tgindex
واگویه‌ها

واگویه‌ها

Статистика
@NaghdeShaerane2персидский

http://t.me/HidenChat_Bot?start=8359035973 تلاشی برای منظم سازی ذهنی مشوش

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
7
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
85
+5 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
137
21 постов
Вовлечённость
161,2%
к подписчикам
Постов в день
1,0
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
70
1/48двое суток
80
1/72трое суток
86

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • آسمان بغل گرفته غمت در غروبی به رنگ لبخندت خسته ای و نشسته است انگار برف بر شانه دماوندت خواب پرواز دیده ام انگار آرزوهای مانده در بندت بغض کردن چقدر زیبا نام بر گلوبندت وطن تویی تمام ماجرای من وطن تویی سکوت من صدای من مرا بخوان که از تو دل نمیکنم مرا ببین وطن تویی وطن منم با تو آرام میشوم تنها مثل تقدیر زخم مرهم ها دوست دارم که با تو گریه کنم روی دوش تمام آدم ها دوست دارم سبک شوم بپرم از میان تمام این غم ها دوست دارم که با تو بنشینم به تماشایی دوست دارم ها https://t.me/NaghdeShaerane2

  • - عقل سلیم - توماس پین

  • حکایت سرزمین باد - برشانهٔ فلات اینک نسلی که با برآمدن آفتاب در تیرگی فرو می‌رود. اینک تبار من با خواب‌های تلخ و پریشان کودکانش. و من که در هجوم زمان خیره مانده ام. مجموعه اشعار محمد مختاری - صفحه ۱۴۸-۱۴۷ - دفتر شعر بر شانهٔ فلات.

  • یکی از خطاهای استدلالی که رخ می‌دهد، این است که "صدق و کذب" یک مسئله و یا گزاره به‌ شهود یک فرد موکول می‌شود. آن هم نه‌یک شهودی که در مخیله انسان بگنجد. بلکه شهودی که با قوه عقلی انسان متعارض است. کسی گزاره‌ای را مطرح می‌کند و آن را فقط "خودش" فهم می‌کند. اگر از او پرسش کنیم، که چگونه، چرا، و با چه‌شواهدی به‌این نتیجه و داده رسیده است، پاسخ‌اش این است که من در "درون خود" به این پاسخ رسیده‌ام. هیچ ناظر بیرونی‌ای قادر به‌بررسی آن عقیده و یا گزاره نیست، لذا او همیشه فکر می‌کند که بهترین و قوی‌ترین باور‌ها را دارد. هیچ‌شاهد عینی، مدرک، برهان عقلانی، اثبات در آزمایشگاه، فرمول ریاضی و... برای استدلال او وجود ندارد. او فقط خودش می‌داند که می‌داند.

  • دکتر اردبیلی: فلسفه پرت کردن خود به درون آب است فلسفه پاسخ نهایی‌ای ندارد

  • کتابِ مبانی نظریهٔ ادبی اثر هانس برتنس رو شروع کردم بخونم. مطالبی از این کتاب قرار خواهم داد و به‌صورت برجسته و آبی رنگ نشون می‌دم. فهرست کتاب: 0_پیش‌گفتار (بخشی از پیش‌گفتار) 1_خوانش برای یافتن معنا (در مورد آرنولد و دیدگاهِ شبه‌دینی - انسان‌گرایی لیبرال…

  • 9 авг.466617

    حلقه‌ کتاب‌خوانی 📚 حلقه کتاب‌خوانی‌ای تشکیل شده، به‌هدف مطالعه منسجم و دسته‌جمعی و بهره‌مندی از خردِ دوستان. گروه رو تشکیل دادم، کتاب‌هایی که از نظرم برای مطالعه دست‌جمعی مفیده قرار دادم‌. فقط مونده دوستان لطف کنن و بپیوندن برای مطالعه. از فلسفه شروع می‌کنیم، و به‌معرفت‌شناسی و علم و به فلسفه سیاسی و تاریخ هم می‌رسیم.

