طنز نویس بیاستعداد
Статистика@Nakhuda123 بلال ناخدا مینویسد. از نادانیهایش، از سرگذشت تلخش، از نوید آسمانی شده اش....
- Последний пост
- 22 авг. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
این آدم، این مرد خوب روزگار، متین دشتی است. یکی از بهترین دوستان زندگیام. متین نمونه بارز از خود گذشتهگی، مردانهگی و بزرگی است. سالهای زیادی میشود که میشناسمش. ما زادهی یک دیار هستیم؛ اما تا قبل ترکیه آمدنم ندیده بودمش. حقا که اگر متین دشتی نمیبود، من هم اینجا نبودم. او برای بیرون کشیدن من از سرزمین فلاکت زده، بیشتر از آنچه از دستش برمیآمد، برایم انجام داد. امروز رفیق من غمگین است، عزا دار است و ماتم دارد. من هم کاری جز تاسف خوردن و دلداری دادن، نمیتوانم برایش انجام دهم. حتی نتوانستم برایش بگویم که میخواهم ببینمت و به آغوش بگیرمت. نزد خود گفتم شاید تنهایی برایش آرامش بیشتر دهد. متین، خواهر از جان بهترش را که تازه بیستوپنج سال از بهار عمرش نگذشته بود، امروز بهخاطر مرض سرطان از دست داد. «سرطان» چه اسم نحس و چه درد شومیست. چون همیشه دنبال خوبان است. امید وارم دوست من با این غم جانسوز کنار بیاید و صبور بماند. حقا که خواهرمان حالا در آرامش ابدی خواهد خوابید.
عاقبت دل بستن به سخنان زرد! مدتی پیش، شبی در اینستاگرام ویدیوی کوتاهی از یکی از همین صفحههای مزخرفِ «روانشناسی و موفقیت» دیدم که خلاصهٔ مطلبش این بود:«اگر از کارت راضی نیستی، استعفا بده و دنبال فرصت بهتری برای تغییر وضعیت باش.» شنبه هفتهٔ پیش، طبق روال همیشگی، وقتی صاحبکار شروع کرد به رجزخواندن بیخ گوشم، از کارم ــ که اتفاقن پول خوبی هم میداد ــ استعفا دادم. فعلن یک هفته است که بیکارم و دنبال کار میگردم. کار زیاد است؛ اما هیچکدام میلِ دل نیست: یکی سنگین، با ساعت کاری زیاد و پول خوب؛ دیگری آسان، با ساعت کاری کم و پول کم. خلاصه، نه حلوا و نه نبات، هیچکدام یکسان به کام ما حاصل شدنی نیست. دانشگاه هم گفته تا پایان ماه باید یک هزار دالر بپردازم، وگرنه وضعیت دانشجوییام را غیرفعال میکند؛ که خود، دردسر بزرگی است. حالا ماندهام که چطور آن روانشناس را پیدا کنم و چوبِ مشورههایش را فرو کنم به ماتحتش!
رسانههای ناخلف از ترس، اطلاعات مهم و حیاتی را از مردم مخفی میکنند. در طرح جدید دولت آمده که خلیفه صاحب فرمودهاند: «از این پس پریود شدن نیز برای دختران و زنان ممنوع است.» دولت اهمیتی نمیدهد که این مسئله، به غرض خودشان جهت مخالفت از اوامر اسلامی رخ میدهد یا هم امریست طبیعی که خود خداوند در ضمیر زنان قرار داده است. مهم امر خلیفه است که تا اطلاع ثانوی، پریود شدن باید ممنوع باشد. مفسرین دلیل این تصمیم را چنین اعلام کردهاند که یک زن یا دختر پریود شده، هیچ تفاوتی با یک تروریست ندارد. حتی تروریستها از زنان پریود شده بهتر هستند. چون میتوان با تروریست مذاکره کرد؛ اما با دختر پریود شده نه!
خطاب به نویسنده و شاعران عزیز! لطفن، در مصاحبههایتان واژهها را اینقدر تا و بالا نکنید، حرفهای خیالانگیز نگویید. ما نیامدهایم که در مصاحبهتان داستان یا شعر بخوانیم.
خطاب به نویسنده و شاعران عزیز! لطفن، در مصاحبههایتان واژهها را اینقدر تا و بالا نکنید، حرفهای خیالانگیز نگویید. ما نیامدهایم که در مصاحبهتان داستان یا شعر بخوانیم.
