یوگا افراشید
Статистикаمدرسه تخصصی یوگا آموزش و تمرین وضعیت های فیزیکی ،تنفسی و ذهنی یوگا به سبک سلامت محور آدرس اینستاگرام: https://instagram.com/yogaafrashid?igshid=NzAzN2Q1NTE= آدرس سایت: https://afrashid.ir/ 09121570471 آدرس بله: ble.ir/join/5M2QWrSWEK
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 54
- 1/48двое суток
- 61
- 1/72трое суток
- 66
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
در همان لحظه، پسر کوچکش عروسک خرسی کهنه و تکگوشش را به سمتم گرفت و گفت: بگیر مادربزرگ… از حالا او هم دوستت دارد. هنوز هم هر جمعه به همان سوپرمارکت میروم. اما حالا اغلب وقتی به صندوق میرسم، کسی که جلوی من ایستاده لبخند میزند و به صندوقدار میگوید: شکلات این خانم با من! و من دیگر مخالفتی نمیکنم. اجازه میدهم این محبت ادامه پیدا کند. چون مهربانی هرگز از بین نمیرود. از قلبی به قلب دیگر سفر میکند. میچرخد، رشد میکند و روزی دوباره به نقطهی آغازش بازمیگردد. فقط کافی است یک نفر جرأت کند و نخستین جرقه را روشن کند. اگر روزی با خودت فکر کردی که چطور میشود این دنیای خسته و بیرحم را کمی بهتر کرد، یادت باشد: برای بخشیدن امید، لازم نیست میلیونر باشی. گاهی کافی است آدمی را که درست کنار تو ایستاده ببیند. در چشمانش نگاه کنی و بیآنکه حتی کلمهای بگویی، به او بفهمانی: من هم روزی جای تو بودهام. تو تنها نیستی. دنیا با شعارهای بزرگ و نمایشهای پرزرقوبرق زیباتر نمیشود. دنیا با همین لحظههای کوچک، آرام و پنهان گرمتر میشود؛ لحظههایی که دو غریبه، برای چند دقیقه کوتاه، تصمیم میگیرند با هم مثل یک خانواده رفتار کنند.
تنها در آپارتمانی کوچک زندگی میکنم؛ درست بالای مغازهای که سالها پیش خیاطی بود و حالا دیگر تعطیل شده است. خانهام در یکی از آرامترین کوچههای شهر قرار دارد. هیچوقت در زندگی ثروتمند نشدم، اما همیشه به اندازهی نیازهایم داشتهام؛ یک حقوق بازنشستگی ساده، کمی پسانداز و بالکنی کوچک که در آن چند گلدان محبوبم را نگهداری میکنم؛ نعناع، آویشن و بوتهی کوچکی از گوجهفرنگی که با سماجت به زندگی چنگ زده است؛ درست شبیه خودم. هر جمعه، سر ساعت همیشگی، به همان سوپرمارکت همیشگی میروم. چرخ خرید آبیرنگ و قدیمیام را پشت سرم میکشم و فهرست خریدی که تقریباً هیچوقت تغییر نمیکند در دست دارم: چای، یک قرص نان، دو بسته نودل فوری و البته یک شکلات. آن شکلات، لذت کوچک هفتگی من است؛ هدیهای که به خودم میدهم. یک جمعهی بارانی، در صف صندوق پشت سر مادری جوان ایستاده بودم. دو کودک همراهش بودند؛ یکی بیصدا بینیاش را بالا میکشید و دیگری عروسک خرسی کهنهای را در آغوش داشت که یکی از گوشهایش را از دست داده بود. زن جوان فقط ضروریترین چیزها را روی نوار صندوق گذاشته بود: شیر، ماکارونی، غذای کودک، نخودفرنگی یخزده و یک بسته پوشک. دستهایش میلرزید. صندوقدار بدون هیچ احساسی گفت: مجموع خرید شما میشود ۴۳ دلار و ۵۰ سنت. زن خشکش زد. یک کارت بانکی کشید؛ رد شد. کارت دیگری امتحان کرد؛ موجودی کافی نداشت. با صدایی که از شرمندگی و درماندگی میلرزید، آرام گفت: خدایا… میشود لطفاً شیر و غذای بچه را بردارید؟ حتی یک لحظه هم فکر نکردم. دستم را جلو بردم و کارت بانکیام را روی دستگاه گذاشتم. گفتم: هیچ چیزی را برنگردانید. همه را حساب کنید. من پرداخت میکنم. زن جوان برگشت و نگاهم کرد. چشمانش پر از اشک شده بود. گفت: نه خانم… نمیتوانم این را قبول کنم… لبخندی زدم و آرام گفتم: چرا عزیزم، میتوانی. همهی ما در زندگی لحظهای را تجربه میکنیم که فقط به یک شانه برای تکیه کردن نیاز داریم. پرداخت انجام شد. لبخند گرمی به او زدم و قبل از اینکه فرصت تشکر پیدا کند، آرام از فروشگاه بیرون آمدم. این کار را برای شنیدن متشکرم انجام نداده بودم. حافظهام هنوز خوب کار میکند. خودم را در بیستوهشت سالگی به یاد آوردم؛ روزهایی که همسرم ما را ترک کرد و من با کودکی در آغوش، کاملاً تنها ماندم. روزهایی که برای هر سکه حساب و کتاب میکردم. و مهمتر از همه، روزی را به یاد آوردم که در تاریکترین لحظهی زندگیام هیچکس دستش را به سوی من دراز نکرد. شاید به همین دلیل آن روز دستم را به سوی او دراز کردم. بعد به