  • خوش باش دمی که زندگانی این است - خیام - شجریان

  • مبانی نظریه ادبی - بازنگری در تقابل‌های دوگانه - پساساختارگرایی اکنون کاملاً روشن است که چرا آن‌چه را بر زبان می‌آوریم طبیعی و صادق به نظر می‌رسد، زیرا دیگر می‌دانیم که فریب‌خورده‌ی توهم حضور هستیم. اما یک واژه‌ی مکتوب چگونه می‌تواند ما را بفریبد؟ اکنون آگاهیم که زبان معنای اضافی تولید می‌کند، اما چرا نمی‌دانیم این معنا چگونه به وجود می‌آید؟ پاسخ پساساختارگرایی این است که متون، یک یا چند مرکز دارند که ضمن کاربرد زبان به وجود می‌آیند. این مرکز، متن را باثبات می‌کند و امکان تولید نامحدود معنا در تمامی متون را متوقف می‌سازد. اما اگر مرکز وجود داشته باشد، پس چیزی بیرون از مرکز نیز وجود دارد؛ چیزی که در حاشیه است. با شکل‌گیری یک مرکز، خودبه‌خود یک ساختار سلسله‌مراتبی به وجود می‌آید که بر اساس آن، مرکز مهم‌تر از حاشیه می‌شود. شالوده‌شکنی، که روش دریدا برای خوانش متون است، پیش از هر چیز آشکارسازی تنش بین مرکز و حاشیه در یک متن را وظیفه‌ی خود می‌داند. آن‌چنان که منتقد آمریکایی، باربارا جانسن، توضیح می‌دهد: «شالوده‌شکنی یک متن با تردید تصادفی یا تخریب دلبخواهی پیش نمی‌رود، بلکه با حلاجی دقیق نیروهای متخاصم دلالت‌گر درون متن پیش می‌رود.»¹ این سلسله‌مراتب بین مرکز و حاشیه (یا پیرامون) به شکل تقابل‌های دوگانه درمی‌آید (یکی از آشکارترین مدیونیت‌های پساساختارگرایی به ساختارگرایی در همین‌جاست). متون، ساخته‌ی مجموعه‌ای از تقابل‌ها هستند که در خدمت ساختار قرار دارند و به تثبیت آن یاری می‌رسانند. این تقابل‌ها اکثراً سرسپرده یا غالباً ناپیدا هستند. برای مثال، ممکن است در استعاره‌های متن پنهان شده باشند. یا در بیشتر موارد، تنها یک جزءِ تقابل دقیقاً ذکر می‌شود و در نتیجه‌ی این ذکر، ما می‌توانیم از وجود جزء غایب نیز آگاه شویم. گستره‌ی وسیعی از چنین تقابل‌هایی وجود دارد. برخی از آن‌ها کاملاً عام هستند، در حالی که برخی دیگر تنها به حوزه‌ی فرهنگ محدود می‌شوند. از این جمله‌اند برخی تقابل‌های دوگانه‌ی عام: خوب در برابر بد، راست در برابر دروغ، مردانگی در برابر زنانگی، عاقلانه در برابر ناعاقلانه، عقل در برابر احساس، روح در برابر ماده، طبیعت در برابر فرهنگ، پاکی در برابر ناپاکی و