من نگران این نیستم که هوش مصنوعی شغل چه کسانی را میگیرد. نگران اینم که چرا نمیتواند شغل چاپلوسان را بگیرد؟ نه واقعن چرا؟
موبایل را از جیبم به این مقصد که ببینم «ساعت چند است» بیرون میکشم. به واتسپ میروم و میبینم که پیامی آمده یانه، دوباره به جیب میگذارم. چند دقیقه بعد، یادم میآید که چرا موبایل را از جیب کشیده بودم؟ ساعت چند بود؟
از سرِ کار، در راه بازگشت به خانه بودم که پلیس ایستادم کرد و مدرک خواست. نشانش دادم. گفت: «دانشجو هستی؟» گفتم: «بله قربان!» نگاهم کرد و خندید: «خیلی بچهی درسخوانی به نظر میرسی، حتی وقت رفتن به سلمانی را هم نداری!» چیزی نگفتم و به راهم ادامه دادم. بیناموس، درس چی، کدام درس؟ من با پول یکبار سلمانی رفتن در اینجا، در افغانستان هفتبار سر و صورتم را اصلاح میکردم؛ تازه اگر کمی بیعفتی به خرج میدادم، حتی موهای زائد بدنم را هم برایم پاک میکردند! استغفرالله... این قسمت را جدی نگیرید، کمی احساساتی شدم. یعنی چه بروم ۸۰۰ لیر (۱۴۰۸ افغانی) بدهم تا یکی از کلهام خروس فرعون درست کند؟ سالی دوبار بروم کافیست!
خوشبختترین انسان حضرت «عیسی» بود. نه کاکا داشت، نه عمه داشت و نه زن کاکا! واقعن خوش بهحالش که زن کاکا نداشت.
آن لحظه که ساعت موبایل هوشدار میدهد، لحظه بسیار شومی است. لحظهای که با سنگینیِ هفت تُن وزن و دردی شبیه شکستن تمام استخوانهای بدنم، از خواب بیدار میشوم. هر روز در گل صبح، ساعت هفت این قصه تکرار میشود. آبی به دست و صورتم میزنم و میروم سمت کار. هر روز چند ایستگاه را پشتسر میگذارم تا به کار برسم. از خانه تا کار، چند ایستگاه اتوبوس، تراموا و مترو رد و بدل میکنم. قشنگترین مسیر-گذشتن از دریاچه«بسفر» با کشتی است. سر کار که میروم، حوصله هیچچیزی را ندارم. چه آدم مضحک و بی شعوری شدهام. کسی اگر سلامی دهد یا صبح بخیری بکند، جوابی از من دریافت نمیکند. هر روز ظهر سرکار، غذای تکراری میخورم. نه با کسی حرف میزنم و نه کسی دوست دارد با آدم بی شعوری مثل من سر صحبت باز کند. صاحبکارم که از دست من به تنگ آمده، هر روز یک کوله حرف مفت تحویلم میدهد. چرا فکرت سرجایش نیست؟ چرا به سر و صورتت نمیرسی؟ چرا مثل آدم کار نمیکنی و... چون کاریگر پیدا نمیشود، از سر ناچاری تحملم میکند. من هم، چون پول کار ساختمانی خوبتر است، تن به این کار سپردهام. با اینکه از چند نطقه بدنم زخمی شدهام. عصر میشود به خانه برمیگردم. اتاقم شبیه اتاق راسکولنیکف است. یک زیرزمینی پوسیده و نَم زده. با چند تا سوسک و حشره که اسمش را نمیدانم، هماتاقی هستم. شکمم از گرسنگی بلغور میزند؛ اما حوصله غذا پختن ندارم. یا میروم از بیرون چیز سبکی میخورم یا همانطور گرسنه میخوابم. در طول یک شبانه روز، بیشتر از این که پول به خوردن و نوشیدن بدهم، سگرت میکشم. سگرت بزرگترین هزینه مالی من در طول ماه است. یک چیز را درست نمیفهمم. اینکه این روزها چه بلایی به سرم آمده و نمیدانم چرا این حالت بی میلی و بی علاقهگی وجودم را فراگرفته. هیچ مورد قابل قبولی نیز، نزد خود ندارم.
امروز،... دومین سال درگذشت شادروان محمد نوید نابغه بود. همین...............!
از یک رفیقام قرض خواستم دست و پای خودشه شکستاند خواهرشه شفاخانه روان کرد، به بیبی کلانش آلزایمر داد و نزدیک بود که مادر جانشه بکُشد گفتم سلو داری بتی نمیتی کس را ناحق نکُش که گناه دارد. عرفان سمر.
