tgindex
Be a mountain & don't be attached

Be a mountain & don't be attached

Статистика
@yayaclosundКартинкиперсидский

📸 اینجا کلا آلبوم عکسه؛ سلام عزیزم؛ من کسی که تو فکر می‌کنی نیستم. 🔆 t.me/HidenChat_Bot?start=1265602713 https://telegram.meTeIeCommentBot?start=sc-612853-Dahxsmm @calmdownylist

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
10
Всего постов
27
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Картинки
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
349
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
175
27 постов
Вовлечённость
50,1%
к подписчикам
Постов в день
1,4
всего 27
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
74
1/48двое суток
84
1/72трое суток
91

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • اگه فقط 🤏🏽 بلد بودم زندگی رو آسون بگیرم که رایا نبودم که.

  • برای نیم‌ساعت خواب بیشتر روحم رو می‌فروشم

  • ترسناکید

  • فندومت قوی شروع کرد

  • برای نیم‌ساعت خواب بیشتر روحم رو می‌فروشم

  • без подписи

  • без подписи

  • 13 авг.35удалён 13 авг.

    без подписи

  • 13 авг.42удалён 13 авг.

    من وقتی استاد وسط جلسه معارفه گفت بله که می‌خوام درس بدم:

  • 13 авг.33удалён 13 авг.

    یک روزی دوستام رو از دست پسر مردم نجات می‌دم و اون روز اصلا دیر نیست.

  • 13 авг.32из rayabhrniудалён 13 авг.

    без подписи

  • 13 авг.103удалён 13 авг.

    یک روزی دوستام رو از دست پسر مردم نجات می‌دم و اون روز اصلا دیر نیست.

  • 13 авг.65удалён 13 авг.

    این سه روز کاااملا مبارک دشمنانم باشد

  • مگه ناخن انقدر خوشگل هم می‌شه؟!

  • без подписи

  • https://youtu.be/Q2phizeC6Lo?si=SeydjXxd7w7T9Dup

  • без подписи

  • без подписи

  • حتی اگر نهایت خودشیفتگی باشد باید بگویم که من هرروز احساس می‌کنم ‘دارم حیف می‌شوم’. حتی شاید دیگر برای کشورم هم نباشد. شاید برای حضورم وجودم شخصیتم جنسیتم برای زن بودنم برای تمام چیز هایی که دست من نبوده، باشد. شاید برای اینکه نخواستم، نتوانستم، کشورم را تغییر دهم. نتوانستم ترک کنم. پشت سر بگذارم. چمدانی ببندم و بروم. شاید نمی‌توانستم از صفر شروع کنم. (کدوم صفر؟ کدوم صد؟). اصلا شاید چون دیگر نمی‌توانستم آن بستنی سنتی زعفرانی را بخورم نرفتم. شاید چون می‌خواستم با زبان مادری‌ام بحث و دعوا کنم نرفتم. شاید چون کسی شوخی‌هایم را نمی‌فهمید نرفتم. شاید برای ماندنم برای بیشتر خواستنم برای قانع نبودنم باشد. بر چیز هایی غبطه می‌خورم که هیچکدام خواسته‌ی من نبوده‌اند. برای جنسیتی که خدایی که در مغزم فرو کرده‌اند برایم تعیین کرده است. برای دینی که هیچکس به چشم ندیده. برای حقی که نمی‌دانم می‌توانم در گرفتنش تاثیرگذار باشم یا نه. چه کسی تعیین می‌کند من با چه پوششی در سطح شهر تردد کنم؟ چه ورزشی انجام دهم چه شغلی داشته باشم یا اصلا شغلی داشته باشم؟ چندتا بچه می‌خواهم یا اصلا بچه می‌خواهم؟ چرا درس می‌خوانم یا نمی‌خوانم هزار هزار سوال که برخی از آن‌ها در ذهن خودم بی‌پاسخ‌اند. هیچکس نمی‌داند دقیقا کی مقصر است. پدر و مادرم که مرا به دنیا آوردند؟ جامعه، دولت، شهر، کشور، خاورمیانه، قاره، جهان هستی و کهکشان؟ یا اصلا همان خدا که مرا از میان فرشتگان برگزید و به خانواده‌م هدیه کرد؟. شاید هم پاسخ اصلی را می‌دانم و از شنیدن آن نام زجرآور به سطوح آمده‌ام. شاید اصلا همه جای دنیا همین است؛ شاید اگر می‌رفتم، می‌خواستند مرا راهبه کنند. شاید همه جای دنیا همین است؛ شاید در این کره‌ی خاکی، هیچ‌وقت، هیچ‌کس مارا نفهمد.