آلثیا
Статистика«درین سرما، گرسنه، زخم خورده، دویم آسیمه سر بر برف چون باد ولیکن عزت آزادگی را نگهبانیم، آزادیم، آزاد.»
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 14
- Всего постов
- 63
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 97
- 1/48двое суток
- 111
- 1/72трое суток
- 119
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
جمهوری اسلامی ایران از ابتدای سال ۲۰۲۶ تاکنون دستکم ۹۱۶ حکم اعدام را به اجرا درآورده
«ایدههای ضدمصرفی و راهحلهای مداخلهجویانه» ژاژگوییهای مبهم و لغو سروش دربارهی «مصرفگرایی» را بخوانید. البته پیش از سروش، توریستن وبلن، جان گالبرایت مداخلهگرایِ کینزی و هربرت مارکوزهی مارکسیستِ فرانکفورتی مشابه این انتقادات را به سرمایهداری مطرح کردهاند. علی شریعتی هم در جایی نوشته است:«سرمایهداری، خداپرستی را به مصرفپرستی که فلسفه زندگی خوک است، تغییر میدهد و بنابراین سوسیالیسم -بدان گونه که ما تلقی میکنیم- تنها به این خاطر مقبول نیست که در مسیر جبری تاریخ، پس از سرمایهداری حتمی الوقوع است، بلکه به این خاطر است که انسان را که تنها موجودی است که «ارزش» میآفریند و به تعبیر اسلام حامل روح خداست. از بندگی اقتصادی در نظام سرمایهداری و زندان مالکیت استثماری و منجلاب بورژوازی آزاد میکند.» آیا انسانها در نظام آزاد سرمایهداری بندهاند و از خود اختیاری ندارند؟! مشکل امثال این بهاصطلاح روشنفکران با مفهوم مصرف، که آن را میتوان فرآیند بهکارگیری منابع و اشیای موجود برای ارضای احتیاجات، کسب رضایت و لذت یا دستیابی به اهداف مختلف توصیف کرد، چیست؟ مگر انسان یا هر جاندار دیگری ذاتاً مصرفکنندهای در جها
باید که دوست بداریم یاران فریادهای ما اگرچه رسا نیست باید یکی شود باید که چون خزر بخروشیم باید تپیدن هر قلب اینک سرود باید که سرخی هر خون اینک پرچم باید کن قلب ما سرود و پرچم ما باشد باید که دوست بداریم یاران در هر سپیدهٔ البرز نزدیک تر شویم باید یکی شویم اینان هراسشان ز یگانگی ماست باید که سرکشد طلیعهٔ خاور از چشم های ما باید که لوت تشنه میزبان خزر باشد باید کویر فقر... باید که دست های خسته بیاسایند باید که سفرهٔ رنگین باید که دوست بداریم یاران باید بهار در چشم کودکان جادهٔ ری سبز و شکفته و شاداب باید بهار را بشناسند باید جوادیه سرِ پل بنا شود پل این شانه های ما باید که رنج را بشناسیم وقتی که دختر رحمان از یک تب دو ساعته می میرد باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد. ــــــــ خسرو گلسرخی، سرود پیوستن
حکایت سرزمین باد - برشانهٔ فلات اینک نسلی که با برآمدن آفتاب در تیرگی فرو میرود. اینک تبار من با خوابهای تلخ و پریشان کودکانش. و من که در هجوم زمان خیره مانده ام. مجموعه اشعار محمد مختاری - صفحه ۱۴۸-۱۴۷ - دفتر شعر بر شانهٔ فلات.
