«چالشها»
Статистика- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 10
- 1/48двое суток
- 11
- 1/72трое суток
- 12
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بهارِ هر روز من؛ سلام بانو، میخواهم این نامه فقط وصف خوبی شما باشد و بس. آخر هرچه از محبت و لطف شما بگویم کم است. بگذارید اغراق کنم و بگویم: کاش کتابی بنویسم به نام شما، هر ورقش بوی محبت بدهد، همچو بوی شما. مثلا در آغاز جمله بگویم، نامش بهار است، البته در آخرش «ه» را فراموش نکنید که هرچه زیباییست متعلق به همان است. در اوج صفحات بگویم، چشمهایش شکفتنیست وقتی آنگونه لبخند میزند. در آخرین جمله متذکر شوم که دلش بهاریست، به ابرِ کوچکِ غمی تاریک میشود، روز و شبِ بارانیتان را جای دیگری ببارانید! آری، روزی نیامده که سلامی بفرستم و به تلخی جواب بگیرم. اصلا انگار بند ناف شما را به عشق و زیبایی بریدهاند [جانکم، نه آنکه مثل شما اینقدر خوب و لایق باشم، اما میدانم از آنانی که در خود فرو میریزی، میگویم چون گمان میبرم در فرو ریختن همانند شما باشم.] از محبتتان عبور کنم، آن طبع بانمکتان را چگونه وصف کنم؟ بگذار این گوشهی دل خودم بماند، همه چیز را که با دیگران سهیم نمیشوند!—امیدوارم که منظور را به درستی رسانده باشم— شیفتهی محبت شما؛ امینه https://t.me/B_painting 🕊࣪ ִֶָ ✉️
باکلاسْ بانوی این مجلس، سلام. چنان باابهت وارد شدهاید که میترسم کلامم از دهان بپرد و مایهی آبروریزی بشود... راستش را بخواهید، ابهتِ زنانه مرا به بیزبانی میبرد. همینطور به حالت عادی، در کلام و سخن ناتوانم؛ حال، روی شما را دیدهام و سر فرو انداخته، در حال نوشتنم. در مکتبِ شما جایی برای ما تازهپاگرفتگان هست؟ ما هم به مشقت تلاش کردهایم که استقلال داشته باشیم و منتِ این و آن را نکشیم... [بانو، میترسم ادامهی نامه آغازگرِ مردستیزی گردد و من اهلِ ستیزگری نیستم؛ من سکوتنشینِ کنجِ دیارِ خویشم و با احدی سرِ جنگ و مجادله ندارم.] آخر، افکارِ مردم است دیگر؛ به تعریفی چنان حاشیه باز میکنند که آدم به خودش مشکوک میشود... بگذریم؛ بگذار زنانگی کنم و بپرسم عطرِ خوشبویتان را از کجا خریدهاید؟ شاید به دیدارِ بعدی، همراهِ نامه بخواهم چیزکی بفرستم؛ خوب است ریزْ تقلبی برسانید! شگفتزده از حضورتان؛ امینه https://t.me/Lillyisgone 🕊࣪ ִֶָ ✉️
عزیزِ از راهرسیده؛ سلام همچو غنچهای نوشکفته بر دشتِ بیگلِ ما حضور یافتید؛ حتماً که قدمتان نیک و حضورتان برکتآفرین است. به اندک شناختی که از شما دارم، بانویی شکسته از درد و جانگرفته با رنجید. به معنای مثبتش میگویم؛ کاملاً همسو با جملهی «هرچه مرا نکشد، نیرومندترم میکند» از نیچه هستید. این قراردادگونه صحبت کردن مرا ببخشید؛ آدمی همیشه نیازمند فرصتهای بسیاریست تا یخش به آشنایی آب شود. آری، مرا اینگونه خشک و به دور از جنبه ندانید؛ پایش بیفتد، از دلقکانِ جمعِ دوستانم...! سؤالی دارم که امروز وقتِ پرسیدنش نیست؛ باشد برای وقتهای دیگر که نامهی دوم را مینویسم—اگر خدا بخواهد و عمر، نفس نگیرد.