tgindex
عٔرؓب࣪ٙدࣸهِ࣬ سۜڪوࣳتٙ࣫[زؗرؓاٰڡ࣪ࣾشۜ࣫اٰنۨ زؗرؓݺ࣮اٰب࣪ٙ]

عٔرؓب࣪ٙدࣸهِ࣬ سۜڪوࣳتٙ࣫[زؗرؓاٰڡ࣪ࣾشۜ࣫اٰنۨ زؗرؓݺ࣮اٰب࣪ٙ]

Статистика
@zaryab_10персидский

من قلمم را با عَرْبَدَهِ سکوتم میرقصانم! زرافشان "زریاب"

Последний пост
9 мая
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
72
0 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
3 055
23 постов
Вовлечённость
4243,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 23
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 9 мая1 430

    https://t.me/zarshid_2

  • بیا بر سفره‌ی سبزم، که تنهایی نمی‌چسبد بدون تو برایم خواب رویایی نمی چسبد لباس لاله‌ی بر قامت سروی بلندت یار بدون حسن چشمانت دل‌آرایی نمی‌چسبد سما باشد درخشان و ستاره بر فراز آن زند چشمک، نباشی، هیچ همتایی نمی‌چسبد ترا من دوست میدارم، میانِ همقطارانت نباشی تا قیامت هم تماشایی نمی‌چسبد بهشتِ آنطرف‌ها نیست، چشمت را به سویم کن بدون قاب چشمانت تمنایی نمی‌چسبد شبی سردی زمستانی و گرمای نفس‌هایت نثارم کن که غیرش، گرمیِ چایی نمی‌چسبد قسم که عشق زیبا میکند، حالی دلِ مارا نباشد هیچ شهری خوبِ دنیایی نمی‌چسبد رها کن ترس و وحشت را بی‌افکن خود در آغوشش بدون عطر زلف او که رسوایی نمی چسبد زیاد از عشق فرمودم، ولی عشقی نمیخواهم براین مکاره‌بازاران، دل‌آرایی نمی چسبد شبی سردی جدایی را نشینی بی کس و تنها دگر کاخ بلند و ملکِ آبایی نمی چسبد #زرافشان زریاب

  • من هم مي‌توانستم مثل تمام زنان آينه‌بازي کنم مي‌توانستم قهوه‌ام را در گرماي تخت‌خوابم جرعه‌جرعه بنوشم و وراجي‌هايم را از پشت تلفن پي بگيرم بي آنکه از روزها و ساعت‌ها خبري داشته باشم مي توانستم آرايش کنم سرمه بکشم دل‌ربايي کنم و زير آفتاب برنزه شوم و روي امواج مثل پري دريايي برقصم مي‌توانستم خود را به شکل فيروزه و ياقوت درآورم و مثل ملکه‌ها بخرامم مي‌توانستم کاري نکنم چيزي نخوانم و ننويسم و تنها با نورها و لباس‌ها و سفرها سرگرم باشم مي‌توانستم شورش نکنم خشمگين نشوم با فاجعه ها مخالفت نکنم و در برابر رنج‌ها فرياد نزنم مي‌توانستم اشک را ببلعم سرکوب شدن را ببلعم و مثل همه‌ي زنداني‌ها با زندان کنار بيايم من مي‌توانستم سوالات تاريخ را نشنيده بگيرم و از عذاب وجدان فرار کنم من مي‌توانستم آه همه‌ي غمگينان را فرياد همه‌ي سرکوب‌شدگان را و انقلاب هزاران مرده را نديده بگيرم اما من به همه‌ي اين قوانين زنانه خيانت کردم و راه کلمات را برگزيدم... •سعاد الصباح

  • 17 окт. 2025 г.3 100из zarshid_2

    مقصدی نیست؛ بیا فلسفه بافی نکنیم هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی! شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود شاید آن فرد که می خواست کنارت باشد صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد! شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده! روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده! شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر شاید این راه در آغاز به پایان نرسد شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد شاید این لقمه که خوب است برای بدنت آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی شاید امروز بمیری به قرارت نرسی! چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق! داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق! کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد: « نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند! #امیرحسین_خوش_حال

  • رهبرِ من، رهبرِ خوب و دلیر آسیاست رهبرِ این مردمانِ سربلندِ آریاست نیست گرگی در لباسِ میشِ آرام و متین ساده‌دل، پاکیزه‌جان، آیینه‌ای بی ادعاست در رهی تطبیق احکام خدا بر خویشتن پیرو قرآن و سنت، هم مطیعِ انیباست در مقامِ قربتش بر آستانِ ذوالجلال کج‌کلاه پرغرورم، همردیفِ اولیاست زرافشان زریاب

