Zariche | زَریچه
Статистикаمینویسم؛ چون کشتن آدمها در واقعیت کار پسندیدهای نیست. یوتیوب: https://www.youtube.com/@zarichechannel ناشناس من: http://t.me/BluChtBot?start=63a5ae09bcd8ac8b8e49
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 8
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Видео
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 10
- 1/48двое суток
- 11
- 1/72трое суток
- 12
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تویی عاشق تر از عشق، تویی شعرِ مُجَسّم تو باغ قصّه از تو، سحر گل کرده شبنم تو چشمات خوابِ مخمل، شرابِ نابِ شیراز هزار مِیخونه آغاز، هزارو یک شبِ راز
- بیا، دنیا نمیارزد به این پرهیز و این دوری. فروغ فرخزاد
زری مث قبلا بیا بهمون کتاب معرفی کن
زری مث قبلا بیا بهمون کتاب معرفی کن
без подписи
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را حافظ
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را حافظ
قبلِ تو نیمهجون بودم، بعدِ تو جنازهام.
🤍
من به چه زبانی باید به او نشان دهم که میان تمام این بیثباتیها، میان تمام رفتنها و برگشتنها، هنوز هم خانهی امن او هستم؟ چطور بگویم که اگر گاهی دور میشوم، از بیمهری نیست، میخواهم هیچ زخمی از سمت من به او نرسد. کاش میدانست تمام فاصلههایی که ساختم، برای…
من به چه زبانی باید به او نشان دهم که میان تمام این بیثباتیها، میان تمام رفتنها و برگشتنها، هنوز هم خانهی امن او هستم؟ چطور بگویم که اگر گاهی دور میشوم، از بیمهری نیست، میخواهم هیچ زخمی از سمت من به او نرسد. کاش میدانست تمام فاصلههایی که ساختم، برای دور شدن نبود، برای این بود که شاید دنیا کمی آرامتر به او برسد، شاید سهمِ او از آشفتگیهای من فقط سکوت باشد. آناهید گفت: «تو همیشه در حال رفتنی…» شاید حق دارد. شاید من همان سایهای هستم که گاهی آرام کنارِ زندگیاش مینشیند و گاهی خودش را از نور کنار میکشد، نه برای ناپدید شدن، برای اینکه نورِ ماه زیباتر بدرخشد. شاید بعضی دوست داشتنها همینقدر بیصدا باشند؛ اینکه خودت کمی دور بایستی تا آن چیزی که تمام جانت به آن بسته است، آزادتر نفس بکشد؛ امّا کاش میدانست… پشت تمام این رفتنها، قلبی هست که هنوز همانجا مانده. من نرفتم که فراموش شوم، رفتم شاید که چیزی از تاریکیِ من روی روشناییِ او سایه نیندازد. و با این همه، مگر میشود از خانهای که تمام قلبت در آن جا مانده، دور ماند؟ من هنوز همان خانهی امن هستم، همان چراغ کوچکی که در تاریکترین شبها خاموش نمیشود، همان جایی که میشود خستگیها را زمین گذاشت و برای لحظهای هیچ چیز را به دوش نکشید. شاید من همیشه کمی شبیه سایه بودهام. آمدهام، رفتهام و هر بار بخشی از خودم را جایی میان رفتن گذاشتهام؛ اما اگر تمام این رفتنها روزی مرا از چشمهایش بیندازند چه؟ اگر آنقدر دور بایستم که دیگر نداند تمام این فاصلهها فقط شکلِ دیگری از دوست داشتن بودهاند؟ کاش این بار، به جای محو شدن، بمانم… نه آنقدر نزدیک که سنگینیِ دنیا را به او بدهم، نه آنقدر دور که خیال کند دیگر خانهای برایش نمانده. فقط همانقدر نزدیک که بداند هرچقدر دنیا تاریک شود، چراغی هست که برای آرامشِ او خاموش نمیشود.
بار دیگه... خوشحالم که از همه چیز عکس دارم!
راستش حق با پارمیدا بود: اونشب و اونحالم آخر دنیا نبود؛ حتی شبهای بعدتر و بدترش هم آخر دنیا نبود.
داشتم گالریم رو مرور میکردم، رسیدم به یه بازهی زمانی از پارسال که خیلی بهم سخت گذشت؛ حتی با مرورش هم دارم به خودم عذاب وارد میکنم، فهمیدم رنج و سوگواری هیچوقت به پایان نمیرسه، فراموشی دروغه و فقط شکلش توی زندگیمون تغییر میکنه، ما فقط بهش "عادت" میکنیم و اون همیشه در ما باقی میمونه.
- تنها پیوندِ من و تو، دستِ مهربونِ باده...
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
او داشت گورِ تو را میكَند؛ اما تو نگرانِ خستگیِ دستش بودى. بخواب آدمِ احمق! داستایوفسکی