غیره. یکی از تقابل‌های معروف در فرهنگ غربی، سیاه در برابر سفید است. یکی از اجزای تقابل دوگانه همواره در مرکز است، یا به اصطلاح پساساختارگرایی، معنا‌دار است. برخی اجزا همواره ممتاز هستند. خوب، حقیقت، مردانگی، خلوص و سفیدی، و برخی دیگر، ممکن است در مرکز یا در حاشیه جای داشته باشند. در تاریخ ادبیات، متونی را می‌یابیم که به «اندیشه» و «عقلانیت» ارجحیت داده‌اند. برای نمونه، نوشته‌های ساموئل جانسون؛ اما در آثار شاعران رمانتیک، همچون ویلیام وردزورث و جان کیتس، احساس مرکز را اشغال کرده است. همان‌گونه که اشاره کردم، ارجحیت داشتن اجزای به‌خصوصِ یک تقابل به‌راحتی می‌تواند ما را گمراه کند. برای مثال، برخی نام‌های تجاری مانند Walkman و Game Boy را در نظر بگیرید. جزء دوم این ترکیب‌ها فاقد ارجحیت و نازل است و در این‌جا جزء غایب تقابل را تشکیل می‌دهد. شاید ما هرگز توجه نکرده باشیم که Game Boy و Walkman تقابلی بین مردانگی و زنانگی به وجود می‌آورند. چرا سازندگان و کارکنان روابط عمومی این شرکت‌ها معتقدند گوش دادن به Walkman یا بازی با Game Boy نوعاً فعالیت‌هایی برای جنس مذکر هستند و زنان و دختران را در نام‌گذاری آن‌ها نادیده می‌گیرند؟ علاوه بر آن، این‌جا با تقابل دوگانه‌ای آشکار مواجه‌ایم که جزء مردانه، جزء «ممتاز» است. وقتی می‌توان به کمک ایجاد ساختارهای مبتنی بر تقابل دوگانه به‌راحتی تولید مداوم معنای اضافی را متوقف کرد، در این صورت چرا باید از زبان هراس داشته باشیم؟ در شالوده‌شکنی استدلال می‌شود که اجزای تقابل دوگانه بسیار کم‌تر از آن‌چه به نظر می‌رسند در تقابل با یکدیگر قرار می‌گیرند. ما در تقابل‌های دوگانه تنها یک رابطه‌ی تقابلی بین دو جزء مورد نظر را نمی‌یابیم، بلکه مشارکتی شگفت‌انگیز نیز بین آن‌ها وجود دارد. برای مثال، تقابل «نور» در برابر «تاریکی» را در نظر بگیرید؛ تاریکی نیز نیازمند نور است. اگر تاریکی باشد، ما نور را نیز نخواهیم داشت، زیرا نمی‌توانیم تشخیص دهیم که نور چیست. بدون تاریکی، قطعاً نور را می‌شناسیم، زیرا نور تنها چیزی است که در اطرافمان وجود دارد. اما در این حالت از وجود نور آگاه نمی‌شویم. مفهوم نور را نمی‌داشتیم، زیرا آن‌چه را نور می‌نامیم وجود نمی‌داشت. مبانی نظریه ادبی - صفحه ۱۴۸/۱۵۰ - پساساختارگرایی

