tgindex
یساقیات

یساقیات

Статистика
@yesaghyКартинкиперсидский

ابن خلدون؛ الماضیه اشبه بالآتی من الماء بالماء، شباهت گذشته به آینده از شباهت آب به آب بیشتر است. هر هفته یک یا دو پست خاطرات از یساقی مطالب، عکسها و خاطرات خود را برای نشر به آدرس زیر ارسال کنید @yesaghy

Последний пост
9 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Картинки
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
155
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
429
20 постов
Вовлечённость
276,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
81
1/48двое суток
92
1/72трое суток
100

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • تاریخچه برگزیدن نام فامیلی در یساقی با استفاده از متن قبلی...یساقیات خاطرات قدیمی را بازگو می کند https://t.me/yesaghy

  • یساقیات خاطرات قدیمی را بازگو می کند https://t.me/yesaghy

  • یساقیات خاطرات قدیمی را بازگو می کند https://t.me/yesaghy

  • ملاخانه های کردکوی قبلا در مورد بانوان ملا در یساقی در این یادداشت (https://t.me/yesaghy/582)نوشتم که خیلی جامع تر از عکس نوشته بالاست. دایر کردن مکتب‌خانه نیازی به پروانه نداشت! اغلب در مساجد /خانه اشخاص تشکیل می‌داد که به آن ملاخانه می‌گفتند. دستگاه آن منحصر بود به یک عدد تخته‌سیاه (بالش) و یک دستگاه فلکی چوبی به نام «فلکه» و یک عصا، یک جعبه قرآن و قرآن‌کوزه و یک چراغ. چوب بلندی هم باید بود تا به صف آخر می رسید روش آموزش: ملا بر روی تشکچه می‌نشست و با «شیش» بلند خود بر شاگردان اشراف کامل داشت. بچه‌ها دور تا دور او بودند حلقه زده و سرها روی کتاب و از ترس تنبیه شدن شش دانگ حواس به حرف‌های ملا بود. سپس حروف الفبا را با صدای بلند می‌خواندند. برای یادگیری حروف می‌گفتند: الف سرگردان را چه کردی/ب سرگردان را چه کردی... هرکس از اطراف منزل عبور می‌کرد، مکثی می‌کرد و آموزش بچه‌ها را می‌دید. ملاها باید «قرآن سری» دریافت می‌کردند. ملاها اگر برخی ماسئل مانند عقدنامه یا اجاره نامه و نوحه خوانی دعانویسی(کتاب سروازکنی) یاد می گرفتند هم باید قرآن سری می دادند یساقیات خاطرات قدیمی را بازگو می کند https://t.me/yesaghy

  • آهنگ( گل‌من) :جان پِر صدوبیس بِهار دووشی✨ :دِل خِش داری مه کنار دووشی ✨ خواننده : سارا علیزاده کمانچه ، دوتار ، للِوا : سارا علیزاده دسر کوتن ؛ دایره؛ دهل: :جمشید نیکوزاد شاعر : محمود پولادی میکس و مستر : عابد درخشان تصویر و تدوین : علی سلحشور یساقیات خاطرات قدیمی را بازگو می کند https://t.me/yesaghy

  • سوتک های گیاهی دهه پنجاه گنجینه ای از خاطرات صیقل نخورده است. خورشید، سرخ تر بود و بیشتر می خندید، ابرها بیشتر گریه می کردند، بازی هایش هم شادی آورتر یکی از بازی‌ها و سرگرمی ها همین ساخت سوتک از ساقه برنج یا خصیل و گندم بود. ادامه مطلب را در پست بعدی بخوانید .یساقیات خاطرات قدیمی را بازگو می کند https://t.me/yesaghy

