tgindex
هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار

هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار

Статистика
@Afsharelперсидский

اینجا از زندگی می نویسم.

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
145
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
370
+5 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
173
40 постов
Вовлечённость
46,8%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 145
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
82
1/48двое суток
93
1/72трое суток
101

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد مرا رساند به امکان یک پرنده شدن #سهراب_سپهری

  • مولانا در مثنوی قصه‌ی کَری را می‌‌گوید که به دیدار دوستی دیرین می‌رود. قبل از رفتن با خودش گفتگویی تمرین می‌کند: «چون بگویم: چونی ای محنتْ‌کشم؟ او بخواهد گفت: نیکم یا خَوشم من بگویم: شکر. چه خوردی اَبا؟ او بگوید: شربتی یا *ماش‌با» . اما گفتگو طبق انتظارش پیش نمی‌رود: «گفت: چونی؟ گفت: مُردم، گفت: شُکر شد ازین رنجور پرآزار و نُکر بعد از آن گفتش چه خوردی؟ گفت: زهر گفت: نوشت باد. افزون گشت قهر بعد از آن گفت: از طبیبان کیست او کو همی آید به چاره پیش تو؟ گفت: عزراییل می‌آید، برو گفت: پایش بس مبارک، شاد شو» روشن است که چه بر سر آن دوستیِ دیرین می‌آید؟ . با خودم فکر می‌کنم چقدر این داستان، شبیه حکایت ماست. به دیدار هم می‌رویم با ذهنی انباشته از پاسخ‌های آماده. نمی‌شنویم؛ فقط چیزهایی می‌گوییم که از قبل تمرین کرده‌ایم. و در این کریِ جمعی، هر چه بیشتر حرف می‌زنیم، تنهاتر می‌مانیم. * آشِ ماش #الهه_افشار #مثنوی

  • منبع: آپارات https://share.google/7dMMR52sdKGqGGFc4

  • 7 авг.159182

    تولدم است. تا همین چند سال پیش بدنم مهربان و صبور و کم‌توقع بود. مثل ساعت کار می‌کرد. راحت می‌خوابید. بازی در نمی‌آورد. رویا می‌بافت و خوش‌خیال بود. بلد بود آشفتگی‌ها و غمهایش را زیر لبخندی بزرگ پنهان کند و امیدوار بماند. اما از آنجا که در همیشه بر یک پاشنه نمی‌چرخد؛ روزگار روی ترسناکترش را هم نشانم داد. قیامت شد. همه چیز در بیرون و درونم بهم ریخت. ترس، مرزهای تنم را اشغال کرد. سرزمینی آشوب بودم. جغرافیایی خسته که آرام و قرارش را از کف داده بود. چهل و یک سالگی‌ام، ایرانِ یک هزار و چهارصد و چهار بود؛ پر از اندوه و درد، پر از خشم و خستگی، پر از یاس و سرخوردگی، پر از جنون، پر از بلاتکلیفی، پر از مرگ، ایران بودم؛ ایرانِ عزیزْ از دست داده، ایرانِ سوگوار، ایرانِ زخمی اما زنده. #الهه_افشار

  • 7 авг.142102

    در اسطوره‌‌شناسی آمده: در حوالی چهل سالگی زنی به سراغت می‌آید به نام هکاته. کهن‌الگوی خرد و قدرت و رمز و الهه‌ی سه‌راهی‌ها. الهه‌ای که به جویندگان راه در تاریکی کمک می‌کند تا خرد، قدرت درونی و ارتباط معنوی خود را بازیابند. او به کسانی که در مسیرهای سخت روحی، تحولات درونی و جست‌وجوی حقیقت هستند، نور نشان می‌دهد. او می‌داند تاریکی بخشی از چرخه‌ی زندگی است و در دل آن، نوری پنهان برای تولد دوباره وجود دارد. هِکاته مولود همه مرگهاییست که زیسته‌ایم، رنج‌هایی که کشیده‌ایم، اشکهایی که ریخته‌ایم و ضجه‌هایی که زده‌ایم. هکاته از دل همان رنجی که فکر می‌کردی نابودت می‌کند، متولد می‌شود. چهل و یک سالگی مرا به زیارت هکاته برد. و این بزرگترین دستاورد این سال پر درد بود. #الهه_افشار