خانه برگشتم، چای دم کردم و با آرامشی عمیق کنار پنجره نشستم. اما نمیدانستم آن زن جوان که نامش النا بود، همان شب در گروه محلی فیسبوک شهرمان مطلبی خواهد نوشت که دل همه را به لرزه درآورد: امروز یک غریبه تمام خریدهای مرا حساب کرد. مادربزرگی مهربان با موهای نقرهای و چشمانی پر از محبت. حتی یک سؤال هم نپرسید؛ فقط کارت خود را کشید، لبخند زد و رفت. امشب بچههای من به لطف او گرسنه نمیمانند. اگر کسی این خانم را میشناسد، لطفاً به او بگوید که یک متشکرم برای قدردانی کافی نیست. هر روز برای سلامتیاش دعا خواهم کرد. پست او بهسرعت در شهر پخش شد. یکی نوشت: آیا بارانی زردرنگ پوشیده بود؟ دیگری پاسخ داد: بله، همان خانمی است که بالای مغازهی قدیمی خیاطی زندگی میکند. هر صبح میبینمش که به گلهای بالکنش رسیدگی میکند. فردای آن روز، صدای در خانهام بلند شد. نه خبرنگارها بودند و نه آدمهای کنجکاو. همسایهها بودند. یکی دستهگلی از گلهای تازه آورده بود. دیگری شیشهای مربای زردآلوی خانگی. حتی کسی یک شال دستبافت نو روی دستگیرهی در آویزان کرده بود. اما چیزی که اشک را به چشمانم آورد، هدیهی پسربچهای از ساختمان کناری بود. او نقاشی کوچکی را از زیر در به داخل سر داد. روی کاغذ با دستخط کودکانه و نامرتب نوشته بود: شما به آن خانم کمک کردید، من هم کمک کردم. امروز نصف ساندویچم را به دوستم دادم چون ناهارش را فراموش کرده بود. از آن روز، زیر پست النا مردم شروع کردند به تعریف کردن داستانهای خودشان. پرستاری نوشت: دیروز بعد از پایان شیفتم یک ساعت بیشتر ماندم تا کنار پیرمرد تنهایی در بخش بیمارستان بنشینم و دستش را بگیرم. داستان شما یادم آورد که گرمای انسانیت تنها چیزی است که هنوز دنیا را سر پا نگه داشته است. مردی که از عکس پروفایلش پیدا بود کارگری ساده است، نوشت: امروز کیف پولی کنار ایستگاه اتوبوس پیدا کردم. با اینکه خودم وضعیت مالی خوبی ندارم، صاحبش را پیدا کردم و کیف را برگرداندم. وقتی داستان این مادربزرگ را خواندم، وجدانم اجازه نداد پول را برای خودم بردارم. و اما النا… او بعداً همراه دو فرزندش به دیدنم آمد. روی بالکن کوچک من نشستیم، چای داغ نوشیدیم و عطر نعناع و آویشن در هوا پیچیده بود.
چه میشود اگر کلید خوشحالی، موفقیت و عشقْ نگرشی ساده باشد! آیا شده احساس کنید در زندگی گیر افتادهاید و درماندگی یا ناامیدی به سراغتان بیاید؟ خب، مشکل از خـود شما نیست، از قدرتی است کـه به دیگران میدهید. دو کلمهی سادهی «اجازه بده» شما را آزاد خواهد کرد.
انیمیشن: An Object at Rest (شیئی در حال سکون) کارگردان: Seth Boyden سال تولید:۲۰۱۵ تمرکز روی تابآوری و تغییر انیمیشن کوتاه *An Object at Rest* (یک شیء در حال سکون) در ظاهر داستان فرسایش یک سنگ در طبیعت است؛ اما در واقع، داستان خودِ ماست! این سنگ دلش میخواهد در آرامش استراحت کند، اما: باران و طوفان (بحرانهای ناگهانی زندگی) ریشه درختان (روابط و مسئولیتها) ودر نهایت تمدن انسانی (فشارهای جامعه) مدام او را میتراشند، تکه تکه میکنند و شکلش را تغییر میدهند. در روانشناسی به این فرآیند میگوییم «پذیرش تغییر». ما انسانها هم مثل این سنگ، گاهی چارهای جز پذیرش در برابر فرسایشهای روزگار نداریم. اما قشنگترین جایش اینجاست: سنگ از بین نمیرود، بلکه هر بار به شکل جدیدی در میآید و به بقای خود ادامه میدهد. این یعنی تابآوری (Resilience)
فقط،شروع کن ،همین.....✅✅
без подписи
ویدیوی مورچههایی که به سمت درخت حرکت میکنند و یک موش مسیر آنها را تغییر میدهد؛ آموزش روانشناسی درباره زنجیره افکار، نشخوار ذهنی و تغییر مسیر ذهنی است افکار معمولاً بهصورت زنجیرهای فعال میشوند؛ یک فکر، فکر بعدی را فعال میکند و آن هم فکر بعدی را. اگر اولین حلقهی این زنجیره به سمت نشخوار ذهنی، اضطراب یا فاجعهسازی برود، احتمال اینکه افکار بعدی هم در همان مسیر حرکت کنند بیشتر میشود. به همین دلیل، در بسیاری از رویکردهای شناختی و شناختی-رفتاریcbt، هدف این نیست که با همهی افکار منفی بجنگیم؛ بلکه تلاش میکنیم زنجیره را همان ابتدای مسیر متوقف یا به مسیر دیگری هدایت کنیم. گاهی تغییر، از حذف همهی مشکلات شروع نمیشود… فقط از تغییر جهتِ اولین فکر آغاز میشود.
