سالامانوی پیر
Статистика- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 31
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 77
- 1/48двое суток
- 88
- 1/72трое суток
- 95
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پاک و منزه به قبرت برو هیچکس اهمیتی نمیدهد هیچکس براستی اهمیتی قایل نمیشود نمیدانستید؟ واقعن به یاد نمیآورید؟ هیچکس براستی ارزشی قایل نیست. حتا آن قدمهایی که به سوی جایی در حرکتاند به سمت خاصی نمیروند. برای شما ممکن است مهم باشد، اما هیچکس دیگری اهمیت نمیدهد، این نخستین قدم به سوی خِرد است. بیاموزش. و هیچکس نباید اهمیت بدهد هیچکس قرار نیست اهمیت بدهد. مانند گُه بر روی تمایلات جنسی و عشق سیفون کشیدهاند. هیچکس برایش مهم نیست. این را بیاموز. اعتقاد به امرِ ناممکن تلهیی بیش نیست ایمان، کُشنده هست. هیچکس اهمیتی قایل نمیشود. خودکشیها، مردهها، خدایان، یا زندهگان. به سبزهها بیاندیش، به درختان، به آب، به نوعی خاص از بخت و بالندهگی بیاندیش در نهایت و به سرعت اما وابستهگیات را به عشقورزی یا معشوق بودن قطع کن. هیچکس اهمیتی نمیدهد. #چارلز_بوکفسکی
کجا روم؟ به کدامین مغاره سر بزنم؟ به جست و جوی تو سر به کدام در بزنم برای آن که شبم را به نشئه صبح کنم گرفته برف که یک جرعه بیشتر بزنم کنار پنجره آیم دوباره آه... کشم سپس به سگرت خود یک پک دگر بزنم گرفته برف که سگهای کوچه مست شوند به کوچه نشئه برآیم کمی چکر بزنم برای زاغ چه آب و هوای مطبوعی است گرفته برف که یک لحظه بال و پر بزنم جز انعکاس صدای خودم نمی آید کنار پنجره فریاد هر قدر بزنم کجا روم به کدامین مغاره سر بزنم؟ | #عفیف_باختری |
یادداشت خودکشی اسرار حامد مقتدر از صفحه عبدالله سلاحی لغزش دستم به این واقعیت که دلم میلرزد شاهد است. قسمی که باید فهمانده باشم میخواهم از همه برای این پیش آمد و این تجربه که قرار است بکنم پوزش بخواهم از همه از همهی آنهایی که در عشق من غرق شدهاند و یا من غرق شان کردهام پوزش میطلبم از تمام شما ها که روانی مثل من را تحمل کردید پوزش میخواهم از مادرم که هیچ وقت پسر خوبی برایش نبودم و از پدرم پوزش میخواهم که همیشه ساز مخالف در مقابلش کوک کردهام. از این که پدر خوب نبودم پوزش میخواهم. خب هرچند به پوزش خواستن هم ارزش نمیدهم چون همهمان به نوبت خودمان سهم خودمان را زندگی میکنیم و به سهم خودمان هستیم و از دایره خودی برون زده نمیتوانیم و این که برون زده نمیتوانیم یعنی این که محکوم به خود هستیم محکوم به پیرامون خودی به خودی که همیشه در یک طرف پله قرار دارد و همیشه هم ترازوی مان پانگ دارد. به این که فکر میکنم باید تجربه کنم پس باید تجربه کنم چون در زبان اتفاق افتاده است که من در شرف یک مرگم یک مرگ که میتواند تجربه باشد تجربه که شاید آنطرف پرده هیچی نباشد اما برای خطر کردن اینجایم و سراسر من خطر است و به قولی در خطرناک زندگی میکنم در خطرناکی که قرار است و یا نیست اما برای من این که است یا نیست مفهوم ندارد؛ فقط به حرکت ایمان دارم به رفتن و خودی را کشاندن به یک سو. روز قبل یکی از دوستان میگفت داستان کوتاهی خوانده است به نام خودکشی که پایانش باز بوده است و من هم نیز با یک پایان باز مواجهام که به بودن در این جا شک دارم به بودن در این که همین حالا مینویسم به بودن به اطرافم به پیرامونم اما واقعا لیاقت تجربه را ندارد که باید آدمی بکند آیا مرگ خیلی چندش آور است؟ اما من چنین فکر نمیکنم .. بگذریم؛ کفن و دفن ندارم اگر توانستید برای این که بیشتر اذیت تان نکنم بپوشانید برایم و زود تر به دریچه که قرار است باشد یا هم نباشد تسلیمم دارید چون هیچ گاه بد کسی را نخواسته ام و نمی خواهم. گذشته از این من فکر میکنم عشق یکی همه جا با من بوده و است و برای همان یکی مینویسم برای همان که ساده از کنارم رده شده است و میشود که حق هم دارد. به هر حال چیزی ندارم برای بخشیدن اما طلب بخشش از همه تان را دارم همه آن هایی که می خوانید همین متن را... بدرود...