موضوعی که درباره اسلام گفته شد، تا جایی که به پذیرش مسئولیت و خودانتقادی برگرده، در مورد گرایشهای ملیگرای ایرانی هم صدق میکنه. جمهوری اسلامی به همان اندازه که محصول یک گفتمان اسلامگرایانه و بهطور مشخص اسلام سیاسی است، محصول فرهنگ سیاسی و فهم جامعه ایرانی از سیاست هم هست. از ایننظر، یک مواجهه انتقادی با موضوع انقلاب ۵۷ ایجاب میکنه که اون دسته از عناصر فرهنگی و سیاسی، که ممکنکننده پدیدار انقلاب و پیرو اون به قدرترسیدن جمهوری اسلامی بودن رو بررسی و افشا کنیم. «شورش ۵۷» خواندن وقایع و تقلیل اون به یک اقلیت اسلامگرا و چپ، امکان خودشناسی و درنتیجه، جلوگیری از بازتولید فاجعه رو از ما میگیره. چنین مواجههای، ۵۷ رو از یک ایجاب ساختاری که ارتباط مشخصی با جامعه ایرانی داره، به یک اتفاق خودبهخودی و صرفاً ممکن (contingent) تقلیل میده. مسائلی مثل قیممآبی، زنستیزی، کیش شخصیت و فهم سیاستورزی با ابتنای بر افراد بهجای نهادها، همه در ممکنشدن جمهوری اسلامی دخیل بودن. باید از خودمون بپرسیم چه فهمی از فلسفه سیاسی، جمهوری اسلامی رو ممکن کرده. فلسفه سیاسیای که در اون قدرت در دست فرد متمرکز شده، و سلب دیکتاتوری نه با عدمتمرکز قدرت، که با دادن قدرت به فرد بهتر ممکن میشه. فلسفه سیاسیای که در اون تشخیص منافع، یک امر سلسلهمراتبی و از بالاست، جامعهای که در اون تفاوت یک امر منفیه و باید مدیریت و امنیتیسازی بشه. جامعهای که برخورد انتقادی با شخصیتها و جریانهای سیاسی محبوب رو محکوم میکنه و افراد رو درون دایره دوست و دشمن طبقهبندی میکنه و پیرو همین موضوع سرسپردگی تاموتمام رو تشویق میکنه. همین موضوع رو میشه و باید پیرو اقتصاد سیاسی ممکنکننده جمهوری اسلامی پیش کشید، چرا ما هیچ جریان اثرگذار لیبرالی نداشتیم؟ چرا اصلا بورژوازی مستقل نداشتیم؟ این چه ارتباطی با اقتصاد جمهوری اسلامی با نهادهای ولایی و سپاه داره؟ برای ممکن کردن یک سامان سیاسی بهتر، اینها مسائلین که باید بهطور جدی بهشون پرداخته بشه.
اسلام چیزی جز تعینات تاریخیاش نیست این اسلام اون اسلام نیست، گزاره آشناییه برای همهمون. اما اسلام، بهعنوان ذاتی جدا و مستقل از تعینات تاریخیاش وجود نداره. اسلام، مجموعهای از تمام فعلیتیابیهای مادیاشه. داعش و جمهوری اسلامی و طالبان، هرکدوم تفسیرها…
без подписи
без подписи
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی می نامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگی هایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی می سپردیم. کاش میشد مثل گذشته گوش مان را به صدای پای آب و تنمان را به نوازش گل و گیاه می سپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل می دادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی می کند، پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری می گذاشتیم و به امید تغییری از جنس عشق و معجزه لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه می کردیم و منتظر تغییری می ماندیم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند. منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.[...]راستی چه کسی می داند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضا جمع نمی کردید و یا اگر در این گوشه از خاک فراموش شده خدا به دنیا نمی آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت زیر تور سفید زن شدن برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و قصه تلخ جنس دوم بودن را با تمام وجود تجربه کنید.[...] پسران طبیعت آفتاب می دانم دیگر نمیتوانید با همکلاسی هایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از مصیبت مرد شدن تازه غم نان گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید. به فرزندتان یاد بدهید برای سرزمین شان، برای امروز و فرداها فرزندی از جنس شعر و باران باشند. به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمین مان مترنم شوید. ـــــ فرزاد کمانگر، نامه های یک اعدامی، نامه به دانش آموزان. آموزگاری که در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ اعدام شد.
