Archivist.AL
Статистика- Последний пост
- 23 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 3
- 1/48двое суток
- 3
- 1/72трое суток
- 3
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر شانزدهم: اراده یا توهم اراده؟ در جنگلهای مرزی بین دو کشور لومی نوکتیس و روزلون، گروه خدای مکان و لوکین: آلیس:" که اینطور. " لوکین با غمی خاص و صدایی ناامید و خسته میگوید* لوکین:" من هیچوقت نخواستم اینجور بشه، اما از آدلا تا فیلیپ و حتی قبل از اون همیشه اتفاقات به من تحمیل شده. " لوکین میچرخد و پشت سر خود را نگاه میکند و با کمی مکث به آسمان که تازه تاریک شده است و ستارهها قابل رؤیت هستند نگاهی میکند و با دست راستش بهصورت نمادین یک ستاره میگیرد و آهی سر میدهد* آلیس:" لوکین میدونی، من با اینکه یک جسم توخالی ساخته دست خدای مکان هستم، گاهی فکر میکنم چی میشد منم یک زندگی داشتم، چی میشد از بند کنترل در میاومدم و همچنین فکرهایی که سالها با خودم حمل کردم، اما میدونی به این رسیدم، دنیای ما مثل یک کوره شمشیرسازی میمونه، هر ضربه و هر سختی شخصیت هرکس که میتونه رو میتونه شکل بده، حالا چه جسم توخالی مثل من باشه یا یک آدمی مثل تو، پس اینکه همه چیز رو سخت بگیریم، فقط داریم خودمونو اذیت میکنیم. " وایپر:" من هم بهعنوان یک نوچه یه خدا گاهی احساس طوطی سخنگوی در قفس میکنم، اما... " وایپر یه لحظه میلرزد و یه نور قرمز دورش میگیرد و دوباره دیوانهبازی میکند* لوکین با کمی تعجب میپرسد* لوکین:" چرا وایپر اینجور شد. " آلیس با کمی مکث و ناراحتی جواب میدهد* آلیس:" وایپر دست خودش نیست، طلسم شده که فقط دیوانهبازی دربیاره، و این طلسم بهخاطر اینه موقع خلقتش وقتی خدای مکان بهش دستور میداد انجام نمیداد و حتی میخواست کار دیگری بکنه، پس خدای مکان طلسمش کرد و به این شخصیت دیوانه اجباری تبدیل شد. " در همان نزدیکی شاعر دورهگردی با آکاردئون خود رد میشود و با خود میخواند* شاعر:" ای الهه آزاد، راهت استوار اما پایدار ما را به راه راست برسان ای جاویدان. " آلیس و لوکین صدای دورهگرد را میشنوند و میخندند* لوکین:" حتی انگار دنیا هم با ما موافق نیست که سرنوشت تحمیل شدهست. " آلیس:" و البته غیر قابل کنترل. " وایپر:" به چی میخندین نامردا! " لوکین و آلیس همزمان باهم میگویند* لوکین و آلیس:" هیچی. " آلیس:" خوشحال شدم تونستم با انسانی به خوبی تو آشنا بشم لوکین. " لوکین:" منم، خصوصاً که انقدر باخرد و باهوش و عاقل هستی. " از پشت یک درخت یک صدای دست زدن میاد و اون شخصیت فرد نقابدار است و روبهروی آنها میایستد و میگوید* نقابدار:" چه جالب، انگار تونستید از آزمون ما قبول بشید، اما هنوز تموم نشده. " لوکین:" هی تو، دوست من کجا بردی! " نقابدار با خونسردی میگوید* نقابدار:" نترس، جاش امنه، اما من جای تو بودم بهتر رفتار میکردم. " آلیس دست لوکین را میگیرد و میکشدش عقب و میگوید* آلیس:" این طبق سیستم حسی ما موجودات غیر فانی قوی بهنظر میاد، سعی نکن باهاش کلکل کنی، خطرناکه این شخص. " لوکین:" اما... " آلیس:" اما نداریم! اگر الان اینجا بمیری یا آسیب ببینی، کی فیلیپ رو نجات میده؟" لوکین سرش را برمیگرداند و به فرد نقابدار نگاه میکند... #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر16 #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر پانزدهم: از اپستیوس تا آلیس قبل از حادثهٔ ربوده شدن فیلیپ و معاملهٔ لوکین با خدای مکان، در دنیای خلأمانند و زردرنگ، روبهروی میز خدای مکان، فردی حرف میزند و شطرنج بهصورت عجیب و ناشناختهای روی میز است: ؟؟؟: "همانطور که اِپِستیوس میگفت، نظم بینجهانی پیچیدهتر از یک تناسخ شده است." ؟؟؟