عفیف باختری
Статистикаتا گرد راه، شُوید از احساس خستهات با یک پیاله چای چطوری عزیز من...
- Последний пост
- 10 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
با یک دو جرعه حوصلهام سر نمیرود اما؛ همینکه نشئه شدم گریه میکنم... | #عفیف_باختری |
لیلا سکوت دور و برت را نگاه کن خالیست کوچه، پشت سرت را نگاه کن...! | #عفیف_باختری |
پرده در پرده از آهنگ تو خون میبارد... وقتی از تلخی آواره شدن میخوانی | #عفیف_باختری |
🪽 «دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین خود نعش خود به شانه گرفتم گریستم» #عفیف_باختری
ای پناه دلم ای مأمنم ای میهن پاک! بود آیا که رسد فصل شکوفایی تو؟ | #عفیف_باختری |
چه بود جمعهٔ من جز دوباره شنبه شدن؟ | #عفیف_باختری |
پاره پاره دل توفانزدهٔ غمگینم گلِ سرخیست که زیر لگد تان شده است... | #عفیف_باختری |
نوشیدم آنچه بعد تو؛ خونابه بود و بس...! | #عفیف_باختری |
تا گَردِ راه شُوید از احساس خستهات با یکپیاله چای چطوری؟ عزیز من... | #عفیف_باختری |
عفیف باختری pinned «مشروب هر قَدَر جگرم سوخت میخورم سیگار هرچه برسرم آورد؛ میکشم... | #عفیف_باختری |»
مشروب هر قَدَر جگرم سوخت میخورم سیگار هرچه برسرم آورد؛ میکشم... | #عفیف_باختری |
گیرم بهگوش هرکه صدای تو خوش نخورد گیتار من برای خودم میزنم تو را... | #عفیف_باختری |
که با گذشت زمان میشود فراوانتر... | #عفیف_باختری |
ناقوسِ مرگ را به صدا آورَد غروب پاییز را به خاطرِ ما آورَد غروب ای کاش جای غصه هر اندازهای که هست یک تکه خاطرات تو را آورَد غروب ای سایهٔ نهان شده در پردههای شام در مِه، تو را چگونه بهجا آورَد غروب؟ گرگ از قفا و در جلو، آغوشِ پرتگاه جز سوی مرگ، رو به کجا آورَد غروب؟ تا خواهد از جدایی تو نغمه سر کند صد گونه پرده را به نوا آورَد غروب ای خسته از نمایش نیرنگ سرنوشت این پرده را به روی تو تا آورَد غروب | #عفیف_باختری |
برای آنکه شبم را به نشئه صبح کنم گرفته برف که یک جرعه بیشتر بزنم کنار پنجره آیم دوباره آه کشم سپس بهسگرت خود یک پک دگر بزنم... | #عفیف_باختری | عکس از شهر فیضآباد، مرکز ولایت بدخشان
مثل مترسکی به تماشا ستاده است خشکش زده، دلم لب دریا ستاده است با دست خود برای عبورم پلی بساز این دل نمیرسد به هدف، تا ستاده است مردی که بیشتر به خودش چهره میدهد با عکس خود در آینه تنها ستاده است من جا به جز کنار خودم خوش نمیکنم اینگونه کس کنار خود آیا ستاده است؟ در من صنوبریست که هر لحظه از خزان صد زخم تازه میخورد اما ستاده است یک کوچه آنطرف تر از اینجا غریبهای در انتظار آمدنِ ما ستاده است... | #عفیف_باختری |
مثل باران که خورَد رقصکنان بر سرِ آب خورده پیوند دلم با دل دریایی تو... | #عفیف_باختری |
احاطه کرد هزاران غم زمانه مرا خزان گرفت بهرگبار خود نشانه مرا | #عفیف_باختری |
گردبادی آمد و در خود مرا پیچید و رفت لکه ابری غصهاش را بر سرم بارید و رفت حلقه بسته گرد نعشم گلهٔ گرگانِ مست هرکه آمد جرعهای از خونم آشامید و رفت از ضعیفی طرز رفتارم شبیه مستهاست هر که رد شد از کنارم، پشت سر خندید و رفت رفته شاید کرگسان را بر سرم جمع آورد چشم مشکوکی که سویم کرگسانه دید و رفت هرکه را دیدم سراغ خویش پرسیدم از او جمله گفتند او از اینجا یک زمان کوچید و رفت... | #عفیف_باختری |
پاییز را بهانه گرفتم گریستم... | #عفیف_باختری |