متاسفم که باید باز ادای کاساندرا، پیشگوی اسطوره ای یونان، را در بیاورم و امیدهای نوپای بعضی از برادرانِ خستگی ناپذیر مان را ناامید کنم، اما در جامعه ای توتالیتر هیچ تغییری ممکن نیست. وحشت اوضاع را بهتر نمی کند، شرایط را وخیم تر می کند. گیوتین آزادی نمی آورد، دار اهل مدارا نیست. هیچ کجای دنیا نمی توان حزب یا آدمی را دید که قدرت مطلق داشته باشد و از آن استفاده نکند. آن چه معرف جامعه ای توتالیتر است، حال راست یا چپ، پیش از هر چیز تک حزبی بودنش است. یک حزب دلیلی برای نابودی خود نمی بیند. به همین دلیل تنها جامعه ای که قادر به تغییر و رسیدن به آزادی است، تنها جامعه ای که باید همدلی فکری و عملی ما را برانگیزد جامعه ای است که چند حزب در مدیریت آن نقش داشته باشند. فقط چنین جامعه ای است که ظلم و جنایت را محکوم می کند و در نتیجه در پی اصلاح آن بر می آید. فقط چنین جامعه ای است که اجازه می دهد شکنجه را، شکنجه ای شوم را، چه در الجزیره و چه در بوداپست محکوم کنیم. ــــــ مارس ۱۹۵۷، همان، صفحهٔ ۲۸۳
در واقع اگر خود را از شر دروغ و نفرت خلاص نکنیم، کاری برای دوستی فرانسوی نکردهایم. از بعضی جهات، پر واضح است که از دست دروغ و نفرت خلاص نشدهایم. مدتهاست که احاطهمان کردهاند. شاید آخرین و پایدارترین پیروزی هیتلریسم این باشد که ردپای شرمآور از دروغ و نفرت،…
در واقع اگر خود را از شر دروغ و نفرت خلاص نکنیم، کاری برای دوستی فرانسوی نکردهایم. از بعضی جهات، پر واضح است که از دست دروغ و نفرت خلاص نشدهایم. مدتهاست که احاطهمان کردهاند. شاید آخرین و پایدارترین پیروزی هیتلریسم این باشد که ردپای شرمآور از دروغ و نفرت، حتی در دل آنهایی که با تمام توان با آن مبارزه کردند، باقی مانده است. مگر جز این ممکن است؟ سالها جهان تسلیم سیل نفرت بیسابقه بوده است. چهار سال به این نفرت منطقی تن دادهایم. کسانی چون من و شما صبحها در مترو دست نوازش بر سر بچهها میکشیدند اما شبها جلادانی ماهر میشدند؛ مستخدمان نفرت و شکنجه. این مستخدمان چهار سال سازمانهای خود را سر پا نگه داشتند: روستاهایی از یتیمها بر جای گذاشتند، به صورت مردان شلیک کردند تا قابلشناسایی نباشند. جنازهی بچهها را با لگد در قبرهایی چپاندند که برایشان تنگ بود، برادر را جلو چشم خواهر شکنجه کردند، بزدل پرورش دادند و نجیبترین جانها را نابود کردند. این قصهها در نظر خیلیها باورکردنی نیست. اما این قصهها باید چهار سال در جان و هراس ما ریشه میدواندند تا باورشان کنیم. باید اول به این احساس چیره شویم و این قلبهای مسموممان را درمان کنیم. و فردا بزرگترین پیروزی ما بر دشمن در میدان وجود خودمان محقق خواهد شد، با تلاشی بیهمتا که عطش نفرت را به آرزوی عدالت بدل خواهد کرد. کارهایی هست که هنوز میتوانیم به نفع دوستی و برضد هیتلریسم انجام دهیم: تسلیم نفرت نشویم، چیزی را به دستان خشونت نسپریم، نپذیریم که شور و اشتیاقمان کور شده است. امروز نیز بعضی از نشریات به خشونت و ناسزا دل سپردهاند. هنوز هم تسلیم دشمنایم. نباید اینطور باشد و هرگز نباید بگذاریم انتقاد به دامن ناسزا بیفتد، باید پذیریم مخالفمان نیز ممکن است حق داشته باشد و دلایلش، هر چند ضعیف و نابجا، ممکن است بیقصدوغرض باشد. باید ذهنیت سیاسی خود را از نو بسازیم. ـــــ آلبر کامو، مارس ۱۹۴۵، از کتاب در دفاع از فهم، صفحات ۲۶ و ۲۷
نفرتِ قربانیان، پاسخی است به نفرتِ جلادان
نه، میدانم چه فکری میکند. شویتزر آن وقتها میگفت: «تو برای انقلابی بودن، آدم عجیبی هستی.» دلم میخواهد برایشان توضیح بدهم که غیرعادی نیستم، فکر میکنند کمی دیوانهام، خیلی خودسر و بیفکر. اما من هم مانند آنها به آرمانمان ایمان دارم. من هم مانند آنها میخواهم ایثار کنم. میتوانم ماهر، کمحرف، تودار و مفید باشم. با این وصف زندگی هنوز به نظرم زیبا و شگفتانگیز است. زیبایی و خوشبختی را دوست دارم. به همین دلیل از استبداد متنفرم. چهطور برایشان توضیح بدهم؟ البته انقلاب ضروری است. اما انقلاب بهخاطر زندگی، بهخاطر آنکه زندگی میسر باشد، میفهمی؟ عادلها؛ آلبر کامو