: "اِپِستیوس قبل از کنارهگیری مَگجنری، حرفهایی زد که نشد تو را بیتفاوت رها کنم." اِپِستیوس: "حواست به ستون تجسم کات لیمبو باشد. او جاهطلبیهای فراوانی دارد که میتواند سرنوشت را چندریشه کند، پس واقف بودن تو در این مسئله، ثبات را به دنیا هدیه میدهد." خدای مکان کمی صورتش کج و عصبانی میشود، اما سریع به حالت همیشگیاش برمیگردد و با لبخند میگوید* خدای مکان: "اِپِستیوس حتی بعد از خودش هم از مانع شدن جلوی راه بقیه دست نکشیده، جالبه. بههرحال، نمیدونم در چه حاله یا آیا زنده است، اما اگر میتونی، پیام منو به خودش یا پیروانش برسون. من نمیگذارم این نظم قدیمی فرسوده ادامه پیدا کنه." فرد روبهروی میز بلند میشود و میگوید* ؟؟؟: "اگر اینگونه است، باشد که راهت دشوار و تلخکام." فرد روبهروی میز، لیوان شرابش را میاندازد و ناپدید میشود و صدای برخورد لیوانش با زمین، چندین بار در سراسر این دنیا پخش میشود* خدای مکان: "اِپِستیوس، ای کاش میتوانستم جلوی تو را قبل از تمام این اتفاقات بد و ناجور بگیرم، ولی حتی بعد از غیبت طولانیات، بزرگترین مانع من برای ارادهٔ تکامل کامل قدرتم هستی." هماکنون به لحظهٔ حال برمیگردیم؛ وسط جنگل، کنار میز خدای مکان و لوکین.* خدای مکان: "خب، لوکین، برای اینکه از فرمان من و معاملهمون قسر در نری، من یک طلسم زنجیرهای دوقلو^ رو فعال میکنم که نتونی از چارچوب معامله اطاعت نکنی." [زنجیرهای دوقلو^، طلسمی است که معاملهٔ یک فرد فانی و یک موجود الهی را به هم میبندد و باعث نوعی تبعیت کامل از معامله و انجام اجباری آن میشود.] خدای مکان یک لحظه در تجسم ذهنی خود میگوید* خدای مکان: "فعلاً نیاز نیست بهش بگم که این معامله اجبار دوطرفه میسازه، اما خب تا جایی که میشه، سعی میکنم نفهمه و نتونه ازش علیهام استفاده کنه." لوکین که ترسیده است و زنجیرها اذیتش میکنند، با لحنی نسبتاً مؤدبانه میگوید* لوکین: "خدای مکان، میشه لطفاً بگی کی کمک میکنی؟" خدای مکان که در تجسم ذهنیاش سیر میکند، سریع از این تجسم بیرون میآید و میگوید* خدای مکان: "بله، درسته، کمک... هوم، وایسا فکر بکنم... آها، چی بهتر از این!" خدای مکان از جایی در جیبش فلوت خاصی درمیآورد و ناگهان یک توپ به وسط میز میخورد و میز ناپدید میشود. یک زن ساحرهشکل که بیشتر شبیه یک موجود ماورایی است تا انسان، همراه وایپر ظاهر میشود* خدای مکان: "عالیه! بهترین تیمم در کل وجود تمام خلقتهام، آلیس و وایپر!" آلیس با لحنی خونسرد و البته ناراضی میگوید* آلیس: "سرورم، از لطف شما سپاسگزارم... اما اگر امکانش هست، این بار مرا با این روانپریش همتیم نکنید. تحملش از هر مأموریتی سختتر است." وایپر: "ههه! ببین، آلیس، اون پروانه رو دیدی؟ شرط میبندی از وسط بزنمش، با چاقو دو نصف بشه؟!" وایپر که مانند دیوانهای نگاه میکند، ناگهان یک چاقوی کوچک از کلاهش درمیآورد و پروانهای را که نزدیک آنها بود، با آن میزند. آلیس دست بر چشمان خود میگذارد و با حس خجالت و شرمساری میگوید* آلیس: "این وایپر هم که کلاً توی دیوونگی سیر میکنه." لوکین که وسط اینها ایستاده است، با تعجب میگوید* لوکین: "اممم، قرار نبود به من برای نجات فیلیپ کمک بدید؟" آلیس دست از چشمانش برمیدارد، ظاهرش را درست میکند و روبهروی لوکین میایستد و میگوید* آلیس: "بله، من و وایپر اینجا هستیم که بهت کمک کنیم، فقط اول ماجرا رو توضیح بده." خدای مکان: "خب، انگار یک تیم خوبی هستید. من میرم، اما بیاین این ساز دستی رو بگیرید و هر وقت میخواستید در حین مأموریتتون کمک یا چیزی بگیرید و بگید، ازش استفاده کنید." و خدای مکان به بالا پرواز میکند و یک نور طلاییِ درخشان سریع میتابد و خدای مکان ناپدید میشود... #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر15 #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر چهاردم بخش دوم: معامله بحران بد یا بحران بدتر؟ لوکین:"هوم... جالب نیست؟ تو کمک نیاز داری و من اینجام؟ " لوکین در ذهنش فکر می کند که این کار خدای مکان برای چیست* لوکین:" آره، وقتی می دانی توی بحرانم مخصوصا می آیی و مجبورم می کنی کارهایی را انجام بدهم که تو می خواهی. " خدای مکان: " بنظرم توی ذهنت بد در مورد من فکر نکنی که من فراتر از ذهن ساده فانی تو درک و فهم دارم. " لوکین:" ای لعنت بهش. " لوکین می نشیند بر روی صندلی و خدای مکان شروع می کند* خدای مکان:" دوستت توسط یک موجود ناشناخته برای انسان ها دزدیده شده و تو نمی توانی برایش کاری کنی، اما من اینجام که بهت یه کمک کوچولو بکنم. " لوکین:" و قاعدتا این بدون یک درخواست تو غیر ممکنه. " خدای مکان:" آفرین عروسک باهوشی هستی، خب حالا بهتره بگم آیا معامله ای که می خواهم را قبول می کنی و دوستت را نجات می دهی یا دوستت را از دست می دهی؟ " لوکین:" چی؟ هیچ راهی نیست فیلیپ را نجات بدهم؟ نه این دروغه! " خدای مکان:" می خواهی باور بکنی یا نکنی دوستت کمتر از 48 ساعت دیگه قرار نیست خودش باشد و لذت می برم واکنشت را ببینم پس انتخاب دست خودته. " در همین حال یک خدمتکار خرگوش نما به سمت لوکین می آید و می پرسد* خدمتکار خرگوش نما:" چای میل دارید قربان؟ " لوکین:" بله لطفا. " اما وقتی لوکین ظاهر خدمتکار را می بیند جا می خورد و می گوید* لوکین:" این چه جور خدمتکاریه!؟ " خدای مکان:" هه هه، از اندرو ترسیدی؟ اون بی آزار تر از این حرفاست، البته تا زمانی که از خدماتش راضی باشی. " لوکین با کمی استرس و دست پاچگی و چهره مصنوعی خوشحال بودن می گوید* لوکین:" ههههه، که اینطور ممنون اندرو جان. " اندرو چای را می آورد و لوکین تشکر می کند و خدای مکان می گوید* خدای مکان:" حالا انتخابت چیه، از دست دادن فیلیپ و ادامه این راه با عذاب وجدان یا داشتن فیلیپ با یک کار ساده، این ها خیلی متعادل نیستند اما به هر حال این لذت خودنمایشه! " لوکین آهی می کشد و می گوید* لوکین:" قبوله، هر چی تو بگی. " خدای مکان ناگهان لبخندش به نظر ترسناک تر و عجیب تر می شود و پاهای لوکین در لحظه زنجیر می شود* لوکین:" زنجیر! مگه قرار نبود کمک کنی!!! این کارها چیه؟ " خدای مکان:" فقط برای این است که کارت را بدون سرپیچی انجام بدهی، خب کاری که می گویم را انجام بده، وقتی که...." #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر14 #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر چهاردم بخش اول: معامله بحران بد یا بحران بدتر؟ لوکین و فیلیپ همان طور که در کنار کالسکه نشسته بودند و داشتند چای می نوشیدند و کمی صدای عجیبی می آید ولی توجه نمی کنند بهش و لوکین می گوید: لوکین:" فیلیپ حالا که تو، همین توی جاده بیهوش بودی و هیچ چیزی به خاطر نمی آوری، میخوای چیکار کنی؟ " فیلیپ سریع چای را سر می کشد و با دستش دهانش را پاک می کند و با چهره ای تعجب انگیز می گوید* فیلیپ:" میخوام چیکار کنم؟ اهمم، نمیدونم شاید بخوام با شما توی این سفرتون همراهی کنم... بهرحال من که چیزی یادم نمی آید و کسی هم جزو تو و این خدمتکارت نمیدونم. " لوکین دست در داخل موهایش می کشد و یک نفس عمیق بیرون می دهد و چهره ای نسبتا شاد به خود می گیرد* لوکین:" از اونجایی که من یک اشراف زاده ام و تو یک بچه ای، در شان من نیست یک بچه ای که محتاج کمک منه دست رد به سینه اش بزنم. " فیلیپ کمی خشمگین اما به طور بامزه می شود و با صدای بلند داد می زند و همزمان دست هایش به طور نا منظم به نشانه اعتراض تکان می دهد* فیلیپ:" به کی گفتی بچه! من نیازی به کمک تو ندارم ممنون بابت چایی بد مزه تون. " فیلیپ بلند می شود و با سرعت به سمت جنگل