A
Abstracts🌀
описание
منشأ تفکر ما ادراک قلبی ماست 🤍 INFINITY REALM... RAYS from NOTHING...
1 773
подписчиков
Охват к подписчикам
12,5%
ERR
Реакции к просмотрам
1,31%
120 на 34 постов
Пересылки к просмотрам
1,62%
149
Постов в день
3,4
всего 34
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 14 авг._دون خوان گفت؛ تنها کمک واقعیای که از من گرفتهای، این بوده که بازتابِ خودت را مورد حمله قرار دادهام. کار من این نیست که چیزی به تو اضافه کنم؛ کار من این است که آن تصویری را که از خودت ساختهای، آنقدر بلرزانم تا دیگر نتوانی به آن تکیه کنی. تو قرار نیست با اضافه کردنِ اطلاعات، معنویتر یا قدرتمندتر شوی؛ باید چیزی را از خودت کم کنی: نیاز به تأییدِ تصویری که از «من» ساختهای. حتی تصویرِ یک جنگجوی معنوی بودن هم میتواند همان دام باشد. کارآموز قرار نیست کسی بشود؛ قرار است ببیند چه چیزهایی در او مدام اصرار دارند «کسی» باشند. تصویری که از خودت ساختهای فقط یک توصیف بیضرر نیست؛ تبدیل به فیلتر ادراکت میشود. اگر مدام از خودت چیزی بسازی بعد از مدتی جهان را نه آنطور که هست، بلکه از داخل همان تصویر میبینی. او میخواهد این تصویر ترک بخورد تا کارآموز بتواند چیزی را ببیند که قبلاً بهخاطر عادتهای ادراکیاش نمیدید. هدف نابود کردن «من» نیست؛ هدف این است که «من» دیگر تنها مرجع تفسیر جهان نباشد. چون تا وقتی دائماً داری خودت را تعریف میکنی، بخش زیادی از انرژیات صرف حفظ همان تعریف میشود. باید ثابت کنی که «همانی هستی که فکر میکنی هستی». شکستن تصویر خود، مقدمهی دیدن است؛ نه هدف نهایی. هستهی ماجرا بیشتر این است: آزاد شدن ادراک از سلطهی عادت و خودبازتابی، تا بتوانی جهان را بدون اینکه همیشه آن را به داستان شخصیِ خودت تقلیل بدهی، ببینی. هدف، پیدا کردنِ خودِ واقعی نیست؛ هدف، این است که دیگر مجبور نباشی هر لحظه خودت را تعریف کنی.4,10%
- 11 авг.без подписи4,05%
- 11 авг.без подписи3,16%
- 8 мая 2025 г.без подписи2,89%
- 11 авг.без подписи2,78%
- 11 авг.آنسویِ آنچه میبینیم یه بخشهایی از جهان هست که خودش رو به ما نشون نمیده. نه چون پنهان شده، نه چون قرار نیست پیداش کنیم. فقط بیرون از چیزییه که ذهن ما میتونه بهش شکل بده. ما عادت کردیم هر چیزی رو که نمیفهمیم، یا مقدس کنیم یا ازش بترسیم. اما اون بخشِ پنهان، هیچکدوم از اینها نیست. گاهی تاریکه. نه تاریکیِ شب؛ تاریکیِ چیزی که نمیدونی باهاش چطور روبهرو بشی. جایی که جواب نمیاد. جایی که هیچ نشونهای نیست. جایی که چیزی رو از دست میدی و جهان هیچ توضیحی برات نداره. اونجا دیگه نمیتونی به خودت بگی حتماً حکمتی داشته. چون شاید نداشته باشه. بعضی چیزها فقط اتفاق میافتن. بعضی رفتنها معنایی برای موندنِ ما ندارن. بعضی زخمها قرار نیست دروازهی بیداری باشن. و بعضی تاریکیها فقط تاریکیان. شاید سختترین بخشِ روبهرو شدن با جهان ناشناخته همین باشه؛ اینکه بفهمی قرار نیست جهان همیشه قابل فهم، قابل کنترل یا حتی عادلانه باشه. یه جایی میرسه که تمام چیزهایی که دربارهی خودت میدونستی دیگه کمکت نمیکنن. نه من قویام. نه من میفهمم. نه من میتونم رها کنم. چون خودِ اون من داره ترک میخوره. و این قسمت، قشنگ نیست. ترس داره. تنهایی داره. گاهی حتی یه جور بیپناهیِ خاموش داره؛ انگار برای لحظهای هیچچیز نیست که بتونی پشتش قایم بشی. اما نیمهی پنهانِ جهان فقط ترسناک نیست. چیزهایی هم هست که هنوز شکل نگرفتهاند؛ چیزهایی که نه میشه گفت وجود دارن، نه میشه گفت وجود ندارن. و شاید همین مرز از هر چیزی که اسمش رو ناشناخته گذاشتیم عجیبتر باشه. چون ناشناخته، هنوز یه چیزه که نمیدونیم. اما اینجا حتی نمیدونی باید چی رو ندونی. گاهی احساس میکنی چیزی رو لمس کردی؛ نه با دست، نه با فکر. فقط یه لحظه چیزی درونت جابهجا شده. بعد هرچی بیشتر میخوای بفهمیش، دورتر میشه. اسم میذاری روش، کوچیک میشه. توضیحش میدی، ازش چیزی کم میشه. و شاید بعضی چیزها دقیقاً به همین دلیل زنده میمونن: چون هنوز به زبان درنیومدن. شاید جهان فقط همون چیزی نیست که خودش رو به ما نشون داده. و نیمهی پنهانش لزومی نداره زیبا باشه. گاهی خشنه. گاهی بیرحمه. گاهی کاملاً ساکته. اما از همه عجیبتر اینه که در دل همین تاریکی، چیزی هست که هنوز به شکل نهاییِ خودش نرسیده. نه امید. نه نجات. نه وعدهای برای فردا. فقط چیزی که هنوز تمام نشده. و شاید این، تنها چیزی باشه که میشه دربارهاش مطمئن بود: آنچه نمیبینیم، لزوماً روشنتر از آنچه میبینیم نیست. گاهی آنسویِ پرده نه نور ایستاده، نه پاسخ. فقط جهانیست که هنوز نمیدانی با چه چهرهای خودش را به تو نشان خواهد داد. 🕊〰2,62%
- 12 авг.без подписи2,55%
- 11 авг.без подписи2,28%
- 24 окт.без подписи2,08%
- 11 авг.без подписи1,84%
- 12 авг.без подписи1,70%
- 12 авг.آزادیِ ادراک از هویت یعنی بتوانی یک لحظه بدون اینکه مجبور باشی تجربه را با «من کی هستم؟»، «من چه جور آدمیام؟»، «این دربارهی من چه معنایی دارد؟» فیلتر کنی، فقط ببینی چه اتفاقی در حال رخ دادن است. و این خیلی مهم است: قرار نیست تبدیل به آدمی شوی که هیچ تعریفی از خودش ندارد. این در زندگی عادی حتی غیرعملی است. قرار است تعریفهایت قابل عبور باشند. امروز میتوانی آرام باشی، فردا خشمگین؛ یک جا قوی باشی، جای دیگر بترسی؛ چیزی را دوست داشته باشی و بعد رهایش کنی. اما هیچکدام را به یک زندان دائمی به نام «من» تبدیل نکنی. خودت را تعریف نکن تا بیهویت شوی؛ تعریفهایت را آنقدر جدی نگیر که دیگر نتوانی چیزی جز خودت را ببینی.1,61%