البلاغ
Статистика- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 12
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 58
- 1/48двое суток
- 66
- 1/72трое суток
- 71
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
فضای مجلس سرشار از صمیمیت، محبت، همدلی و دغدغه مشترک نسبت به آینده دینی و علمی نسل جوان بود. چنین نشستهایی، افزون بر معرفی و تقویت مکاتب، فرصت خوبی برای نزدیکتر شدن علما، معلمان، ائمه مساجد، والدین و فعالان عرصه تعلیم و تربیت فراهم میکند.چون مولانا درشته جلسهی اولیای حفظ تخصصی داشتند نتوانستند ما را همراهی کنند پس از پایان برنامههای روستا، برای اقامه نماز عشا به مسجد توحید، مرکز جماعت تبلیغی تربتجام، آمدیم. در آنجا کتاب حیاة الصحابه را در اختیارم گذاشتند و بخشی از آن را مطالعه کردم. پایان این روز پربار با یاد خدا، قرآن، مسجد، تعلیم و گفتوگو درباره آینده تربیت دینی نسل جوان همراه شد. این سفر، هرچند کوتاه بود، اما از نظر معنوی و تربیتی برایم بسیار ارزشمند و آموزنده بود. بازدید از مکاتب، دیدار با علما و معلمان، مشاهده تلاشهای قرآنآموزان و شنیدن دغدغههای مردم، انسان را بیشتر متوجه مسئولیتی میکند که در برابر نسل آینده بر عهده داریم. اگر امروز برای تعلیم قرآن، اخلاق، معرفت و دانش فرزندان خود سرمایهگذاری کنیم، فردای جامعه را با نسلی آگاهتر، مؤمنتر، اخلاقمدارتر و توانمندتر خواهیم ساخت. امید است حرکت مکاتب مساجد در این منطقه و سایر مناطق، روزبهروز گستردهتر و منسجمتر شود و هر مسجد به مرکزی برای آموزش قرآن، تربیت اخلاقی، رشد فکری و پرورش استعدادهای کودکان و نوجوانان تبدیل گردد. همچنین شایسته است در کنار تعلیمات دینی، زمینه تحصیل علوم جدید و دانشگاهی نیز برای آنان فراهم شود تا نسل آینده بتواند هم میراث دینی و فرهنگی خود را حفظ کند و هم در میدان علم و دانش، نقش شایستهای ایفا نماید. از خداوند متعال مسئلت دارم که این تلاشهای کوچک و قدمهای کوتاه را به فضل و کرم خویش بپذیرد، در آن اخلاص و برکت قرار دهد و آن را سبب گسترش نور علم، دانش، معرفت، قرآن و محبت در میان مردم، بهویژه نسل جوان، قرار دهد. پنجشنبه, ۲۲ مرداد ۱۴۰۵ https://t.me/ALblaghvahed
بازدید از مکاتب بقلم: عبدالواحد پیش از عصر چهارشنبه، توفیق حاصل شد که از کلاس روخوانی و روانخوانی قرآن کریم، قاعده نورانی و حفظ قرآن کریم در مکتب مسجد خواجه عزیزالله تربتجام بازدید کنم. حضور در میان جمع صمیمی قرآنآموزان، برایم فرصتی ارزشمند بود تا از نزدیک با روند آموزش و فعالیتهای این مکتب آشنا شوم و در حد توان، سهمی هرچند اندک در تعلیم و تربیت این عزیزان داشته باشم. در جمع قرآنآموزان، با استفاده از وایتبرد، حروف مدی را از مباحث قاعده نورانی توضیح دادم و تلاش کردم مفهوم آن را به شیوهای ساده و قابل فهم برای آنان تفهیم کنم. سپس چند واژه و کلمه عربی و قرآنی را نیز با آنان تمرین کردم. خوشبختانه قرآنآموزان از این شیوه آموزشی استقبال کردند و روش استفاده از وایتبرد و آموزش همراه با توضیح و تمرین را جذاب و مؤثر یافتند. این استقبال، بار دیگر اهمیت استفاده از روشهای نوین و متناسب با سن و سطح یادگیری کودکان را در آموزش قرآن و علوم دینی نشان میدهد. پس از نماز عصر، همراه با هیئتی چندنفره از مکتب و مسجد خواجه عزیزالله، با سه دستگاه ماشین به قصد بازدید و معرفی مکاتب مساجد، راهی روستای مجاور، قلعه گَلک، شدیم. هدف از این سفر کوتاه، دیدار با علما، معلمان، ائمه مساجد و مردم منطقه و گفتوگو درباره اهمیت راهاندازی، تقویت و استمرار مکاتب مساجد بود؛ مکاتبی که میتوانند نخستین و مهمترین پایگاه آشنایی کودکان و نوجوانان با قرآن کریم، عقاید، احکام و اخلاق اسلامی باشند. نخست به منزل مولانا سعید سامعی رسیدیم. ایشان به رسم مهماننوازی و کرامت خراسانی، هیئت قرآنی را با چای اکرام کردند و با محبت و صمیمیت از ما استقبال نمودند. در همان مجلس، درباره چگونگی برنامه بازدید و نحوه ارتباط با مساجد روستا مشورت شد. با توجه به اینکه روستا دارای هفت مسجد است، تصمیم گرفته شد اعضای هیئت به صورت چند گروه تقسیم شوند و هر گروه به یکی از مساجد برود و در مدت کوتاهی، حدود پنج دقیقه، نمازگزاران را نسبت به ضرورت، اهمیت و جایگاه مکاتب مساجد آگاه سازد و آنان را به حمایت از این حرکت ارزشمند تشویق کند. مسجدی که برای ما تعیین شده بود، مسجد امام رضا بود. پس از اقامه نماز مغرب، در این زمینه سخنانی کوتاه و مختصر با نمازگزاران داشتم و بر اهمیت تعلیم قرآن و تربیت دینی فرزندان تأکید کردم. در این سخنان، یادآوری شد که مسجد تنها محل برگزاری نماز نیست؛ بلکه در طول تاریخ اسلام، یکی از مهمترین مراکز تعلیم، تربیت، اصلاح و رشد فکری جامعه بوده است. اگر کودکان از سالهای نخست زندگی با مسجد، قرآن و تعلیمات دینی مأنوس شوند، زمینه رشد معنوی و اخلاقی آنان در آینده نیز فراهم خواهد شد. استقبال مردم روستا از هیئت و برنامه مکاتب، بسیار گرم، محبتآمیز و فراتر از انتظار بود. علما، معلمان و اعضای جماعتهای مختلف با روی باز از هیئت استقبال کردند و محبت و احترام فراوانی نشان دادند. پس از آن، در مسجد امام حسین جمعی از علما، معلمان و جماعتیها