  • مبانی نظریه ادبی - توهم حضور - پساساختارگرایی این حقیقت که ما هرگز نمی‌توانیم از چارچوب زبان خارج شویم و آن‌گاه درباره‌ی آن حرف بزنیم، لااقل به لحاظ نظری مشکل‌ساز است. اما مشکل جدی‌تر دیگری هم در ارتباط با زبان وجود دارد. همان‌گونه که اشاره کردیم، زبانی که در سال‌های کودکی برای سخن گفتن می‌آموزیم، همواره به نظر ما کاملاً طبیعی جلوه می‌کند و همیشه با دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم منطبق است. اما دلیل این طبیعی‌بودگی چیست؟ به بیان دیگر، چطور ممکن است رابطه‌ی دلبخواهی میان زبان و واقعیت را رابطه‌ای طبیعی و ذاتی در نظر بگیریم؟ چرا این دلبخواهی بودن همواره ما را نمی‌آزارد؟ پاسخ بسیار ساده است: دلبخواهی بودن مزاحم ما نیست، زیرا ما زبان را فقط یک ابزار در نظر می‌گیریم؛ ابزاری که ما را قادر می‌سازد تا بتوانیم خودمان را بیان کنیم. همان‌گونه که مهم نیست با مداد، خودکار یا خودنویس قدیمی و... چه رنگی می‌نویسیم، زبانی را که به کار می‌گیریم نیز حقیقتاً اهمیت ندارد، زیرا ما تنها زبان را برای بیان کردن چیزی به کار می‌بریم که مقدم بر زبان است. پیش از آن‌که چیزی را به قالب واژگان زبان درآوریم، آن چیز در ذهن ما وجود دارد. ما از پیش آن‌چه را می‌خواهیم بگوییم، می‌دانیم و سپس واژگان را برای بیان آن برمی‌گزینیم. بر این مبناست که ما به زبان اعتماد می‌کنیم. یعنی آن‌چه را می‌دانیم همان چیزی است که می‌دانیم، مستقیماً و بی‌واسطه با خودمان ارتباط داریم و می‌توانیم آن‌چه را می‌دانیم و احساس می‌کنیم به قالب واژگان درآوریم. ما نسبت به آن‌چه برایمان حضور دارد، و به گونه‌ای انکارناپذیر حقیقی است، آگاهی داریم. چرا این‌گونه بر ارتباط مستقیم و بی‌واسطه با خودمان تأکید می‌کنیم؟ تصور کنید سر یک چهارراه ایستاده‌اید و منتظرید چراغ سبز شود. در این حال کسی از پشت می‌آید و به شما می‌زند و بیهوش‌تان می‌کند. هوشیاری خود را در یک اتاق کاملاً تاریک و ساکت بازمی‌یابید. نمی‌دانید چه روی داده است و کجایید. از هیچ‌چیز مطمئن نیستید. حتی اگر اتاق تاریک و ساکت هم نباشد، این شما هستید که بر آن‌چه می‌دانید چشم فروبسته‌اید. خوب، شما چه می‌دانید؟ تنها چیزی که واقعاً می‌دانید این است که تا حد مرگ هراسان شده‌اید و خشمگین هستید. شما یقیناً از وجود هراس و خشم مطمئن‌اید، زیرا آن‌ها برای شما حضور دارند. بدین ترتیب، حضور بخش اعظم ادراک حقیقی شما را تشکیل می‌دهد و زبان به شما اجازه داده است تا این ادراک را به جهان بیرون از خود منتقل کنید. فیلسوف فرانسوی، ژاک دریدا، این ترکیبِ (به نظر او گمراه‌کننده‌ی) حضور و زبان را لوگوس‌محوری¹ نامیده است. اعتماد ما به زبان مبتنی است بر اتفاقی که به هنگام استفاده از زبان رخ می‌دهد، یا فکر می‌کنیم رخ می‌دهد. این اعتماد با شنیدن سخن دیگران به وجود نمی‌آید، زیرا تجربه به ما آموخته است که شنیدن سخن دیگران لزوماً ما را با وضعیت حقیقی آن‌ها آشنا نمی‌کند. برای مثال، ممکن است آن‌ها دروغ بگویند، یا نتوانند منظورشان را واقعاً آن‌طور که هست بیان کنند. این اعتماد ما قطعاً بر نوشتار هم استوار نیست، زیرا نوشتار نیز، به‌مانند گفتار، می‌تواند غیرقابل اعتماد و غیرقابل فهم باشد و اگر نتوانیم نویسنده را ببینیم، فرصت پی بردن به حقیقت را به ما نمی‌دهد. وقتی مردم با ما حرف می‌زنند، اگر نفهمیم چه می‌گویند، می‌توانیم میان حرفشان برویم و از آن‌ها پرسش کنیم و اگر شک داشته باشیم که دروغ می‌گویند، می‌توانیم به دقت نگاهشان کنیم تا با نشانه‌هایی دیگر به واقعیت پی ببریم. اگرچه ما هرگز نمی‌توانیم کاملاً با اطمینان بگوییم که به آن‌چه آنان واقعاً می‌اندیشند ـ حقیقت موثق نهفته در پشت واژه‌های آنان ـ رسیده‌ایم، اما در قیاس با وقتی که با نوشتار روبه‌روایم، بخت بهتری برای فهم عمق چیزها در اختیار داریم. مبانی نظریه ادبی - صفحه ۱۴۳-۱۴۵ - پساساختارگرایی