  • گاهی خیلی جست نزن! تقدیر... رسالتِ فراتر از تو دارد گاهی مجبور است وارد میدان شده و در میان تو و آرزوهای به ظاهر قشنگت داوری کند، گاهی مجبور است دل نسوزاند! رحم نکند! به دیده‌ای نمی ات ننیگرد به مروارید که مسافر گونه روی رخسارت میلغزد نگاه نکند، گاهی آن شدیدا از حساب و بازپرسی خدا میترسد، و ناگه شدیدتر وارد زندگیت میشود، لطفا آنرا درک کن! آرامتر بمان انسان خدا عاشقت است او باارزش‌ترین تکه‌ی از وجود خودش را برایت بخشید! این هدیه را محترم بشمار با بغض با حسرت با اندوه با نفرت و... آلوده‌اش نکن. #زرافشان زریاب #عربده سکوت

  • از قلم گهر‌ریز دریا خموش بخوانید😊🫠

  • https://t.me/zarshid_2

  • کاش من دیوانه‌تر اینجا نمیبودم، خدا این‌چنین ویرانه‌تر اینجا، نمیبودم، خدا از اول ای کاش مثلِ بلبلِ آزادی باغ روز و شب مستانه‌تر اینجا نمیبودم، خدا تو به درباری پر از فیضت اگر میخواستی عابری بیخانه تر اینجا نمیبودم، خدا این جماعت در نگاهم تیغِ تیز و آتش است با دلِ مـــــردانه‌تر اینجــــا نمیبودم، خدا تو رهیدی از دمِ تیرِ فریب و حیله، من با دلِ بس ساده‌تر اینجا نمیبودم، خدا در میان اجتماعِ شاعر و شعر و غزل از همه بیگانه‌تر اینجا نمیبودم، خدا کاش در میدانِ هم‌رزمی بشر درکائینات خسته و زولانه‌تر اینجا نمیبودم، خــــدا دردِ عالم خاک وآبَت میکند، ای کاش که گوهرِ دُردانه‌تر اینجا نمیبودم، خــــدا #زرافشان زریاب

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • رسمِ دنیا این‌چنین، نامــهربانی میکند گر نباشی در نبودت، جانفشانی میکند مدتِ مهمانِ هم در گوشه‌ی از بیکـــران خوش اگر باشی، نباشی، جان ستانی میکند غصه‌ی دنیایِ فانی را مخور ای رهگذر تا که چشمت وا کنی، عمرت خزانی میکند آدمی تا پایِ جان باید رود بر کاخ عشق این دل است که با دو چشمش دیده‌بانی میکند زیرِ باران، زیرِ طوفان، زیرِ رعد و آتشم دل نمیداند که عشق آخر، زیانی میکند پشتِ دیوارِ دلش مثلِ غریبِ بینوا میروم هر روز بس او ناجوانی میکند در فراقش من زلیخا گر شوم تا پای جان آخر آن می‌آید و عشقش نهانی میکند با رخِ زرد و ضعیف و ناتوان ایستاده‌ام دل به دیدارِ کمالش قهرمانی میکند عشق گاهی خانه‌ ویران میکند، ای دوست دان با جهت‌یابِ مخوف درد نشانی میکند میرود بر آرزوهای دلتْ، قــــبری کَنَد با دروغ و با ریا، آه و فغانی میکند دوستدارم؛ در کنارِ خویشتن دایم بمان دور باشی بر حیاتت، آیه خوانی میکند #زرافشان زریاب

  • غزل سادهِ تازه "قلم" قلم آغازِ یک عشقِ خدا است تماماً رازِ یک عشقِ خدا  است چنین شیِٔ بجا مانده در اینجا سببْ، آوازِ یک عشقِ خدا  است قلم در آسمانِ خالق و خلق پَرِ پروازِ یک  عشقِ خدا  است تنِ سفت و نهانِ نرم و جاری دلیلِ سازِ یک عشقِ خدا  است زبانِ لایقش گویا و شیوا غزل افراز یک عشقِ خدا است اگر افـــتد به دامِ دَهر و دوران خودش سربازِ یک عشقِ خدا است پسِ صد جنگ اگر ویرانی آید قلم آغازِ یک   عشقِ  خدا است #زرافشان _زریاب

