- Последний пост
- 5 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
end.
’ من و تو، هرگز مفهوم ما رو نداشتیم. غریبههایی شدیم با یک مشت خاطره و در نهایت، راهمون از هم جدا شد. دو آدم که اگر به طور تصادفی همدیگه رو میدیدن، میفهمیدن که اونقدر هم غریبه نیستن. در نهایت، باعث شد بگم که لعنت به هرچی احساسات و دوست داشتنه. این ضعیفی آدم رو تیکه تیکه میکنه و در نهایت، غرق تنهاییش میکنه. انسان همیشه یک موجودیه که با ناکامی زندگی میکنه و در این راه، چیزهای زیادی رو از دست میده یا به دست میآره که برای من، با از دست دادن تو شروع شد. ' @some_RAND0M_guy '
’ گاها فکر میکنم که اگر سنم خیلی بالا بره و مادربزرگ بشم، چی برای نوههام به جا میذارم. شال و کلاه بافتنی قرمز رنگ؟ انگشترهای ظریف؟ دستور پخت غذاها و شیرینیهای خوشمزه؟ با چی قراره براشون تعریف بشم و من رو به یاد بیارن؟ و بعد به این فکر میکنم که هنوز هم دوست داشته میشم و هنوز هم، عشق دریافت میکنم. این یعنی زندگی برام هنوز جریان داره و من، عقب نموندم. ' @fairyki3se3 '
’ عاشق نیلوفر مردابیام. دوست دارم برم مرداب و ساعتها، پرش قورباغهها رو ببینم و بوی گلهارو استشمام کنم. میخوام آزاد و رها، جنبش ماهیهای قرمز رنگ رو نگاه کنم و غرق خوشحالی بشم. میخوام لحظه به لحظه رو اینطور زندگی کنم. با موجوداتی که میدونم هرگز بهم آسیبی نمیزنن. ' @dx1il '
’ دریا رو زیادی دوست دارم، خیلی زیاد. گاها فکر میکنم که ایکاش یک نهنگ بودم و در یک اقیانوس یا دریا، زندگی میکردم. جایی ساکت، شبهایی زیبا، و در نهایت.. دوری از انسانها. گاها به این هم فکر میکنم که وقتی کسی یکطرفه عاشق میشه، شبیه نهنگی میشه که در دریا بمیره، در اعماق سکوت و ندونستنِ دیگران. یک مقدار آزاردهندهست، نه؟! فکر کن بخوای بجنگی برای چیزی که مقدر نشده و در نهایت، قراره اون رو به بدترین شکل ممکن از دست بدی! ' @ivannspam '
’ همیشه دلم میخواست آزاد و رها باشم. از تمامیِ چیزهای منفی دوری کنم و در نهایت، غرق بشم توی خوشحالی. اما چی نصیبم شد؟! غم و خشم. دو احساسی که در طول روز باهاشون سر و کله میزنم و در نهایت؟! چیزی عایدم نمیشه. روزهام یکنواخت و تکراری میگذرن و در نهایت، اونی که همینطور باقی میمونه، منم. منی خسته تر از دیروز. ' @lilucasa '
’ بارون نمنم میبارید و قویِ سفید رنگ، زیرِ اون خیس شده بود. آروم حرکت میکرد و میشد دردهایِ زیادی رو، از تویِ نگاهش دید. پرهای زیباش، مقادیری به خون آغشته بودن و زخمهایی که داشت، اون رو ضعیفتر جلوه میداد. قو، آواز سر میداد و انگار که میرقصید، شبیه به یک جشن. جشنِ کوچکی که خودش در اون سهیم بود. در نهایت، اونقدر از رمق افتاد که نایِ کوچکترین حرکت رو هم نداشت. شاید اینجا یک پایان بود، یک پایان برای رنجی که قرار بود تا ابد بمونه. ' @aningelic '
’ آبیِ دریا، مزهیِ شوری میده و شنهایِ ساحل، به انگشتام چسبیدهان. انگشترِ نقرهای رنگم برق میزنه و باد موهام رو کاملاً بهم ریخته. صدای سازِ فلوت، دقت و توجهم رو برای چند ثانیهی کامل، به خودش معطوف میکنه. با سوزِ صدایِ شخص خواننده، نمِ اشکی رو درون چشمم احساس میکنم. دستی به زیر چشمم میکشم و احساس میکنم روی صورتم هم شن مالیده شده. سرفهای کوچیک میکنم و به ماهی قرمزِ کوچیکِ رو به روم خیره میشم. اگر ماهیها بخوان بمیرن، چطوری میمیرن؟! قدمم کمی جلوتر رفت، خنکیِ آب و چسبیدنِ شنها و همزمان شسته شدنشون، حس خوبی میداد. صدای فلوت پررنگ شد و به خودم اومدم. یک سوم بدنم به راحتی توی آب رفته بود و نفهمیدم بودم. سیری از زندگی این شکلی بود؟! ' @SeaEchoes '
’ پروازِ پرندهیِ آبیِ آسمانی رنگ از فراز باغچه، چیزی بود که اون دخترِ کوچک رو به وجد میآورد. پرندهیِ ظریف و خردسال، از روی بوتههای توتفرنگی و درخت گیلاس عبور میکرد و شوقِ وصف نشدنیای رو با نگاه کردنِ به این میوهها، نشون میداد. دختر کوچک، توسط مادرش چندین توتفرنگی و گیلاس چید و دستانش رو باز کرد. پرندهی آبی، میون انگشتانش نشست و با آرومی، اولین نوک رو به توتفرنگی زد. لبخندِ رضایت بخشی روی لبهای دخترک نشست، انگار احساس میکرد که یک دوست جدید پیدا کرده. ' @co9ette '