گرد آمده بودند و هیئت ما نیز به آنان پیوست. در این جمع، مولانا یدالله، رئیس هیئت، سخنان ارزشمند و در عین حال کوتاهی ایراد کردند و بر ضرورت توجه جدی به تعلیم و تربیت نسل جوان و تقویت مکاتب مساجد تأکید نمودند. پس از ایشان، دقایقی برای قرآنآموزان و حاضران سخن گفتم و بر اهمیت جمع میان تعلیم دینی و آموزش دانشگاهی تأکید کردم. به جوانان و خانوادهها توصیه شد که فرزندان خود را هم به فراگیری قرآن و علوم دینی و هم به تحصیل علوم و دانشهای دانشگاهی تشویق کنند؛ زیرا جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری به انسانهایی نیاز دارد که هم از ایمان، اخلاق و معرفت دینی برخوردار باشند و هم در عرصههای علمی و تخصصی توانمند باشند. در ادامه این نشست، مولوی مفتی صدیق اکرمی، استاد مکتب مسجد امام حسین، خود را معرفی کردند و خاطرهای از سالهای گذشته بیان داشتند. ایشان فرمودند که در دارالافتای عینالعلوم گُشت و در کلاس مفتی محمد زکریا دهواری، بنده را دیدهاند و در آنجا نیز درسهایی از قاعده نورانی ارائه کرده بودم. سپس به توصیهای که در آن زمان به ایشان شده بود اشاره کردند؛ اینکه وقتی به منطقه خود بازگشتند، مکاتب مساجد را جدی بگیرند و برای استحکام و گسترش آنها تلاش کنند.دایشان با بیان این خاطره، تأکید کردند که همان توصیه را جدی گرفته و مکتب مسجد امام حسین را با اهتمام بیشتری دنبال کردهاند. شنیدن این سخنان برای من بسیار دلگرمکننده بود؛ زیرا گاهی یک سخن کوتاه، اگر با نیت خیر و در زمان مناسب گفته شود، میتواند سالها بعد در گوشهای دیگر به صورت یک حرکت تربیتی و اجتماعی ثمر بدهد. در این دیدار، مولانا سعید سامعی، از پیشکسوتان علمای منطقه، نیز با سخنان محبتآمیز خود از حضور هیئت استقبال و تشکر کردند.
والرسالة الأساسية لهذا الكلام هي أن قيمة الإنسان لا تُقاس بمقدار ما يملك من مال، وإنما تُقاس بمقدار ما يستطيع أن يتخلى عنه من ماله وراحته ورغباته في سبيل الحق. فالمال لا تزداد قيمته إلا حين يكون وسيلة لخدمة الناس، ونصرة الحق، وابتغاء مرضاة الرب سبحانه وتعالى. ويُقدَّم سيدنا أبو بكر الصديق رضي الله عنه في هذه الرواية نموذجًا للإيمان الكامل، والوفاء الخالص، والسخاء، والتوكل على الله تعالى؛ فهو الإنسان الذي، عندما تعلّق الأمر بالمحبة والحق، صغرت في عينيه جميع متاع الدنيا، ولم يعتمد إلا على الله تعالى. إن أشعار إقبال هذه تحمل درسًا خالدًا لجميع الأجيال: إذا ترسّخ الإيمان في قلب الإنسان، لم يكن البذل أمرًا عسيرًا؛ وإذا استقر الحب الحقيقي في القلب، هان على الإنسان أن يتخلى عن ممتلكاته في سبيل محبوبه. وقصة سيدنا عمر الفاروق وسيدنا أبي بكر الصديق رضي الله عنهما ليست مجرد رواية تاريخية، بل هي صورة واضحة للإيثار، والإخلاص، والتضحية، والتوكل، ومحبة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم. مقتبس من موقع يوتيوب، من قناة «أشعار مع المنشدين ذوي الأصوات العذبة». https://t.me/ALblaghvahed
كلام إقبال: إيثار ووفاء أصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم بقلم: عبد الواحد في أحد الأيام العصيبة والحاسمة، حين كان المسلمون مقبلين على جهاد شاق، وكانت جبهة الحق في مواجهة جبهة الباطل بحاجة إلى النصرة والتضحية، طلب رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم من أصحابه أن ينفق كلُّ واحد منهم من ماله ورأس ماله في سبيل الله تعالى بقدر استطاعته، وأن يبادر إلى تقوية دين الحق ونصرة المسلمين. وقد ترك هذا النداء النبوي الكريم أثرًا عميقًا في نفوس الصحابة رضي الله عنهم. فأخذ كل واحد منهم يسعى إلى أن يكون له نصيب في هذا العمل الصالح بقدر ما يحمل في قلبه من حب وإيمان. وكان من بينهم سيدنا عمر الفاروق رضي الله عنه، وكان يومئذٍ يملك مالًا وفيرًا. فلما سمع نداء رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم، امتلأ قلبه حماسًا وشوقًا، وقال في نفسه: لعلّي هذه المرة أستطيع أن أسبق أبا بكر الصديق رضي الله عنه في عمل الخير. فجاء سيدنا عمر رضي الله عنه إلى رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم بمال كثير. فسأله النبي صلى الله عليه وآله وسلم، محبةً له وإظهارًا لمقدار إيثاره: «يا عمر، ماذا أبقيت لأهلك وعيالك؟» فقال سيدنا عمر رضي الله عنه: «أبقيت لهم نصف مالي، وجئت بالنصف الآخر في سبيل الله ولِنصرة المسلمين». وكان هذا الجواب يدل على عظمة إيمان سيدنا عمر رضي الله عنه وسخائه وإيثاره. ولكن بعد قليل، جاء رفيق رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم الدائم، سيدنا أبو بكر الصديق رضي الله عنه، إلى حضرة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم. ولم يقدّم جزءًا من ماله فحسب، بل قدّم كل ما استطاع أن يقدّمه، وكل ما كان له من مال ومتاع ذي قيمة في أعين الناس، ابتغاء مرضاة الله ونصرةً لدين الله. كان سيدنا أبو بكر الصديق رضي الله عنه رمزًا للحب والوفاء والتضحية المطلقة؛ شخصيةً قدّمت محبة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم على جميع التعلقات الدنيوية. فمن الدراهم والدنانير إلى متاع البيت ووسائل الركوب، كالخيل والإبل والبغال والحمير، قدّم كل ما كان يملكه في سبيل نصرة دين الله. فسأله رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم، محبوب القلوب، سيدنا محمد المصطفى صلى الله عليه وآله وسلم: «يا أبا بكر، ماذا أبقيت لأهلك وبيتك؟» فأجاب سيدنا أبو بكر الصديق رضي الله عنه بكلمة كشفت عن ذروة إيمانه وتوكله ومحبته: «أبقيت لهم الله ورسوله». إن هذه الجملة القصيرة بحر زاخر بالمعاني. فالإنسان الذي بلغ مقام اليقين يستطيع أن يبذل جميع ما يملك من متاع الدنيا، وأن يفوّض أمره إلى الله تعالى. وكان رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم بالنسبة إلى سيدنا أبي بكر الصديق رضي الله عنه مصدرًا للأمل والإيمان والمحبة، وكان توكله على الله تعالى عميقًا إلى درجة أنه حين بذل ماله لم يكن في قلبه أدنى خوف من المستقبل. وهذه هي الحقيقة العظيمة التي يعبّر عنها إقبال في هذه الأشعار بلغة شاعرية مفعمة بالحب. ويمكن فهم مضمون الأبيات على النحو الآتي: في يوم من الأيام، قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم لأصحابه الكرام: من كان منكم قادرًا على الإنفاق، فليُنفق ماله في سبيل الله تعالى، وليبادر إلى نصرة الحق والدفاع عن الدين. فلما سمع سيدنا عمر الفاروق رضي الله عنه هذا الأمر، نهض من شدة حماسه ومحبته. وكان يملك في ذلك اليوم مالًا كثيرًا، فخطر في قلبه أنه يستطيع هذه المرة أن يسبق صديقه ورفيقه العظيم، سيدنا أبا بكر الصديق رضي الله عنه. فأتى بماله إلى رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم. فسأله رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم عما أبقى لأهله وأولاده. فأجاب سيدنا عمر بأنه أبقى نصف ماله لأهله وعياله، وأنفق النصف الآخر في سبيل الله. ولكن عندما جاء سيدنا أبو بكر الصديق رضي الله عنه، تغيّر وجه القصة. فقد جاء ذلك الرجل الوفي المحب لرسول الله صلى الله عليه وآله وسلم بكل ما كان يملك من مال ومتاع، وبذله لله ولرسوله. كان يرى أموال الدنيا وثرواتها شيئًا حقيرًا أمام الحب والإيمان، ولم يكن يقدّم شيئًا على رضا الله تعالى ومحبة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم. وهنا يصوّر الشاعر مقام الحب تصويرًا بديعًا؛ ذلك الحب الذي يكفي الفراشةَ منه مصباحٌ واحد، ويكفي البلبلَ منه وردةٌ واحدة. وكما تسلّم الفراشة كيانها كله للنور، ويتعلّق البلبل بالوردة، كذلك كان وجود رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ومحبته كافيين لحياة الصديق وقلبه. وهذا المعنى في حقيقته مقارنة بين نوعين من التضحية. فقد أظهر سيدنا عمر رضي الله عنه إيثارًا عظيمًا حين أنفق نصف ماله، أما سيدنا أبو بكر الصديق رضي الله عنه فقد بلغ في الإخلاص ذروته، فقدم كل ما كان يملك. ولم تكن قيمة هذه التضحية في مقدار المال وحده، وإنما كانت في عمق الإيمان، والثقة بالله تعالى، والمحبة الصادقة لرسول الله صلى الله عليه وآله وسلم.
پیام اصلی این سخن آن است که ارزش انسان به مقدار دارایی او نیست، بلکه به اندازهای است که حاضر است از دارایی، آسایش و خواستههای خویش در راه حقیقت بگذرد. مال زمانی ارزش پیدا میکند که وسیلهای برای خدمت به انسانها، یاری حق و جلب رضایت پروردگار باشد. حضرت ابوبکر صدیق رضیاللهعنه در این روایت، نمونهای از ایمان کامل، وفاداری بیپیرایه، سخاوت و توکل بر خداوند معرفی میشود؛ انسانی که وقتی پای محبت و حقیقت به میان آمد، همه داشتههای دنیوی خود را کوچک دید و تنها به خداوند متعال اعتماد کرد. این اشعار اقبال، درسی ماندگار برای همه نسلهاست: اگر ایمان در دل انسان ریشه بدواند، بخشش دشوار نخواهد بود؛ و اگر محبت حقیقی در قلب جای گیرد، انسان در راه محبوب از داشتههای خویش میگذرد. داستان حضرت عمر فاروق و حضرت ابوبکر صدیق رضیاللهعنهما تنها یک روایت تاریخی نیست، بلکه تصویری روشن از ایثار، اخلاص، فداکاری، توکل و عشق به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم است. برگرفته از یوتیوب، کانال «شعرهای با سرودخوانان خوشصدا». https://t.me/ALblaghvahed
کلام اقبال؛ ایثار و وفاداری یاران رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نگارش: عبدالواحد در یکی از روزهای دشوار و سرنوشتساز، هنگامی که جهاد سختی در پیش روی مسلمانان قرار داشت و جبهه حق در برابر جبهه باطل نیازمند یاری و فداکاری بود، رسول پاک و گرامی اسلام، حضرت محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم، از یاران خویش خواستند تا هرکس به اندازه توان خود از مال و سرمایهاش در راه خداوند متعال انفاق کند و برای تقویت دین حق و یاری مسلمانان قدم پیش بگذارد. این سخن پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در دل اصحاب بزرگوار اثر عمیقی گذاشت. هر یک از آنان میکوشید به اندازه عشق و ایمان خود در این کار خیر سهمی داشته باشد. در میان آنان، حضرت عمر فاروق رضیاللهعنه در آن زمان سرمایهای در اختیار داشت. با شنیدن ندای پیامبر، شور و شوقی فراوان در وجودش پدید آمد و با خود اندیشید که این بار شاید بتواند از حضرت ابوبکر صدیق رضیاللهعنه در کار خیر پیشی بگیرد. حضرت عمر رضیاللهعنه با سرمایهای هنگفت به حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد. پیامبر اکرم از روی محبت و برای آشکار شدن میزان ایثار او