- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 99
- 1/48двое суток
- 113
- 1/72трое суток
- 122
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
استاد ایرج خواجه امیری فهمِ اعتمادِ کاملِ صدا مردی که با آواز به خورشید رسید
درست در مرداد ماه ١٣٧۴ ، اولین رباعی من در صفحه هنر و اندیشه روزنامه خبرجنوب منتشر شد. بیست و یک سال داشتم و چشمهایم پُر بود از چهره مادرم. از آن روز سی و یک سال میگذرد؛ سی و یک سال من و رباعی دستهای یکدیگر را محکم گرفتیم، پوست انداختیم و پیراهن دریا را بر تن کردیم. از نیما و بامداد خواندیم، به سمرقند رفتیم و با رودکی نشستیم؛ خیام در سرش پُر از علامت سؤال بود. سی و یک سال هم رباعی به من فکر میکرد، هم من به رباعی؛ دو دوست با پیشانینوشتی ازلی... خیلیها لبخند به لب، اما طناب داری در فکر داشتند. بیتفاوتیها، بیمهریها لحظهای جانم را سرد نکرد. راه را گم نکردم؛ قدم به قدم ماه به من میتابید. نهیب حادثه و تندبادهای بسیاری از من گذشت. من به نام شیراز سوگند خوردهام. با شیراز و واژهها عهد بستهام. شیراز میداند همین رباعیها، تمام دارایی من هستند. شیراز، مادر من است؛ مادر همه شاعران دنیاست. و یادم نمیرود: بزرگان و خوبانی که در این مسیر برایم چراغ بودند. تا ابد سپاسگزار یکایک آنها هستم. پشتِ سر من ، برابر من کلمه دنیا و تمامِ باورِ من کلمه من شیر ز پستانِ ازل نوشیدم من کودکِ شعر ، مادرِ من کلمه
https://t.me/irajzebardast1353 به کانال رباعیات ایرج زبردست در تلگرام بپیوندید
دو رباعی از ایرج زبردست اجرا: فریدون فرحاندوز میکس: شاپور @FereidounFarahandouz
یک پیاله آب بود و تشنگیِ هزار دریا ، راهِ بی زوالِ صبحی معطر از سلوک و ترانه و باران . خواب دیدم پُر از برکت آب ، پُر از نسیم ، در کوچه های شهر راه می روم . زندگی هزار راه ، به یک راه . عبارتی پُر از بوسه و چراغ . خیلی ها می گویند من مسافر عبور از هزاره ای به هزاره دیگر هستم . من جاهای بسیاری در قرن هایی دور زیسته ام . در ری ، در سمرقند ، در بخارا . یادم هست هزار سالِ پیش ، نقشِ زنی را با چشمهایی می زده ، روی یک کاشی فیروزه ای در نیشابور دیدم . زنی که رازِ مگویِ تمام فاصله هاست . زنی با چهره ای که آسمان او را بوسیده است. آدمی گاه چراغ در دست ، در خودش به دنبال کسی می گردد ، آدمی بی رویا ، تکلم بختک در بیداری ست . می دانم هزار سال دیگر ، زنی در کوچه های خسته شیراز ، نقش مرا روی یک کاشی فیروزه ای خواهد یافت . زنی که هزار سال پیش او را در نیشابور ، در ری ، در سمرقند و بخارا دیده بودم . ایرج زبردست شیراز ١٣ مرداد ١۴٠۵
پنج رباعی از ایرج زبردست اجرا: فریدون فرحاندوز موزیک: کامبیز روشن روان میکس: شاپور @FereidounFarahandouz
سنگ ، نفرین که می کند دیگر هیچ کس در آینه نگاه نمی کند . شهر پُر می شود از مویه ، پُر می شود از عابرانی شمع در دست که به دنبال چشمهایشان می گردند . باد که می وزد بوی خون می آید . خیابان ها سرخ ، خانه ها سرخ ، کوچه ها سرخ ، پنجره ها سرخ . انگار دستِ خون رسیده است به ماه ... مدرسه و کفن کردن واژه ها . نعشِ دخترکانی که مرگ نام شان را آه کشید . دریغا ، دخترکانِ صبح و آفتاب که در خون غلتیدند و دریا رویاهایشان را گریست . می بینی تمام کبوترانِ نامه رسان در قفس زمستان یخ زده اند . مادران ابر ، مادران بی ستاره . در سرزمین من سالهاست از آسمان برف سیاه می بارد ... شیراز / تیرماه ١۴٠۵
از سقفِ اُتاق سایه هایی وارون هر سایه بُریده سر ، سراپا در خون جیغِ شب و ... جیغِ سایه ها ... جیغِ جهان .... هر سایه پرید از تنِ من بیرون ایرج زبردست گزینه اشعار / انتشارت مروارید / چاپ چهارم - تیرماه ١۴٠۵
Channel photo updated
Channel photo removed
یک رباعی از ایرج زبردست با خوانش استاد مصطفی ملکیان شاید که زمان تَوهّم دانش ماست افسانه هست و نیست از ریشه خطاست شاید سفری ست عمر از هیچ به هیچ شاید که کسی نیست همان نیست خداست تهران / ٢٧ خرداد ١۴٠۵
без подписи