’ آسمانِ چشمهایِ تو، طوفانی رو در قلبِ من به جریان میاندازه. طوفانی که تمام وجودم رو میبلعه و در نهایت، چیزی ازم باقی نمیذاره. آبیِ آسمانیِ نگاهِ تو، قلبم رو گرم میکنه و وجودم رو ارزشمند میکنه. انگار بهم میفهمونی که در این دنیای تاریک، کسی هست که من رو درک کنه و بفهمه، دستهام رو بگیره و از نشون دادنِ زخمهام بهش نترسم. تو اون بذر امیدی بودی که توی قلبم کاشتمت، تا بلکه از اعماقِ قلبم گلِ امید جوونه بزنه و وجودِ تیره رنگم رو التیام ببخشه. ' @bluwskx '
’ اتاقِ زیرِشیروونیِ واقع شده در خیابونِ سیزدهم، یکی از کوچکترین دلخوشیهایی بود که من رو به این زندگیِ بیهوده، وصل میکرد. اتاقی پوسیده و نمور، که جایبهجایِ اون، برام پر از خاطره بود و هربار که به این اتاق وارد میشدم، حسی مشابهِ همون حسِ اولیه، در من جاری میشد. صندوقچهیِ کوچک قهوهای رنگی که با عکسهای پولاروید، پر شده بودن، روزهایی رو بهم نشون میدادن که یک کودک بیش نبودم و هنوز، آدمهای امنم رو کنارم داشتم. بویِ دارچین و گلهای خشک شدهای که روی طاقچه گذاشته بودم، روزهایی رو بهم نشون میدادن که بی ترس و پروا، زندگی میکردم و از لبخند زدن نمیترسیدم، اما الآن چی؟! هربار که لبهام به لبخند زدن باز میشن، انتظار یک اتفاق ناگوار و شوم رو دارم. هربار که خوشحالی رو به قلبِ کوچکم راه میدم، احساس میکنم که باز از نو یک مردگی رو تجربه میکنم. به این نمیتونم بگم زندگی، شاید بهتره بگم یک مرگِ تدریجی، چیزی که من رو از درون میخوره و در نهایت میکشه. ' @roomei '
’ توی یک روستایِ کوچکِ دور افتاده، یک دختری با موهای نارنجی رنگ، زندگی میکرد. موهایی که عامهپسند نبود و مردم، نگاه شومی بهش داشتن. یکی از روزها، حین کار کردن و چیدنِ پرتقال، نگاهِ دختر، به سایهای تند معطوف شد. سایهای که در حدس اولیه، فکر میکردی میتونه یک انسان مزاحم باشه، اما اینطور نبود. پس از گذشتِ چند دقیقه، روباهِ سرخرنگی، از پشتِ سنگی بیرون اومد. چشمهای عسلی درشت و نگاه تعجبآمیزی که نشون میداد اون هم از دیدنِ دختر، به اندازهیِ خودش، متعجب شده. روباه، آرومآروم و با یک کنجکاویِ خاصی و خم کردنِ سرش، به سمت دختر قدم برمیداشت و در نهایت، رویِ دامنِ گلگلی رنگِ دختری که نشسته بود، سر گذاشت. شاید قرار بود تنهاییِ این دختر مو نارنجی، اینجا تموم بشه. ' @jamalalabotons '
📰 ’ فوروارد کنید و یک الی دو کلمه بگید که من با اونها، براتون چندخط بنویسم. [ پابلیک ها ]
end.
’ نقدم نسبت بهت اینه که چنلت روزمرگی جالبی رو دنبال میکنه و انگار ذهن شلوغی داری که در تلاشی با اسپم کردن ازش رها بشی. میتونی در حوزههای مختلفی که توشون استعداد داری چنل بزنی و بهره ببری. پروفایلش در کل بامزهست و انسان رو میتونه به اعماق ذهنش ببره.
’ نقدم نسبت بهت اینه که چنلت خیلی خوشرنگ و بامزهست و شبیه گل و میوههای تابستونی میمونه. یکم بتونی محتوای خاصی رو داخلش جا بدی و از استتیکهایی استفاده کنی که وایب تو رو میدن، خیلی بهتر هم میشه و یک مقدار هم منظمترش کن.
’ نقدم نسبت بهت اینه که چنلت بامزهست و شخصی هستی که میشه باهاش دیپ کانورسیشن داشت و از هزار چیز باهاش صحبت کرد. سعی کن بیشتر فعالیت کنی و یک تحولاتی رو هم توی تیست موزیکت به وجود بیاری.
’ نقدم نسبت بهت اینه که چنلت خیلی چنل آرامشبخشیه و شبیه دریا و عروس دریاییه. موضوعات متنوعی رو دنبال میکنی و این خوبه، اما برای هرکدوم تایم جداگانه بذار و اجازه نده با هم تداخل داشته باشن، اینطوری از شلوغی چنل هم کاسته میشه.
’ نقدم نسبت بهت اینه که چنلت یک مقدار شلوغه و میتونه یک مقدار از شلوغیش کم بشه. سلیقهی خوبی توی فیلم و سریال داری و میتونی یک دیلی متناسب با این محتوا رو بزنی و شروع کنی به فعالیت. حرفهای رندومت هم بامزهان.
🏹 ’ فوروارد کنید تا چنلتون رو نقد کنم. [ پابلیک ها ]