پرسیدند: «ای عمر! برای خانواده و اهل و عیالت چه مقدار باقی گذاشتی؟» حضرت عمر عرض کرد: «نیمی از مال خود را برای خانوادهام گذاشتهام و نیم دیگر را در راه خدا و برای یاری مسلمانان آوردهام.» این پاسخ نشاندهنده بزرگی ایمان و سخاوت حضرت عمر رضیاللهعنه بود؛ اما اندکی بعد، یار همیشگی پیامبر، حضرت ابوبکر صدیق رضیاللهعنه، به حضور رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسید. او نه تنها بخشی از دارایی، بلکه هر آنچه در توان داشت و در چشم مردم ارزش و اعتبار داشت، برای خدا و رسول خدا تقدیم کرده بود. حضرت ابوبکر صدیق رضیاللهعنه نماد عشق، وفاداری و فداکاری مطلق اند شخصیتی که محبت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بر همه تعلقات دنیوی مقدم میدانست. او از درهم و دینار گرفته تا وسایل زندگی و مرکبهایی مانند اسب، شتر، قاطر و حمار، هرچه در اختیار داشت، برای یاری دین خدا تقدیم کرد. رسول محبوب دلها، حضرت محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم، از او پرسیدند: «ای ابوبکر! برای خانواده و خانه خویش چه چیزی باقی گذاشتی؟» حضرت ابوبکر صدیق رضیاللهعنه در پاسخ، سخنی گفت که اوج ایمان، توکل و محبت او را آشکار میساخت: «برای آنان خدا و رسولش را باقی گذاشتم.» این جمله کوتاه، در حقیقت دریایی از معناست. انسانی که به مقام یقین رسیده باشد، میتواند همه داشتههای مادی خویش را ببخشد و دلش را به خدای متعال بسپارد. برای حضرت ابوبکر صدیق رضیاللهعنه، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم سرچشمه امید، ایمان و محبت بود و اعتماد او به خداوند چنان عمیق بود که در لحظه بخشش، هیچ ترسی از آینده در دل نداشت. اقبال در این اشعار، همین حقیقت بزرگ را با زبانی شاعرانه و سرشار از عشق بیان میکند. مضمون ابیات را میتوان چنین دریافت کرد: روزی رسول پاک و بزرگوار اسلام به اصحاب خویش فرمودند که هرکس از میان شما توانایی مالی دارد، در راه خداوند متعال مال خویش را انفاق کند و برای دفاع از حق و یاری دین قدم بردارد. حضرت عمر فاروق رضیاللهعنه با شنیدن این فرمان، از شدت شوق و محبت برخاست. در آن روز سرمایهای قابل توجه در اختیار داشت و در دل اندیشید که این بار میتواند از دوست و همراه بزرگوارش، حضرت ابوبکر صدیق رضیاللهعنه، پیشی بگیرد. پس سرمایه خود را به پیشگاه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم آورد. رسول خدا از او پرسیدند که برای خانواده و فرزندانش چه مقدار باقی گذاشته است. حضرت عمر پاسخ داد که نیمی از دارایی خود را برای اهل و عیال گذاشته و نیم دیگر را در راه خدا نثار کرده است. اما هنگامی که حضرت ابوبکر صدیق رضیاللهعنه آمد، داستان رنگ دیگری به خود گرفت. آن مرد وفادار و عاشق رسول خدا، هر آنچه از مال و دارایی در اختیار داشت، برای خدا و پیامبرش آورده بود. او در برابر عشق و ایمان، مال و ثروت دنیا را ناچیز میدید و هیچ چیزی را بر رضایت خداوند و محبت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم ترجیح نمیداد. در اینجا شاعر با بیانی زیبا مقام عشق را توصیف میکند؛ عشقی که برای پروانه، تنها یک چراغ کافی است و برای بلبل، یک گل بس است. همانگونه که پروانه تمام وجود خود را به چراغ میسپارد و بلبل دل به گل میبازد، برای زندگی و دل صدیق نیز وجود و محبت رسول خدا کافی بود. این مضمون، در حقیقت مقایسهای میان دو نوع فداکاری است. حضرت عمر رضیاللهعنه با بخشیدن نیمی از دارایی خود، ایثار بزرگی از خود نشان داد؛ اما حضرت ابوبکر صدیق رضیاللهعنه در اوج اخلاص، تمام آنچه را که داشت تقدیم کرد. ارزش این فداکاری تنها در مقدار مال نبود، بلکه در عمق ایمان، اعتماد به خداوند و عشق به رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود.
تلاوت او، بهویژه با توجه به سن کمش، بسیار زیبا و تأثیرگذار بود. شنیدن صدای کودکی که در محیط مسجد و مدرسه با قرآن مأنوس شده و آیات الهی را با چنین شوقی تلاوت میکرد، خستگی روز را از تن میزدود. آن شب، برای من تنها یک بازدید از یک مکتب روستایی نبود؛ بلکه جلوهای از تلاش مردمی بود که در میان سادگی و امکانات محدود، چراغ قرآن، علم، تربیت و مسجد را روشن نگه داشتهاند. دیدن کودکان و نوجوانانی که در کنار درس و آموزش، با قرآن، نماز، فضایل اعمال و سخن بزرگان دین و ادب آشنا میشوند، امیدی برای آینده ایجاد میکند.داز یک سو، سخنان آن معلم بازنشسته و استدلالهایش از قرآن، گلستان سعدی و آثار امام غزالی، یادآور میراث علمی و فرهنگی نسلهای گذشته بود و از سوی دیگر، تلاوت زیبای کودکان و اجرای برنامههای دینی آنان، نشانهای از استمرار این میراث در نسل جدید. این دیدار برای من خاطرهای شیرین و آموزنده بر جای گذاشت؛ خاطرهای از مسجد، مکتب، قرآن، کودکان مشتاق، استادان دلسوز و مردمی که با محبت و صفا، از مهمانان خود پذیرایی کردند. امید است این تلاشهای خالصانه ادامه یابد و مکتبها و مدارس دینی، همچنان جایگاه خود را در تربیت نسل آینده و پیوند دادن کودکان با قرآن، علم، اخلاق و فرهنگ اسلامی حفظ کنند. مردم منطقه تربتجام برای گسترش مکاتب قرآنی و حمایت از دانشآموزان سرمایهگذاری میکنند. هنگامی که به روستای بشیرآباد رفتیم، بخش قابلتوجهی از مسیر جاده خاکی بود. دو خودرو در اختیار شورای مکاتب قرار داشت و هزینههای بنزین و استهلاک خودروها نیز بر عهده خودشان بود. با این حال، همه این زحمات را برای ترویج و گسترش فرهنگ قرآن کریم با عشق و اخلاص و بهسادگی پذیرفتهاند. چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵ شمسی https://t.me/ALblaghvahed