زنانهگی این شعر!..
گذشت هر چه تو کردی نمانده است به یادم ولی بدان که دلم با غمت کنار نیامد
گفت: همی تو چی کدی بر مه؟😄
خواندم که شمس لنگرودی گفته است: عشق سوء تفاهمی است که با ازدواج برطرف میشود.
پسرخالهام وقتی ده یا دوازده ساله بود، در یک حادثه قسمتی از کاسهٔ سرش را از دست داد. او که پسر هوشیار و لایقی بود، تبدیل شد به پسری سادهلوح و مایهٔ خندهٔ مردان قوم. آن زمانها که هنوز امارت روی کار نیامده بود، در عروسیها و محفلها همه او را تشویق میکردند که آواز بخواند. او هم شروع میکرد و در خیال خودش بهترین آوازخوان جهان بود، چون همه تشویقش میکردند؛ در حالی که مردها از شدت خنده رودهبر میشدند. اگر میخواستیم مانع آوازخوانیاش شویم، در قدم اول مردها با ما سرِ جنگ را میگرفتند؛ در قدم دوم، خودش حاضر نمیشد که خاموش شود، چون از آوازخوانی خوشش میآمد. این روزها، وقتی موسا مهربان را میبینم، یاد پسرخالهام میافتم و دلم برایش میسوزد. او دوست دارد که منتقد شود، ولی سادهلوح است. (آدم حتی با دیدن عکسش هم میتواند سادهلوح بودنش را درک کند) و فریب آدمهای دوروبرش را خورده است. گاهی با خودم میگویم: کاش راهی باشد که او را نجات بدهیم...
فریاد یک میلیون و چهارصد هزار دختر از سقف تاریخ بلند است طالبان دفترهایشان را سوزاند اما ارادهشان را نه ما زنانی هستیم که با هر نفس درس مقاومت میدهیم و با هر گام مدرسهای از جنس آزادی میسازیم به نام تمام دخترانی که پشت دیوار سکوت آرزوی قلم دارند طالبان میپندارد با ممنوعیت ما را نابود میکند غافل از اینکه هر دختر افغان یک کلاس بیمرز است ما نمیایستیم ما میآموزیم حتی از پشت پرده ممنوعیت #دختران_افغان_همان_کلاس_درسند #تحصیل_حق_ماست_نه_بخشش_آنها #صدای_ما_درس_است #با_قلم_میجنگیم #آموزش_خط_قرمز_ماست
غرشات را خفه کن گرچه به دل داری ابر کمی آرام بگیر و به حوادث کن صبر به مصاف غم و اندوه برو پر قدرت شیمه کن گلپسرم سست نشو از وحشت آگهی دارم از اینکه دلکت رنجیده هرچه را خواستهیی چرخ ضدش چرخیده لحظهها میگذرد به خودت میپیچی هرکه گفته: -چه شده؟- گفتهیی او را -هیچی- یار هم سهم خودش را به بدی کرده ادا سم شده، گرچه شفا بود به تو واویلا! برده صدبار ترا تا لب دریا تشنه و ترا کرده همه وقت تماشا تشنه گفتیاش: -خاک شدم از غم دوری شما- گفت: -باز آمد لعنت شده! لا حول ولا- گلارسالی تو است جوابش دشنه مستقیم و رک و بیهیچ غل و غش دشنه گفته بودیش که تو علت تقوای منی که تو معشوقهترین دختر دنیای منی که تو پاکترین نقطهی قلبم هستی که تو دور از همه ناپاکیِ عالم هستی که من تا جهان است هواخواه شما تا که تبخیر شود آب همه دریاها که شدم پیش تو بیچاره و تسلیم ببین -الف قامت من خم شده چون جیم- ببین آیت عشق تو را لعنت و نفرین گفته من بمیرم -که دعا کردهای آمین گفته- مسج و زنگ تو را یک به یک او seen کرده کرده رفتار به همراه تو چون یک برده به جواب مسجات وقت ندارد اصلا سکسچت داشته با دشمن جانت مثلا اسم او را علن و فاش به لاکت زده است و تو را از همه جاهاش بلاکات زده است فکر کرده که پلان بدِ تو لنگیده و نداسته که مردش چقدر جنگیده در تو این عیب قدیمیست و بدر نمیرود¹ که تویی عاشق یک زن از ازل تا به ابد که به اندیشهی چشمان یکی زندهستی که به غیر از خود او از همه زنها رستی که بلد نیستی از خیر سرش تیر شدن که بلد نیستی از درد و غمش سیر شدن که نبودی شبیه دیگران چربزبان چاپلوسی ننمودی بر دلش هیچزمان که گناه است از او و تو ملامت شدهای بیحیاییست از او و تو خجالت شدهای گرچه احساس دلت از طرفش سرکوب است گلپسر جان من! آرام بگیر خوب است ۱: سعدی عبدالله عزیزی از مجموعه جاثیه
در این قمار زوری بازندهام براتر بختم نموده شوری بازندهام براتر مانند بچه ماهی، افتادهام رفیقم در لابهلای توری بازندهام براتر حتی پدر نگفته، یک روز خالصانه فرزند من چطوری، بازندهام براتر از فرط بیپناهی خو کردهام خدایی با بوفهای کوری، بازندهام براتر دنیا که کرده من را، من همچنان نشستم دلخوش به چند حوری، بازندهام براتر بداههی از صفی صمیم
چه غریبانه به «ساز قطغن» میخوانی سر سنگی که بر آن بلبل من میخوانی پرده در پرده از آهنگ تو خون میبارد وقتی از تلخی آواره شدن میخوانی آنچه در حنجره داری گره از رنج سفر از سر گردنه در گوش چمن میخوانی گاه مینالی و از درد به خود میپیچی گاه میرقصی و از بال زدن میخوانی پشته در پشته به جز دشمن پرواز تو نیست گرد خود برف نوی را که کفن میخوانی نغمهی را که دل دره از آن میلرزد چه غریبانه به گوش دل من میخوانی عفیف باختری
تنها چیزی که همیشه در سفر اذیتم کرده: "انداختن زباله از شیشهی موتر."