  • سوتک های گیاهی دهه پنجاه گنجینه ای از خاطرات صیقل نخورده است. خورشید، سرخ تر بود و بیشتر می خندید، ابرها بیشتر گریه می کردند، بازی های آن دوران هم خلاقانه تر و هم شادی آورتر بود. یکی از بازی‌ها و سرگرمی ها همین ساخت سوتک از ساقه برنج یا خصیل و گندم بود. خیابان فعلی شهید عیسی مومنی در قدیم به گلچال معروف بود (چون مردم از آنجا گل رس و چسبناک را برای ساخت خانه و دیوار استفاده می کردند). آن زمان یک راه باریک در میانه ی مزارع خصیل بود . خیابان  پشت مدرسه از زمین های مرحوم حاج سمیع ننجانی تا زمین های حاج محمدعلی مفیدیان نیز باریک و محل رفت و آمد دانش آموزان کتاب بدست بود   انجا باد، بوی نمناکی را  توی دماغ آدم می‌ریخت. «دروازه پشت» و «گلچال» پر بود از بچه‌هایی که کتاب درسی دستشان بود و راه می‌رفتند و با صدای بلند، درس می‌خواندند. انگار که می‌خواستند به عالم و آدم نشان بدهند که درس‌خوان هستند و می‌خواهند آدم بزرگی بشوند. بعضی‌ها هم با داس‌های کوچک، ساقه‌های سبز خصیل و جو را می‌تراشیدند و برای گاو و گوسفند علوفه می بردند. یکی از سرگرمی ها ساخت سوتک خصیلی بود بچه‌ها، یک چاک روی ساقه گندم و خصیل می‌زدند و سوتک درست می‌کردند. صدای سوتکشان، مثل صدای جیغ یک خروس، توی هوا می‌پیچید. صدای سوتک، صدای زندگی و شادی های بی دلیل بود، صدای بچه‌هایی بود که از درس و کتاب، خسته شده بودند و می‌خواستند آزاد باشند. و هر کس آنها را می دید می فهمید که «آدم‌ها، هر کدام، یک جور زندگی می‌کنند. یکی با کتاب و درس، یکی با خصیل و سوتک. اما ته همه‌شان، یک درد شاد داشت. درد بزرگ شدن، درد آدم شدن.» یساقیات خاطرات قدیمی را بازگو می کند https://t.me/yesaghy

