tgindex
نسخه های زندگی

نسخه های زندگی

Статистика
@zlifeперсидский

کلیپ های الهام بخش و اندیشه ساز برای ایجاد یک زندگی پرمهر

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
5 119
−4 за 2 дн.
Сутки
−3
−0,06%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
2 373
20 постов
Вовлечённость
46,4%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
229
1/48двое суток
262
1/72трое суток
283

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 🔺بابای پول‌دار ، بابای بی‌پول 🔻نسخه‌های زندگی: 🍃 @zlife

  • 1 авг.80917из Karimipour_K

    دکتر شریعتی و نمازش ​از نیمه‌های شب تا پگاه، دو سه بار بیدار شده، وضو می‌ساختم و به نماز می‌ایستادم. آخرش هم شفع و وتر. ​سال ۱۳۵۵ بود و من در خیابان ایران‌مهر (کوچه مزینان)، اتاقی را در خانه یکی از وابستگان دکتر علی شریعتی اجاره کرده بودم؛ با حیاطی بزرگ و حوضی کوچک و کم‌ژرفا، با شیر آبی بالای حوض برای شست‌وشو. با اینکه هنگام وضو ساختنِ نیمه‌شبی، لامپ روشن نمی‌کردم، گویا همسر و بچه های صاب خونه مدام پیگیر بودند و از این نمازگزاری مستمر شبانه‌ام ذله. در عین حال برای خانواده موجرم، جوانکی مقدس پنداشته می‌شدم. ​جمعه‌روزی که به دلیل سرماخوردگی نتوانستم مطابق معمول با بچه‌های انجمن اسلامی دانشگاه به کوهپیمایی هفتگی بروم، حوالی ظهر در اتاقم را زدند. زن صاحبخانه کاسه ای آش رشته آورده بود. با تشکر فراوان از او گرفتم. همان دم در، با لهجه شیرین خراسانی گفت: «آقا کریم‌پور، یه حرفی بهت بگم ناراحت نمی‌شی؟!» گفتم: «نه خانم، اصلا. اگه شبا مزاحمتون هستم دیگه نمیام بیرون.» گفت: «خدا شاهده نه، اصلا! شما مرد خدایید. ما هم خودمون مثل همه  مزینانی‌ها هم نمازخون و روزه‌گیر و اهل روضه و نذر و نیازیم؛ ولی خواستم بگم تو جوونی، باید جوونی کنی. دنیا محل گذره. زود و تند و تند می‌گذره و برنمی‌گرده. نماز شب رو بذار برا پیری. همین علی‌اقا، فامیل ما که شما کتاباش رو پخش می‌کنی (دکتر شریعتی)، ۳ شبانه‌روز اومد اینجا پیش ما. این‌همه کتاب نوشته و مثل باباش اهل وعظه، ولی به امام رضا (ع) قسم، تو این سه روز رو به قبله واینساد.» ​ حرف‌هاش را باور نکردم. دلباخته دکتر و کتاب‌ها و نوارهای سخنرانی‌اش بودم. اتاقم پر بود از حسین وارث آدم، شهادت، آری این چنین بود برادر، اسلام‌شناسی مشهد، اسلام‌شناسی و...؛ سهل است که مبلغ ایده‌هایش بودم. ​چندی بعد، از آن خانه بلند شدم و رفتم مستأجر برادرزن همین صاحب‌خانه شدم؛ انتهای سلیمانیه، نزدیک قبرستان ارمنی‌ها. او و زنش هم که مزینانی بودند، دکتر را می‌شناختند و همان حرف‌ها را درباره‌اش میزدند؛ ولی باز هم باورم نشد. یعنی نمی‌خواستم قبول کنم. ​تا اینکه در میانه‌های دهه ۶۰، درس «کوچ‌نشینی» در مقطع فوق‌لیسانس را با استاد محمدحسین پاپلی یزدی داشتم؛ گرانمایه‌ای کم‌نظیر و دلسوز. طی گردش علمی در خراسان، از جمله خواف (سلامی و کلات و...)، به دلیلی که در خاطرم نمانده، درباره دکتر شریعتی بحثی پیش آمد. از هر دری سخنی درباره ایشان رفت. از جمله من حرف‌های وابستگان موجران سال‌های ۵۵ و ۵۶ را به ایشان منتقل کردم، با این عنوان که «حتی فامیلش هم او و مقام و جایگاهش را نشناختند و او را تارک‌الصلاة می‌خواندند!» ​استاد پاپلی گفت: «اتفاقا‌ همه حرفشان در این باره راست بوده و کمترین دروغی نگفته‌اند.» سپس خاطرات متعددی از گردش‌های مشترک علمی-دانشجویی با ایشان تعریف کرد؛ از جمله گردش علمی مشترک به نیشابور، سبزوار، و نیز گردش سال ۱۳۴۷ به فردوس و دشت بیاض برای کمک به زلزله‌زدگان. ​استاد پاپلی از جمله درباره این سفر گفت: «در پایانِ این سفر کمک به زلزله‌زدگان که چند روز (۳ تا ۵ روز) به درازا کشید، دانشجویان که طی این مدت دکتر را در حال نماز ندیده بودند، بالاخره روز آخر از او پرسیدند: دکتر، چرا طی این سفر نماز نخواندی و در جماعت ما شرکت نکردی؟ ایشان بی‌درنگ پاسخ داد: اشتباه می‌کنید، من نمازم را اقامه کردم. یادتان هست چند روز پیش، دو ساعت بر فراز تپه‌ای نشستم و به کویر خیره بودم؟ پاسخ همگی مثبت بود. گفت: این نمازم بود.» ​امروز شنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۳۱، تلفنی از استاد پاپلی برای نقل عمومی و تلگرامی این خاطره کسب اجازه شد که با استقبال ایشان همراه بود. ​البته این یادداشت تنها بازگویی یک خاطره بود و هرگز قصد تحلیل از کلیت کار دکتر شریعتی را نداشتم، که در تخصص من نیست. بازپخش پست ۱۰ فوریه ۲۰۲۳ #یدالله_کریمی_پور #karimipour_k