  • در حقیقت مقدسات، نه عبارتی متافیزیکی و معرفت‌شناختی که در اصل، عبارتی سیاسی است و به مجموعه‌ای از دیدگاه‌ها و اشخاص، معمولاً در یک دین و مذهب، تعلق می‌گیرد و به موجب آن، از نظر معرفتی تعصب‌ و جزمیت، صلبیت و ایمان‌های کورکورانه و از نظر سیاسی، اقدام‌های خشونت‌آمیز…

  • انقلاب پساساختارگرایی دریدا، شالوده‌شکنی و پسامدرنیسم مقدمه پیش از این اشاره کردم که پایان دهه‌ی ۱۹۶۰ و ابتدای دهه‌ی ۱۹۷۰ را می‌توان نقطه‌ی عطفی در نقد ادبی انگلیسی و آمریکایی به شمار آورد؛ همچنین در فصل گذشته بارها خاطرنشان کردم که نقد سیاسی در قیاس با رویکردهای متأخر، «سنتی‌تر» به نظر می‌رسد. چگونه امکان دارد که نقد مارکسیستی، نقد فمینیستی و نقد نژادگرا «سنتی» باشند، در حالی که بسیاری از استادان ادبیات هنوز هم این نقدها را به طرز خطرناکی افراطی می‌دانند؟ بدون شک این نقدها در دهه‌ی ۱۹۷۰ افراطی بوده‌اند، اما با این حال، هر کدام از آن‌ها به شیوه‌ی خود سنت‌های مشخصی را نیز تداوم داده‌اند. فمینیسم غیرمارکسیستی و نقد سیاه‌پوستی اساساً از دیدگاه انسان‌گرایی لیبرال به فرد می‌نگرند و عقیده دارند سوژه در نهایت آزاد و مختار است و سرنوشتش را پیشینه‌ی اجتماعی، طبقه، وضعیت اقتصادی و غیره تعیین نمی‌کند. این شکل از نقد فمینیستی و سیاه‌پوستی، بی‌گمان نسبت به نیروهای اجتماعی تبعیض‌آمیز گوناگونی که طی قرن‌ها زنان و سیاه‌پوستان را محدود کرده بود، بسیار حساس است. با این همه، در این شکل از نقد، سوژه اساساً یک عامل اخلاق‌مدار آزاد است و «بهترین» چیزی که سوژه‌ها در طول زمان اندیشیده و بیان کرده‌اند، معنایی جاودان دارد. نقد مارکسیستی و گونه‌ی مارکسیستی نقد فمینیستی و سیاه‌پوستی می‌گویند افراد انسان مختار نیستند. ما با تفسیری که آلتوسر از عملکرد ایدئولوژی ارائه داده است، دریافته‌ایم که «سوژه تا آن‌جا قادر به عمل است که ... نظام به او اجازه می‌دهد». سوژه‌های مورد نظر آلتوسر، درست به‌مانند سوژه‌های انسان‌شناسی ساختارگرا، فکر می‌کنند به اراده و انتخاب خود عمل می‌کنند، در حالی که عملکرد یک ساختار از پیش موجود آن‌ها را به عمل وامی‌دارد. نقد مارکسیستی نیز تصورات بنیادین خاص خود را دارد. برای مثال، این نقد می‌پندارد تحلیل مارکسیسم از تاریخ ـ ستیز طبقات اجتماعی برای سلطه یافتن بر یکدیگر ـ و مفاهیم دیگر مارکسیسم، مانند بیگانگی و ایدئولوژی، اساساً جهان را آن‌گونه که بوده و هست توصیف می‌کنند. اگرچه فرضیات انسان‌گرایی لیبرال و مارکسیسم کاملاً با یکدیگر در تضادند، اما