  • شما دارین اینجا را شخم می‌زنین! امیر هاشمی مقدم: (چکیده یادداشت): «شما دارین اینجا را شخم می‌زنین!»، جمله‌ای است که یکی از بومیان، به ده‌ها موتور سواری که تپه‌های زیبای منطقه خالد نبی استان گلستان را با پیست موتور سواری اشتباه گرفته‌اند می‌گوید. شوربختانه این جمله را می‌توان به بسیاری از گروه‌های مشابه نیز تعمیم داد. شبکه‌های اجتماعی در سال‌های اخیر، در کنار همه خوبی‌هایی که دارد و باعث افزایش آگاهی مردم در بسیاری از زمینه‌ها شده، اسیب‌های فراوانی هم داشته که برخی پیامدهای فردی و برخی پیامدهای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، محیط زیستی و حتی سیاسی گسترده دارد. بخشی از این آسیب‌ها را می‌توان در حوزه گردشگری اینگونه نشان داد: الف) معرفی مکان‌های بکر و کمتر دست‌خورده طبیعی توسط اینفلوئنسرها با هدف جذب مخاطب و دنبال‌کننده. گاهی در عرض یک هفته آن مکان مورد هجوم گردشگران انبوهی قرار می‌گیرد که کمترین ارزشی برای منابع طبیعی قائل نیستند. همین وضعیت درباره بسیاری از آثار تاریخی و فرهنگی هم صادق است. ب) کمپر داری: صفحات زیادی در اینستاگرام در حال تبلیغ سبک زندگی و شیوه کمپر داری هستند که عموما با استقبال بسیاری از علاقه‌مندان (که البته عموما احساسی بوده و از مشکلات داشتن چنین سبک زندگی‌ای آگاه نیستند) روبرو می‌شود. صاحبان این کمپرها بیشتر علاقه‌مند به حضور در طبیعت و گذران چند روز در آنجا هستند که در بیشتر مواقع به طبیعت آسیب می‌زنند (برای نمونه با تولید و رها کردن زباله، قطع شاخه‌های درختان برای هیزم، آتش‌سوزی در جنگل و...). ج) آفرود سواری: علی‌رغم قیمت‌های بالا و غیرمنطقی خودرو در ایران، شوربختانه برخی خودروهای آفرودی همچون پاترول، جیپ و... قدیمی با بهایی بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ میلیون تومان قابل تهیه است. دارندگان این خودروها صفحات متعددی در فضای مجازی دارند و گاه یکدیگر را در فضای مجازی یافته و به‌صورت گروهی به جان طبیعت می‌افتند. کلیپ تعقیب و گریز یک آهو توسط آفرودسواران که به مرگ آن حیوان انجامید، یا کلیپ از میان برداشتن موانع جنگل‌بانی توسط آفرود سواران، نمونه‌های اندک در این زمینه است. به گفته حسین آخانی، استاد گیاه‌شناسی دانشگاه تهران، آفرود سواران از اصلی‌ترین عوامل نابودی گیاهان بیابانی ایران هستند. د) موتور سواران: صفحات زیادی در اینستاگرام داریم که خود موتور سواران، قانون‌شکنی‌های‌شان را با افتخار به نمایش می‌گذارند. شوربختانه کمبود پیست برای موتورهای سرعتی و کراس، یکی از دلایل کشیده شدن این موتور سواران به خیابان‌ها و محیط زیست است؛ هرچند این توجیه مناسبی برای ویران‌گری‌های این گروه نیست. نه تنها خیابان‌های شهرهای بزرگ تبدیل به جولانگاه رفتارهای خطرناک این موتور سواران شده، بلکه تقریبا در هر گوشه طبیعت -از جنگل گرفته تا بیابان- می‌توان صدای گوش‌خراش موتورهای کراس و تریل که بعضا اگزوزشان را دستکاری هم کرده‌اند را شنید. هـ) تورهای طبیعت‌گردی: از ارزان‌ترین تورها در ایران است که با استقبال گسترده جوانان روبرو شده. محدودیت‌های قانونی برای پذیرش جوانان در هتل‌ها در کنار هزینه‌های بالای اقامت در هتل، یکی از عوامل کشیده شدن آنها به طبیعت‌گردی است؛ در حالی‌که هیچ آموزشی درباره مسئولیت‌های طبیعت‌گردی ندیده‌اند. برخی از این تورها با تبلیغاتی همچون «آموزش بقا در جنگل» و...، در طول مدت حضور در طبیعت، آسیب‌های زیادی به درختان و محیط زیست وارد می‌کنند. تنش‌های فراوان طبیعت‌گردان با بومیان که معترض زیر پا گذاشتن هنجارهای فرهنگی و اجتماعی‌شان هستند را نیز می‌توان به آسیب‌های این تورها افزود. با این اوصاف، باید پرسید زمانی که دم از رونق بیشتر گردشگری داخلی می‌زنیم، به این موارد هم فکر می‌کنیم؟ زمانی که دولت روحانی به بهانه رونق گردشگری داخلی، عوارض (جریمه؟) خروج از کشور را چندین برابر افزایش داد، کسی به فکر کنترل پیامدهای گسترش «گردشگری انبوه» داخلی هم بود؟ کسی برای آن برنامه‌ای داشت؟ اموزش گردشگری پایدار در نظام آموزشی ما جایگاهی دارد؟ خوشبختانه جوامع محلی در حال آگاه شدن نسبت به پیامدهای این رفتارهای برخی گردشگران شده‌اند. اما مدیریت نکردن این صحنه می‌تواند به تنش‌های گسترده میان گردشگران و بومیان بینجامد. پی‌نوشت: طبیعتا در همه دسته‌های بالا (موتور سواران، طبیعت‌گردان و...) افراد مسئول که تلاش می‌کنند کمترین آسیبی به طبیعت وارد نکنند هم وجود دارد. اما شوربختانه الگوی غالب و چیره، همان ویران‌گری‌هایی است که به اختصار بیان شد. همچنین در این یادداشت به دنبال مقصر جلوه دادن شبکه‌های اجتماعی نبودم؛ بلکه شبکه‌های اجتماعی از یک‌سو واقعیت‌ها را نمایش می‌دهند و از سوی دیگر به بخشی از واقعیت‌ها شکل می‌دهند؛ که این مورد دوم بیشتر مد نظرم بود. @ moghaddames .یساقیات خاطرات قدیمی را بازگو می کند https://t.me/yesaghy

  • با افتخار فراوان، انتشار مقاله ارزشمند دانشمند برجسته افتخار علمی از روستای یساقی دکتر احسان حسن‌پور با عنوان “A Low-Power Approach to Optical Glucose Sensing via Polarisation Switching” در ژورنال معتبر جهانی Scientific Reports از مجموعه پرافتخار Nature را تبریک می‌گوییم. ثبت این دستاورد علمی در یکی از برجسته‌ترین مجلات علمی دنیا، گواهی روشن بر تلاش بی‌وقفه، خلاقیت پژوهشی و جایگاه شایسته دکتر حسن‌پور در عرصه علم و فناوری است. Scientific Reports به عنوان یکی از معتبرترین بسترهای انتشار تحقیقات نوآورانه، تنها مقالات با بالاترین استانداردهای علمی را می‌پذیرد؛ و این موفقیت نشانگر درخشش نام ایران در سطح بین‌المللی است. برای دکتر حسن‌پور عزیز و تیم پژوهشی همراه، در مسیر درخشان علمی و پژوهشی‌شان، آرزوی موفقیت‌های روزافزون داریم https://www.nature.com/articles/s41598-025-99367-0 .یساقیات خاطرات قدیمی را بازگو می کند https://t.me/yesaghy