  • 31 мая1 56322

    🔺مرگِ کوچک ، مرگِ بزرگ این همه غمها که اندر سینه‌هاست از بخار و گَردِ باد و بودِ ماست مولانا منشأ بسیاری از اندوه‌های انسان را نه جهان بیرون، بلکه «بودِ ما» می‌داند؛ همان خودی که خویشتن را در مرکز عالم می‌‌نشاند و همه چیز را با نسبتش به خویش می‌سنجد. از نگاه او، غم‌ها غالباً از آن‌جا سر برمی‌آورند که انسان در حصار این خودِ محدود گرفتار می‌شود. آنچه ما آن را رنجِ جهان می‌نامیم، در بسیاری از موارد چیزی جز بخارِ برخاسته از دلبستگی‌ها، ترس‌ها و تصورات ما نیست. این غمان بیخ کن چون داس ماست این چنین شد و آنچنان وسواس ماست مولانا این غم‌ها را به داسی تشبیه می‌کند که ریشه‌ی جان را می‌بُرد. وسواسِ «چه خواهد شد؟» و «چه می‌شد اگر؟» انسان را از اکنون جدا می‌کند و در میان سایه‌های آینده و گذشته سرگردان می‌سازد. از همین رو، رنج تنها در حادثه نیست؛ بخش بزرگی از آن در تفسیر و چنگ‌زدن ما به حادثه شکل می‌گیرد. سپس شاعر گامی فراتر می‌نهد و سخنی شگفت می‌گوید: دان که هر رنجی ز مردن پاره ایست جزو مرگ از خود بران گر چاره ایست هر رنجی پاره‌ای از مرگ است. انسان در زندگی بارها «مرگ‌های جزئی» را تجربه می‌کند؛ از دست دادن، محرومیت، شکست، بیماری، پیری، دل‌کندن از خواسته‌ها و حتی شکستن تصویرهایی که از خود ساخته است. این‌ها همه «جزو مرگ» هستند؛ یعنی نمونه‌های کوچک و پراکنده‌ای از همان حقیقتی که در مرگ نهایی به صورت کامل ظاهر می‌شود. چون ز جزوِ مرگ نتوانی گریخت دان که کُلّش بر سرت خواهند ریخت می‌فرماید: اگر گریزی از این مرگ‌های کوچک نیست، پس چگونه می‌توان از مرگ بزرگ گریخت؟ اگر قانون فنا و دگرگونی در هر لحظه‌ی زندگی حضور دارد، مرگ نهایی نیز امتداد همان قانون است. جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا دان که شیرین می‌کند کل را خدا یعنی انسان اگر در همین مرگ‌های جزئی، معنایی بیابد؛ اگر دل‌کندن از تعلقات، فرو ریختن خودخواهی، یا پذیرش دگرگونی برای او تلخیِ محض نباشد و به بصیرت و آرامش بینجامد، آن‌گاه مرگِ بزرگ نیز صورت دیگری پیدا می‌کند. به عبارتی دیگر، کسی که پیش‌تر هنرِ مردن از خواهش‌های نفسانی و دلبستگی‌های محدود را آموخته است، از مرگ نهایی هراسی نخواهد داشت. بنابراین، اگر از این مرگ‌های کوچک گریزی نیست، پس بهتر است پیام آن‌ها را بشنویم. کسی که از هر فقدان و دگرگونی می‌گریزد، در حقیقت از قانونی می‌گریزد که سراسر زندگی را دربر گرفته است. اما اگر انسان بتواند این مرگ‌های جزئی را بپذیرد و در آن‌ها معنایی بیابد، آنگاه مرگ بزرگ نیز هیبت خود را از دست خواهد داد. از همین رو، رنج در نگاه مولانا صرفاً نشانه‌ی فقدان نیست؛ نشانه‌ای است از حضوری پنهان که می‌خواهد انسان را به حقیقتی ژرف‌تر متوجه کند. در پایان، مولانا دردها را «رسول» و «پیام آور» می‌نامد. رسول را نمی‌توان تنها به سبب آن‌که خبر خوشی نیاورده است طرد کرد. درد، اگر درست فهمیده شود، دشمن انسان نیست؛ قاصدی است که او را از خواب غفلت بیدار می‌کند و به یادش می‌آورد که آنچه فانی است، در نهایت تکیه‌گاهی مناسب برای انسان نیست. رنج، در نگاه مولانا، نه صرفاً زخمی بر جان، بلکه دعوتی به دگرگونی و بیداری است. دردها از مرگ می‌آید رسول از رسولش رو مگردان ای فضول 🔻نسخه‌های زندگی: 🍃 @zlife