در خصوص کانالها بگویم. ما چهار نفر از دوستان نزدیک، در تلگرام فعالیت میکنیم. شفیع(کلانتر میخکوب) قبل از اینکه خود تلگرام ساخته شود، کانال تلگرام داشت. هرازگاهی در کانالاش سر میزد و کمتر فعالیت میکرد. بین دو نوشتهاش، دو جنگ جهانی گذشت. پس از اینکه من کانالم را ایجاد کردم، شفیع شروع به فعالیت چشمگیری نمود تا حدی که حتی گزارش تشناب رفتنش را به اشتراک گذاشت. نوشتههای شفیع بازخوردهای زیاد میگیرد. البته این به این خاطر نیست که مخاطبیناش خیلی دوستش داشته باشند! بل، از هوشیاری و غلدری خودش است. او هفت حساب تلگرام دارد که به تنهایی هفت ریاکشن محسوب میشود. در کنار این، او به رستورانی هم که کار میکند، از مشتریان خود که برای صرف غذا آمدهاند، ریاکشن تلگرام باج میگیرد. مسعود(سالامانوی پیر) پس از من کانالاش را ایجاد کرد. نامش را نیز من برایش انتخاب کردم. «سالامانوی پیر»، پیر مرد بداخلاق در رمان «بیگانه اثر آلبرکامو» است. شخص تنها، رنجدیده و در عینحال به شدت وابسته به سگ خانهگیاش. مسعود دقیقن شبیه سالامانو است. فقط این که به جای سگ، به من وابسته است. اکثر اوقات خودش هم نمیداند چی مینویسد. بازخورد نوشتههایش نیز خیلی کم است. نوشتههایش دوتا ریاکشن میگیرد که یکی از آن من هستم و دیگری خودش! مجید خاکسار(از فرزندان سرگردان آدم) چند مدت پیش کانال درست کرد. او روزانه بیشتر از این که آکسیجن استفاده کند و نفس بکشد، به کانالاش شعر به اشتراک میگذارد. نوشتههای او نیز ریاکشن زیاد میگیرد. چون به دخترها در برابر هر قلبک یک غزل و به هر ریاکت خنده یک رباعی میسراید. اگر دختری پای نوشتهاش نظر هم بدهد، مجید برایش به پیام شخصی یک قصیده یا مثنوی درستکرده میفرستد. فتبارک الله! اما بنده هر یک هفته یکبار چیزی مینویسم و به اشتراک میگذارم که یک عالم نفر میبیند؛ اما کمتر کسی خودش را به زحمت میاندازد تا قلبک یا ریاکشن را پچق کند. برای همین نوشتههای من کمتر بازخورد دارد. البت مخاطبینم فکر میکنند هر قلبک ممکن است یک دالر به حساب بانکی من اضافه کند. ازین خاطر،... آنها نگرانند که مبادا من پولدار شوم!
به یک نکته عجیب متوجه شدم! دیشب یک پیاز را که از سودای قبل عید بود، پوست کردم تا بپذم. پیاز بزرگی بود، اضافهگی کرد. نصفش را ریزه کردم و نصف دیگرش را همانطور به گوشهی آشپز خانه گذاشتم. امشب که دوباره خواستم دیگ بپذم، دیدم پیاز خراب شده بود. پیاز یک ماه قبل که یک شب بعد از برداشتن لایههایش، خراب و پوسیده شد. پس خواهرم حجابت را رعایت کن!
غربت و مسافرت، تفاوتی بسیار دارند. مسافرت ممکن است کوتاهمدت باشد، شاید اضطراری یا حتی ناخواسته. اما غربت چیز دیگریست. مسافرت چندان بَر و اندامی ندارد؛ اما غربت چرا! غربت فقط دلتنگی نیست؛ معرفت است، شناخت است، درس است و حکمت. آدم در غربت، قدر همهچیز را بهتر…
غربت و مسافرت، تفاوتی بسیار دارند. مسافرت ممکن است کوتاهمدت باشد، شاید اضطراری یا حتی ناخواسته. اما غربت چیز دیگریست. مسافرت چندان بَر و اندامی ندارد؛ اما غربت چرا! غربت فقط دلتنگی نیست؛ معرفت است، شناخت است، درس است و حکمت. آدم در غربت، قدر همهچیز را بهتر میفهمد: قدر خانه، خانواده، یاران و... سالها پیش، طعم دوری از خانواده را چشیده بودم، اما غربت را نه. سالهای دانشجوییام در مزار، در خوابگاه میگذشت. نه غذا میپختم، نه لباس میشستم، نه اتاق را جارو میزدم. همهچیز با اندکی پول انجام میشد. آنوقت، اگر دوستی میپرسید: «خانه داری یا در خوابگاه میمانی؟» میگفتم: «مسافرم!» اکنون که در غربت بهسر میبرم، میفهمم زندگی چه پهلوهای ناپیدایی هم دارد. خودم هستم و همهچیز به خودم ختم میشود: نه کسی برایم غذایی میپزد، نه لباسی میشوید، نه لحافی را جمعوجور میکند. خودم، حلقه به گوش تمام آنچه گفتم و ناگفتههای بسیار، هستم. مردی که طعم غربت را نچشیده باشد، قدر لذتها و داشتههای کوچک زندگی را نیز هرگز نمیداند.