  • سحرخوانی در سالهای نه چندان دور در آن سال‌های نه‌چندان دور، سال‌های بدون بلندگو و هیاهوی تکنولوژی، رمضان در یساقی رنگ و بوی دیگری داشت. در سالهایی که هنوز بلندگو به یساقی نیامده بود(احتمالا مرحوم حاج غلام روشنی خدابیامرز اولین نفری بود که به یساقی برق و بلندگو آورده بود) ، مردم همدیگر را برای خوردن سحری و نماز صبح بیدار می کردند سکوت شبانه روستا زیر ضرب آهنگ «چلک‌زنی» بیدار می‌شد. مردی با چوب و سطل حلبی از میان کوچه‌ها عبور می‌کرد؛ صدای ضرباتش با فریادهایی در هم می‌آمیخت: «ای مردم، برخیزید! وقت سحری است» گفته می شود در آن زمان موسی پاسندی فرزند حضرت و مرحوم حاج زین العابدین وردان نیز در این چلک زنی، شریک بودند. قدیمی ها همچنین گفته اند وقتی فاصله‌ای به اذان نمی‌ماند، صدایی دوباره به گوش می‌رسید، اما این بار طنازانه‌تر و بازیگوش‌تر: «آهای مردم، چایی تریاک کنید!» همان جمله‌ای که لبخند را بر لب‌ها می‌نشاند و آخرین قُلُپ چای سحری را گرم‌تر می‌کرد. همچنین سحرخوانان یا بقول مرحوم حاج عبدل مومن "خِشخوانان" روی تالار وسط حیاطشان رفته و اشعاری در توحید و مدح حضرت علی و امام زمان میخواندند و با صدای بلند چهچه می زدند. پس از ورود بلندگو، این خوشخوانی به مسجد منتقل شد. برخی از این سحرخوانان مثل کربلایی علی طلا پاسندی، حاج عبدل مومنی، کربلایی رمضان مومنی، مرحوم شیخ مظفر، حاج ملا اوریم پاسندی و....در دل شبِ ساکت، صدای‌شان را به پرواز در می آوردند. اشعاری در ستایش خالق و مدح حضرت علی، زمزمه‌هایی از انتظار برای ظهور امام زمان می خواندند. هر چهچه‌ای، چون شلاقی لطیف، پرده خواب را از چشمان مردم کنار می‌زد. این‌ها فقط صدا نبود؛ نور بود، شور بود، شعری از زندگی که در گوشه‌ی حیاط‌های گل‌آلود می‌پیچید. این سحرخوانی‌ها نه‌تنها روستا را بیدار می‌کرد، بلکه روح را تازه می‌کرد، دل‌ها را به هم پیوند می‌داد و نوید شوری برای روزه‌داری فردا می‌داد. اما شب 27 رمضان دیگر سحرخوانی نبود، بلکه به معنای واقعی کلمه خِشخوانی بود. در این شب او بساط کله پاچه را پهن می کرد. از دوستانش پولی می گرفت و آن شب که مصادف با قصاص ابن ملجم قاتل حضرت علی بود، شادمانه تر می خواند و به خِشخوانی اش رنگ و بوی دل انگیزتری می داد. این صداها برای مردم یساقی چیزی فراتر از بیداری برای سحر بود. این‌ها پژواک انسجام و ایمانی ساده و بی‌آلایش بودند که هنوز در کوچه‌پس‌کوچه‌های خاطره‌های یساقی نفس می‌کشند. یساقیات خاطرات قدیمی را بازگو می کند https://t.me/yesaghy

  • تشویق ویژه مردم یساقی از حاج علیرضا روشنی اهداکننده زمین باشگاه کشتی یساقی خدا خیر بدهد و سلامتی یساقیات https://t.me/yesaghy

