- Последний пост
- 19 сент. 2024 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اگر روانشناسی رو میشناسید که کوئیرفوب نیست، لطفا پیج اینستاگرام یا شمارهی کلینیک رو همراه با اسم روانشناس، شهر، آنلاین یا حضوری بودن مشاوره و در صورت امکان هزینهی مشاوره رو برام بفرستید. لطفا بر اساس فرضیاتتون نگید و اگر مطمعنید که کوئیرفوب نیستن بفرستید.💖 در حال درست کردن یه لیستی هستم که دسترسی بهشون راحتتر بشه. خودم دارم دونه دونه زنگ میزنم و یه تعدادی رو پیدا کردم. اگر شما هم بفرستید خیلی کمککنندهس. • @Helpingqueersbot
یک چیزهایی دست خودت نیست. مثل امید به اینکه تمام اینها ارزشش رو داشته باشه. یعنی بحث فقط این نیست که وقتی یازده سالت بود، پریود بودی و داشتی زیر لگدها ناپدریت گریه میکردی، بحث اینه اگه به اندازه کافی لگد بخوری، قراره موجود خاصتری بشی؟ یک چیزهایی تحت کنترل تو نیست. مثل باور به اینکه حدی از اندازه کافی وجود داره. یه تعداد ساعت هست که بگه تو به اندازه کافی کار کردی، یه تعداد جمله هست که بگه تو به اندازه کافی نوشتی، یه تعداد لبخند که تو به اندازه کافی خوشحالی. یک چیزهایی دست خودت نیست. مثل فکر اینکه تمام اینها معنیای داره. تو فقط اردکت رو از دست ندادی که اردکت رو از دست داده باشی. نقشهای در کاره. سختترین کار قبول اینه که همهچیز به طور اتفاقی اتفاق میافته. رمنتسایز کردن درد دروغی بود که ادبیاتمون به خوردمون داد. مادر طبیعت سرش شلوغتر از این حرفاست که بخواد چیزی به ما یاد بده و زخمهای شلاق طرح خاصی روی پشتت نمیکشه. حالا میخوای یقه یکی رو بگیری و سرش داد بزنی که این انصاف نیست. اما ما اینجاییم و بعد دیگه نیستیم و هر بلایی که سرمون میاد، بدون ارزش، ناکافی و بیمعنیه و تمام چیزی که برامون میمونه این ترسه که هیچی به اندازه کافی دردناک نیست که با زجرش ما رو تبدیل به شخصیت اصلی بکنه و سالها بعد مرگ ما، همچنان خورشید قراره منفجر بشه.
без подписи
без подписи
без подписи
missing someone ive never seen...
حبیب دانشور که چند روزی در زندان تهران بزرگ با محمد قبادلو همبند بوده، نامهای به او نوشته: از دیشب انگار که حُکم قتل خودم را امضا کرده باشند. نمیتوانم یک لحظه به چهرهات فکر نکنم. اولین باری که توجهم را جلب کردی در هواخوریِ بندِ دو تیپِ ششِ بزرگترین زندان خاورمیانه بود. روزِ اول حضورمان بود و همۀمان غریبه بودیم. هم با خودمان، هم با محیط و هم با آسمانش. یک تکه از موهای جلوییات طلایی بود و باقی موهای سرت سیاه و کوتاهتر از آن یک گُله موی طلاییات که خورشید درخشانش میکرد. من تو را همانگونه که اولین بار دیدمت، به خاطر دارم. جوان بودی. خیلی جوان. شورِ زندگی داشتی، بیشتر از من و دیگرانی که در زندان شناختمشان. داشتی و هنوز هم داری. بودی و هنوز هم هستی. دست کم تا این لحظه خبرِ کشته شدنت را کسی نشنیده! کاش آفتابهای بعدی دیرتر بتابد و کسی صدای اذانِ صبح را نشنود و سرت هرگز بالای دار نرود. هیجان داشتی موقع روایت کردن و با صدای بلند در هواخوری معرکه میگرفتی. یادت هست؟ یادت هم باشد این کلمهها به دستت نمیرسد. برسد هم راویاش را نمیشناسی. تو را همه میشناختند و الباقی تماشاگرانی بیش نبودیم. ما دورت جمع میشدیم و سراپا گوش میشدیم. جزو معدود دستگیرشدههای روزهای اول بودی که قبل از ورود به بندِ ما، پایت به اتاق بازجویی باز شده بود. بازجو وعده داده بود که اگر همکاری کنی برایت از قاضی تخفیفی بگیرد و در عوض چند سالِ بعد با یک مرخصی کوتاه مدت مقدمات فرارت از کشور را فراهم کند. حتی قول داده بود خودش در کشورِ مقصد کارهای پناهندگیات را جور کند. تنها کافی بود چند اسم به آنها بدهی. نه همدستی داشتی و نه بنای همکاری داشتی. یک روز از خانه زده بودی بیرون و دیگر برنگشته بودی. به بازجویت هم گفته بودی: «من خونِ دوستای بابام ریخته رو این خاک. بابام چندین سال واسه این خاک جنگیده و بدنش رو سپر بلا کرده. من کجا برم؟ برم کشورِ آقازادههای شما؟ ترجیح میدم منم خونم روی همین خاک ریخته بشه تا بخوام فرار کنم.» ما نبودیم آنجا. اما همینها را با صدای بلند برایمان بارها و بارها تکرار میکردی عزیزِ دل. روزهای بعد که زندانبانها هم توجهشان بهت جلب شد دیگر از موهای طلاییات خبری نبود. تو و چند نفرِ دیگر را به سلمانیِ زندان برده بودند و موهایتان را از ته زده بودند. کوچک بودی و بدون آن موهای طلایی بین چندصد زندانی که مدام هم ترکیبشان تغییر میکرد کمتر به چشممان میآمدی. قدت به زور به یک متر و شصت سانتیمتر میرسید و وزنت به زور به پنجاهوپنج کیلوگرم و سنت به زور به بیستوسه سال. جثهات کوچک بود و هنوز هم کوچک هست. قلبت بزرگ بود و هنوز هم است. هنوز زندهای محمدِ ما. من هنوز هم باور نمیکنم تو و آن ماشینی که یادم نیست پیکان بود یا پراید، زورتان به موتورسوارهای لباسِ رزم پوشیده رسیده باشد اصلا. نمیر، نمیر، نمیر، نمیر محمدِ عزیزِ ما. خورشیدهای بهتری هم روزی خواهد تابید به این سرزمین. بهار، بالاخره روزی خواهد آمد. نمیر عزیزِ دلِ ما. یادت هست که یک روز با یکی از همبندیها دعوایت شد و بیدلیل به صورتش ضربه زدی؟ شب به انفرادی بردندت. فردا صبح که برگشتی بدون این که عذرخواهی کنی با همان یک نفر شوخی کردی و نخندید. آن لحظه هیچ کس به شوخیهایت نخندید. یکی از هماتاقیهایت گفت لازم است اول عذرخواهی کنی و بعد فازِ رفاقت بگیری. یادت نبود. هیچ چیزی یادت نبود از دیشب و کل ماجرا را بچههای اتاق برایت تعریف کردند. یادت هست محمدِ ما؟ کارتِ قرمزِ سربازی داشتی. به خاطرِ همین بیماریِ دوقطبیات از خدمت معاف شده بودی. پیشِ خودمان مطمئن بودیم هیچ خطری تو را تهدید نمیکند. دستِ کم تا دو هفتۀ اول که من آنجا بودم، هیچ کدام از کسانی که با آنها برخورد کرده بودی کشته نشده بودند. از طرفی هم در هیچ سیستم قضاییای یک فردِ بیمار اعصاب و روان را محاکمه نمیکنند. اشتباه میکردیم عزیز جان. سیستم قضایی اینجا با همهجا تفاوت داشت. سایۀ اسلامِ سیاسی از همۀ سایههای شومِ جهان سنگینتر است. سایهاش بر دادگاههای ما هم که سنگینترینِ سایههاست. محمدِ عزیز، دو روز است که ماتم تمام وجودم را گرفتهاست. خبر آمده که دیوانِ عالی هم حکم اعدامت را تایید کرده است. مدام به این فکر میکنم که تو شبِ آخرِ انفرادیات را چگونه سپری خواهی کرد. انفرادی غیرقابلتحملترین نقطۀ جهان است. آدمهای کمی را میشناسم که از پس حتی یک شب انفرادی بربیایند. خودم هم تجربهاش نکردهام، دستِ کم تا امروز که این نامه را برایت مینویسم. اما نمیدانم انفرادیِ شبِ قبل مرگ تا چندصدبرابر غیرقابل تحمل شود. حتی نمیتوانم آن لحظهها را تصور کنم عزیز جانِ ما. .
🟢 نیلوفر حامدی و الهه محمدی با قید وثیقه از زندان اوین آزاد شدند.
без подписи
۱۷ دی، سالروز سربهدار شدن دو قهرمان میهن، «سید محمد (کیان) حسینی» و «محمدمهدی کرمی» است، جوانانی شجاع و آگاه که برای آزادی ایران ایستادند و جانشان را فدا کردند. یاد و خاطر این عزیزان همیشه در قلب ایرانیان و تاریخ ایران زنده خواهد بود. @Hosseinronaghi
без подписи
без подписи
без подписи
تولدت مبارک سارینا! سارینا اسماعیل زاده (۱۱ تیر ۱۳۸۵ - ۱ مهر ۱۴۰۱) #علیه_فراموشی @Hosseinronaghi
ما وارثان دردهای بیشماریم.
без подписи
без подписи
без подписи
🏳🌈 Happy Pride Month
Channel photo updated