زاگرس
Статистикаخبرهای جدید،اجتماعی ،اخلاقی،علمی، فرهنگی باتاکید براستان کرمانشاه Admin: @zaggros1
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 93
- Всего постов
- 616
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 69
- 1/48двое суток
- 79
- 1/72трое суток
- 85
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خوب یاد گرفتین یا نه…!» بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: «با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره!» دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه. بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد. روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود! اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: «کدوم صندلی؟» @zaggros
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز…. وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک … زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟ شوهر به آرامی گفت : فقط می خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می کنم، چه بلائی سر من میاری !!! @zaggros
📖 خرم تویی، گاوم تویی، گوسفندم تویی روزی ظل السلطان در میهمانی با جمعی از سران نشسته بود. مردی روستایی وارد شد و سلام کرد. خان گفت برای چه به شهر آمده ای؟ گفت آمده ام تو را زیارت کنم. خان گفت احمق، خر و گاو و گوسفند خود را رها کرده ای و چند فرسخ پیاده آمده ای برای دیدن من؟ روستایی گفت قربانت شوم ای خان، خرم تویی، گاوم تویی، گوسفندم تویی! 📚 منبع: امثال و حکم، علی اکبر دهخدا ☘️ @zaggros
🔺جدول زمانبندی قطعی برق فردا شنبه ۲۴ مرداد در کرمانشاه @zaggros
ویدیو وایرال شده از یه عراقی که با ماشینش اومده ایران، و همه با حسرت بهش نگاه میکنن و فیلم میگیرن. اونم میخنده و این ویدیو رو منتشر کرده و حالا احتمالا در سطح جهان همه میگن ایرانیا ماشین ندیدهان! @zaggros
🔴 مردها به مردها احتیاج دارند!... چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت: «بیا همدیگر را ببینیم.» در یک رستوران قرار گذاشتیم. او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود. تکیهگاه خانواده. خانه، ماشین، شغل، اعتبار... تقریباً همه نشانههایی را داشت که ما معمولاً از یک مرد موفق در ذهنمان میسازیم. هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن. از کتکهای گاهوبیگاه پدرش. از اینکه هیچوقت نزد مادر جدی گرفته نشد. از احساس حقارتی که سالها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود. بعد آرامآرام رسید به زندگی مشترکش. گفت هر کاری میکند، باز هم احساس میکند برای همسرش کافی نیست. از توقع بچهها گفت. از خستگی کار. از اینکه دیگر صبحها با شوق از خواب بیدار نمیشود. ساعتها فقط حرف زد. من هم گوش میدادم. اما در درونم اتفاق دیگری میافتاد. هرچه بیشتر از خودش میگفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرامآرام فرو میریخت. با خودم میگفتم: «چهقدر درمانده...» بعد، بیآنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربهها و آموختههایم گفتن. او فقط گوش میداد. نه سؤال میپرسید، نه مخالفت میکرد، فقط گوش میداد. نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم. وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفتوگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت. از خودم پرسیدم: او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟ چه چیزی میخواست؟ همانجا بود که انگار آیینهای مقابلم قرار گرفت. دیدم خود من هم سالهاست نقش آدم مقتدر را بازی میکنم. بیوقفه کار میکنم، استراحت را عقبماندن میدانم، به دستاوردهایم افتخار نمیکنم و آنها را به شانس نسبت میدهم، و خیلی وقتها جرئت نمیکنم ضعفهایم را به زبان بیاورم. بعد فهمیدم... او اصلاً دنبال راهحل نیامده بود. او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند. ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست. اعلام امنیت است. یعنی: «آنقدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکستناپذیر را بازی کنم.» همان لحظه به او زنگ زدم. گفتم: «اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.» روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم. اشکم بیاختیار جاری شد. این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم. از ترسهای خودم گفتم. از ضعفهای خودم. از اینکه دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم. وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت: «سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.» آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راهحل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند. به مرد دیگری که بتوانند بیترس از قضاوت، کنار او فروبریزند. شاید یکی از بزرگترین فقرهای مردان امروز همین باشد؛ اینکه جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مردِ قوی»، فقط خودشان باشند. شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند. ✍🏻 یاسر رضایی @zaggros
🔴 آقای سیف رئیس قبلی بانک مرکزی @zaggros
🔴 صداوسیما عراقچی را خوارج نامید! ♦️شبکه خبر در توصیف عکس عراقچی، عنوان وی را وزیر امور «خوارجه» نوشت. ♦️این اشتباه املایی در پخش تلویزیونی شبکه خبر، واکنش و توجه مخاطبان را به دنبال داشت و برخی آن را شیطنت عمدی برای توصیف عراقچی به عنوان "خوارج" تفسیر و تاویل کردند. @zaggros
🎥 تداوم پلاکگذاری خودروهای وارداتی جدید در منطقه آزاد قصرشیرین ♦️پلاکگذاری خودروهای وارداتی جدید در منطقه آزاد تجاری ـ صنعتی قصرشیرین در حال انجام است و مراحل مربوط به شمارهگذاری خودروهای جدید در حال پیگیری و اجراست. @zaggros
🔴 ادعای وزیرخزانه داری آمریکا: ♦️در هفته آینده منتظر اعلام خبرهای بیشتری درباره ایران باشید؛ ما اقداماتی را اعمال خواهیم کرد که در تاریخ انزوای اقتصادی یک کشور تاکنون سابقه نداشته ♦️این اقدامات ترکیبی از انزوای اقتصادی در سطحی خواهد بود که جهان تاکنون مشابه آن را ندیده و همچنین محاصره دریایی است. @zaggros
✅تلگرام ۱۳ ساله شد/ تعداد کاربران ایرانی چقدر است؟ 🔹۱۳ سال پیش در چنین روزی «تلگرام»، شبکه اجتماعی محبوب ایرانیان متولد شد. 🔹تلگرام بیش از ۴۹ میلیون کاربر ایرانی دارد. 🔹ایرانیها بیش از دو میلیون و هشتصد هزار کانال دارند که در طول سال بیش از ۹۰۰ میلیون پست منتشر میکنند. 🔹این تعداد پست در مجموع بیش از ۱۷۰ میلیارد نمایش یونیک به خود اختصاص میدهد که نشانگر کاربردهای گسترده تلگرام در ایران است./اقتصادنیوز @zaggros
🔴 یونیوز: تهران دمشق را به هدفگیری ۱۰۰ نقطه استراتژیک در صورت مداخله در لبنان تهدید کرد. ♦️اساس گزارش اختصاصی خبرگزاری لبنانی «یونیوز»، تهران با ارسال پیامهای مستقیم و قاطع به دمشق و سایر پایتختهای منطقهای، مانع از اجرای یک سناریوی نظامی شده است که با تحریک آمریکا برای مداخله سوریه در لبنان درحال آمادهسازی بود. @zaggros
✅رشیدی، عضو هیئت رئیسه مجلس: حریف مافیای خودرو نیستیم؛ استیضاح وزیر هم چارهساز نیست ما حدود هفت سال برای اصلاح این وضعیت تلاش کردیم، اما صراحتاً اعلام میکنیم که حریف مافیای خودرو نشدیم. @zsggros
🔴 اظهارات جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، درباره ایران و تیم مذاکرهکننده ایرانی بازتاب گستردهای در رسانهها و فضای سیاسی آمریکا داشته است. ونس در کنفرانس مطبوعاتی کاخ سفید با اشاره به مذاکرات با ایران گفت: *«ایران کشوری پیچیده است و من ادعا نمیکنم که آن را میفهمم. این یک تمدن بزرگ و پرافتخار است، مردمی فوقالعاده دارد و در آمریکا نیز جامعه بزرگ ایرانی-آمریکایی حضور دارد؛ افرادی باهوش و بسیار سختکوش.»* او همچنین با اشاره به تیم مذاکرهکننده ایرانی افزود: «شما بخشی از این ویژگیها را در تیم مذاکرهکننده طرف مقابل هم میبینید.» این اظهارات در حالی مطرح شده که برخی سیاستمداران آمریکایی از سخنان ونس انتقاد کردهاند و آن را نوعی تحسین از طرف ایرانی توصیف کردهاند. @zaggros
صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟ ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خِرقِهٔ سالوس کجاست دِیرِ مُغان و شرابِ ناب کجا؟ چه نسبت است به رِندی صَلاح و تقوا را؟ سماعِ وَعظ کجا نغمهٔ رَباب کجا؟ ز رویِ دوست دلِ دشمنان چه دریابد؟ چراغِ مُرده کجا؟ شمعِ آفتاب کجا؟ چو کُحلِ بینشِ ما خاکِ آستانِ شماست کجا رَویم بفرما ازین جناب، کجا؟ مَبین به سیبِ زَنَخدان که چاه در راه است کجا همی رَوی ای دل بدین شتاب کجا؟ بِشُد! که یادِ خوشش باد روزگارِ وصال خود آن کِرِشمه کجا رفت و آن عِتاب کجا؟ قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا؟ حافظ سلام صبح بخیر @zaggros
видео или голосовое, без подписи