  • ‍ 🌐 ماه رمضان در دوره قاجار❗️❗️ 📈به جز مقدسینی که قبل از افطار راهی مسجد می‌شدند و آنها که دم صبح هم همین کار را می‌کردند، دسته سومی هم بودند که شب را به قمار صبح می‌کردند و می‌گفتند اگر به این سرگرمی مشغول نشوند، ناچارند بخوابند و روز دیگر خواب نمی‌روند و روزه برای آنها مشکل خواهد شد. این دسته بیشتر اعیان زادگان بودند ولی در هر حال روزه را می گرفتند، چون اگر نمی‌گرفتند،درخانه خودشان هم، جا نداشتند. ◾️ مرحوم «احمد منشور» می‌گفت با برادرم «موقر»در مجلس قمار تا صبح مشغول شدیم چون به سحری نرسیدیم روزه را خورده بعد به منزل آمدیم خبر روزه خوری ما زودتر  از خودمان  به منزل رسیده بود همینکه وارد شدیم مادرم از ما رو گرفت. چند روز با ما مثل جذامی‌ها رفتار می‌کردند قدغن شده بود نوکرها به ما نزدیک شوند. غذایی اگر می‌آوردند، در اتاق می‌گذاشتد و فرار می‌کردند. ظرف‌های غذای مارا علی حده در حضور ما کنار حوض، خاک‌مال می‌کردند تا بالاخره با وساطت برادر بزرگتر مارا توبه دادند و دوباره به عضویت خانه پذیرفتند. ◾️برای خوردن روزه نیاز بود که طبیبی تصدیق مرض بدهد، اطبای آن دوره حتا اطبای یهودی ولو برای روزه خوری هم احترام تصدیق خود را داشتند و تصدیق دروغ نمی‌دادند. ◾️محال بود وقت افطار صدای فقیری از کوچه بلند شود و چندین نفر داوطلب به سمتش نروند. ...دراین ماه کار تعطیل می‌شد و مردم به عبادت مشغول می‌شدند . طلبکار، سر وقت بدهکار نمی‌رفت . ادارات دولتی باز بود اما کسی مراجعه نمی‌کرد. مرافعه شرعی در دفتر علما متوقف می‌شد . محصلین دیوانی به سراغ مطالبه بدهکاری نمی‌رفتند. یساقیات https://t.me/yesaghy ✅ در خانه‌ها کسی به نوکرها امر و نهی نمی‌کرد. اگر بنایی نیمه‌تمام بود صاحب کار، بیش از نصفِ روز کار نمی‌کشید اما اجرت روز کامل را میداد .  خلاصه اینکه مردم در همه چیز رعایت یکدیگر را می‌کردند.

  • نمایی زیبا از اولین سحر ماه رمضان در 1403 یساقیات https://t.me/yesaghy

  • مردی از تبار زحمت و خلوص.. آق سید جلال حسینی شاید سواد کافی نداشت اما به خیلی ها کلمه اخلاص و عشق به امام حسین را هجی کرد.حضور او در مسجد و هیات با کلاه سبز سادات برکت بود و قلبی که همیشه در تپش برای خدمت می طپید. بدون ریا و ذره ای منت خدمت میکرد. دست‌های زمخت کارگری او ترا به سفر می برد. به حال معنوی او غبطه میخوردی. در سایه‌ی عَلَم‌های عزا، در میان زنجیرزنان او خود یک هیئت بود، یک عَلَم، یک نوحه‌ی بی‌صدا. اگر پرچمی بر دوش کسی بود، او آن را محکم می‌کرد. اگر چایی در استکان‌ها می‌ریخت، در حقیقت شیرینی نگاهش را در آن می‌گذاشت. اما سید جلال فقط در عزاداری حاضر نبود، در تشییع جنازه‌ها و در هنگام غسل اموات ، دوش به دوش مردمی که دل‌شان از غم عزیزانشان سنگین بود، قدم می‌زد. و براستی در سالهایی که این مردمان بودند آسمان آبی تر، گندمزار ها زیباتر و علف ها سبزتر بود. هنوز در کوچه‌های یساقی و بهنگام همراهی با دسته های علم در روز تاسوعا شنیده می‌شود. رد دست‌هایش هنوز بر دسته چوبی علم آق میرحسینی زنده است. به روان او درود می فرستیم .خدای رحمت کند. یساقیات https://t.me/yesaghy