بازدید از مکتب مسجد حضرت علی در بشیرآباد نگارش: عبدالواحد بعد از اقامه نماز عصر در مسجد خواجه عزیزاللهِ تربتجام، طبق معمول، سوره مبارکه یاسین در میان طلبهها، استادان و دیگر نمازگزاران تقسیم شد و هر یک این سوره مبارکه را قرائت کردند. پس از آن، همراه شورای مکاتب و در رأس آنان، مولانا محمد درشته، برای بازدید از مکتب مسجد حضرت علی(رض) راهی روستای بشیرآباد شدیم. مسیر را در حالی طی میکردیم که شوق دیدار از یک محیط آموزشی و آشنایی با فعالیتهای قرآنی و دینی مردم روستا، حال و هوای خاصی به جمع ما داده بود. حدود زمان نماز مغرب به بشیرآباد رسیدیم. به محض ورود، در مسجد حضور یافتیم و نماز مغرب به امامت امام مسجد و استاد مکتب اقامه شد. فضای مسجد ساده و صمیمی بود و حضور کودکان، نوجوانان و مردم روستا در کنار استادان و اعضای شورای مکاتب، جلوهای دلنشین به مجلس داده بود. پس از نماز مغرب، یکی از پسران نونهال، برنامهای در شش صفت از صفات جماعت تبلیغی اجرا کرد. با وجود سن کم، سخنانش با اعتمادبهنفس و شور خاصی همراه بود و نشان میداد که در محیط مسجد و مکتب، علاوه بر آموزش قرآن و علوم دینی، به تربیت عملی و اخلاقی کودکان نیز توجه میشود. دیدن این نوجوان که با زبان کودکانه اما با جدیت و شوق سخن میگفت، برای من بسیار جالب و امیدبخش بود. پس از آن، یکی از همراهان شورای مکاتب که معلمی بازنشسته بود، به سخنرانی پرداخت. سخنان او برایم بسیار قابل تأمل بود. از خلال صحبتهایش دریافتم که این بزرگوار در دوران کودکی، قرآن کریم، پنج کتاب و گلستان سعدی را خوانده است. آثار مطالعه و تربیت علمی و ادبی در کلامش کاملاً آشکار بود. در سخنان خود از آیات قرآن کریم، حکایتها و مضامین گلستان سعدی و همچنین مطالبی از «اربعین» امام غزالی استدلال میکرد. سخنانش گرم، گیرا و برخاسته از تجربه و مطالعه بود و شنونده را به تأمل وامیداشت. برای من دیدن چنین نسلی از معلمان و مربیان بسیار ارزشمند بود؛ کسانی که در کودکی با قرآن و ادبیات فارسی مأنوس شده و آن سرمایههای علمی و معنوی را تا سالهای پیری با خود حفظ کردهاند. سخنان آن معلم بازنشسته، بهنوعی یادآور این حقیقت بود که تربیت در سالهای کودکی، اگر درست و عمیق انجام شود، آثار آن تا پایان عمر در شخصیت انسان باقی میماند. مولانا محمد درشته در آن شب کسالت داشتند و به سرماخوردگی مبتلا بودند؛ از همین رو کوتاه سخن گفتند و بیشتر به اختصار مطالبی را بیان کردند. سپس دعا را به من سپردند و من نیز به دعا پرداختم. مجلس با ذکر و دعا و فضای معنوی خاصی ادامه یافت. بعد از آن، میزبانان با محبت و صمیمیت از ما پذیرایی کردند. چای و شیرینی آوردند و با گرمی و صفای روستایی از میهمانان پذیرایی نمودند. استاد مکتب، ضمن پذیرایی، با محبت گفتند: «از دیدن شما بسیار خوشحال شدم.» این جمله ساده، اما صمیمانه، برایم بسیار دلنشین بود. احساس میکردم این دیدار برای آنان نیز تنها یک بازدید معمولی نبود؛ بلکه دیدار با کسانی بود که دغدغه آموزش قرآن، تربیت کودکان و رونق مکاتب دینی را دارند. در ادامه، نکته جالب دیگری نیز برایم پیش آمد. استاد مکتب درباره فعالیتهای آموزشی و تربیتی خود توضیحاتی دادند و اشاره کردند که همسرشان نیز برای استادان و مربیان، کلاسهای متعددی ویژه آموزش و توانمندسازی آنان برگزار کردهاند. این موضوع برایم قابل توجه بود؛ زیرا نشان میداد فعالیتهای آموزشی در آن محیط تنها به کودکان محدود نمیشود، بلکه برای ارتقای سطح علمی و مهارتی استادان و مربیان نیز برنامههایی وجود دارد. در همین گفتوگو، با کنجکاوی از استاد پرسیدم: «این شخص، مهارت آموزش قاعده نورانی را از کجا به دست آورده است؟» پاسخ داد که او در فضای مجازی، از شاگردان شما در زمینه قاعده نورانی بوده است. سپس جملهای گفت که برایم جالب و تا حدی شگفتانگیز بود. گفت: «او از من پرسیده بود: شما عبدالواحد را دیدهاید؟» گفتم: «نه!» و امروز، شما را ملاقات کردم. این گفتوگو برایم یادآور این نکته شد که گاهی ارتباطات علمی و آموزشی، مرزهای مکان و فاصله را درمینوردد. ممکن است انسانی در نقطهای دور، از طریق فضای مجازی از آموزههای کسی بهره ببرد و سالها بعد، در جایی دیگر با استاد یا منبع آن آموزش روبهرو شود. این پیوند میان آموزش سنتی مسجد و مکتب و ابزارهای نوین ارتباطی، جلوهای جالب از گسترش دانش و معارف دینی در روزگار ماست. پس از پایان این دیدار، برای اقامه نماز عشا به مدرسه و مسجد خواجه عزیزالله بازگشتیم. نماز عشا را به جماعت خواندیم. بعد از نماز، یکی از پسران نوجوان حکایتی از فضایل اعمال خواند. بیان او ساده، اما دلنشین بود و حکایت، فضای مجلس را بار دیگر به سوی یاد خدا و اهمیت اعمال نیک سوق داد. سپس کودکی دیگر برخاست و سوره مبارکه «ملک» را با صدایی زیبا و لحنی دلنشین تلاوت کرد.
کلیپ زنگ تفریح قرآن آموزان روزانه تربتجام.