  • 🎉چهل و دو سالگی من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم محمدعلی بهمنی

  • وقتی ما زن‌ها داریم با غم‌هایمان می‌رقصیم و قرمه‌سبزی درست می‌کنیم وقتی اندوه را در چین دامنمان پنهان می‌کنیم و با لاک صورتی و ماتیک قرمز به سخره‌اش می‌گیریم وقتی شیشه‌ها را برق می‌اندازیم وقتی خاک گلدان‌ها را عوض می‌کنیم وقتی کیک می‌پزیم وقتی شیشه‌های ادویه…

  • فرقی نداشت دیشب و امشب برای من جز آنکه بر نبود تو یک شب اضافه شد... نجمه زارع

  • قسمتی از صحبت‌های ما در اپیزود دوم فصل سی و یک با موضوع معمار رویاها. شما میتونید نسخه‌ی کامل این اپیزود رو در کست‌باکس جافکری بشنوید یا در کانال یوتیوب جافکری تماشا کنید! 💎 #جافکری #پادکست_فارسی @Jafekri

  • عُقده‌ها معمار رویاهای ما هستند. جیمز هالیس

  • خدا كند انگورها برسند جهان مست شود تلوتلو بخورند خیابان‌ها به شانه‌ی هم بزنند رئیس‌جمهورها و گداها مرزها مست شوند و محمّد علی بعد از 17 سال مادرش را ببیند و آمنه بعد از 17 سال كودكش را لمس كند خدا كند انگورها برسند آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد هندوكش دخترانش را آزاد كند برای لحظه‌ای تفنگ‌ها یادشان برود دریدن را كاردها یادشان برود بریدن را قلم‌ها آتش را آتش‌بس بنویسند خدا كند كوهها به هم برسند دریا چنگ بزند به آسمان ماهش را بدزدد به میخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها خدا كند مستی به اشیاء سرایت كند پنجره‌‌ها دیوارها را بشكنند و تو همچنانكه یارت را تنگ می‌بوسی مرا نیز به یاد بیاوری ✍الیاس علوی

  • 4 авг.141142

    💌این روزها نامه‌نگاری تمرین می‌کنم. به گمانم نامه‌ها شفابخش‌ترین گونه نوشتاری‌ند. برای خیلی‌ها نامه نوشته‌ام. برای کسانی که دیگر کنارم نیستند، برای دوستانم، استادانم، خانواده‌ام، برای خانه‌ام، برای خاکم، برای تو و برای خودم. 📮 با بعضی نامه‌ها، های‌های گریستم. بعضی نامه‌ها را نیمه‌کاره رها کردم. تپش قلب گرفتم و بی‌اختیاری اشک. بعضی نامه‌ها را پاره کردم. با بعضی نامه‌ها کودک شدم و با بعضی بزرگ... این تمرین یادم انداخت که:«چه چیزهایی را مدیون چه کسانی هستم.» 🪞من مدیون دکتر سوگل مشایخی هستم. که از دل یک زمستان طولانی و سخت، نجاتم داد و حلقه اتصالم به دنیای بزرگتری شد؛ دنیای تئوری انتخاب و زندگی خود را دوباره بیافرینیم. 🗝من مدیون دکتر علی حمیدی هستم. برای همه آن ساعت‌هایی که روبه‌رویش نشستم. از رنج گفتم و به معنا رسیدم. ✍من مدیون شاهین کلانتری و مدرسه نویسندگی هستم. مدرسه‌ای که یادم داد رازها وزن دارند، غم‌ها وزن دارند، حرفهای در سینه مانده سنگینند، باید آنها را زمین گذاشت تا سبک شد. مدرسه‌ای که به من جسارت اعتراف و ابرازگری و نوشتن داد. 🫂من مدیون استاد مصطفی ملکیان‌ هستم. برای اندک قرار و آرامش این روزهایم، برای اعتمادم به کائنات، برای تلاشهای کوچک مداومم و برای تاب‌آوری. 📝من مدیون همداستان هستم. برای همه چهارشنبه‌هایی که دور هم جمع شدیم و از خواستن‌ها و توانستن‌ها و شدن‌ها گفتیم. 🩺من مدیون دکتر مهین شریفی هستم. فقط به خاطر یک سوال به موقع: « با خودِت که لج نداری؟» مهین جان حالا با خودم توی یک تیمم و این را مدیون توام. 🧘‍♀من مدیون بانو مریم معتمدی‌راد هستم. برای اتصال من به زنانگی در پستو مانده‌ام. 🪐من مدیون زهره ترابیان هستم. دوستی که نه فقط هم‌پا، هم‌سفر و همراه، که هم‌اندوه و هم‌گریه‌ام بود.(هست) تو سُرَم دادی به دنیای دکتر مشایخی‌ها و دکتر ملکیان‌ها و دکتر صاحبی‌ها. تو برای دوستی‌مان سنگ تمام گذاشتی. من این دوستی و این دنیای تازه‌ی خواستنی را مدیون توام. 🏡من مدیون خانواده‌ام هستم؛ مدیون تک‌تک‌شان. خانواده امنی که عشق و انعطاف‌پذیری را یادم داد. ✅ در آخر مدیون زندگی هستم، نه طلبکارش. و مدیون و قدردان همه شمایی هستم که مرا می‌خوانید و به چالش می‌کشید. #الهه_افشار #نامه‌نگاری