  • عرض سلام و احترام و با قرائت فاتحه برای روح این دو دوست بسیار صمیمی و همسایه قدیمی خدا بیامرز شهید علی میاندره بسیار برای دوستی با مرحوم محمدرضا ارزش و احترام قائل بود بیش از حد او را دوست می داشت ولی فکر کنم جلوتر شهید علی میاندره با شهید محمد روشنی کار را با فروش بستنی سنتی بسیار خوشمزه و یخ در بهشت مخصوص در آن ظروف سنتی،که یک ظرف بزرگ آلومینیومی که داخل یک ظرف بزرگتر آهنی قرار داشت درست می کردند بین آن دو ظرف یخ می ریختند و نمک ، کم کم می چرخاندند تا آرام آرام بستی سفت بشود ،یا یخ دربهشت درست شود شروع کرده بودند دوتایی با هم یک ژیان وانت نو صفر کیلومتر خریده بودند مغازه شان هم در میدان شرکت تعاونی کنار چراغ سازی شهید محمد سالاری بود فکر کنم کنارش هم نانوایی لواشی شاطر..... بود که بسیار لواش سنتی خوشمزه می پخت و بسیار انسان شریف و با ایمان بود ایام تولد امام زمان جشن مفصلی می گرفتند آنجا را چراغانی می کردند و محوطه را آب و جارو می کردند یاد آن ایام بخیر

  • شاید قدیمی ترین مغازه یساقی متعلق به مغازه بستنی فروشی مرحوم محمدرضا (اسدالله ) مومنی مرحوم قدم باشد. الان این مغازه توسط فرزندش آقا مصطفی اداره می شود. پایه نخستین این بستنی فروشی به اوایل دهه پنجاه شمسی بازمی‌گردد که دو رفیق قدیمی یعنی ش.هید علی میاندره و محمدرضا مومنی مرحوم قدم بصورت سنتی با همدیگر مغازه یخدربهشت فروشی را راه اندازی کردند. یخ را از گرگان می‌خریدند و با هم اون بشکه را در میان یخ ها دور می دانند و درون لیوان رویی یا پلاستیکی به مشتریان می‌دادند. خیلی از قدیمی ترها از یخدربهشت فروشی این دو خاطرات خوشی دارند. من هنوز میتوانم صدای قروچ قروچ ظرف سیمین میان یخها را بشنوم. این مغازه ظاهراً روبروی بانک صادرات قدیمی قرار داشت. بانک صادرات در مکان استیجاری متعلق به مرحوم حاج نصرت مومنی خدابیامرز بود . (مرغ فروشی فعلی). مغازه استیجاری بستنی فروشی یا یخدربهشت متعلق به مرحوم حاج آقا سیدحبیب مفیدیان بود. بعدها در دهه شصت در مغازه‌ های کناری اش مرحوم حاج اسماعیل رنجبر کل نبات پنبه خرینی داشت و در کنار آن هم مغازه ای به انجمن اسلامی اختصاص یافته بود. اونجا مرحوم نعمت را هم می دیدی که کیسه های سنگین پنبه را روی دوش می گرفت و بار می زد . القصه اینکه عشق و علاقه این دو شریک به یکدیگر وصف ناشدنی است در خوشی و ناخوشی و در سفر و حضر باهم بودند و چه خاطراتی را که باهم داشتند. پس از آن با مشارکت همدیگر یخچال فعلی که در فیلم هست را خریدند اما بعدها یکی به استخدام آموزش پرورش درآمد و شراکت خاتمه یافت.اما بستنی فروشی تا الان با همت مرحوم محمدرضا ادامه دارد. هیچکس نیست که در نیم قرن اخیر از بستنی مرحوم محمدرضا کامش را شیرین نکرده باشد. اصلا شکرفروشی و شیرین کردن کام مردم و یا خنک کردن قلب عابران با یک آب خنک در خاطره خیلی ها حک شده است. بستنی این مغازه حلاوت و مزه مخصوصی داشت که شاید در جاهای دیگر تجربه نکرده باشی. بعضی مواقع در مغازه اش این شعر را برایش می‌خواندم که در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد خدایشان بیامرزاد یساقیات https://t.me/yesaghy

  • شاید قدیمی ترین مغازه یساقی متعلق به مغازه بستنی فروشی مرحوم محمدرضا (اسدالله ) مومنی مرحوم قدم باشد. یساقیات https://t.me/yesaghy

  • قدیمی ترین وقفنامه استان گلستان متعلق به امامزاده روشن اباد است یساقیات https://t.me/yesaghy