ایرج و فردین! تحریرهای طولانی ایرج از او پدیدهای در آواز ایرانی ساخت. زندهیاد محمدعلی فردین در اشتهار مرحوم ایرج نقش بسیار مؤثری ایفا کرد به طوری که بسیاری از عوام با دیدن فیلمهای فارسی گمان میکردند که ایرج همان فردین است. در زندان گوهردشت کرج، همبندی بسیار بانمکی از اهالی دوگنبدان بود که به زندگی خود در زندان پایان داد. نام فامیلش کرمی خیرآبادی بود. او در همین باره نقل میکرد که یک روز رانندهای در مسیر خود ایرج را که در کنار جاده منتظر ماشين بوده سوار کامیون میکند و بعد به او میگوید؛ بگذار نوار ایرج را برایت پخش کنم تا حظ ببری! ایرج به او میگوید اجازه بده به جای ایرج من خودم برایت بخوانم و بعد میزند زیر آواز. راننده از تحریر او به وجد میآید و میگوید؛ فلانِ....ایرج! ناز نفسِ خودت! بخوان که بهتر از ایرج میخوانی! ایرج پس از اتمام آواز به راننده میگوید؛ راستش را بخواهی من خودم ایرج هستم! راننده از این سخن رو در هم میکشد و با اعتراض به او میگوید؛ تو ایرجی؟ مرا احمق گیر آوردهای؟ من خودم تو فیلمها ایرج را ديدهام آدم حظ میکند نگاهش کند بعد تو با این قیافه....ایرج هستی؟ خدا همه را بیامرزد. #احمد_زیدآبادی @zaggros
🔴 برنامه قطعی برق جمعه 23مرداد در کرمانشاه @zaggros
پنبه دزد تاجری بود کارش خرید و فروش پنبه بود و کار و بارش سکه. بازرگانان دیگر به او حسودی میکردند. یک روز یکی از بازرگانها نقشهای کشید و شبانه به انبار پنبه تاجر دستبرد زد. شب تا صبح پنبهها را از انبار بیرون کشید و در زیرزمین خانه خودش انبار کرد. صبح که شد تاجر پنبه خبردار شد که ای دل غافل تمام پنبههایش به غارت رفته است. به نزد قاضی شهر رفت و گفت: "خانه خراب شدم." قاضی دستور داد که مأمورانش به بازار بروند و پرس و جو کنند و دزد را پیدا کنند. اما نه دزد را پیدا کردند و نه پنبهها را. قاضی گفت: "به کسی مشکوک نشدید؟" مأموران گفتند: "بعضیها درست جواب ما را نمیدادند، ما به آنها مشکوک شدیم." قاضی دستور داد بروند و آنها را بیاورند. مأموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند. قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت: "به کدام یک از اینها شک داری؟" تاجر پنبه گفت: "به هیچ کدام." قاضی فکری کرد و گفت: "ولی من دزد را شناختم. دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند." ناگهان یکی از همان تاجرهای دستگیر شده دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند. قاضی گفت: "دزد همین است" و به مأمورانش دستور داد تا خانه او را بازرسی کنند. یکساعت بعد مأموران خبر دادند که پنبهها در زیر زمین تاجر انبار شده است و در نهایت او به جرم خود اعتراف کرد. از آن به بعد وقتی میخواهند بگویند که آدم خطا کار خودش را لو میدهد میگویند: "پنبهدزد، دست به ریشش میکشد." @zaggros
حاکم و کشاورز روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید . حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد. به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب هم به او بدهید... حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد به مرد کشاورز گفت میتوانی بر سر کارت برگردی. ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند، حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت! همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند... حاکم از کشاورز پرسید : مرا می شناسی؟ کشاورز بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید. حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود. حاکم گفت: بخاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم، در یک شب بارانی که درِ رحمت خدا باز بود، من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حقّ این باران و رحمتت، مرا حاکم نیشابور کن! و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم، هنوز اجابت نشده، آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟! یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد... حاکم گفت: این هم قاطر و پالانی که می خواستی، این کشیده هم تلافی همان کشیده ای که به من زدی... فقط می خواستم بدانی که برای خدا، حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد... فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد... از خدا بخواه، و زیاد هم بخواه... خدا بی نهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست، ولی به خواسته ات ایمان داشته باش... @zaggros