  • 31 мая1 19128из zlife

    🔺مستندی در باره‌ی: 🔸تجربه های نزدیک به مرگ کسی که عاقلانه زندگی کرده باشد، حتی از مرگ نمی ترسد. "بودا" 🔻نسخه های زندگی: 🍃 @zlife

  • 31 мая1 1305из MohammadHossein_Ghiasi

    شغل ناشرافتمند قبلا که اینترنت بین‌الملل قطع بود با اینترنت داخلی کنار آمده بودم و به کارهایم می‌رسیدم. در زمان جنگ چند کتاب خواندم که در فرصتهای آینده شاید درباره‌ی آنها نوشتم و نیز برای اولین بار با آپارات ارتباط برقرار کردم. دنیای جدیدی از مدیای ایرانی را در آن کشف کردم. الان فیلترشکن وقت زیادی از من می‌گیرد. وقتم به بیهودگی و خسران تلف می‌شود، بخاطر متوهمینی که در آن بالا برای خود حق قیمومیت قائل شده‌اند. برای کاری که توجیهی معقولانه برایش قابل تصور نیست یا تابحال گفته نشده است. رئیس‌جمهور با یک دستور اینترنت بین‌الملل را باز کرد چرا با همان دستور بساط فیلترشکن‌فروشی را جمع نمی‌کند؟ به ما خودرو ایرانی می‌فروشند تا ۴۰۰ هزار کارگر خودروسازی نان بخورند و استقلال ملی تأمین شود و اگر سالی دهها هزار نفر در تصادفات رانندگی کشته یا مجروح یا معلول می‌شوند که یک علتش نقص فنی خودروهاست، لابد برای مقامات بالا قابل توجیه است. برای وطن باید فداکاری کرد. باید خون داد یا تا آخر عمر علیل شد! کاسبی فیلترشکن فروشی چه فایده‌ای دارد؟ چند نفر اشتغال ایجاد می‌کند؟ چقدر به تولید ملی کمک می‌کند؟ چه توجیهی برای امنیت ملی دارد؟ این شغل ناشرافتمند در رده‌ی چه مشاغلی است؟ و چه تفاوتی با کف‌زنی و کلاهبرداری و قاچاق‌فروشی و چند شغل دیگر خیابانی که نمی‌خواهم اسمشان را بیاورم دارد؟ ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ https://t.me/MohammadHossein_Ghiasi

  • 18 февр.1 85029

    علمِ تحقیقی بُوَد بهرِ فروخت هیچ دینِ جهانیِ یکسانی وجود ندارد؛ آنچه در جهان می‌بینیم، آیین‌ها، سنت‌ها و صورت‌های گوناگون است. اما آنچه حقیقتاً به دین معنا بخشیده و آن را زنده می‌سازد، رابطه‌ی بی‌واسطه‌ی هر انسان با سرچشمه‌ی خویش، با خالق و با منشأ حیات است. پیوندی که در خلوتِ جان رخ می‌دهد، نه در هیاهوی نمایش. آنچه تو بی‌واسطه لمس می‌کنی و جانت را به او پیوند می‌زند، دینِ توست؛ ممکن است بسیاری پیرو یک مذهب باشند، اما تجربه‌ی درونیِ هرکس از خدا منحصر به فرد است. آنچه تو خود لمس می‌کنی و جانت را دگرگون می‌کند، حقیقتِ ایمان توست؛ نه آنچه صرفاً به ارث برده‌ای. هر پیوندی که در خلوتِ جانت با او برقرار می‌کنی—بی‌میانجی و بی‌نمایش—همان دینِ توست. مولانا، خطرِ توقف و ماندن در "صورت" را بارها گوشزد می‌کند. او از تقلیدی می‌گوید که به جای بیداری، عادت می‌آورد. چشم داری تو به چشم خود نگر گوش داری تو به گوشِ خود شنو در راه دین،  آن‌که در تقلید می‌ماند، دین را از "تجربه" به "تکرار" فرو می‌کاهد. ایمان، اگر از درون نجوشد، پوسته‌ای بیش نیست. از همین روست که مولانا میان دو گونه دانایی فرق می‌گذارد: دانشی که از درون می‌جوشد و دانشی که تنها بر زبان جاری است. او می‌گوید: علمِ تقلیدی بُوَد بهرِ فروخت چون بیابد مشتری، خوش برفروخت این علم، کالایی است برای عرضه در بازار تأیید دیگران؛ دانشی برای دیده‌شدن و مقبول افتادن. اما در برابر آن، از «علم تحقیقی» سخن می‌گوید؛ دانشی که از تجربه‌ی زیسته برمی‌خیزد، نه از نقل و تکرار: مشتریِ علمِ تحقیقی حق است دایماً بازارِ او با رونق است اینجا دیگر مخاطب، مردم نیستند؛ حقیقت است. این علم، برای فروش نیست؛ برای پیوند است. برای آن است که جان را به نور نزدیک‌تر کند. دین نیز چنین است. اگر به کالایی برای عرضه و نمایش بدل شود، در حدِ «علم تقلیدی» می‌ماند؛ اما اگر از دل برخیزد و انسان را دگرگون کند، در شمار «علم تحقیقی» خواهد بود. در این نگاه، ایمان نه میدان رقابت است و نه عرصه‌ی تحمیل؛ بلکه سفری درونی است. هرکس باید خود، بی‌واسطه، آن را بچشد. آن‌گاه که تجربه‌ی فردی و شخصی جان بگیرد، دیگر نیازی به اثبات و جدال نیست. آنچه از درون می‌جوشد، خود گواه خویش است. او چو جان است و جهان چون کالبد جان نگیرد جز به ذوق و جز به خود 🔻نسخه های زندگی: 🍃 @zlife