  • در خیالِ خویشِ خویشتن، آدمِ گم کرده ام. #عربده زریاب

  • خودت را گر فنا دادی ، جوابش را چی میگویی؟ برای آن خدای که برایــــت زنده گی بخشیــــــد مگر از تو نمیپرسد ؟ چی کردی قدرت فـــکرت؟ خدای که برایـــت گوهر رخشـــنده گی بخشــید خدا لطفی بزرگی کرد ، برای بنده های خویــــش که از روحِ خودش در جسم انسان زنده گی بخشـید و انسان! این دلیلِ بود تو شدی اشرف المخلوق برایت در کنارش عشق خاصِ بنده گی بخشـــــید از آن پس بود ترا انداخت در دنیایی سختی ها ولی در عمقِ فکرت قدرت سازنده گی بخشیـــد تو را دست و گریبان ساخت با درد و اَلَم اینجا و لیکِن در وجودت قوتِ رزمنده گی بخشــــید تو زیبایی عزیزم ! قدرتت ای کُلّی خلق بالاست که خالقت برایت یک جهان زیبنده گی بخشــید زرافشان زریاب 2023/10/12___1402 / 7 /2 خودت را فنا نده! خدا در وجودت یک قدرت را بنام قدرت تفکر، نهاده است که با بکارگیری آن میتوانی، ازجمله بنده های رخداد آفرینی خداوند باشی. بانی رخداد‌های باشی که هنوز در جهان بشریت اتفاق نیفتاده است. تو روح خداوندی را در وجودت حمل میکنی، صفات پاک و قدرتمند خدا را همینگونه. پس حق نداری این امانت پاک خداوندی را آلوده بسازی،محافظ این لطف بزرگ باش. ✍️

  • یکبار دگر باز شــبی یلداست دوباره شعر و غزلم شیفته و شیداست دوباره از رنگِ دل‌انــــگیز انارِ سَری ســـفره دلدادگی در آدمی پیداست دوباره دور از غم و از غصه و از رنج مداوم در چشمِ همه عشق هویداست دوباره آیینه ستان بر رخِ ماهت عزیز مـــن در شهرِ فروش این همه سوداست دوباره امشب سَری هر سفره‌ی یلدایی مردم حرف و سخن از حافظ شیداست دوباره امشب همه مهمان دلِ یکدیگر هستیم تا صبحُدَم که مبداْ فرداست دوباره زرافشان زریاب ✍

  • عمر من گر بگذرد تشویق‌تان درکار نیست بعدی مرگِ آرزو، تصدیق تان در کار نیست خوب میدانی که طردام کرده‌ای از شهر خویش پس به من قانون و هم تطبیق تان درکار نیست قفل دانش را رها کن، پیش از آنکه بشکنم بعدی بشکستن دگر تعلیق تان در کار نیست پس اگر بیرون شوم از این مسیر عاشقی خط قرمز‌گونه‌ی ترقیق تان، در کار نیست شهر که در بطن آن مشق و قلم حکمش چنین باشد و بر من دیگر تفریق تان در کار نیست روزی گر پرواز کردم تا ابد خواهم پرید آنزمان مثلِ چنین تعویق تان در کار نیست پرزنان تا انتهایی آسمان خواهم شتافت ردی پایم ناسزا، صدیق تان در کار نیست کشتی دل را رها کـــردم به دریـایی خدا رفتم و حتی همان قایق تان در کار نیست لنگ لنگان میروم تا خانه‌ی دوست قدیــم بر دلِ بشکسته‌ام توفیق تان در کار نیست #زرافشان زریاب (ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است) اما انسان ماهی نیست. انسان است. اهدافش، مبارزه‌اش و تمام داستانش با زندگی یک ماهی فرق میکند. یک حقیقت تلخ بهتر از دروغ های شیرین موقتی است. ماهی را هر وقت بگیری تازه است، ولی انسان پژمرده میشود. ایامش میگذرد. ماهی تمام تلاشش این است که شکاری برای سیر شدن شکمش پیدا کند و تمام. ولی انسان باید بعد معنوی‌اش را سیر کند تا انسان بماند. میگویند؛ گلایه کردن مشخصه انسان فاقد اعتماد بنفس و عزت نفس است. قبول. ولی قاطعانه بیان میکنم، در مرحله‌ی که ذهن‌مان آماده تحول بود، مرحله قامت راست کردن مان بود، شکستند‌مان. اگر در کنار حرکت های فردی جامعه‌‌‌‌ روی سرمان، بالخصوص دختران سرزمینم دست تشویق و نوازش میکشید، حالا پَر میکشیدیم به سمت نور و روشنایی. ولی چی قهرمان است اونی که در دل تاریکی راه اش را میابد.

  • از هجومِ اجنبی ها در خراسان خسته ام از لبانِ بسته و از چشم گریان ، خسته ام تا به کَی پا در فراریم ، این طرف تا آن طرف از خموشی ،سبزه و گل هم درختان خسته ام من کتابم در کَفم ، اما امید اندر دلم از دو چشم خسته و قلب هراسان خسته ام بی خبر از هر سخن در راهِ خود شدیم ، روان از تفاهم های اوراقِ زعیمان خسته ام او ترا با من ، مرا با دیگران یکجا فروخت از سکوتِ مطلقِ نسل دلیران خسته ام من که قلبم تَرک خورده در لجنزارِ زمان از تن تنهایی خود وز آشنایان خسته ام یک کلامِ صاف و ساده آخرِ حرفم بُوَد از ستیز در مرزوبومِ آریایان خسته ام زرافشان زریاب 2023/9/27_1402/8/3