  • 3 авг.2191710

    وقتی ما زن‌ها داریم با غم‌هایمان می‌رقصیم و قرمه‌سبزی درست می‌کنیم وقتی اندوه را در چین دامنمان پنهان می‌کنیم و با لاک صورتی و ماتیک قرمز به سخره‌اش می‌گیریم وقتی شیشه‌ها را برق می‌اندازیم وقتی خاک گلدان‌ها را عوض می‌کنیم وقتی کیک می‌پزیم وقتی شیشه‌های ادویه را پر و خالی می‌کنیم وقتی لباس‌ها را اتو می‌کشیم وقتی چای دارچین دم می‌کنیم و از باغچه نعنا می‌چینیم مردها دارند با غصه‌هایشان چکار می‌کنند اگر زنی نباشد که یقه‌ی لباسشان را مرتب کند و در آغوش بفشاردشان؟ #الهه_افشار

  • 1 авг.209181

    ای خدای بزرگ که در آشپزخانه هم هستی و روی جلد قرص‌های مرا می‌خوانی لطفا کمی آن طرف‌تر! باید همه‌ی این ظرف‌ها را آب بکشم و همین‌طور که دارم با تو حرف می‌زنم به فکر غذای ظهر هم باشم نه! کمک نمی‌خواهم خودم هوای همه چیز را دارم پذیرایی جارو می‌خواهد غذا سر نمی‌رود به تلفن‌ها هم خودم جواب می‌دهم وگردگیری این قاب… یادت هست؟ اینجا کوچک بودم و تو هنوز خشمگین نبودی و من آرامبخش نمی‌خوردم درست بعد طعم توت‌فرنگی بود و خواب که تو اخم کردی به سیزده سالگی ملافه و رویاهایم ببخش بی‌پرده می‌گویم اما تو به جیب‌هایم کیف دستی کوچکم و حتی صندوقچه ی قفلدار من چشم داشتی! ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه‌ام نشسته‌ای حالا یک زن کاملم چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم کیفم روی میز باز مانده است هر هشت ساعت یک آرامبخش می‌خورم و به دکترم قول داده‌ام زیاد فکر نکنم لطفا پایت را بردار می‌خواهم تی بکشم!   ناهید عرجونی

  • 💬خیلی خیلی آرامشبخش! چشم از مقصد بپوش! دل به رقصِ مسیر بسپار و شادی‌ات را نثارِ پیمودن کن، نه رسیدن....🍏 🆔 @chehel_salegi

  • 💬خیلی خیلی آرامشبخش! چشم از مقصد بپوش! دل به رقصِ مسیر بسپار و شادی‌ات را نثارِ پیمودن کن، نه رسیدن....🍏 🆔 @chehel_salegi