شوربختانه با قتل های غریبی مثل قتل مداح حمیدرضا رجب زاده، بیشتر به سمت و سوی بربریت و وحشی گری خود حاکمیت قدم بر میداریم. نمود خونخواهی در کل چنین نتایجی خواهد داشت و چنین سیل خونی را بخصوص به شکل تلافی جویانه رقم خواهد زد. جمهوری اسلامی سابقه قتل حمید حاجی زاده ای را دارد که بدلیل راست دست بودن شاعر، انگشت های دست راست اش را قطع کرده و پیکرش را کارد آجین. وقتی ما از شدت جنایات و کشتار های دهشتناک حاکمیتیْ، دیگر تحمل نداریم و نمیتوانیم بی اعتنا زندگی کنیم، قاعدتا باید به خودی خود، تفاوتی اساسی با همان عاملان جنایت داشته باشیم. هنگامی که مخالفان به جای نهادینه کردن عدالت مدنی به خشونت انتقامی روی می آورند عملا در بازی ای شرکت می کنند که حاکمیت سالها پیش برایشان طراحی کرده است. نظام، با جنایت هایش قواعد بازی را تعیین می کند و اگر مخالف نیز با همان قواعد وارد میدان شود، نه تنها نظام را تضعیف نکرده که آن را در توجیه سرکوب بعدی نزد مردم یاری کرده است. به همین دلیل دادخواهی ارجح تر از خونخواهی ست و این گفتمان، مشخصاً گفتمان انسانی تری خواهد بود که خواهد توانست روند خون ریزی های متداول و انتقام جویانه را متوقف کند. دادخواهی یعنی نه گفتن به این چرخه ی مرگبار کشت و کشتار، یعنی باور به این که عدالت بدون رویه ای عادلانه ممکن نیست. همانطور که مجاهدین در دهه شصت با زیاده روی در مبارزه قهرآمیز در بازتولید خشونت دولتی کمک کردند و حاکمیت از آن خشونت، برای مشروعیت بخشیِ به اعدام های فجیع دسته جمعی استفاده کرد. حالا، دوباره در آستانه انتخاب همان مسیر غلط هستیم. خشونت انتقامی، فقط چهره انسانی مبارز علیه سرکوب و ستم را به دیوی بی شاخ و دم و بیرحم تبدیل می کند و همینطور بهانه ای به دست سرکوبگر می دهد تا همه مخالفان را در یک صف قرار دهد. حالا شرایط توجیه پذیر برای خشونت چیست؟ از نظر کامو این شرایط چند رکن اصلی دارد. نخست مبارز، باید برای اعمال خشونت خود هدفی برتر و مشروع داشته باشد. خشونت باید در راه آرمانی متعالی مثل رهایی از استبداد و برقراری عدالت باشد. آیا کشتن فجیع یک مداح کمکی کرد که ما قدمکی به سوی آزادی برداریم؟ دوم، حفظ حریم بی گناهان. مهم ترین شرط، خودداری از کشتن افراد بی گناه است، به ویژه کودکان و زنان. هنگامی که افراد بی گناه را صرفا بخاطر «خانواده ی گناهکار» بودن زیر تیغ خشونت خود می گذاریم، در واقع داریم تر و خشک را با هم می سوزانیم. این همان اشتباهی ست که غلامحسین ساعدی نیز در تله آن افتاد. او معتقد بود که خانواده پهلوی می بایستی همچون خانواده رومانف قتل عام می شدند تا شاه کوچولو برایمان دم در نمی آوُرد. اما آیا این مشروع بود؟ مورد سوم، وجود حدود و نظم در خشونت: حتی در عمل ویرانگری باید یک حدود و نظمی وجود داشته باشد. در نمایشنامه صالحان از کامو، شخصیت دورا در پاسخ به استپان فدوروف، شخصیت جزم اندیش نمایشنامه می گوید:«حتی در نابودی هم نظمی وجود دارد، و حد و مرزی.» و مورد آخر، پذیرش مسئولیت شخصیِ شخص انقلابی ست. عامل خشونت باید مسئولیت کامل عمل خود را پذیرفته و تاوان آن را بدهد. کامو این رویکرد را قابل احترام اگرچه اشتباه می داند. پس چنین است که باید در هر سطحی و داشتن هر مقدار قدرت رسانه ای، به این موضوعات توجه کرد. امید که چتر آزادی، ما را از باران اسید استبداد حفظ بدارد، چنین باد.
بارانِ خون زانگونه پر نثار ببارد و آنگاه، نابه گاه، برآرد از خاک ما، به جای گل سرخ، این قارچ های زهرآگین را؟ آه، می بینم و باور نمی توانم کرد این را. ــــ اسماعیل خوئی، هجدهم آذر ۵۸، تهران