انسانها بیشتر از آنچه فکر میکنند اسیر خواستههای دیگران هستند... از کودکی یاد گرفتهاند چه شغلی خوب است، چه مسیری درست است، و چه چیزی موفقیت محسوب میشود. اما یک روز باید از خودت بپرسی: «اگر هیچکس قرار نبود مرا قضاوت کند، من واقعاً چه زندگیای را انتخاب میکردم؟» بعضی سؤالها، میتوانند مسیر یک عمر را تغییر دهند.
آب داخل کشتی، خیلی خطرناک تر از آب بیرونشه. مراقب زمزمهها و حرفای توی سرت باش.
تو کتاب "نباید می ماندیم" معین دهاز یه جا خیلی درست میگه: "در زندگیم سختیهایی را تحمل کردم که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم. حتى بعدها، باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم. انسان خودش را نمی شناسد، خصوصا قدرتهایش را"
بیشتر آدمها وقتی به موفقیت دیگران نگاه میکنند، فقط نتیجه را میبینند... کتاب منتشرشده را میبینند، شرکت موفق را میبینند، مدرک گرفتهشده را میبینند. اما سالهای تردید، شکست، رد شدن و تلاشهای بینتیجه را نمیبینند. برای همین است که موفقیت دیگران ناگهانی به نظر میرسد، در حالی که هیچ موفقیت واقعیای ناگهانی نیست.
بیشتر آدمها فکر میکنند اعتمادبهنفس، قبل از موفقیت به وجود میآید... در حالی که اعتمادبهنفس واقعی، بعد از بارها تلاش کردن، بارها شکست خوردن و دوباره بلند شدن ساخته میشود. هیچکس با اعتمادبهنفس کامل شروع نمیکند. اعتمادبهنفس، پاداشِ عمل کردن است.
از کتاب انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور فرانکل یاد گرفتیم آنجا که در پاراگرافی آورده است: اگر عشق ورزیدی و پاسخی نگرفتی، نگران نباش. عشق راه خودش را پیدا میکند و دوباره به تو بازمیگردد، شاید از جایی دیگر، شاید از کسی دیگر.
انسانها اغلب بیشتر از آنچه لازم است برای آینده زندگی میکنند... آنقدر درگیر ساختن فردا میشوند که امروز را از دست میدهند. و عجیب است؛ وقتی به گذشته نگاه میکنی، دلت برای همان روزهایی تنگ میشود که زمانی فکر میکردی فقط مقدمهای برای آیندهاند. شاید زندگی، همین لحظههای معمولی باشد که ما آنها را دستکم میگیریم.
اگر نیاز به دفاع از دیدگاهتان را رها کنید، به انرژی فراوانی دست پیدا میکنید، که قبلاً هدر میدادهاید.
بعضی مسیرها در ابتدا هیچ نشانهای از موفقیت ندارند... فقط تکرارند، صبرند، و ادامه دادن. نه تشویقی هست، نه نتیجهای که به چشم بیاید. اما دقیقاً در همین دورههای طولانیِ سکوت است که شخصیت ساخته میشود، مهارت شکل میگیرد، و آینده تغییر میکند. بیشتر آدمها وقتی نتیجه نمیبینند، دست میکشند. و تعداد کمی، همانجا برنده میشوند.
بعضی رابطهها در ظاهر پر از عشقاند، اما در عمق خود پر از ترس هستند... ترس از دست دادن، ترس از تنها ماندن، و ترس از دوستداشتنی نبودن. و تا زمانی که عشق با ترس آمیخته باشد، آرامش واقعی شکل نمیگیرد. عشق سالم، قرار نیست تو را زندانی کند؛ قرار است تو را آزادتر کند.
بعضی آدمها تمام عمرشان را صرف این میکنند که از اشتباهات گذشته فرار کنند... انگار اگر به آنها فکر نکنند، دیگر وجود نخواهند داشت. اما گذشته، مثل سایه است. هرچه بیشتر از آن فرار کنی، بیشتر دنبالت میآید. آرامش، زمانی شروع میشود که به جای فرار کردن، روبهرویش بایستی و بپذیری که آن اتفاقها بخشی از داستان تو بودهاند، نه تمام هویت تو.