— صادقانه بگویم: برای عزیزانِ دیگری هم نامه نوشتم و دوست ندارم نامهی شما کوتاه و کوچک به پایان برسد، اما از طرفی ناتوانآدمی هستم در آغازِ همصحبتیهای نوشکفته... مثلاً چقدر هوا چرک است امروز! ما صورتیِ کثیف دیده بودیم، اما آبیِ کثیف را نه. حتم دارم که آسمان منتظرِ تکلبخندِ شماست؛ بخندید، حالِ آسمان خوب میشود. مسرور از آشنایی با شما؛ امینه https://t.me/mimkamo 🕊࣪ ִֶָ ✉️
رقصندهی نتهای خاکخورده؛ سلام نامِ زرینِ شما را نمیدانم، اما از آشناهای دلِ کوچکمایی؛ همان نوازندهی خوشبرورویی که انگار از فلک و جمعِ فرشتگان به زمین گریخته تا ناجیِ دلهای بیقرار باشد. بعد از این فلاکتهای بسیار، آوای نتها هنوز تازهاند؟ البته خوب میدانم؛ بستگی به دلی دارد که در سینه میپرورانی. پس آیا تپشهایت هنوز بوی زندگی میدهند؟ خودخواهانهترین خواسته و خودشیفتهبازیترین رفتار است، اما میتوانی با نواختنی پوسیده، افکارِ ما را جلا ببخشی؟ بینِ خودمان بماند؛ از سویی راحتطلبی و از سوی دیگر اقتصادِ ویران، مانعِ کسبِ دانشِ موسیقیست. مگر نه اینکه من به تارِ گیتاری «سلام» و شما به کلیدی «وَسلام» میگفتی! خرسند ز حضورتان؛ امینه https://t.me/pianocall 🕊࣪ ִֶָ ✉️
ماهکبانوی من، سلام. [نیستی و آسمان شب مدتهاست تیره و تار مانده.] چقدر خوشحالم که قلم را به یاد و خاطر شما بر ورق میچرخانم. حالِ غریبِ دورافتادهای را دارم که برای عزیزترینش مینویسد و امیدوار است که به دیداری جان بگیرد. ما که در این دنیا غریب افتادیم، شما با ما غریبی نکن؛ دلخوشیِ کوچک من همین بودنها و شنیدنهاست؛ — بماند که آنقدر کلافهایم که حوصله و مجالی برای گفتن و شِنُفتن نیست! — از خودت برایم بگو؛ این روزها چه میکنی؟ هنوز همان دامنِ آسمانی را میپوشی و سرگرمِ کتاب و نوشتههایی؟ آخ، چقدر من بیوفا شدهام؛ راهِ خانهات را میدانم، ولی قدم به سویش برنمیدارم... نه آنکه نخواهم؛ نمیشود! [درست مثل زنبوری که دیروز پشت پنجره گیر کرده بود و شیشه دستوبالش را برای فرار بسته بود.] با این تفاسیر، این منم که غریبی میکنم. اگر جای بخشش هست، ستارهای را فدا میکنی؟ دوستدارِ تو؛ امینه https://t.me/Moonveranda 🕊࣪ ִֶָ ✉️
Oh، bonjour Madame نخستین بار است که برای شما نامه مینویسم و اندک خاطرهای با یکدیگر رقم نزدهایم که بتوانم نامهای اختصاصی تقدیمتان کنم، اما امیدوارم که این آغازِ ساختن و یادآوریها باشد. از شمایل سبز شما پیداست که در ریشهها زیست میکنید؛ پس چه خوب میشود که اولین برگِ جوانهزده را خاطرنویس کنیم و به وقتِ افتادنش یادآور شویم که فلان روز و ساعت، از اولینها سخن گفتهایم؛ اولین نامه، اولین دیدار و اولین احساس. این حجم از ادب و ادبینویسیِ بنده را ببخشایید؛ آخر قلم به روان گشتن عادت نمیکند، در پیِ تجمل است و قیلوقال به راه انداختن! انگار آیه نازل آمده که: «استعاره در گفته بِچِپان و کنایهسازی کن!» اما امیدوارم به عنوانِ اولین نامه، دلچسب و خواندنی باشد. در بهاری دیگر، منتظرِ جوانهها خواهم ماند. مشتاق دیدن روی شما؛ امینه https://t.me/VerdeInfinito 🕊࣪ ִֶָ ✉️