بلندِ پست شوم، سرفکندگی بکنم به تو ببازم و حسِ برندگی بکنم لجوج باشم و یکدنده باشم و بیصبر ولی بخاطرِ تو چنددندگی بکنم چقدر پُت کنم از تو غریزۀ خود را؟ مرا بمان که کنارت درندگی بکنم! به تو قشنگ شوم، خوب و دلپسند شوم برای هر که بجز تو زنندگی بکنم قفس نباش برایم، بغل بگیر مرا ای آسمان! که برایت پرندگی بکنم چه خوب میشود اینگونه در حوالیِ تو تمامِ زندگیام را که زندگی بکنم. غزل: مجید خاکسار اجرا و ملودی: سین.چراغ
همیشه دلم میخواسته یک رفیق کتابخوان در منطقهی که زندهگی میکنیم، داشته باشم.
میگه: امسال یا اصل زندهگیم آغاز میشه یا برای همیشه تمامش میکنم.
عصر جمعهٔ گذشته، با سالامانوی پیر قدم میزدیم. او در مورد گوشههای مختلف شهر توضیحات میداد که آن طرف فلان نام دارد و پهلویش کارته فلان است و آن طرفترش شهر کهنه است و شهر نو است و... پرسیدم: خرابات کجاست؟ دو دستش را به سمت سینهاش نشانه گرفت و گفت: اینجا.
آفتاب صبح پشت ابرها شد ناپدید باد آمد آنچنانی که تنم را میگزید شکوهکردن پیش سرماهای ویرانگر چه سود؟ برف میبارد که تا باشد زمستان روسپید از چه با بیلی بگیرم پشت آب رفته را هرچه بادا باد وقتی آب هم از سر پرید راستی یادم نمیآید که بعد از آن چه شد؟ آنکه بیتابانه سمت کوه و صحرا میدوید دسترویدستماندن را تحمل کَی کنم میروم حتا به استقبال غمهای جدید خستهام باید که کمکم خانه برگردم؛ ولی راه دور است و میآید همچنان باران شدید. #علی_فرامن
آبی و ارغوانی و تاریک و روشنم اینها تویی به من و چه در چشمِ تو منم؟ تنها بودم، من و اتاق و سایهٔ خودم چیزی شبیه عشقِ تو آمد به کشتنم من میشکنم، مرا به خودم واگذار کن شاید اگر تو دست بگیری و نشکنم تو لج نکن که درد مرا محو میکند خیر است بیا بخند و گناهش به گردنم جز من کسی نخواست که پیگیرِ تو شود آنکس که مُرد پشتِ تو، آری، همان منم ای رفته از دیار و از کنارِ شانهام یکبار هم بپرس که بیتو چه میکنم… #محب
من مردهام تو مردهای ما مردهایم. خستهتر از آنیم که نگاه کنیم؛ به خانه به پرده به دروازه به رفتوآمدِ انسانها و موترها... و این را فقط من میدانم و تو. چه فرقی میکند ساکت بنویسیم یا سکوت؟ فرض کنیم در میانهی این همه پاسخی هم یافتیم؛ نتیجه چیست؟ من که مردهام تو نیز. پاسخ به کارِ چه کسی میآید؟ به مورچهای که هنوز در میانهی نعلبکی دنبال زندگی میگردد؟ مدتیست دیگر ننوشتهای من چیزی از تو نخواندهام نمیدانم ساکتی... یا خودِ سکوت شدهای؟ من از پاسخ دادنت میترسم این روزها در نوشتههایم زنی شبیه تو راه میرود؛ زنی که واژههایش گلوله خورده است، فارسی را از یاد برده و جمجمهاش از صدای فرو ریختنِ خودش پُر است. کابوسهایم خاکستریاند... خاکستری، رنگِ برزخی که نه مرگ در آن تمام میشود و نه زندگی آغاز نه برای من نه برای تو...! #نجمهمحمدی