رباعیات ایرج زبردست ناگاه پُر از کُجا دویدم در خویش جز سایه ای از دور ندیدم در خویش هر روز سراسیمه تر از ثانیه ها من شیونِ خاکْ را شنیدم در خویش برگرفته از کتاب : گزینه اشعار ایرج زبردست / انتشارات مروارید / چاپ چهارم - تیرماه ١۴٠۵
به یاد استاد یگانه و فرزانه دکتر علی اصغر دادبه
🔶 منتشر شد ... 🔴 گزینه اشعار ایرج زبردست 🔺چاپ چهارم / تیرماه ١۴٠۵ 🔘انتشارات مروارید
چند رباعی از ایرج زبردست اجرا: فریدون فرحاندوز موزیک: عماد رام میکس: شاپور @FereidounFarahandouz
یادداشتی در سوگ علی باباچاهی ▪️عقل گُر گرفته علی باباچاهی ١/ باز هوایی که حوصله اش سر رفته و دارد برای ٱسمان داستانِ حواس پرتی مرا تعریف می کند . باز آن طرفِ باغهایِ گم شده ، چند راوی به ریگی سیاه در تهِ رودخانه ای دور زل زده اند سالهاست هیچ حرفی با یکدیگر نمی زنند . می بینی باز آن درخت پیر که جن ها میوه هایش را چیده اند دارد برای باد حرفهایی می زند : دیشب کسی در نمی دانم کجا ، خواب پرنده ای را دیده ، پرنده ای که در چشمهایش مرگ آتش روشن کرده . خواب دیده آسمان بنفش و زمین مثل پَر کلاغ در تاریکی جیغ می کشد . ٢/ این روزها همه ی انگشت ها خیابان های سرخ را به مرگ نشان می دهند . دی ، عصبی شده است و دارد پشت سر هم سیگار می کشد . گرگ های هار بد جور دی را زخمی کردند . سالها باید بگذرد تا سر درد دی خوب شود و اسفند برای آمدن آن نگار اسپند دود کند. ٣/ از عقل گُر گرفته علی باباچاهی که از هیزم های جهنم هم شعر می ساخت، حرف زدن کار ساده ای نیست . اهالی جنوب می گویند هر شب او را دیده اند که بر آب می ایستاده و بی آن که فرو شود برای ماه غزلیات شمس را می خوانده . خودمانیم پریانِ دریایی علی باباچاهی را دیوانه کرده بودند . شاعری بود که سالها از دیوارهای نامرئی زبان عبور می کرد و با مولانا قونیه را پُر از ( من نه منم نه من منم ...) کرده بود . تا همین چند روز پیش با مادران داغدار بر کشتگان در هر طرف می رقصید . مادرش به او شیر ازل داده بود . ۴ /حواسش به همه چیز بود حتی به ویرگولی که سطری را در ایهام غرق می کرد . کار خودش را می کرد . حرفهای آدم لتی ها و هیچ حسودی به قامت بلندش نمی رسید . گوشم از حرفش پُر است : رگت را هم بزنند دست از سر رباعی بر ندار . بر داری - بَر داری ... ۵ / شک ندارم در آن دنیا هم باباچاهی از صف مردگان بیرون می پرد و رو به همه آنها از سفیدی ها و پروانه هایی خواهد گفت که به آنها شلیک شده . آه چه چشم هایی که بسته شد ۶ / سلام مرا به منوچهر آتشی و شاپور جورکش عزیز برسان . ما قیافه مشکوک تو را هرگز فراموش نخواهیم کرد ... شیراز جمعه ٨ اسفند ١۴٠۴
در کنار علی باباچاهی کرج اردیبهشت ١٣٩٢
من با حافظ و غزلهایِ سَحرپوشِ سِحرانگیزش از نوپایی ، خلوتی خوش داشته ام و بیش از هر شاعری دیگر از بی کرانگی زبان و ذهن شگرفش بهره ها نصیبم شده . شاعری که شعرش را ملائک در زمانِ آدم اندر باغ خُلد ، بر برگْ برگِ درختِ طوبا نوشته اند . سخن سازی که موسیقی را نیز چون شعر پاس می داشت ، مسیحا دمی که زهره چنگی را در فلک به رقص می آورد. حافظ در یکی از تاریک ترین ادوار تاریخ زیست اما همواره چراغ در دست داشت : دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور حافظ زاهد ستیزی ست که بزرگترین دشمن این سرزمین را ریابازی این قشرِ ردا پوشِ در جامه چرکینِ دین می داند : صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می خورد پاردمش دراز باد آن حیوانِ خوش علف در این روزها که ایران ، این دیر سال اهورایی ، در خون و زخم می غلتد ، با حالی ویران ، پناه به حافظ بردم و دیوانش را گشودم . چشمهایم آیینه خانه حیرت شد : خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته در آید چه بگویم از این غزل گفتن و دُر سُفتن . گاه افسونگری حافظ غیر قابل باور است . غلام آن کلماتم که آتش انگیزند ... ایرج زبردست ١۴ دی ١۴٠۴ شیراز
یک رباعی از ایرج زبردست بسته ست زمان ، ساعتِ سرخی بَر دست در هر طرفی نعشِ جوانی بَر دست مرگ ست زده خیمه به خاک وطنم باد است گرفته کاسه ی خون در دست شیراز دی ماه ١۴٠۴