پریِ کوچک من؛ سلام [اگر راضی باشید میخواهم شما را پری بنامم، از آن جهت که روی ظریف و بوی خوشی دارید] به دور از اخلاق است که نامه را به پیامی درخواست کنید ولی خوشحالم که هربار اولین نامه را برای شما مینویسم. نمیدانی چقدر دلتنگ آن روزهایی هستم که جور دیگری به دنیا مینگریستیم، همان روزهایی که شوقی درونمان میلولید و از چشمهایمان اوج میگرفت. اگر برای دانستن اینکه چرا و چطور به این نقطه از دنیا رسیدیم قدم برداریم بیشتر از قبل پوچ و سرگشته میشویم پس بیا به این فکر کنیم که هرچه تغییر کرده باشد، تو هنوز همان ماندهای. همان دختری که حال و هوایش همچو باغ نم زده از بارانیست، که دامن آسمانش خاکستریست. حاشا چرا، هرکجا نشستم از تو گفتهام، حتی برای مروارید خانم -گلِ تاقچهام را میگویم- زن خوبیست، فقط انگار با تابستان غریبه است، آخر تا سر از پنجره داخل میکند، از حیا رو میگیرد و از خجالت خم میشود. نامه را کوتاه میکنم که مبادا چشمان زیبایتان در پی واژگانِ جوانِ و بیعقلم به راه بیفتد و اسیرِ خامیشان شود، حرمت چشمان شما به هزار واژه و نامه میارزد همیشه به یادت؛ امینه https://t.me/drowned_in_fantsay 🕊࣪ ִֶָ ✉️
مایل بودید، این پیام رو فوروارد کنید تا نامه بنویسم. ظرفیت: ۵ چنل(نمیخوام بد قول بشم) کافیه عزیزانم ۱۶:۵۶
هرچه باشد نوبت اوست، همان که شادی از چشمانش و غم از واژگانش پیداست. دوست شاداب من؛ سلام مدت زیادیست برق چشمانت بوی ترس میدهند، کدام خصلت دنیا کودکِ درونت را رنجانده؟ کدام رفتنها گرما از دلت ستانده که این گونه بیقراری میکنی؟ هنوز آن تکه عکس خندانت به زیر خاطراتم میدرخشد، اما چه شد که دیگر ستارهی لبخندت در آسمان خاطراتم پدیدار نشد؟ اصلا اگر بدانی چقدر دلتنگ آن شیطنتهای دخترانهات هستم، وای که چقدر مشتاق شنیدنت هستم، مشتاق همین کارهای ریزی که برای دوام آوردن میکنی. منِ بیوفا را ببخش، با آنکه هربار یادی از تو و روی خندانت میکنم، از فرط بیجانی فراموش میکنم احوال دل کوچکت را بپرسم.... نامهی آخرم به دستت رسید؟ چند گلبرگ گل را با عشق به زیر این کتاب و آن کتاب خشکاندم تا که به زیر نامهات بگذارم، آخر میدانستم گلها را دوست داری، شاید بپرسی چگونه؟ آری من از آن دامن گلگون تنت پرسیدم! خلاصه خواستم بگویم اینجا حال ما گیر دارد، گاه آنقدر خراب میشود که هیچ درمانش نمیکند و گاه آنقدر خوش میشود که حقیقت دنیا به چشمش تار میگردد. اما دوست دارم گیرِ حال تو به روی خوشی باشد، حقیقت این سیاهی چیز خوبی نیست. برای فاطو✉️🍀