هر دو منطقاً معتقدند زمین استواری زیر پایشان دارند. هر دو بر این باورند که نه تنها واقعیتی که به آن باور دارند مستحکم و عینی است، بلکه اساساً معتقدند می‌توان شناختی موثق و حقیقی از واقعیت به دست آورد. شاید این نکته عجیب به نظر برسد، اما امروزه در گستره‌ی مطالعات ادبی، هر تفکری که بتواند ادراکی حقیقی از جهان ارائه دهد، «سنتی» به شمار می‌رود. اگرچه این لزوماً بدان معنا نیست که چنین دیدگاهی نادرست است، اما به نظر بسیاری از منتقدان و نظریه‌پردازانی که امروزه به فعالیت مشغول‌اند، این دیدگاه حقیقت‌گرا غیرقابل دفاع است. به نظر آن‌ها، این ادعا که می‌توان جهان را حقیقتاً شناخت، به لحاظ نظری بی‌پایه است. این تفکر که «ذات‌گرایی» نام گرفته و بر آن است که می‌توان ذات چیزها را شناخت، اصلی‌ترین هدف حمله‌ی متفکران پساساختارگراست و من در این فصل و فصل بعدی درباره‌ی آن بحث خواهم کرد. همان‌گونه که پیش‌تر گفتم، به عقیده‌ی بسیاری از منتقدان امروز، استدلال‌های پساساختارگرایان ـ و قطعاً نه همه‌ی آن‌ها ـ علیه ذات‌گرایی پذیرفتنی می‌نماید. ما در صحنه‌ی نقد معاصر، هنوز نقد انسان‌گرای لیبرال را، چه در شکل نقد نو یا نقد لیویس‌گرا، چه در شکل نقد فمینیستی یا سیاه‌پوستی آمریکایی، می‌یابیم و همچنان با اشکال «سنتی» نقد مارکسیستی نیز روبه‌رو هستیم. بسیاری از منتقدان نیز می‌پذیرند که رسیدن به شناخت کاملاً حقیقی از جهان ممکن نیست، اما با وجود این، هنوز با پنداشت‌های سنتی درگیرند. آنان می‌پذیرند که فرضیاتشان تا چند دهه‌ی دیگر کاربرد نخواهد داشت؛ بنابراین، فرضیات خود را همچون روش کار، یا حتی تنها به‌عنوان نقطه‌ی آغاز، به کار می‌بندند. آن‌ها همواره آگاه‌اند که این دیدگاه محل تردید است و حرف آخر را نمی‌زند. برای مثال، مارکسیست آمریکایی فردریک جیمسن در سال ۱۹۸۹ و در مقاله‌ای با عنوان «مارکسیسم و پسامدرنیسم» استدلال می‌کند دیگر نباید «زیربنا و روبنا»ی مارکسیسم را الگو ـ یا تصویر حقیقی جهان ـ بدانیم، بلکه باید آن را به دور از تعصب، به‌منزله‌ی «یک نقطه‌ی شروع و یک مسئله» در نظر آوریم. از زمان مطرح شدن پسامدرنیسم در پایان دهه‌ی ۱۹۶۰ و ابتدای دهه‌ی ۱۹۷۰، مطالعات ادبی بسیار متنوع شده است. تفکر ادبی ـ انتقادی معاصر ترکیبی جذاب از قدیمی، نوین و قدیمی در لباس نوین است (که لزوماً وجه منفی ندارد). اما حال بیایید به پساساختارگرایی بپردازیم؛ جریانی که روش مطالعه‌ی ادبیات را به‌کلی دگرگون کرده است. مبانی نظریه ادبی - صفحه ۱۳۷/۱۳۹ - پساساختارگرایی