  • 13 февр.1 71340

    🎬 مجموعۀ خِردِ جنسی (۱۲) 🔺 روایت "من" از رابطه‌ی جنسی 🔸کاری از: یاسر عرب 🔹مهمان این برنامه: مهناز ابراهیم‌پور(جامعه شناس) موضوع: تأثیر روایت های گوناگون از زیست و رابطه جنسی 🔻نسخه های زندگی: 🍒 @zlife

  • 13 февр.1 60037

    بخش های قبلیِ مجموعه ارزشمند "خرد جنسی" (۱) از قلعۀ شهرِنو تا خانۀ خورشید https://t.me/zlife/6543 (۲) تجاوز جنسی به کودکان https://t.me/zlife/6549 (۳) تجاوز جنسی به محارم https://t.me/zlife/6553 (۴) الهیات جنسی https://t.me/zlife/6562 (۵) جامعه شناسی روسپی گری در ایران https://t.me/zlife/6587 (۶) انقلاب جنسی، جستجوگری جنسی نوجوانان https://t.me/zlife/6595 (۷) محرومیت‌جنسی‌حین‌تاهل https://t.me/zlife/6620 (۸) قدرت و زیستِ جنسی https://t.me/zlife/6636 (۹) روایتِ تجربه های جنسی https://t.me/zlife/6670 (۱۰) ازدواج سفید https://t.me/zlife/6837 (۱۱) حقوق اقلیت‌های جنسی https://t.me/zlife/68738 (۱۲) روایت من از رابطه‌ی جنسی https://t.me/zlife/6893

  • 24 янв.2 39025

    🔺در زمینِ مردمان خانه مکن مولانا در دفتر اول مثنوی، به شرح یکی از جلوه‌های قدرت در جامعه پرداخته و با زبانی روشن و هشداردهنده، نسبت انسان با جاه، مقام و دخالت در زندگی دیگران را به تصویر می‌کشد: هین به مُلکِ نوبتی شادی مکن ای تو بستهُ نوبت، آزادی مکن قدرتِ نوبتی قدرتی است که نوبت دارد؛ چنین قدرت و جایگاهی، چه سیاسی باشد، چه اداری، چه رسانه‌ای و حتی خانوادگی، شادی پایدار نمی‌آورد. کسی که دل‌بستگی‌اش به جایگاه است، ناچار چشمش به ساعت و تقویم دیگران است. مولانا این وابستگی را نوعی بند می‌داند؛ بندی که نامش قدرت است، اما کارکردش اسارت. «هین به مُلک نوبتی شادی مکن» یعنی ای کسی که در بند پست و مقام و مُلک موقتی دنیا گرفتار آمده‌ای، به برخورداری از چنین موقعیت‌هایی دل خوش مکن؛ چرا که هیچ مُلکی ماندگار نبوده و هیچ مقامی پایدار نیست. بنابراین، قدرتی که نوبت دارد، شادی‌بخش نخواهد بود. قدرت نوبتی امانت است، نه مالکیت. آن‌که به چنین مُلکی دل ببندد، در حقیقت به گردش چرخ وابسته شده است. خطابِ «ای تو بسته‌ی نوبت» یعنی قدرت‌پرست، وابسته و اسیر زمان است، نه حاکم بر آن. در جامعه، بسیاری از تنش‌ها، رقابت‌ها و حذف‌ها از همین‌جا آغاز می‌شود: از ترسِ پایان نوبت؛ ترس از خاموش‌شدن صدا، کاهش نفوذ یا از دست رفتن جایگاه. مولانا هشدار می‌دهد که چنین قدرتی، حتی پیش از آن‌که گرفته شود، انسان را از درون فرسوده می‌کند. آزادی در نگاه مولانا نه در قدرت داشتن و بر مسند بودن، بلکه در وابسته نبودن به آن است. کسی که شادی‌اش بسته به نوبت است، آزادی را گرو گذاشته است؛ حتی اگر بر صدر نشسته باشد. در ادامه، مولانا از نوع دیگری از پادشاهی سخن می‌گوید: آن‌که مُلکش برتر از نوبت تنَنَد[۱] برتر از هفت اَنجُمش نوبت زنند برخی انسان‌ها مُلکی دارند که برتر از مُلک نوبتی است؛ قدرتی که نه با رأی می‌آید و نه با عزل می‌رود. این قدرت از گردش ستارگان هم مستقل است، زیرا ریشه در معنا دارد، نه در مناسبات. این‌جا دیگر سخن از پادشاهی بر مردم نیست، بلکه پادشاهی بر خویشتن است. چنین مُلکی که نمونه‌ی آن نزد صاحبدلان و اولیای الهی دیده می‌شود، هرگز زوال نمی‌پذیرد و از نظر مرتبه، از افلاک و ستارگان نیز برتر شمرده می‌شود. این قدرت از جنس فرمان نیست، از جنس حضور است. برتر از نوبت، ملوکِ باقی‌اند دورِ دائم، روح‌ها با ساقی‌اند ملوک باقی آنان‌اند که از گردونه‌ی نوبت‌های موقتی جهان فراتر رفته‌اند و در مرتبه‌ای بالاتر قرار گرفته‌اند. اینان شاهان جاودانه‌اند که جانِ ارزشمندشان همواره همنشین و باده‌نوش ساقی ازل و ابد است. نه بیم عزل دارند و نه شوق تمدید؛ نه در شتابِ کسب و حفظ قدرت‌اند و نه در هراسِ از دست‌دادن آن. ساقیِ آن‌ها مدیحه‌گو نیست، حقیقت است؛ و مستی‌شان از جنس توهم نیست، از جنس اقتدار است. قدرتی که از این جام نوشیده شود، زوال‌پذیر نیست، زیرا بر «داشتن» بنا نشده، بر «شدن» استوار است. البته قدرت فقط در مسند و مقام خلاصه نمی‌شود؛ شکل‌های دیگر آن گاه در کنترل، دخالت، قضاوت و تصرف در زندگی دیگران خود را نشان می‌دهد. ترکِ این شُرب ار بگویی یک دو روز درکُنی اندر شرابِ خُلد، پوز اگر چند روزی از شراب ناپایدارِ جاه، مقام و قدرت نوبتی دل بکنی، لب بر شراب جاودانه‌ی حقیقت و باده‌ی کبریای معرفت خواهی زد؛ شرابی که زوال ندارد. ترکِ قدرتِ دروغین، راه رسیدن به قدرتِ حقیقی است؛ قدرتی که نه گرفته می‌شود و نه پایان می‌پذیرد. قدرت نوبتی، اگر بوسیله‌ی شخص مهار نشود، انسان را به خسران و نابودی می‌کشاند؛ بنابراین، تنها راه رهایی، بازگشت به پادشاهی درون است؛ فرمانروایی‌ و مدیریتی که نوبت ندارد. در زمینِ مردمان خانه مکن کارِ خود کن، کارِ بیگانه مکن[۲] [۱]تنَنَد،از ریشه‌‌ی تنیدن [۲] دفتر دوم 🔻نسخه‌های زندگی: 🍃 @zlife