هانا؛ همراه همیشگیِ من، سلام مرا بابت تاخیر چند سالهام در نوشتن برای تو ببخش. نیستی و نمیدانی روزگار چه بر سر ما آورده؛ از سویی دلی نرم عطا کرده و از آنسو، بیقراری اندرونش میچپاند! اصلا نمیداند نرمی حریر را طاقت ظلم نیست، تنها به چرخِ قانونِ روزهای خویش میچرخد و ادعای بزرگی میکند... آدمیزادها؟ ای وای بر من، به گمانت آنقدر شجاعت دارند که مقابلش بایستند و از تکرار ظلمهای ناتمامش جلوگیری کنند؟ نه به جان من، اکنون همهشان به دنبال ذرهای خوشی در لابهلای این زبالهدانی تاخت میکنند و جالب آن است که تنها آنانی یابنده خواهد بود که جیب خوش دارند! نمیدانم تنها اندازهی تمام این روزهای آدامسی که تا روده کش میآیند حرف دارم. از هرچه بخواهی میگویم، از وزیر نالایق این مملکت یا حتی از رنگِ نوک کبوترانِ بیخانه و...خدای من، اصلا آنقدر پراکنده-همچو گلدان شکسته-سخن گفتم که نمیدانم چگونه به پایان برسانم. نمیدانم گفتنِ به امید دیدار درست است یا نه، آخر نسبت به عمرِ باقی مانده آگاه نیستم. بگذریم غیر از این نمیدانم روزگار مجال برگشت و نوشتن نامهای دیگر را به من میدهد یا خیر، هرچه شد بدان از نوشتن برایت چندان دور نخواهم شد. برای هانا✉️🍀
ماه روی من، سلام نمیدانی چقدر دلتنگت بودم، یادش بخیر چه روزهای پر زرق و برقی داشتیم، اصلا چه شد که روزها از رنگ و رو افتاد؟ میدانی انگار دو کودک بودهایم که ناگهان در یک روز بهاری، هنگام سر خوردن از روی زبانهای پلاستیکیِ پارک، با هم آشنا شدیم. اما اکنون دو زنِ مسنِ سرد و گرم چشیدهایم که به تماشای روزگارِ تلخ شده بنشتهایم... یا که بذرِ ذرتی بودیم که عمرمان به سر آمده و اکنون، خوراکی برای رودهی گاوها هستیم! بیادبی نباشد اما غیر از این چیز دیگری به ذهنم خطور نکرد. حال که هر دو آن روی زندگی را دیدیم، تلخیِ روزهایش را چشیدیم، موهای جوانی را در آسیابِ حسرت سفید کردیم بیا تا به صرف چایِ صبر مهمانت کنم اما به یک شرط، آن هم آنکه تو بخندی و قندِ مجلسِ دو نفرهیمان باشی. برای ماهک🍀✉️
سلام ای که نامت در تمنای پروردگار راستش را بخواهی نمیدانم در کجای این گنجهی ملتها زیست میکنی، نمیدانم که هستی و در چه سیر میکنی، اما زین پس تو را دوست دل و عقل خود میدانم؛ پس تعارف نکن. به هر روز و ساعت که پیش روی توست، صبر من نیز در مقابلت بنشسته و انتظار حضورت را دود میکند! اکنون که با مشقت پشت میز نشستهام تا برای تو بنویسم، دوست دارم چنان عمیق تنِ ورق بِشکافم تا که تمام غمهای هفتهی پیش را اندرونش به فراموشی بسپاری. البته باید بگویم امیدوارم بابت تاخیر مرا بخشوده باشی... نمیدانی چه بر افکارم میگذرد، حتی باور نمیکنی چگونه روزها پتک سنگین یادآوری گشتهاند و خاطرهها را بر زمینِ ذهنم به سلام با وداع دعوت میکنند! بگذریم، آمدهام بگویم تو را چنان محرم میدانم که میتوانم تمام اشکهای پنهانیام را از وجود بالشت بیرون بکشم و به مصاف چشمانت بیایم. آنقدر با تو آشنایم که انگار نه انگار بار اول است که با تو گفت و گو میکنم. برای ستایش🍀✉️