می دود* لوکین:" فیلیپ! فیلیپ! واسا نرو! من یه حرفی زدم! نرو گم میشی! " فیلیپ دور تر و دور تر می شود و لوکین به دنبال فیلیپ می رود* فیلیپ در ذهن خودش به این فکر می کند که صرفا یک فشار کوچیک بر لوکین بیارید* فیلیپ:" یه کم اذیتش می کنم و بعدش برمیگردم ولی تا زمانی میاد دنبالم ادامه میدم. " لوکین همچنان با صدای بلند فیلیپ را صدا می کند* لوکین:" فیلیپ برگرد! جنگل خطرناکه! ممکنه گم بشیم. " فیلیپ:" گم نمیشیم و اینکه دنبالم نیا! " فیلیپ کمی جلوتر خسته می شود و صدایی بسیار کم می شنود* فیلیپ:" این صدای چیه؟ شبیه یک جور اجرا کردنه...، کنجکاو شدم ببینم چیه، آره من فیلیپ کاوشگرم. " فیلیپ هرچی نزدیک تر می شود صدا واضح تر می شود و اینگونه است صدا ها، صدایی شبیه فلوت و طبل و ریتم آهنگ های آرام و صدای یک دختر کوچک که در حال خواندن یک چیزی است* لوکین می بیند که راه فیلیپ عوض شده کمی به فکر فرو می رود اما چشم از فیلیپ برنمی دارد و آرام آرام به دنبال فیلیپ می رود و او هم صدا را می شنود ولی توجه خاصی نمی کند* لوکین:" هوم، عجیبه تا قبلش داشت مستقیم می دوید اما الان؟ به یک سمت خاص و اونم قدم زنان میره، آروم دنبالش می کنم " فیلیپ کمی جلوتر چشمش به یک فردی با لباس های عجیب و یک نقاب طلایی می خورد که چندتا نفر دارند ساز می نوازند و طبل می زنند و یک دختر نسبتا کوچک دارد می خواند و سریع خود را در پشت بوته ای مخفی می کند* لوکین که ماجرا را نمی داند و بلند فیلیپ را صدا می زند* فیلیپ:" صدام نکن! میفهمن! فرد نقاب دار به عقب اش نگاهی می اندازد و نوازنده ها ساکت می شوند* فرد نقاب دار همین جور بیشتر بیشتر به سمت بوته می رود و فیلیپ ترسیده است جوری که انگار هر لحظه ممکن است بمیرد و موهای تنش سیخ شده است و صورت مظلومانه دارد گریه می کند اما با دست جلوی دهان خودش را گرفته است* فرد نقاب دار بعد از کمی مکث بالاخره فیلیپ را می بیند و با دستش یقه فیلیپ را می گیرد و بالا می برد فیلیپ را و می گوید* نقاب دار:" پس تو بودی... باهات چیکار کنم، مراسم رو خراب کردی" فیلیپ کمی تقلا می کند و اسم لوکین فریاد می زند و تلاش می کند از دست فرد نقاب دار در بیاد و فرد نقاب دار وقتی لوکین کمی جلوتر می آید با یک نگاه خیره ترسناک به لوکین با فیلیپ محو می شود لوکین سریع خود را به جایی که فرد نقاب دار و فیلیپ هستند می رساند و اطراف را می گردد که نکند یک فریب باشد و همین اطراف باشند و لوکین خدمتکارش را صدا می کند و به شدت ترسیده است جوری که رنگ چهره اش پریده است* لوکین:" فیلیپ! تو کجایی... فیلیپ....، این شوخی خوبی نیست، بیا بیرون! فیلیپ! " ناگهان صدایی از جایی می آید و لوکین را مضطرب می کند و لوکین اطراف خود را با شدت فراوانی ترس نگاه می کند این صدا آشنا و هم ناخوشایند است* ؟؟؟:" من اینجام.... عروسک کوچولو من" لوکین:" بازم تو.... " خدای مکان از یک دروازه طلایی بیرون می آید و دست هاشو تکون میده و یک میز چای میاد و خدای مکان می گوید* خدای مکان:" بنشین عروسک من. " لوکین:" یعنی چی بنشین! الان توی این موقعیت که فیلیپ دزدیده شده چطوری آروم بنشینم و با تو چای بخورم و حرف بزنم؟ " خدای مکان با لبخند همیشگی اش و شاد بودن غیر عادی اش می گوید* #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر14 #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