  • نسل دهه شصت یساقی و پیشین کلاته در کنار جوانان قدیمی نسل #پنجاه شمسی که بهمراه نسل 40 برای حفظ وطن و مرزهای کشور فداکاری کردند،(اکثر شهدای یساقی متعلق به نسل چهل و پنجاه هستند) ، جوانان نسل دهه_شصت نقش بارزی در ایجاد اتحاد و سازندگی یساقی دارند. دهه شصتی ها (متولدین بین سالهای 1980-1994) با جمعیتی بالغ بر 8/1 میلیارد نفر 23 درصد جمعیت دنیا را تشکیل می دهند. در ایران نیز 17 میلیون نفر دهه شصتی وجود دارند که مهمترین دغدغه آنها همچنان مسکن، اشتغال و ازدواج است نسل دهه شصت یساقی یا جوانان 33 تا 44 ساله علیرغم مشکلات زیادی که در زندگی مواجه بودند و حتی خود را نسل سوخته می دانند، یکی از پرافتخارترین نسل های فعلی یساقی اند. یساقی آبادی بزرگی است و هرچه کارعمرانی در آن صورت گیرد به چشم، کوچک می آید با اینحال بسیاری از حرکت های عمرانی در یساقی در سالهای اخیر محصول وحدت جوانان این دهه است. وحدتی که جوانان دهه شصتی در جریان آزادی یکی از همدوره ای های خود و اخیرا کمک به ساخت باشگاه کشتی یساقی انجام داده اند بی نظیر، غرور آفرین و منحصربفرد است و فکر می کنم در میان روستاهای منطقه نظیر ندارد. یساقی قهرمانان قابل ملاحظه ای در سطح المپیک، جهانی و آسیایی عرضه کرده است اما سالنی برای تمرینات کشتی نداشت. از وقتی که ما یادمان می آید ساخت باشگاه کشتی در یساقی دغدغه و مطالبه قدیمی بود. درسالهای گذشته قرار بود پایگاه بسیج یساقی زمین اهدایی 300 متری در مرکز یساقی را به این امر اختصاص دهد که متاسفانه پا نگرفت. سالنی پیش از این در پیشین کلاته مجهز به تشک وجود داشت که بعد از مدتی تعطیل شد. ساختمان شرکت تعاونی قدیم هم مدتی برای تمرینات کشتی جوانان اختصاص یافت که موقتی و ناپایدار بود. اما در سال های اخیر تنها اراده جوانان دهه شصت و مردم یساقی بود که به ظهور نشست. البته همه مردم کمک کردند اما نمی توان از پیشگامی این جوانان به سادگی گذشت. آماری از کمک های مردمی ندارم ولی اخباری که در پیج های اینستاگرامی یا تلگرامی یساقی منتشر می شود، نشان دهنده اوج اتحاد و همدلی است که با تشویق و سازماندهی مجمع خیرین ورزشی یساقی و شورای روستا فراهم آمده است. انتشار تصاویر از پیشرفت پروژه و متعهد شدن مسئولان مربوطه برای اتمام ساخت تا عید نوروز نیز ستودنی است. امیدواریم این همدلی هر چه بیشتر شود. یساقیات https://t.me/yesaghy