без подписи
نجابت مردم تربتجام عبدالواحد گاهی برای شناخت یک شهر، نیازی به دیدن بناهای تاریخی، خیابانهای معروف یا شنیدن تعریف و تمجیدهای فراوان نیست؛ کافی است در میان مردم آن شهر، با یک رفتار ساده و انسانی روبهرو شوید. گاهی یک برخورد کوتاه، تصویری ماندگار از فرهنگ و شخصیت یک مردم در ذهن انسان به جا میگذارد. برای اسکن مطلبی، به یک کافینت نیاز داشتم. در شهری غریبه بودم و با خیابانها و کوچههای آن آشنایی نداشتم. در میان رفتوآمد مردم، نوجوانی را دیدم و از او پرسیدم: «کافینت کجاست؟» با سادگی و صمیمیت گفت: «بیا!» همراهش راه افتادم. تصورم این بود که فقط نشانی را نشانم خواهد داد و مسیرش را ادامه میدهد، اما او بیش از صد متر با من پیاده آمد تا مرا به مقصد برساند. وقتی رسیدیم، متوجه شدیم مغازه بسته است. شاید در چنین لحظهای، طبیعی بود که نوجوان راه خود را بگیرد و برود؛ اما او چنین نکرد. موبایلش را از جیب بیرون آورد و با دکاندار تماس گرفت تا ببیند آیا امکان باز کردن مغازه و انجام کار من وجود دارد یا نه. این اتفاق شاید در ظاهر، ماجرایی بسیار ساده و کوتاه باشد؛ اما برای من معنایی بزرگ داشت. آن نوجوان نه مرا میشناخت و نه وظیفهای در قبال من داشت. من یک غریبه بودم که فقط نشانی یک کافینت را پرسیده بودم. با این حال، او چند قدم بیشتر برداشت، وقت گذاشت، همراهی کرد و حتی پس از بسته بودن مغازه، برای حل مشکل من تلاش کرد. این رفتار ساده، برای من تصویری از شرافت، نجابت، جوانمردی و مهماننوازی مردم تربتجام بود؛ فرهنگی که در رفتارهای کوچک و بیتکلف مردم خود را نشان میدهد. تربتجام را میتوان با خیابانها و ساختمانهایش شناخت، اما گمان میکنم چهره واقعی این شهر را باید در دل مردمش جستوجو کرد؛ در همان نوجوانی که بیهیچ چشمداشتی، یک غریبه را تا مقصد همراهی میکند و وقتی میبیند درِ مغازه بسته است، باز هم دست از کمک نمیکشد. شاید ارزشمندترین سرمایه هر شهر، نه بازارها و ساختمانها، بلکه انسانهای شریف و نجیب آن شهر باشند. من آن روز، برای اسکن یک مطلب به دنبال کافینت بودم، اما چیزی بسیار باارزشتر پیدا کردم: نمونهای از نجابت مردم تربتجام. این خاطره کوچک، برای من یادآور این حقیقت بود که هنوز هم در گوشهوکنار این سرزمین، انسانهایی هستند که بیآنکه کسی از آنان بخواهد، برای کمک به دیگری قدم برمیدارند. و چه زیباست شهری که میتوان نجابت و انسانیت را در رفتار ساده یک نوجوان آن دید. سه شنبه - 20 مرداد 1405 https://t.me/ALblaghvahed
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
مدارس، مساجد و مکاتب تربتجام در سفر به تربتجام، نخست به مدرسه دینی صدیقیه رفتم و با مدیر مدرسه و جمعی از استادان دیدار و گفتوگو کردم. در این دیدار، سخن از جایگاه علما و واکنش مردم به توهینهای صورتگرفته به یکی از شخصیتهای دینی منطقه به میان آمد. آنچه بیش از همه جلب توجه میکرد، حساسیت و احترام مردم نسبت به علما و شخصیتهای دینی بود. در طول سالهای آشنایی با شیخالاسلام، او را عالمی مؤمن، متقی، میانهرو و صلحجو دیدهام و معتقدم سخنان ناروا نمیتواند جایگاه علمی و شخصیت او را تغییر دهد. در کنار مدرسه صدیقیه، مسجد امیر حمزه قرار دارد. نماز جماعت را در این مسجد خواندم و پس از نماز، شاهد قرائت کتاب فضایل اعمال و گفتوگو درباره فعالیتهای دینی و جماعت تبلیغ بودم. در گوشهای دیگر از مسجد، کودکان خردسال نزد معلم قرآن نشسته و مشغول فراگیری قرآن کریم بودند. این صحنه نشان میداد که مسجد در تربتجام تنها محل برگزاری نماز نیست، بلکه مرکز تعلیم، دعوت، ذکر و تربیت نسل آینده نیز هست. در دفتر مولانا خیری، مدیر مدرسه، با مولانا حیدری و مولانا بخشی دیدار و گفتوگویی کوتاه داشتم. این دیدارها اهمیت پیوند میان عالمان، مدارس دینی و جامعه را نشان میدهد. مدرسه دینی در چنین مناطقی فقط محل تحصیل طلبهها نیست؛ بلکه با مسجد، خانواده و زندگی اجتماعی مردم ارتباطی عمیق دارد و عالمان نیز در کنار آموزش، در حل مشکلات و هدایت اجتماعی مردم نقش دارند. پیش از نماز عصر، در جستوجوی مسجدی برای اقامه نماز جماعت، به مسجد ابوبکر صدیق رسیدم. گروهی از جماعت تبلیغ در مسجد حضور داشتند و جوانی درباره آداب گشت و دعوت برای نمازگزاران سخن میگفت. همزمان، مولوی جوانی همراه با حدود ده دانشآموز مشغول آموزش قرآن بود. جمع شدن عبادت، دعوت و تعلیم در یک مسجد، تصویری امیدبخش از حیات دینی مردم تربتجام بود. در جنوب مدرسه صدیقیه و مسجد امیر حمزه ساختمان نیمهتمامی نیز توجهم را جلب کرد که تیرآهنهای آن بر اثر گذشت زمان زنگ زده بود. از اطرافیان درباره علت توقف ساخت آن پرسیدم و پاسخ مثبت بود. این موضوع نشان میدهد که محدودیتهای طولانیمدت در فعالیتهای دینی میتواند احساسات مردم را حساستر کند. در چنین شرایطی، به جای محدود کردن نیازهای مشروع دینی، باید با سعه صدر، درک واقعیتهای اجتماعی و احترام به باورهای مردم برخورد کرد. تجربه تاریخ آموزش دینی نیز نشان داده است که علم و تعلیم به ساختمانهای بزرگ وابسته نیست. اگر استاد و شاگردی وجود داشته باشند، درس میتواند در مسجد، خانه یا حتی زیر سایه درخت ادامه یابد. دانش و ایمان را نمیتوان تنها با دیوار و آجر محدود کرد. تربتجام را در این سفر فقط در مدارس و مساجد ندیدم؛ بلکه آن را در چهره کودکان قرآنآموز، حضور جوانان، حلقههای تعلیم و ذکر، گفتوگوی عالمان و تلاش مردم برای حفظ فعالیتهای دینی دیدم. مهمترین سرمایه این شهر، مردمی هستند که هنوز مسجد را خانه خود، قرآن را کتاب زندگی و تعلیم را راه آینده فرزندانشان میدانند. این سرمایه، اگر با حکمت، اعتدال و احترام همراه شود، میتواند زمینهساز آیندهای روشن برای نسل جوان باشد. سهشنبه, ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ https://t.me/ALblaghvahed