  • شما چه خبر؟ شنبه: شما که غریبه نیستید؛ این روزها دوست‌نداشتنی‌ترین روزهای عمرم را می‌گذرانم. مدام بین دردهای شخصی و درد بی‌درمان وطن شانه به شانه می‌شوم. باید به چیزهایی بچسبم که مرا سرحال نگه می‌دارند؛ اما چیزهای زیادی برایم نمانده است. یکشنبه: مامان را می‌برم زیارت؛ بلکم با خوشحالی او کمی سبک شوم. دوشنبه: استاد خاتمی آفتابگردان شفیعی کدکنی را می‌خواند: که حضور زندگی نیست به غیر آرزوها و به راه آرزوها همه عمر جست‌وجوها تو و جست‌وجو وگر چند رسیدنی نباشد... یادم می‌افتد چرا ادبیات را انتخاب کرده‌ام. و عجب که امروز خوبم! یعنی از تمام روزها و هفته‌ها و ماههای گذشته خوب‌تر. خوبم، بدون اما. سه‌شنبه: سروش صحت در کارگاه «جهان نوشتن» می‌گوید:«گاهی نوشتن، یک نامه‌ی عاشقانه است، گاهی نامه‌ای پر از خشم، گاهی تبریک تولد یک دوست و گاهی فقط قصه‌ای که برای خودت می‌نویسی. نوشتن، بخشی از زندگی روزمره‌ی همه‌ی ماست؛ راهی برای بیان احساسات، ثبت خاطرات و ساختن روایت زندگی.» تمرین می‌کنم روایت زندگی‌ام را بنویسم، تا یاد بگیرم روایت زندگی‌ام را تغییر دهم. چهارشنبه: چنگ زده‌ام به معدود دلخوشی‌های زنانه‌ام: به حرف زدن با تو و رنگ پاشیدن به موهای خاکستریم، به ماتیک قرمز و گوشواره‌های دلبر. پنج‌شنبه: کتاب تازه‌ای را شروع کرده‌ام.... #الهه_افشار

  • این روزها پرنده‌ای در من زندگی می‌کند. پرنده‌ای بزرگ و سیاه که سینه‌ام قفسش شده. هر صبح با صدای بال‌بال زدنش از خواب بیدار می‌شوم و هر شب با شنیدن ناله‌های بی‌پایانش به خواب می‌روم. من اما روزها کارم این‌ است که سخت بجنگم با پرنده سیاه که بال‌هایش را جمع کند از روزگارم. حواسم را پرت می‌کنم به دل‌خوشی‌های کوچکم. دل می‌دهم به زمزمه تصنیف‌های همایون موقع شستن ظرف‌های شب‌مانده، به رد آفتابی که هرصبح از پنجره روی فرش می‌افتد و به سکوت عصرگاهی خانه که با خنده‌های دخترک شکسته می‌شود و به سمفونی گنجشکان روی درخت چنار تنومند روبه‌رو... من به هرروز دیدن چروک‌های پیشانی بابا و صورت رنگ‌پریده مامان دل‌خوشم و به کلمه‌ها. به کلمه‌ها که به همه چیز معنی می‌دهند و همه‌چیز را بی‌معنی می‌کنند. من دل‌خوشم به همین چیزهای ساده. پرنده سیاه هرروز خودش را محکم‌تر به میله‌های قفس می‌کوبد؛ من اما دلم خوش است که دیر یا زود دل‌خوشی‌هایم پرنده سیاه کذایی را می‌بلعد. #الهه_افشار

  • گل آفتابگردان نفست شکفته بادا و ترانه‌ات شنیدم گلِ آفتابگردان! نگهت خجسته بادا و شکفتن تو دیدم گل آفتابگردان! به سَحَر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره تو به آب‌ها سپاری همه صبر و خواب خود را و رَصَد کنی ز هر سو، رهِ آفتاب خود را نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه دم همتی شگرف است تو را درین میانه تو همه درین تکاپو که حضورِ زندگی نیست به غیر آرزوها و به راهِ آرزوها همه عمر جست و جوها من و بویه‌ی رهایی و گَرَم به نوبت عمر رهیدنی نباشد تو و جست و جو و گر چند، رسیدنی نباشد چه دعات گویم ای گل! تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی! شفیعی کدکنی 🌻