شقایق بانو، ای دُخت لحظههای به یاد ماندنی؛ سلام این اولین نامهایست که برایتان مینویسم، آخر چند وقتیست که با چشمانتان آشنا شدم... آری با چشمانتان! مبهم است میدانم اما مگر هفتهی پیش این شما نبودید که همراه خانواده، منزل کوچک روبهرویی را خریدار شدید؟ دروغ نگویید زیرا تمام روزهای هفته نظارهگر شما و چشمانِ کنجکاوتان بودهام، درست هر روز رأس ساعت ۸ برای بوسهی خورشید، نوازش گنجشکها و بوییدنِ تنِ آبی آسمان به پشت پنجره میآمدید. چشم میبستید، رُخی به خورشید نشان میدادید و نفسی از جنس ابرها در سینه حبس میکردید. اکنون متوجه میشوید چگونه با چشمانتان آشنا شدم؟ خب حال بیایید کنج اتاق مرا ببینید. ببینید چند ورق برای شما نوشتم، اما به حرمت نگاهتان مچالهاش کردم. آخر میترسیدم نگاهتان با نگاه من غریبه شود. البته مرا آدمی دستپاچه نخوانید تنها خواستم بدانید علت این «اولین» بودنِ نامه چیست... مگر نه به دست و قلمِ من باشد، هفت روزیست که در سمت و سوی شما سیر میکند. برای شقایش✉️🍀
دوستِ مهربان و دلسوز من، سلام آمدهام بهر تماشای محبتت بنشینم، از بس که بیمنت است و بیریا. خاطرت هست آن روزهایی را که اشکهایمان در قلکِ رازها جا خوش کردند؟ آخرِ سر هم قرار بر این بستیم که روزگار، صاحب آن باشد. اصلا هرگاه که غمِ بیپایانش به آخر رسید، غمِ ما چشمانِ آسمان را پر سازد؛ چه عیبی دارد؟ جنس غم درد است و ما و زمانه نمیشناسد! میتوانم به غمِ این جماعت قسم بخورم که اگر خالق، دست در کیسهی جمعیت فرود آورد، خلقی را میان انگشتانش خواهد داشت که لااقل شب را به غم میگذراند... به قول دوستی که نوشته بود: بخواب، شب هیچوقت به خیر نمیشود. اصلا بیا تجارتی به راه اندازیم، غم این آن خریدار باشیم و بعد، به قیمتی کلان در جیب روزگار بچپانیم. آخر خوب میدانیم که بیمِ آن دارد که مبادا مردم ذرهای خوشی ببیند، پس خوب برای غمهای ما خرج میکند. حداقل بعد از آن ماییم و دلهایی سبکتر و تجارتی پربارتر! https://t.me/rameshgary ✉️
دست راست کارگردانان و همراهِ کتابهای نیمه تمام، سلام تو را به همان تک جملههای نابِ اسطورهها، به همان بوی خوشِ اوراقِ چشم انتظار قسم که درماندهایم. اصلا نمیدانیم کجای صحنه ایستادهایم، کجای ورق گفتهی خویش خواباندهایم، در نقشِ کدام درخت حاضریم، در قالب کدام اسطوره جان افکنیم.... نمیدانیم چرا کارگردان کات نمیدهد؟! مگر این بَلبشو را نمیبیند؟ یکی بیتوجه گفتههای دیگری را جار میزند، آن جایگاه خود را پذیرا نیست و ادعای خدایی میکند، دیگری مدام فراموش میکند چه بگوید، آن یکی بر سر انتقادی قهر میکند. یکی همیشه نقشِ غم بغل گرفته و دیگری هر سال سیمرغ بلورینِ خوشبختی بالا میبرد! خلاصه اگر به عوامل پشت صحنه رسیدی بگو: بازی کردن را اشتباه به ما آموختند... https://t.me/my_romeo2025 ✉️