فكرُ إقبال؛ رحلةٌ إلى ما وراء الأفلاك ملاحظات وانطباعات: عبد الواحد الدكتور محمد إقبال اللاهوري، الشاعر والمفكّر والفيلسوف والداعية الكبير في العالم الإسلامي، يحذّر الإنسان في آثاره من السكون والجمود والاستكانة والاغتراب عن الذات، ويدعوه إلى الحركة والبحث ومعرفة النفس وفتح آفاق جديدة. فالإنسان، في نظر إقبال، ليس كائناً خُلق ليقف ساكناً؛ وإنما حقيقة الحياة تكمن في الحركة والتكامل المستمر. ومن أجمل تجليات هذه الفكرة ما يمكن أن نراه في رحلته الخيالية والروحانية إلى ما وراء الأفلاك؛ تلك الرحلة التي لا تعني مجرد اجتياز السماوات والابتعاد عن الأرض، بل هي رحلة في أعماق الروح الإنسانية، وفي التاريخ والثقافة والإيمان ومستقبل البشرية. في هذه الرحلة الروحية، يلتقي إقبال بأرواح العظماء والمفكرين من السالفين، ومنهم مولانا جلال الدين الرومي، وجمال الدين الأفغاني، وغيرهما من العظماء والأسلاف الفكريين الذين ينتمي إليهم. وهذه اللقاءات، في حقيقتها، حوارُ جيلٍ مع تراث الماضي، وبحثٌ عن سبيلٍ لبناء المستقبل. وهو ينشد بثقة بالنفس وشعور بعظمة الإنسان: انظر إلى العالم بعين الألفة والمودّة في هذا التصور، ليس العالم مُلكاً مطلقاً بلا صاحب؛ فالعالم خلق الله تعالى، غير أن الإنسان، بوصفه خليفةً لله وأميناً على أمانته، مسؤول عن أن يؤدي دوره فيه بالمعرفة والسعي والإرادة. يريد إقبال من الإنسان المسلم أن يتخلّى عن الشعور بالهوان والاغتراب، وأن يدرك أن السماوات الشامخة، والنجوم المتلألئة، والفضاء الرحب للوجود، كلها ميادين لمعرفة الإنسان وارتقائه. انظر إلى العالم بعين الألفة والمودّة يمضي إقبال في رحلته، داعياً الإنسان إلى ألّا ينظر إلى كل ما يراه في طريق الحياة والعالم بعين الغريب؛ بل أن ينظر إلى الوجود بعين الألفة والعمق والمودّة: إن لهذا الكلام معنى عميقاً. فالإنسان لا ينبغي أن يكون أمام العالم مجرد متفرّج غافل، بل عليه أن يقيم مع الطبيعة والتاريخ والإنسان والعلم والحقيقة علاقةً حيّة. إن العالم، لمن له عين بصيرة وقلب واعٍ، كتابٌ عظيم جدير بالقراءة. وفي الحقيقة، يريد إقبال منا أن نتجاوز ظواهر الأشياء لنبلغ معانيها الخفية. فالنجم ليس مجرد جرم سماوي، والسماء ليست مجرد فضاء لا متناهٍ، والأرض ليست مجرد موطن للإنسان؛ بل إن كل هذه الأشياء آياتٌ تدعو إلى اليقظة والمعرفة والحركة. لا تكن غريباً في أرضك من أعظم آلام الإنسان اغترابه عن ذاته. فقد يعيش المرء في وطنه، ويعرف لغة قومه، ويكون بين أسرته ومجتمعه، ثم يصبح غريباً عن هويته وتاريخه وثقافته ورسالته. ويقول إقبال بلهجة توقظ الهمم: إن هذه الرسالة ليست مجرد دعوة إلى الشجاعة الظاهرية، وإنما هي دعوة إلى الشجاعة الفكرية والروحية. فعلى الإنسان أن يمتلك الجرأة على التفكير، وطرح الأسئلة، والبحث عن الحقيقة، وألّا يستسلم للجهل والتقليد والانبهار بالآخرين. إن «التحرر من الخوف» في فكر إقبال يعني أن يتجاوز الإنسان خوفه من التفكير، وخوفه من التغيير، وخوفه من الحركة. فمن أضاع نفسه، عليه قبل كل رحلة أخرى أن يعود إلى ذاته. سيادة الإنسان على نفسه والعالم يقدّم إقبال، في ما بعد، صورةً سامية للإنسان صاحب الإرادة. وليس مقصوده أن يحلّ الإنسان محلّ الله تعالى، وإنما يريد أن يذكّر بعظمة المواهب والإرادة الإنسانية. فالإنسان الذي بنى ذاته، ونمّى إرادته، وتحرّر من قيوده الداخلية، يستطيع أن يؤثّر في العالم. وعليه أولاً أن ينتصر على نفسه، وعلى خوفه وكسله ويأسه وضعفه، ثم يستطيع بعد ذلك أن يؤدي دوره في العالم الخارجي. ومن وجهة نظر إقبال، فإن المجتمع الذي يضم أناساً أصحاب إرادة ووعي بالذات، هو مجتمع حيّ وقادر على صناعة المستقبل. في صحراء الطلب، كن مجنوناً! «صحراء الطلب» رمزٌ لطريق البحث الشاق عن الحقيقة؛ ذلك الطريق الذي قد يواجه فيه الإنسان الوحدة والمشقة والفشل والمجهول. ولكن من يطلب الحقيقة لا ينبغي أن يخشى هذه الصعوبات. ويستلهم إقبال هنا من إبراهيم عليه السلام؛ ذلك الإبراهيم الذي وقف في وجه أصنام عصره. ومن ثمّ فإن «أن تكون إبراهيم» يعني أن تمتلك القدرة على تحطيم الأصنام؛ تلك الأصنام التي ليست دائماً من حجر وخشب، بل قد تستقر في العقل والروح: صنم الجهل، والتقليد، والتعصّب، والخوف، والشعور بالدونية، وعبادة الدنيا، والاعتماد على الآخرين. نهاية الرحلة بداية رحلة جديدة في فكر إقبال، لا تنتهي أي رحلة نهايةً مطلقة. فإذا اجتاز الإنسان الأرض والسماء، انفتحت أمامه من جديد آفاق أخرى: إن هذه الأبيات ترسم صورةً مدهشة لروح الإنسان المتطلعة إلى اللانهاية. فالإنسان الذي بلغ مرحلةً ما، لا ينبغي له أن يتوقف عندها. وكل قمة تُفتح أمامها قمة أخرى. ومن هنا يرى إقبال الإنسان كائناً ينبغي أن يكون دائماً في حالة صيرورة؛ أن يكون اليوم أفضل من الأمس، وغداً أكمل من اليوم. https://t.me/ALblaghvahed