  • جهان، وسعتِ بی‌انتهای غربتی‌ست که از خطوطِ دست‌های من آغاز می‌شود؛ و شب، اندوهِ مضاعفی‌ست که بر شانه‌هایم می‌نشیند. ـــ محمد مختاری - اینجا

  • без подписи

  • без подписи

  • مولانا » دیوان شمس غزل شمارهٔ ۳۲۳ آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت آن نفسی که باخودی بستهٔ ابر غصه‌ای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند وان نفسی که بیخودی بادهٔ یار آیدت آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت جملهٔ بی‌قراریت از طلب قرار توست طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت جملهٔ ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت جملهٔ بی‌مرادیت از طلب مراد توست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت مولانا جلال‌الدین بلخی - دیوان شمس - ۳۲۳

  • جلسات «توسعه»

  • 2 авг.354212

    در این برنامه دکتر آذرخش مکری در باب مغز ایدئولوژیک صحبت می‌کند‌‌. برنامه را می‌توانید در این لینک ببینید. کتاب را نتوانستم در فضای مجازی بیابم. در اینجا می‌توانید خلاصه‌ای از مباحث را ببینید. آذرخش مکری - مغز ایدئولوژیک

  • مبانی نظریه ادبی - چکیده - خوانش سیاسی متون ادبی همواره نقدی سیاسی دارند بدین معنا که با بررسی دقیق‌تر آن‌ها می‌توان جنبه‌های مسائل اجتماعی را درون‌شان دید. این متون خواسته از طریق آن‌چه که می‌گویند و خواسته از طریق آن‌چه که نمی‌گویند به‌وسیله‌ٔ حذف مضامین یا موضوعات مشخص به مسائل اجتماعی موضوع مشخصی اتخاذ می‌کنند. متون مارکسیستی به طور خاص به مسائل استثمار طبقاتی و اجتماعی توجه دارند و مراقب ساز و کارهای فرهنگی و ادبی‌ای هستند که مردم را نسبت به استثمار‌شان ناآگاه و بی‌خبر نگاه می‌دارد. فمینیسم ادبی توجه ما را به تبعیضی جلب می‌کند که در سراسر تاریخ غرب از سوی مردان بر زنان اعمال شده است. فمینیسم ادبی، نویسندگان زن فراموش‌شده یا در حاشیه‌مانده را بازیابی کرده و به کمک زنان، تاریخ ادبیات جداگانه‌ای را بنیاد نهاده است؛ فمینیسم ادبی با به کارگیری نوشته‌های خصوصی مانند نامه‌ها، یادداشت‌های روزانه و دفترچه‌ی خطاب حوزه‌ٔ ادبیات را گسترش داده و معلوم کرده که مضمون نوشته‌های زنان چگونه تحت تأثیر موقعیت نامناسب تاریخی مؤلفان زن بوده است. سومین گروه مهمی که با طبقه و جنسیت هم‌سنگ می‌کند، نژاد است. مؤلفان و منتقدان آفریقایی، کارائیبی و سیاه‌پوست امریکایی، حضور مسلط تعصب نژادی را در ادبیات غربی نشان داده‌اند. نقد سیاه‌پوست امریکایی، به‌مانند فمینیسم، نوشتار سیاه‌پوستان فراموش‌شده یا در حاشیه مانده را بازیابی کرده و کوشیده است یک سنت ویژه‌ای سیاه در ادبیات بنیاد نهد که نه‌تنها به لحاظ مضمون بلکه در استعارات هم از نوشتار امریکایی سفید‌پوست، متفاوت باشد. فمینیست‌های سیاه‌پوست امریکایی نشان داده‌اند که چگونه نوشته‌های زنان سیاه‌پوست می‌تواند یک‌بار دیگر از نوشته‌های همکاران مردشان متمایز شود. مبانی نظریه ادبی - صفحه صد سی‌ودو و صفحه صد و سی‌وسه خوانش سیاسی