  • 24 янв.1 52016

    کانال بزم موسیقی «خانه سرخ» خواننده: ابی آهنگ و تنظیم: آندرانیک ترانه‌سرا: ایرج جنتی‌عطایی خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است آری از خون، پهنه‌ی برزن و میدان سرخ است ده به ده پرچم خشم است که برمی‌خیزد مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است 🎼 بهترینهای موسیقی اینجاست @bazmemousighi 🎵🌹

  • 7 янв.3 27444

    مرگ بر مرگ؛ زنده باد زندگی قرن‌ها پیش، مولانا مرگ را نه نفیِ زندگی، که ادامه‌ی آن می‌دید؛ عبور از شکلی به شکلی دیگر و از مرتبه‌ای به مرتبه‌ی والاتر. در چشمِ او مُردن پایان راه نیست بلکه تنها تغییر منزل است: از جمادی مُردم و نامی شدم وز نما مُردم به حیوان برزدم مُردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم؟ کی ز مُردن کم شدم؟ حمله‌ای دیگر بمیرم از بشر تا برآرم از ملایک بال و پر بار دیگر از ملک پران شوم آنچه اندر وهم ناید آن شوم[۱] مولانا مرگ را پدیده‌ای خنثی و یک‌شکل نمی‌بیند؛ در نگاه او مرگ آینه است، نه حادثه‌ای مستقل. بازتابِ جان آدمی است. آنچه انسان در زندگی بوده، مرگ همان را به او باز می‌گرداند. مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست[۲] درین بیت مرگ به‌صورت «دشمن» و «دوست» تصویر شده؛ دو چهره‌ی متضاد که بسته به نسبت انسان با زندگی، متغیر و متفاوت خواهد بود بنابراین مولانا با دو مصراع کوتاه، فلسفه‌‌ای کامل از مرگ ارائه می‌دهد؛ بدون توضیح اضافه، و بی‌هیچ تردید. لحن‌ِ او آموزگارانه و مهربان است. با خطابِ «ای پسر» گویی تجربه‌ای زیسته را به آرامی منتقل می‌کند. در عرفان مولانا، مرگ گسست نیست، وصل است. بازگشت به اصل خویشتن  است. پس نمی‌تواند هراسناک باشد، مگر برای انسانی که در زندگی از حقیقت گریخته باشد. به تعبیر دیگر: آن‌که با «زندگیِ اصیل» دشمن بوده، مرگ را دشمن می‌بیند. آن‌که به زندگی «آری» گفته، مرگ را ادامه‌ی همان آری می‌یابد. مولانا نمی‌گوید با مرگ بجنگ؛ می‌گوید چنان زندگی کن که مرگ، قدرتِ دشمنی نداشته باشد. برای کسی که با زندگی در ستیز بوده، مرگ دشمن است و برای کسی که با زندگی، حقیقت و عشق در آشتی بوده و زندگی را پاس بدارد،  دیگر مرگ دشمن نیست. به عنوان مثال، کسی که با مهر و عشق و عاطفه غریبه است؛ هم اوست که در دامان مرگ پرورش یافته و گویی در طول عمر بی‌برکتِ خویش همواره با عشق و زندگی بیگانه بوده است. «مرگ بر مرگ» در زبان مولانا، نفرینِ نیستی نیست؛ قیام علیه مرگی است که پیش از خاموشیِ تن، در جان رخنه می‌کند. مرگی که شوق را می‌میراند، معنا را می‌خشکاند و انسان را به زیستنِ بی‌زندگی خو می‌دهد. مولانا با چنین مرگی در ستیز است؛ و مرگی را می‌پذیرد که دروازه‌ی شدن است، نه مُهرِ پایان. در واقع، مرگ «چهره» ندارد، چهره را ما به مرگ می‌دهیم. این چیزی است که باید کاملا فرا گرفت، درک کرد و با آن زیست. در مدارس اگر به کودکان نیاموزند که زندگی از هرچیز دیگر ارزشمندتر است، پس چه چیز ارزشمند دیگری برای آموختن وجود خواهد داشت؟ در میان انبوه زنده‌باد مُرده‌بادها، هیچ‌یک به درخشانی سخن نیکوس کازانتزاکیس نیست؛ آنجا که از زبان زوربای یونانی فریاد می‌زند: زنده باد زندگی؛ مرگ بر مرگ. کاش در سرود مراسم صبح‌‌گاهی مدرسه‌ها نیز می‌گنجاندند: زنده بادا زندگی، مرگ بر مرگ. همان که شاعر معاصر، شفیعی کدکنی از آخرین واگویه‌ی برگ شنید: در زمانی که بر خاک غلطید از تگرگ سحرگاهی، آن برگ، زیر لب، تند با باد می‌گفت: زنده بادا زندگانی! مرگ بر مرگ!» در منطقِ مولانا، «مرگ بر مرگ» یعنی نه گفتن به خاموشیِ جان، و آری گفتن به زیستی که حتی مرگ را نیز از معنا پُر می‌کند. عاشقان را هر نفس مُردن بُوَد مُردنی کز وی حیاتِ نو رسد[۳] مرگِ ترسناک، محصول زندگیِ نازیسته است. [۱] و [۲] دفتر سوم [۳]دیوان شمس 🔻نسخه های زندگی: 🍃 @zlife

