسیدن به آرامش و آسیبناپذیری (Ataraxia) است. از نظر او: الف) ارزشگذاری و آسیبپذیری به هم گره خوردهاند: «ارزش نهادن به چیزی، تا حدی به معنای آسیبپذیر بودن از نظر عاطفی است... در ارزشگذاری، ما به دست سرنوشت گروگان میدهیم و سرنوشت ممکن است بیرحم باشد.» ب) غم، بخشی از ساختار زندگی است: توانایی سوگواری برای یک دوست از دست رفته، نه یک ضعف، بلکه شاهدی بر عمق آن دلبستگی است. تلاش برای حذف کامل رنج، به قیمت حذف کامل معنا تمام میشود. 🔷 خلاصهی کلام: زندگی خوب از دیدگاه ساموئل شفلر، زندگیای است که در آن فرد با شجاعت، آسیبپذیری را میپذیرد و از طریق پرورش روابط، عضویت در گروهها و پیگیری پروژههای ارزشمند، بهطور فعال و مسئولانه با جهان درگیر میشود. این یک زندگی پویا، متعهدانه و جهانمحور است که در آن فرد همواره در حال رهبری و شکل دادن به مسیر خود در بستر زمان و در تعامل با دیگران است. این زندگی، نه در انزوا و بیتفاوتی، بلکه در دلِ پیوندهای معنادار و تعهدات واقعی یافت میشود. @eudemonia
без подписи
без подписи
без подписи