خانم مهندسِ نقاشِ من، سلام این روزهای همسان را چگونه میگذرانید؟ من نمیدانم که آنها را زاییده که این چنین به یکدیگر شبیهند... یعنی نباید یکیشان خالِ گندهی شانس به پیشانی داشته باشد؟ یا که ابرویِ عمرش کشیدهتر باشد؟ اصلا نباید آن یکی از فردای خود نامی مجزا داشته، و یا که از او خوش خلقتر باشد؟ البته میدانی برای ما ساده رویان سختتر میگذرد، انگار بسته چیپسهای ساده نمکیای هستیم که هر روز در قفسه مچاله میشویم تا پیاز جعفریها ربوده شوند! شما که مهندسی کار کشتهای بیا و کاری کن، ریشهای از ما بِکن و راه جدیدی برایمان خلق کن. من از اسم زبانهایی که گویندهی آنید باخبر نیستم اما خواهشا برای من زبان جدایی خلق کنید. اصلا اگر سخت است با قلمویتان رنگی به رویم بکشید که همچو فلفلیها آتشین و پرطرفدار باشم. نمیشود؟ پس یک راهی برای ژنتیکِ روزها بکنید، باور کن تشخیص حال و هوایمان با این شباهتها کار آسانی نیست! https://t.me/B_painting ✉️
جوانمرد این روزهای نامردی، سلام اکنون که برای شما مینویسم، در باتلاقِ پوچی دست و پا میزنم، همچو ماهیِ رقصان، در آخرین قطرههای تُنگ... غریبه که نیستید، مدتیست بدجور درگیرِ روزگار و بازیِ کثیفش شدهام. بازیگر خوبیست، به گمانم از مکتبِ ناقلایان فارغالتحصیل شده باشد! اصلا در کار خود نابغهایست که زبان زد این و آن است، آنقدر شناخته شده که هیچکس راجع به او حرفی نمیزند بلکه با او زندگی میکند... یک روز همنشینی با او، تو را تا آخر عمر به تباهی میکشاند. یک روز بوی بهار میدهد و یک روز سوز سرما دارد، آدم نمیداند منعطف باشد یا پوست کلفت کند. آنقدر ناگهانی تغییر چهره میدهد که نمیدانی برایش ناز کنی یا که سنگین و بیاحساس برخورد کنی. من که خود یکی از بازیگرانم خواستم بگویم شما حواستان به دانش آموختههای روزگار باشد، شاید فردا در یکی از روزهایش باهم همبازی شدیم! https://t.me/pezhwak_860 ✉️
دوست و همراه من، سلام دیدی آن رویِ دنیا را هم دیدیم؟ چقدر ترسیدیم که نکند فردا از این که هست بدتر باشد و چقدر معصومانه طلب روزهای خوش را داشتیم. همچو کودکانی بودیم که به امید شهربازیِ فردا، شب را میگذراندیم اما پارک مقابل خانه نسیبمان میشد! ما چقدر مظلومانه کم و کاستیهای دنیا را قبول کردیم، اوج بیچارگی ما آنجا بود که جزو آن نسلی بودیم که دیوانه شمرده شد حرفهایمان گزاف بودند و خیالاتمان خرافات! اصلا چه شد که دنیا هم تصمیم به ترک خود گرفت؟ به گمانم او هم از نسلی بود که پوچ خوانده میشد... حتی ما کسانی بودیم که بعد از چند سال دیدیم امید دل به دروغ بسته. دستش در کاسهی بیخیالی است و فریادش در دهانِ توجه. انگار درختانِ پیرِ یک جنگلِ مردهایم که از درون خالیست اما هر سال به وقت بهار شکوفه میزند به امید آنکه از درون پر بار شود. ما یک جمعیتِ تو خالی با ذهنهای آکنده از امید، در دنیایِ گمشده در خویش، به دنبالِ روزهای خوش میگردیم. https://t.me/enzevayrohhh ✉️
بیایید به یادِ قدیما؛ این پیغام رو بازارسال کنید تا براتون نامه بنویسم✍🏼🪴 ظرفیت: ۵ عزیز سپاس ۲۳:۱۶، یه ترتیب میذارمشون
بلاخره چالش ما تمام شد. امیدوارم نامهها را دوست داشته باشید🌱