  • 7 янв.1 64038

    🔺موسیقی نوستالژی 🎼 شب نَوَرد شاعر: اصلان اصلانیان آهنگساز: محمدرضا لطفی دکلمه: مهدی فتحی خواننده: محمدرضا شجریان 🔻نسخه های زندگی: 🍃 @zlife

  • 7 янв.1 9109

    🎋شب است و چهرۀ میهن سیاهه ...حکومت شاه به روزهای پایانی خود نزدیک می‌شد. اما اعتراضات و بگیر و ببند‌ها و حکومت نظامی به قوت خود باقی بود.. خانۀ زنده یاد،محمدرضا لطفی ردیف‌دان، موسیقی‌دان، آهنگ‌ساز، نوازندهٔ برجستهٔ تار و سه‌تار، همچنین پژوهشگر و مدرس موسیقی سنتی و از چهره‌های تأثیرگذار موسیقی ایرانی در امیرآباد و در کنار بیمارستان هزار تخت خوابی، فاصلهٔ چندانی با میدان انقلاب که کانون تظاهرات مردمی بود، نداشت. لطفی روز‌ها به میان مردم می‌رفت و شب‌ها ناظر آمبولانس‌های حاوی #شهدا و زخمی‌هایی بود که آژیرکشان وارد بیمارستان می‌شدند. یکی از شب‌های بهمن 1357 لطفی که با لباس آغشته به خون، خسته و پریشان به خانه بر می‌گشت، در جست‌و‌جوی شعری بود که بیانگر حالِ مردمِ معترض باشد. شعری از اصلان اصلانیان یافت: «شب است و چهرهٔ میهن سیاهه...». شعر به جانش نشست. سه تار را برداشت و ضبط را روشن کرد و آن قدر در مایهٔ دشتی نواخت و خواند که نغمهٔ مناسب شعر را پیدا کرد. او برای خواندن این اثر کسی بهتر از شجریان پیدا نمی‌کرد. چند روز بعد تصنیف شب نورد با شعر اصلان اصلانیان، آهنگ محمدرضا لطفی و صدای زنده یاد محمدرضا شجریان و با نوازندگی برخی از اعضای گروه شیدا شبانه در استودیو بل ضبط شد. دکلمهٔ اشعار را نیز مهدی فتحی انجام داد. چند روز بعد این تصنیف در قالب نوارهایی میان مردم توزیع شد. با پیروزی انقلاب، محمدرضا لطفی نوار مادرِ «شب نورد» را به تلویزیون برد و #اولین‌هدیه‌اهالی‌موسیقی‌سنتی را به انقلاب و مردم انقلابی تقدیم کرد. 🔻نسخه های زندگی: 🍃 @zlife

  • 5 янв.1 98326

    🔺لحظه ها می‌گذرند.. گرم باشیم پُر از فکر و امید عشق باشیم و سراسر خورشید.. 🔻کانال نسخه های زندگی: 🍃 @zlife