از این منظر، «سفر به آنسوی افلاک» فقط داستانی شاعرانه دربارهی پرواز در آسمان نیست؛ بلکه دعوتی است به پرواز روح. زمین، پایان راه نیست؛ آسمان نیز پایان راه نیست. ماه مقصد نهایی نیست؛ حتی رسیدن به یک جهان تازه نیز پایان کار نیست. انسانِ اقبال باید همواره مسافر بماند؛ مسافری که هر بار پس از رسیدن به یک منزل، افق دیگری را در برابر خود میبیند و با شوقی تازه راه میافتد. زیرا در جهانبینی اقبال، زندگی حقیقی با حرکت معنا مییابد و روح انسان با جستوجوی بیپایان زنده میماند. این زمین و آسمان ملک خداست این مه و پروین همه میراث ماست پس ای انسان، در سرزمین خویش غریب مباش؛ از خود بیگانه مشو؛ در بیابان طلب، دلیرانه قدم بگذار؛ بتهای درون و بیرون را بشکن؛ به آسمان نگاه کن و از نخستین منزل هراسان مباش. اگر زمین و آسمان را پیمودی، باز هم افق دیگری هست؛ اگر این جهان و آن جهان را پیمودی، باز هم جهانی دیگر برای طلب کردن هست. این است پیام سفر اقبال: ایستادن پایان انسان نیست؛ آغاز فراموشی اوست. انسان تا زمانی زنده است که در جستوجو، در حرکت و در پرواز باشد. https://t.me/ALblaghvahed
پایان یک سفر، آغاز سفری تازه است در اندیشهی اقبال، هیچ سفری پایان مطلق ندارد. اگر انسان زمین و آسمان را بپیماید، باز هم افقهای تازهای در برابر او گشوده میشود: چون زمین و آسمان را طی کنی این جهان و آن جهان را طی کنی از خدا هفت آسمان دیگر طلب صد زمان و صد مکان دیگر طلب این ابیات، تصویری شگفت از روح بینهایتطلب انسان ارائه میکنند. انسانی که به یک مرحله رسیده است، نباید همانجا متوقف شود. هر قلهای که فتح میشود، قلهای دیگر را آشکار میکند. از همینرو اقبال، انسان را موجودی میداند که باید همواره در حال شدن باشد؛ امروز از دیروز بهتر و فردا از امروز کاملتر. جان از ماندن میمیرد برای اقبال، سکون طولانی و وابستگی به یک مقام و یک منزل، موجب پژمردگی روح میشود. او میگوید: ای مسافر، جان بمیرد از مقام زندهتر گردد ز پرواز مدام این «مقام» تنها به معنای مکان نیست؛ میتواند یک اندیشهی ثابت، یک عادت، یک ترس، یک موفقیت یا حتی یک باور باشد که انسان را از حرکت بازمیدارد. پرواز مداوم، یعنی زنده ماندن در حرکت و جستوجو. انسان تا زمانی که میپرسد، میآموزد، تجربه میکند و به سوی حقیقت حرکت میکند، زنده است. توقف روح، آغاز فرسودگی آن است. همسفری با اختران در این سفر آسمانی، اقبال با زیبایی خاصی از همراهی با ستارگان و اختران سخن میگوید: همسفر با اختران بودن خوش است در سفر یک دم نیاسودن خوش است تصویر اقبال از سفر، تصویری پرتحرک و زنده است. او میخواهد انسان در مسیر تعالی حتی یک لحظه نیز از حرکت بازنایستد. ستارگان در اینجا تنها اجرام آسمانی نیستند؛ آنان نماد افقهای بلند، آرزوهای بزرگ و مقصدهای دوردستاند. هرچه انسان بالاتر میرود، نگاهش نیز گستردهتر میشود. چیزهایی که زمانی بزرگ و دستنیافتنی به نظر میرسیدند، از ارتفاع جدید کوچکتر و دستیافتنیتر دیده میشوند. اقبال این تجربه را چنین بیان میکند: تا شدم اندر فضاها پیسپر آنچه بالا بود، زیر آمد نظر این بیت را میتوان تصویری از تحول نگاه انسان دانست. گاهی مشکل ما این نیست که جهان کوچک است؛ مشکل این است که ما از جایگاه درستی به آن نگاه نمیکنیم. وقتی افق دید انسان وسیع شود، بسیاری از محدودیتهایی که پیش از آن بزرگ و ترسناک بودند، کوچک به نظر میرسند. نزدیک شدن به ماه در ادامهی این سفر شگفتانگیز، مسافر لحظهبهلحظه به ماه نزدیکتر میشود: هر زمان نزدیکتر، نزدیکتر تا نمایان شد کهستان قمر در اینجا، سفر فضایی با سفر روحانی درهم میآمیزد. رسیدن به ماه میتواند نماد رسیدن به نخستین منزل از مراحل بزرگ شناخت باشد؛ اما در اندیشهی اقبال، رسیدن به یک مقصد هرگز به معنای پایان راه نیست. در همینجا مولانا، راهنمای روحانی اقبال، او را به عبور از گمان و رسیدن به یقین دعوت میکند: گفت رومی: از گمانها پاک شو خوگر رسم و ره افلاک شو این سخن، یکی از مهمترین پیامهای این سفر است. برای شناخت حقیقت، تنها گمان و حدس کافی نیست. انسان باید اهل تجربه، شناخت، تفکر، جستوجو و یقین باشد. ماه؛ نخستین منزل در راه بیپایان اقبال ماه را چنین توصیف میکند: ماه از ما دور و با ما آشناست این نخستین منزل اندر راه ماست ماه با همهی دوریاش برای انسان آشناست؛ زیرا از دیرباز نگاه انسان به آن دوخته شده و در شعر، فرهنگ، دانش و خیال بشر جایگاه ویژهای داشته است. اما در نگاه اقبال، ماه مقصد نهایی نیست؛ تنها «نخستین منزل» است. این تعبیر بسیار مهم است. انسان نباید نخستین موفقیت خود را آخرین هدف بداند. هر دستاوردی باید سکوی پرتابی برای دستاورد بعدی باشد. او میگوید: دیر و زود روزگارش دیدنی است غارهای کوهسارش دیدنی است این سخن، انسان را به دیدن ناشناختهها و تجربهی افقهای تازه دعوت میکند. جهانی که هنوز همهی اسرارش برای انسان آشکار نشده، سرشار از شگفتی است و مسافر حقیقی کسی است که با شوق کشف و شناخت به سوی آن حرکت کند. اقبال؛ دعوت به سفر بیپایان سفر اقبال به آنسوی افلاک، در ظاهر سفری در آسمانهاست؛ اما در عمق، سفر انسان از «خودِ ضعیف و بیگانه» به سوی «خودیِ آگاه و نیرومند» است. در این سفر، زمین و آسمان، ستارگان و ماه، مولانا و دیگر بزرگان، همه بهانهای برای یک پرسش بزرگاند: انسان برای چه آفریده شده است و تا کجا میتواند پیش برود؟ پاسخ اقبال روشن است: انسان نباید اسیر محدودیتهای تحمیلی باشد. باید خود را بشناسد، ارادهی خویش را تقویت کند، از بیگانگی با خود و جامعه رهایی یابد، بتهای ذهنی را بشکند و همواره در جستوجوی افقهای تازه باشد.