𝗟𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲 𝗧𝗵𝗶𝗻𝗴𝘀
Статистика- 𝗔𝗻𝗱 𝗮𝗹𝗹 𝘁𝗵𝗲𝘀𝗲 𝗹𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲 𝘁𝗵𝗶𝗻𝗴𝘀.. - 𝗜𝘁'𝘀 𝗺𝗲: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1114015964
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
I'd spend hours watching videos of a man saying "Is Charles catching him or not?" but you're not nerdy enough to understand.
Can we throw a stream party and listen to "white keys" on repeat, PLEASE?
Can we throw a stream party and listen to "white keys" on repeat, PLEASE?
Wish I had a shawty.
Wish I had a shawty.
از لحاظ روانی نیاز دارم همین الان برم استرالیا و بعد خودم رو از یه جایی پرت کنم پایین.
از لحاظ روانی نیاز دارم همین الان برم استرالیا و بعد خودم رو از یه جایی پرت کنم پایین.
Receiving this on a random Tuesday afternoon wasn't on my 2026 bingo card.
без подписи
⚪️😒بازیگر شخصیت لوکی در دیزنیلند، حسابی وایرالشده و روش کراش زدن. ✉️@Dicky_Wood⌝
They're talking about you, boy But you're still the same
без подписи
از اونجایی که تعداد چنلایی که باقی مونده خیلی زیاده، بقیه رو توی چنل چالش میذارم. سعی میکنم هرچه زودتر بنویسمشون. میتونید پیام رو از چنلتون پاک کنین. ممنون از همه کسایی که شرکت کردن. 💗
فلوریدا. ۲۰۲۳. به کلید های پیانو خیره شد. به تابلو های روی دیوار. اگه دستش رو محکم روی سیم های گیتار فشار میداد ممکن بود پوست خودش رو بشکافه. دختری که یه بلوک پایین تر زندگی میکرد بهش گفته بود از موهاش خوشش میاد. قرار بود همه چیز عادی بمونه. اشتباه کرده بود.…
فلوریدا. ۲۰۲۳. به کلید های پیانو خیره شد. به تابلو های روی دیوار. اگه دستش رو محکم روی سیم های گیتار فشار میداد ممکن بود پوست خودش رو بشکافه. دختری که یه بلوک پایین تر زندگی میکرد بهش گفته بود از موهاش خوشش میاد. قرار بود همه چیز عادی بمونه. اشتباه کرده بود. هفته پیش مثل پسر بچه های دبیرستانی اون اطراف میچرخید تا اتفاقی ببیندش. توی آخرین آهنگش ازش نوشت و شبیه به کسی که عقلش رو از دست داده، ساعت دو شب جلوی آینه وایساد و سعی کرد موهاش رو بی نقص تر بلوند کنه. صبح روز بعد وقتی توی کافه نزدیک چهار راه دیدش، جوری از خیابون رد شد که مطمئن بود فرشته مرگ رو به چشم دیده. عقلش رو از دست داده بود ولی اهمیتی نمیداد. شنیدن یه "تعریف" دیگه ارزش این رو داشت که چند ماه دستش توی گچ باشه. Dominic Fike Drunk Thought
پورتلند. ۲۰۲۴. نیمه شب. به نوری که از پنجره وارد میشد نگاه کرد. هفته پیش مثل احمق ها لبخند زده بود ولی الان فقط احساس حماقت میکرد. کلمات بی معنی بودن و فاصله وهم و حقیقت از هم، شبیه به یه مرز باریک. به دست هاش خیره شد. سعی کرد چشم هاش رو ببنده. سعی کرد فکر نکنه. انسان ها پیچیده بودن و دوست داشتن پیچیده تر. از گیج بودن متنفر بود. از انتظار و رنگ خاکستری. وقتی که پوست صورتش رو لمس کرد مطمئن بود که میتونه نجاتش بده. آیا دروغ های زیبا ارزشش رو داشتن؟ Suki Waterhouse Taha
پاریس. ۲۰۱۹. چند ماه پیش در حالی که صدای خنده هاش خونه رو پر کرده بود با ماژیک های اکلیلی روی پوستش ستاره های کوچیک کشیده بود. وقتی انگشت هاش روی بین موهاش تکون میداد باز نگه داشتن چشم هاش غیر ممکن بود. توی آشپزخونه با بلند ترین حالت ممکن آهنگ رو پخش میکرد و باهاش میرقصید. بهش لبخند میزد و در حالی که با هم کیک درست میکردن به سمت صورتش آرد میپاشید. ولی حالا رد رژ لب روی لیوان مورد علاقهش تنها چیزی بود که از اون دختر باقی مونده بود. تنها چیزی که توی آشپزخونه درست میشد قهوهای بود که در نهایت سرد میشد و دیگه قابل خوردن نبود. شب ها شبیه به مجازات بودن و زمستون باعث میشد احساس خفگی کنه. خیابون ها به پایان نمیرسیدن و سرزنش کردن بی فایده ترین راه ممکن. عجیب بود که آدم ها قدر نور رو نمیدونستن تا زمانی که تاریکی تمام روز هاشون رو فرا میگرفت. Jesse Rutherford (The Neighbourhood) Alexithymia
روی تخت نشست و به پوستر هایی که سال ها روی دیوار بودن خیره شد. به مردمی که هرروز میدید فکر میکرد. به این شهر و سایه ها. اگه به غریبه ها لبخند میزد و دوست هاش رو محکم بغل میکرد کافی بود؟ اگه لحظهای که ستارهای دنبالهدار رو میدید آرزو میکرد، کل جهان برای اون میشد؟ گاهی فکر میکرد فقط یه بچهس که نمیدونه توی این دنیای بزرگ چیکار کنه. ولی مطمئن بود که شب های طولانی تابستون، کرم های شب تاب و جاده های بی انتها ارزشش رو دارن. Taylor Swift Sweet Nothings
ادینبرا. ۱۹۷۶. صدای باد. تاریکی بهش احساس زنده بودن میداد. شمع رو روشن کرد. حداقل نور به کاغذ زندگی میداد. از چه چیزی مینوشت؟ صداش، اجزای صورتش یا جوری که لمس میکرد؟ کلمات چه زمانی کافی بودن؟ حتی اگه تا صبح بیدار میموند و تمام کلمات بی نقص لغت نامه رو روی کاغذ میآورد، نمیتونست حسش رو بیان کنه. برای ابراز شدت عشقی که توی قلبش جمع شده بود بیش از اندازه "انسان" بود. John Lennon Tulip
منهتن، نیویورک. ۲۰۲۶. گل های گوشه اتاق خشکیده بودن و حتی درست کردن کوکی هم حالش رو خوب نمیکرد. هرجا که میرفت یه رد باقی مونده بود. کمد لباس هاش. کتابفروشی آخر خیابون. سریال مورد علاقهش که هر شب ساعت هشت پخش میشد. هیچوقت به جادو باور نداشت ولی مطمئن بود نخ های نامرئیای که به هم وصلشون کردن از همیشه محکم ترن. امشب بهش زنگ میزد. نیاز داشت دوباره نفس بکشه. Lizzy McAlpine Secret Gardens