  • 🔺در ستایشِ اُمید ما محکوم به امیدواری هستیم؛ حتی اگر هیچ امیدی نباشد. "جلال آل احمد" دم به دم بر آسمان می‌دار امید در هوای آسمان، رقصان چو بید ؛🌾 در جهان بینیِ مولانا، وی یک ستایشگر سرسخت و شورمندِ امید است. شادمانی و نشاط، رونق و گشایش، و کامیابی و خوشبختیِ زندگی را در امیدواری می‌بیند. میل به نومیدی را گام زدن در تاریکی وظلمت دانسته و امید را «خورشید» خطاب می‌کند: کوی نومیدی مرو اومیدهاست سوی تاریکی مرو خورشیدهاست دل تو را در کوی اهل دل کشد تن تو را در حبسِ آب و گِل کشد مولانا به جای آنکه بخواهد بنیان‌های متافیزیکی امید را کشف و تبیین کند، اصل را بر این می‌گذارد که امید، مفهومی روشن و چه بسا بدیهی و بی نیاز از تعریف است. به این اعتبار، خوشتر می دارد که به مخاطبان خود، "هنر امیدواری" را بیاموزاند تا همزمان، هنر زندگی کردن را آموخته باشند. نی مشو نومید و خود را شاد کن پیشِ آن فریادرس فریاد کن لیک بر شیری مکن هم اِعتمید اندر آ در سایه‌ی نخل امید با این همه، امید، نزدیک ترین و عزیزترین دارایی روح انسان به شمار می‌آید و به قول "مارک ورنون انگلیسی" امید، گونه‌ای نیروی درونی است که شوق را در انسان زنده نگه می‌دارد و شما را برای در پی گرفتن زندگیِ خوب مصمم می‌سازد. و در تمثیلی رسا و بلیغ، "اریک فروم" روانشناس آمریکاییِ آلمانی‌الاصل، امید را «ببری در کمین نشسته» می‌داند که تنها وقتی می‌جهد که دقیقاً زمانش فرا رسیده باشد. به زعم او، امید یعنی آماده بودن در هر لحظه، تا آن اتفاقِ خوب و بزرگِ زندگی که تاکنون رخ نداده، محقق شود. بنابراین، با امید است که ما آغوش خود را به روی امکان‌های نو و و اتفاقات نیکو گشوده نگاه می‌داریم‌. مِهر پاکان درمیانِ جان نشان دل مَده اِلّا به مهرِ دلخوشان و امروز در میانه‌ی راه مملو از سنگلاخ حوادث، تنها راهِ زنده ماندن در خاکِ گرم و سخت این سرزمین، ریشه زدن، ایستادن و سبز شدن حتی در دل طوفان‌هاست. ؛🌾 و به قول "رابرت اسکالر ": بگذاریم امیدهایمان آینده را شکل دهند، نه زخم‌هایمان. 🔻نسخه‌های زندگی: 🍃 @zlife

  • 20 июл. 2025 г.3 04034из zlife

    🔻نسخه‌های زندگی: 🍃@zlife

  • 🌀بدی را، بدی سهل باشد جَزا قرآن کریم. سورۀ فُصِّلَت‌ْ: وَلا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ﴿٣٤﴾ وَمَا یُلَقَّاهَا إِلا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یُلَقَّاهَا إِلا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ ﴿٣٥﴾ ؛🔰 🔸ترجمۀ ابوالفضل بهرام پور: و نيكى با بدى يكسان نيست. بدى را با آنچه نيكوتر است دفع كن كه ناگاه خواهی دید همان كسى كه ميان تو و او دشمنى بود، چون دوستى صميمى گشته است. و این خصلتِ خوب جز به کسانی که شکیبایند عطا نشود و آن را جز کسی که دارای بهره‌ی بزرگ از ایمان و تقواست به دست نیاورد. ؛🌾 🔸ترجمۀ منظوم، امید مجد: بدان در جهان هیچگه نیک و بد نخواهد همانند و یکسان شود اگر خلق با تو بدی کرد و زشت تو با او نکویی کن ای خوش سرشت که تا آنکه هردم تو را دشمن است بیازد به سوی تو از مهر، دست مقامی بدینسان نکو و بلند کسی را نزیبد جز آن هوشمند که در صابری و ثباتِ قدم ببرده ست حَظی از آن ذوالکَرَم ؛🎋 🔸فیه مافیه مولانا: ..دوم آن که چون این صفتِ عَفوی در تو پیدا آید، مَعلوم شود که خدمتِ او دروغ است، کژ دیده است، او تو را چنان که تویی ندیده است و مَعلوم شود که مذموم اوست، نی تو، و هیچ حُجّتی خَصم را خجل‌تر از آن نکند که دروغیِ او ظاهر شود. پس به ستایش در شُکرِ او، او را زَهر می‌دهی! زیرا که اِظهارِ نُقصانیِ تو می‌کند، تو کمالِ خود ظاهر کردی که محبوب حقّی: وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِیْنَ عَنِ الْنّاسِ وَاللهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنیْنَ. ؛🌾 🔸بوستان سعدی: ببخش ای پسر، کادميزاده صيد به احسان توان کرد و وحشی به قيد عدو را به الطاف، گردن ببند که نتوان بريدن به تيغ، اين کمند ؛🎋 🔸مثنوی معنوی: تیغِ حلم از تیغِ آهن تیزتر بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر ؛🌱 صبر آرد آرزو را، نَه شِتاب صبر کن، واللهُ اَعلَم بِالصَّواب 🔻نسخه های زندگی: 🍃 @zlife