  • "ما و قصه ی عکس هایمان" سرگذشت ما و عکس‌هایمان سرگذشت جالبی است. چند دهه قبل در خانه‌ها عموما سه قاب بالای طاقچه اتاق بود: الله، علی (ع) و حاج بابا! در واقع در جامعه‌ای که "مرد" محورِ امور بود تنها عکس پدر خانواده می‌توانست روی طاقچه باشد. آن هم بعد از الله و علی(ع). با گذشت زمان به تدریج عکس‌های خانوادگی هم روی دیوارها و طاقچه ها جا باز کردند. عکس‌هایی که اعضای خانواده دست بر سینه در کنار آرامگاه امام رضا (ع) ایستاده بودند. در این عکس‌ها هم عموما پدر خانواده در مرکز عکس قرار داشت. با تغییر و تحول جامعه به تدریج عکس‌های خانوادگی آتلیه‌ای با محوریت زن و شوهر هم در کنار آن عکس‌های روی دیوار و طاقچه ها رفتند. معمولا خانواده‌ها یک آلبوم عکس داشتند که با عکس عروسی پدر و مادر شروع می‌شد. عکس‌ها مثل یک سریال تلویزیونی بودند. با آلبوم عکس، خانواده ابزاری برای بیان سرگذشت خودش داشت. آدم‌ها وقتی دلشان تنگ می‌شد آلبوم را ورق می‌زدند. وقتی مهمان می‌آمد آلبوم‌ها آورده می‌شد، تخمه می شکستند و دور هم عکس می‌دیدند. آدم‌ها برنامه‌ریزی می‌کردند که مثلا فلان روز به آتلیه بروند و عکس بگیرند. برای همین قبل و بعد از عکس گرفتن در آتلیه، تفریح می‌کردند. عکس گرفتن به معنای یک روز خوب بود. یکی از خاطرات خوب زندگی هم حرف‌زدن از فیگورهای عکاس‌ها یا خودمان موقع گرفتن عکس در آتلیه بود. دوربین های شخصی که آمد با آن فیلم های 12 ، 24 و 36 تایی، دوره انتظار پرشدن حلقه و بردن به عکاسی و گرفتن از عکاسی را با خودش آورد. خیلی اوقات پیش می‌آمد که عکس‌هایی از خودمان می دیدیم که خودمان نداشتیم. در مراسمی عکس گرفته بودیم و طبیعتا فقط صاحب دوربین عکس‌ها را داشت. همه اعضای خانواده معمولا یک آلبوم داشتند و آدم‌ها با ازدواج می‌توانستند آلبوم عکس جداگانه‌ای داشته باشند. داشتن آلبوم عکس به معنای مستقل شدن از خانواده بود. دوربین‌های دیجیتال که آمد، انقلابی بر پا شد و موبایل‌های دوربین‌دار که آمد انقلابی دیگر! امروزه با اینکه هر کس در ماه شاید صدها عکس بگیرد دیگر آلبومی وجود ندارد. چون آلبوم عکسی وجود ندارد، دیگر هویتی هم وجود ندارد. عکس‌ها گرفته می‌شوند ولی حتی یک بار هم نگاه نمی‌شوند. عکس‌ها مانند پودر رختشویی فقط مصرف می‌شوند. همه عجله می‌کنند تا لحظه‌هایشان را با عکس ثبت کنند، ولی چون این جمله باب شده است که "در لحظه زندگی کنید" معمولا به هیچ لحظه‌ای پس از ثبت شدن با عکس، رجوع نمی‌شود. لحظه‌ها فقط ثبت می‌شوند! گویی لحظه‌ها برای فراموش شدن ثبت می‌شوند تا برای در خاطر ماندن! جالب آنکه برخی از آدم‌ها عکس‌های قدیمی‌شان را هم اسکن می‌کنند در حالی که به ندرت هزاران عکسی را که بتازگی گرفته‌اند، می‌بینند. فقط عکس روی عکس است که انباشته می‌شود. با تحولات جامعه، عکس‌های اقوام و فامیل کمتر و عکس با دوستان بیشتر شده است. دیگر از برخی از فامیل هیچ عکسی نداریم. هیچ عکسی. حتی وقتی که از دنیا می‌روند به سختی به یادشان می‌آوریم. "عکس گرفتن" بیشتر از "عکس دیدن" مهم شده است. آدم‌ها دیگر هم خوب عکس می‌اندازند و هم خوب عکس می‌گیرند. تلفن‌های همراهِ دارای دوربین های قوی دو پیامد داشت: آنهایی که پشت دوربین بودند احساس کردند که استعداد عجیبی در عکاسی دارند و آنهایی هم که جلوی دوربین بودند با دیدن عکس خودشان از زمین و زمان گلایه کردند که چرا هنوز به عنوان یک" مدل" کشف نشده اند. در مقایسه با قدیم، امروز وقتی عکسی می‌گیریم اول خودمان را چک می‌کنیم. عکس‌هایی را که خوشمان نمی‌آید فورا حذف می‌کنیم. در قدیم آدم‌ها برای عکس گرفتن آماده می‌شدند. آرایش می‌کردند و به خودشان می‌رسیدند. امروزه عکس‌ گرفتن در موقعیت طبیعی باب شده است، ولی هیچکس طبیعی عکس نمی‌گیرد. از کوچک تا بزرگ می‌دانند که چطور باید عکس بگیرند. همه از نحوه لبخند زدن تا نحوه قرار دادن پاها جلوی دوربین از قبل ممارست کرده اند تا در موقعیت طبیعی مجبور نباشند فیگور عکس گرفتن بگیرند! در واقع آدم‌ها طبیعی عکس نمی‌گیرند بلکه ژست طبیعی عکس گرفتن را برای عکس گرفتن انتخاب می‌کنند. به نظر می‌رسد امروزه دوره عکس گرفتن با دوستان هم در حال سپری شدن است. عکس‌ها تکی شده‌اند. خیلی از آدم‌ها فقط از خودشان عکس می‌گیرند! "من چقدر بی‌نظیرم!" قصه را تمام کنم؛ از لنز دوربین های قدیم "ما" بیرون می‌آمد ولی از لنز دوربین‌های امروز "من" متولد می‌شود. فردین علیخواه - یساقیات https://t.me/yesaghy