به هرحال تولدم نامبارک! 25 ساله شدم. پدرم در 25 سالهگی صاحب سومین فرزندش شده بود؛ اما پسرش هنوز منتظر است دختر خرپولی از راه برسد تا......
مدتی پیش، تولد متین دشتی آن یار عزیزتر از جان ما بود. بخاطر تجلیل از سالروز به دنیا آمدنش، چند تن از دوستان نزدیکش جشن کوچکی را در یکی از کافههای کلاسیک استانبول ترتیب دیده بودند. بنده نیز به آن جشن مشرف گردیدیم. به همان قدم اولی که در کافه گذاشتم، نیشهیِ صدسالهام شکست. هرکدام از جوانان با دوست دختر هایشان_لباسها به قول ادبیات امروزی سِت شده یک رنگ، دستان حلقه به همدیگر، تلفونهای آیفون شانزده بهدست و سر و صورت درخشان رخ مینمایاندن. دست هر کدام یک کارتن پیچیده با زَربرق تحفه!.. بنده عرضم به حضورتان با موبایل عتیقهیِ، شیشه شکستهیِ خورجین کامره مشرف شدم. نه تنها که در کنارم هیچ دختری نبود و به دستانم هیچ تحفهای، حتی سر و صورتم به این میماند که یکی از دختران فکر کرد من را حتمن کارگر روز مُزد گرفتهاند تا کیک و کارتنهای تَه مانده را جمع و جور کنم. جشن تولد شروع و تمام شد و با آنها معرفت حاصل کردیم. چندلحظه پیش متین دشتی با یک تماس گروهی در واتساپ که همان دوستان هم بودند، تولدم را پیش از پیش تبریک گفت. دوستان دیگر هم تبریک گفتند. هرکدام گفتند فردا شب جشنی بگیریم با کیک و چاقو دیگر چه تحفهای برایت بیاوریم؟ فرمودم: هرچی بخواهم قبول است؟ گفتند: چرا که نه حتمن! فرمودم: خودتان نیاید دوست دخترهای تان را بفرستید. تماس با دَو و دشنام قطع شد، کیک هم که شفتر شد، حالا سر از فردا هرکدام با چاقو دنبالم خواهند گشت تا تحفه تولدم را برسانند.!
آهنگ: مادر بیگانه آوازخوان: خورشید رسولوف شعر:!؟ آهنگ«مادر بیگانه» اثری از خورشید رسولوف آوازخوان اوزبیکستانیست که من نیم و نیم کله آن را به فارسی ترجمه کردم. البته این ترجمه هم نمیشه گفت؛ فقط تحت لفظی به فارسی تبدیلش کردم. تقدیم به مادران مهربان. __________ بهشت زیر پای مادران باشد، بدی خواهند جست برای فرزندان خویش؟ آن که را مادر را نفهمد خوار خواهد شد. یک روز، زار خواهد شد به تار مویش. به بزرگی مادر در دنیا نباشد چیزی. هیچ زمانی نبارد منتی، طعنهای. مادر را رنجانده چه کسی خواهد ماند تا آخر؟ تا دنیاست شما بمانید مادران. دوستان! دوستان بدانیم قدر مادران را قدر گوهر دو دنیا را. 🎵🎵🎵🎵🎵🎵🎵🎵 اگر بگویم زبانم سوزد. اگر نگویم دلم سوزد. شنوندهگان چه خواهند گفت! شیطان پروانه شده؟ مادر بیگانه شده؟ کنار یار خویش پیر شوی قدر پیدا کنی هرجا که روی فقط مرا دور نکن آن طرف حالا افسانه شده؟ مادر بیگانه شده؟ مادر بیگانه شده؟ 🎵🎵🎵🎵🎵🎵🎵 ای جان من..... زندگی کن شاد و سلامت بی مهری دردش خیلی بد است عقلات جانانه شده؟ مادر بیگانه شده؟ جگرخون نشوی فرزندم به حراست نمانی فرزندم به جهنم نسوزی فرزندم قلبم ویرانه شده مادر بیگانه شده؟ به جهنم نسوزی فرزندم قلبم ویرانه شده مادر بیگانه شده مادر بیگانه شده یار گفتی و ماندی و یار گفتی ماندی شخص اطمینان دارم گفتی و ماندی قلبم به او زار است گفتی و ماندی فرزندم قیامت شده مادر بیگانه شده مادر بیگانه شده فرزندم قیامت شده مادر بیگانه شده مادر بیگانه شده مادر بیگانه شده مادر بیگانه شده 🎵🎵🎵🎵
без подписи