  • 30 июн. 2025 г.3 650121из zlife

    🔺"روستا" the village 🎬 فیلم مفهومیِ زیبا هر کس نیمی از عمرش را در فریب دادن خود تلف می کند. "آبراهام لینکلن" 🔻نسخه های زندگی: 🍃 @zlife

  • 🔺ازدواج دوم همه چیز در بارۀ ازدواج دوم دکتر فرهنگ هلاکویی 🔻نسخه های زندگی: 🍃 @zlife

  • از بریم و باوارده تا نارمک و سعادت آباد ✍ #کوثر_شیخ_نجدی 🔺این یک جنگ است، همان چیزی که سالها زیر سایه‌اش زندگی کردیم. امروز می‌زند؟ فردا می‌زند؟ نه بابا جرئتش را ندارد! مگر الکی است؟ می‌دانی ما چه قدرت نظامی بزرگی داریم؟ مادرم می‌گفت وقتی #عراق حمله کرد ما تا مدت‌ها حاضر نبودیم #آبادان را تخلیه کنیم. روال عادی زندگی را پیش گرفته بودیم و فکر می‌کردیم یک شوخی بی‌مزه است که امروز و فردا تمام می‌شود. کی فکرش را می‌کرد از خانه‌های بریم و باوارده، تلی از خاک بماند و جنگ ۸ سال طول بکشد و آن‌همه هم‌وطن، آن‌همه جوان شاخ شمشاد‌مان، بی‌گناه، بی‌چشیدن طعم زندگی، پر‌پر شوند؟ 🔺#جنگ خوشحالی ندارد. دو سر باخت است. و امروز خیلی از ما که چنین هراسان و دل‌نگران اخبار را از صد شبکه دنبال می‌کنیم، برای این است که می‌دانیم این خانه‌‌خرابی، ته تهش مالِ ما مردم است. این راه‌ها، شرکت‌ها، برج‌ها، وزارت‌خانه‌ها و #پالایشگاه‌ها را ما ملت ایران ساخته‌ایم؛ #قسط این ماشین زیر آوار را هنوز یکی از ما دارد می‌دهد. آن سرباز، پسر عزیز‌کرده‌ی یکی از ماست. آن دختر که خواب به خواب رفت، دختر عروسکیِ یکی از ما بود. 🔺این شیون و مصیبت مال ماست، اگرچه مسبب مستقیم‌اش ما نبوده باشیم. اگرچه سال‌ها فریاد کشیده باشیم که می‌شود بهتر از این حکمرانی کرد. می‌شود دست از شعارهای دردسر ساز و پرهزینه و سیاست‌های تنش‌زا برداشت. می‌شود مردم ایران را چنان‌که شعارش را می‌دادید "ولی نعمتان زندگی خواه" دید نه "پیاده نظام‌های آماده‌ی شهادت". خب شد آن‌چه نباید می‌شد! کسی نخواست بشنود، نخواست بفهمد، مرغ حاکمیت یک پا داشت، اصلا شاید واقعا چیزهایی از آسمان به‌شان الهام می‌شود و #شعور ما به درک آن نمی‌رسد. 🔺اما وقتی با اهریمن درگیر می‌شوی مراقب باش شمشیرت را برده باشی. بیش از آن، خِرَدت را هم بردار! حالا ما هراسان و لرزان کنج خانه نشسته‌ایم. توقع نمی‌رود کسی که دارد می‌سوزد، کسی که روح و امید و زندگی‌اش آتش گرفته؛ خیلی خونسرد بیاید دستانش را درهم گره کند و چیزی بگوید که خوشایند شما باشد. آدمِ سوخته فریاد می‌زند و در این فریاد زدن کلماتش را گم می‌کند، افعالش را می‌شکند، در هجوم و هجمه‌ی هول، حالا دیگر توقع اندیشه از بخش بزرگی از مردم نمی‌رود. فرصت گفتگو از دست رفته است. چیزی که سال‌ها برایش فریاد زدیم. اما حالا نمی‌توان کسی را به جرم شیون و هراس، به جرم زاری و برون افکنی آشفته‌حالی‌اش مواخذه کرد. 🔺شاید باورتان نشود، اما ما هم مثل شما غافلگیر شدیم. ما هم نمی‌دانیم باید کجا پناه بگیریم. نمی‌دانیم با این‌همه #ابهام در آینده‌ی نزدیک‌مان چطور کنار بیاییم. نمی‌دانیم شب زیر کدام دیوار بخوابیم. روز نان و برنج و روغن ذخیره کنیم یا فرار کنیم به یک روستا؟ قرار است تمام شود یا قطعی آب و برق در راه است؟ نمی‌دانیم، و ابهام شکنجه‌آورترین احساس دنیا است. فقط می‌دانیم همه‌مان، از ریز تا درشت در خطریم، اگر زودتر کنار شمشیر، خرد را هم نیافزاییم.‌ @kowsar_sheikhnajdi خدایا ما خودمان هزار تا بدبختی داشتیم، دیگر طاقت جنگ نداریم، لطفا یک بار هم که شده، دستور کم دردسری به سران مملکت الهام کن. کمی هم حال ما را در نظر بگیری به جایی برنمی‌خورد. با سپاس.