در انتهای نگاه یک ستاره چپتر چهار،بخش دو: تالار سلطنتی دروری لین و آلبرت در را میبندد و میرود طبقهٔ بالا و درِ اتاق ادگار را میزند* آلبرت: «اجازه هست بیام، ادگار؟» ادگار: «آره عمو آلبرت.» آلبرت وارد اتاق میشود و از ادگار میپرسد* آلبرت: «ادگار، چه حسی به سفرت داری؟» ادگار با شوق و هیجان جواب میدهد* ادگار: «خیلی خوشحالم، عمو آلبرت، که بالاخره این استعداد یه جا به دردم خورد.» آلبرت: «منم، اما ادگار ازت یه درخواستی دارم.» ادگار: «چه درخواستی، عمو؟» آلبرت: «همونطور که میدونی، پدرت تو رو به من سپرد، اما من نمیتونم تا ابد مراقبت باشم. اما میتونی بهم قول بدی مراقب خودت باشی؟» ادگار کمی میخندد و میگوید* ادگار: «عمو، باز حرفهای عجیبی داری میزنی. باشه، قول میدم مواظب باشم.» عمو آلبرت: «هوم، پس برو زودتر بخواب. فردا سفر طولانی در پیش داری.» ادگار هم تأیید میکند و میرود که آمادهٔ خواب شود و آلبرت از اتاق میرود و در تنهایی خود در راهروی خانه میگوید* آلبرت: «هعی... نمیدونم چه اتفاقی برای ادگار میافته یا حتی سالم میمونه یا اذیت نمیشه. کاشکی میتونستم جلوی این وقایع رو بگیرم.» در این لحظه، ادگار در کنار پنجرهٔ خود رو به آسمان شروع میکند به حرف زدن* ادگار: «سپاس خدای من. برای من بهترینها رو در نظر بگیر. خیلی هیجان دارم برای این سفر، اما یه حس عجیبی در موردش بهم دست میده. نشونم بده که این حسم درسته.» ابرها تمام آسمان را در بر میگیرند و تنها نور کمی بر ادگار تابیده میشود* ادگار: «که اینطور... ممنون، خدا.» و ادگار به تختخواب میرود و میخوابد... #در_انتهای_نگاه_یک_ستاره #چپتر4 (بخش دو) #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
در انتهای نگاه یک ستاره چپتر چهار: تالار سلطنتی دروری لین یک آگوست در لندن، در جایی که عظمت و شکوه با هنر آمیخته شدهاند، در تالار سلطنتی دروری لین، فردی در حال آماده شدن برای نمایش است و با خود در حال زمزمه کردن است: فرد: «Ma petite étincelle (جرقهٔ کوچک من به فرانسوی)، تو میتوانی بدرخشی، همانطور که هنر در تو جاری است.» مدیر صحنه: «آماده باش، آقای گریوود، کمتر از دو دقیقهٔ دیگر اجرا شروع میشود.» فرد کمی استرس میگیرد و میترسد، زیرا او در آمریکا بزرگ شده است و لهجهاش ممکن است باعث مسخره شدنش شود، و ناگهان حرف مادرش به یادش میآید* مادر او: «Écoute ton cœur. L’art n’aime pas la peur، (فرانسوی) هنرت از ترس نمیترسد.» او کمی حالش بهتر میشود و میرود تا آغاز کند* موسیقی و نتهای آن به صدا در میآیند؛ شیپورها و ارگ و ویولنها شروع کردند و همهچیز برای او آماده است* نام او الیوت گریوود است؛ کسی با خاندان بااصالت انگلیسی که از مادری فرانسوی زاده شده است، اما با لهجهٔ آمریکایی که نماد بیپروایی و عدم اصالت بودن است* و الیوت در حالی شروع میکند که ممکن است لهجهاش عیان شود* الیوت: ای ستارهٔ شرق، ای وحدت نور، به تقدیسترین حالت ممکن میستایمت ای سنتهای جاودانِ دور، از تو نخواهم جز بخشش الهیات در همین لحظه در جمع، زمزمهای شکل میگیرد* صدای یک: «عجب، چطور یک آمریکایی را به این سالن مقدس راه دادند تا وقت گرانبهای ما را با این لهجهٔ عجیبش بگیرد؟» صدای دوم: «خوب میخواند، اما لهجهاش دلزدگی ایجاد میکند.» صدای سوم: «با اینکه از یکی از خاندانهای بااصالت لندن است، مایهٔ تأسف است.» صدای چهارم: «من که دفعهٔ بعدی، اگر باز چنین کنند، نخواهم آمد.» الیوت وقتی کمی از همهمه را میشنود، کمی غمگین میشود، اما سریع خودش را جمعوجور میکند و همانطور که دارد میخواند، به فکر کردن ادامه میدهد ای جوامع سنتِ سخت و کور، بنگرید به آنچه میبینید از واقعیت... بعد از چندین دقیقه، اجرا تمام میشود و همگی دست میزنند، حتی کسانی که زیاد اجرا را دوست نداشتند* الیوت از صحنه خارج میشود و وقتی پشت صحنه میرود، توقع تشویق داشت، اما پشت پرده را سکوت پر کرده است. و تا میآید آهی سر دهد، ناگهان شخصی نزدیک میشود و تشویق میکند* فرد: «آفرین، از شما کم توقع نمیرفت، آقای گریوود.» الیوت که کمی گیج است، با احترام میپرسد* الیوت: «ممنون ازتون، شما کی هستید؟» فرد: «اسم من مهم نیست؛ مهم ارباب منه. او شاهد اجرای بسیار خوب و زیبای شما بود و خواستار یک پیشنهاد است.» الیوت: «اممم... پیشنهاد؟ چه پیشنهادی؟» فرد: «همراه من بیایید.» در همین لحظه برمیگردیم پیش ویلیام و ادگار تقریباً ساعتهای 9:24 تا 9:34 است و ادگار تمام وسایل خود را جمع کرده و آلبرت اتاق ویلیام را به ویلیام نشان میدهد* آلبرت: «بفرمایید آقای ویلیام، این هم اتاق شماست. هر چیزی خواستید در خدمتم، اما یه خواستهای دارم. میتونم بگم؟» ویلیام کمی به اتاق نگاهی میاندازد و میگوید* ویلیام: «اتاق خوبیه. میشنوم، آقای آلبرت.» آلبرت: «قراره برادرزادهٔ من رو برای چه کاری به لندن ببریدش و اینکه آسیب نمیبینه؟» ویلیام با لحنی بد و دستورطور میگوید* ویلیام: «به شما مربوط نیست! اما به عنوان کسی که قراره ادگار رو با خود ببرم، تا جایی که میشود تلاش میکنم آسیبی به ادگار نرسد.» آلبرت کمی مضطرب میشود، اما میگوید* آلبرت: «ممنونم آقای ویلیام. امیدوارم همینطور باشه و خب من میرم. اگر کاری داشتید صدام کنید.» ویلیام: «حتماً آقای آلبرت.» #در_انتهای_نگاه_یک_ستاره #چپتر4 (بخش یک) #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
در انتهای نگاه یک ستاره چپتر سه: پرده کشیدن بر باران ادگار که در اتاقش در حال جمع کردن چمدانش بود به لبه پنجره اتاقش میرود و صدای آرام و هیجانزده ولی همچنان کنترل شده میگوید: ادگار:" خدایا! نمیدانم چرا همچین چیزی رو سر راهم قرار دادی اما کمک و حمایتم کن، من خوب میدانم این چه راهی سختیه اما وقتی تو باشی سخت نیست، هوایت به پدرم هم باشد و البته تو بابا میدانم داری میبینی و گوش میکنی فردا حرکت میکنم برای رویایی که همیشه برام میخواستی، امیدوارم خوشحال باشی. " در همین لحظه در اتاق پیش مغازه عمو آلبرت در حال حرف زدن با خود است* آلبرت:" لعنت! لعنت! نمیتوانم جلوی این ویلیام رو بگیرم، شرمنده برادر نتونستم از پسرت درست مراقبت کنم، خدایا مراقب ادگار باش، ما که نمیتوانیم تا ابد مراقبش باشیم... " در چند متری از مغازه عمو آلبرت، کافهای بود و ویلیام در آنجا نشسته بود و با خود فکر میکرد و میگفت* ویلیام:" هوم، همه چیز طبق نقشه لرد بلکوود رفت، خوبه همینجوری باید پیش برویم. لذت بردم آن لحظه که آلبرت احمق رو ساکت کردم اما یک چیزی توی قلبم میگه این پسره ادگار یک چیزیش فرق میکنه، مهم نیست، اونم مثل بقیه بچههاست مگه نه؟ " گارسون به سمت ویلیام میآید و میپرسد* گارسون:" چی میل دارید آقا؟ " ویلیام که به تخته روی دیوار قیمتها و غیره نگاه میکند در حین حال چشمش به جمله امروز کافه میخورد که نوشته شده بود: این روزها باید به حرف دل گوش داد، کمی تعجب میکند و بعدش سریع خودش را جمع میکند و میگوید* ویلیام:" یک چای بدون چیز اضافه لطفا. " گارسون:" چشم آقا. " و گارسون میرود و ادگار باز کمی به جمله روز خیره میشود و فکر میکند به ادگار و اولین روز دیدارش با لرد بلکوود که چه حرفهایی بهش زد و چگونه به ویلیام امروز تبدیل شد و صدایهای لرد بلکوود در ذهنش میچرخید* صدای وود بلک:" پس اون بچه خیابانی تو هستی! " صدای وود بلک:" نترس کاری باهات ندارم تا زمانی... که به من و اهدافم وفادار باشی. " صدای وود بلک:" فعلا یاد بگیر چطوری مهارت را بهکار ببری. " صدای وود بلک:" فراموش نکن که من چطوری از خیابان به کاخ خود آوردم و این زندگی پوچ تو را بهتر ساختم، فراموش نکن... " ناگهان ویلیام فریادی میزند و گارسون سریع به سمت آن میآید و با تعجب میپرسد* گارسون:" جناب چیزی شده؟ " ویلیام سریع میگوید* ویلیام:" نه شرمنده، یه کم بیماری عصبی دارم بخاطر گذشتهام. " گارسون:" اشکالی ندارد، الان میگم براتون چایتون رو زود بیارند. " ویلیام:" سپاس. " در همین لحظه در عمارت معروف لرد وودبلک در محله معروف و مرفه لندن بِلغراویا (Belgravia) در حال تفکر و اندیشیدن به نقشههای خود بود و میگوید پردههای عمارت را بکشند و در حالی که باران میبارد، به جای نگاه انداختن به باران، خود را وقف تفکرات شخصی خود میکند* بلکوود:" همانگونه که انتظار داشتهام، ویلیام هماکنون در محل ماموریت در بریستول مستقر شده... " یکی از خدمتکارها که به خدمتکار اعظم لرد بلکوود معروف است کمی جلو میآید و با گفتن عرض پوزش و با احترام میگوید* خدمتکار اعظم:" با عرض پوزش و با احترامی برایتان قائل هستم لرد بلکوود، بنظرم ممکن است در این نقشه کمی تجدید نظر میکردید زیرا ویلیام بنظر نمیرسید به درد این ماموریت بخورد زیرا او طبق سوابقش ممکن است دست به کارهایی که در ماموریت و نقشه شما نیست بزند. " وود بلک:" درست میگی، اما خب ما همین الانش هم چندین نفر بهصورت مخفیانه برای دید زدن ویلیام فرستادهایم که اگر دست به چنین حرکات ناشایست بزند، کارش را تمام کنند. " خدمتکار اعظم کمی نگران میشود و دست بر چانه خود میگیرد اما نمیتواند آنچه در دل دارد را بگوید... #در_انتهای_نگاه_یک_ستاره #چپتر3 #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر سیزدهم بخش دوم: پاکت تشکر بچه های یتیم خانه مارکوس: «بالتازار، به نظرت دنیا همیشه انقدر سطحی و ساده و بدون هیچ جذابیتی بوده؟ من از روز اول که یادمه دنیا پر از مردم فقیرِ بیهنر و اشرافیانِ خودخواه بوده.» بالتازار: «راستش آقای مارکوس، دنیا همیشه همینگونه بوده. البته جایی که من ازش میآیم نسبتاً روستایی و ساده بود، ولی همانجا هم همین اختلافات مردمی و ظلموستم پررنگ بود؛ ولی در قالبهای دیگر، چون کدخدا و حاکم منطقه و رعیت.» مارکوس: «پس که اینطور… پس کل دنیایی پر از جادو و ثروت همیشه همینجوره. ولی تنها چیزی که منو توی این دنیا خوشحال میکرد، وقتی میدیدمش، خواهر زیبایم بود.» بالتازار: «آقای مارکوس، به نظرم به زودی خواهرتان را نیز دوباره دیدار خواهید کرد؛ چون برادرزادهتان، لوکین، طبق نقشهتان به اینجا دارد میآید و به نظر میرسد او مصمم و جدی باشد.» مارکوس: «منظورت چیه با مصمم و جدی میاد؟ اون هنوز بچهست، فرق بین خوب و بد رو نمیدونه. توقع داری خواهر گل من رو که این همه سال دنبالش گشتم، با اومدنش پیدا کنه؟» بالتازار: «نه، منظور من این نیست آقای مارکوس…» کالسکه به مقصد میرسد و مارکوس پیاده میشود و حرف بالتازار را قطع میکند و عصایش را روی زمین میگذارد که یک بچهی فرستادهشده از یتیمخانه به سمتش میآید و نامش را صدا میزند.* پسر: «آقای مارکوس! آقای مارکوس! این پاکت را خانم ایزابلا، سرپرست یتیمخانه، برایتان فرستاده تا به دستانتان برسانم.» مارکوس پاکت را باز میکند و پولهای داخل آن را برمیدارد و بقیهی پاکت را همراه نامهاش با فندکش میسوزاند. پسر با تعجب میگوید:* پسر: «آقای مارکوس! چرا آتیشش زدین؟ داخل نامه چندین تشکر از بچهها و سرپرست یتیمخانه برایتان نوشته شده بود!» مارکوس: «برام مهم نبود. من پولی که قرض داده بودم رو پس گرفتم؛ پس بقیهاش الکیه. یک چیزی بهت بگم پسرجون… بهجای نوشتن همچنین چرتوپرتهایی، یاد بگیر چطور کار کنی و موفق بشی. هیچکس با نامهنویسی به هیچ جا نرسیده.» بالتازار که موضوع را از کمی دور نگاه میکرد، کمی جلوتر میآید و میگوید:* بالتازار: «آقای مارکوس، چرا این نامهی تشکر بچههای یتیمخانه را آتیش زدید؟ این در شأن یک اشرافزاده نیست. پسرجان، من به جای آقای مارکوس از شما و بچههای یتیمخانه ممنونم بابت نامهتان.» پسر: «ها؟ باشه آقای بالتازار… ممنون. منم برمیگردم یتیمخانه.» بالتازار: «برو پسرجان، سلام من را هم به خانم ایزابلا برسان.» پسر: «چشم، فعلاً.» مارکوس: «این چه کاری بود بالتازار؟ چرا به همچنین پسر ردهپایینی ارزش قائل میشی؟!» بالتازار: «آقای مارکوس، گاهی اوقات ارزش انسان فقط به جایگاهش نیست؛ بلکه به انسانّیت است.» مارکوس: «باشه هرچی تو میگی… من برم تو عمارت. تو هم زود بیا و چایت رو درست کن.» مارکوس و بالتازار هر دو وارد عمارت میشوند... #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر13 #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر سیزدهم بخش اول: پاکت تشکر بچه های یتیم خانه سرزمینهای شمالی، کشور ریونسکارث «پرتگاه کلاغها» اُپرای معروف لومییر دِز اومبر: مارکوس در وسط صحنه اُپرا در حال تمرین با شمشیر چوبی و گفتن دیالوگهایش است* مارکوس: «دستانم را بگیر... اگر قرارِ بیتو رستگار شوم، همه را میسوزانم با دستان خاکیام، ای زن الهیمانندِ گمگشتهی من.» بالتازار نزدیک مارکوس میشود و میگوید:* بالتازار: «عالیست آقای مارکوس، این نمایشنامهی جدیدتان حتماً موفقیتآمیز خواهد بود.» مارکوس: «مگر میشه عالی نباشه؟ اینا تماماً از تفکرات شخصی خودم خلق شدهاند.» بالتازار: «هوم… آقای مارکوس، بگذارید حدس بزنم؛ این نمایشنامهی جدید در مورد خواهرتان است که گم شده.» مارکوس: «شاید بالتازار… ولی او یک تجسّم خاص در زندگی من بود که در این نمایشهای پوچ و سطحی نمیتوان نشان داد. ولی ای کاش میتونستم پیداش کنم.» بالتازار با چهرهای تأسفانگیز و صدایی کمی افسوسگونه جواب میدهد:* بالتازار: «میفهمم آقای مارکوس… من هم بعد از از دست رفتن همسرم چنین حسی دارم.» مارکوس با کمی تعجب و نگاهی عجیب خیره میشود و میگوید:* مارکوس: «بالتازار… همسرت؟ خیلی در موردش حرف نزدی و خب نمیدونستم تو هم همین حس رو داری.» بالتازار: «درست است آقای مارکوس. من زیاد دربارهی همسرم حرف نزدم، چون همینجوری هم حال روحی خوبی ندارم؛ پس کمتر در موردش تعامل میکنم تا کمتر دردش مرا اذیت کند.» مارکوس ساعت جیبیاش را از کت بیرون میآورد، نگاهی به آن میکند و میگوید:* مارکوس: «اوه، بیست دقیقهی دیگر وقت صرف چای عصرانه است. بالتازار، کالسکه را آماده کن تا برویم خانه و آن چای معروفی را که گفتی از چین آماده است، برایم درست کنی.» بالتازار: «حتماً آقای مارکوس، همین الان کالسکه را آماده میکنم تا برویم خانه و آن چای معروف را آماده کنم.» مارکوس کلاهش را از روی چوبلباسی برمیدارد و کت خاکستریاش را بر تن میکند و عصایش را برمیدارد و به بیرون میرود. با کمی صبر کردن سوار کالسکه میشود و به بالتازار میگوید:* #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر13 #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر دوازدهم: پسر کوچولو، فیلیپ جاده شمالی ولیترا به نوورلوم (کشور همسایه): کالسکه سطلنتی لوکین در حرکت است و به سمت نوورلوم میرود و لوکین داخل کالسکه در حال نوشتن خاطرات خود در دفترچه خاطرات است* لوکین: "امروز سفری سختی را آغاز کردم برای درک حقیقت پشت غیبت مادرم و کشف تجربههای جدید برای درک زندگی جدیدم." همچنین در همین لحظه در بخش جلوی کالسکه گابریل یک چیزی در راه کالسکه میبیند و با توقف بسیار سریع پیاده میشود تا ببیند آن چیزی بر روی زمین افتاده است چیست* گابریل: "این... این! یه بچهاس!" گابریل کمی خم میشود و بچه را بلند میکند و به داخل کالسکه میبرد و میگوید* گابریل: "ارباب لوکین، شرمنده باعث این توقف ناگهانی شدم ولی خب اجباری بود، انگار این پسر بر روی جاده افتاده بود و نمیشد تنهایش گذاشت." لوکین که کمی گیج شده بود به پسر نگاه میکند ولی کمی بعد خود را جمعوجور میکند و میگوید* لوکین: "اشکالی ندارد گابریل، الان ببین میتوانی برای این پسر انجام بدهی." گابریل: "چشم ارباب لوکین!" گابریل در مواد غذایی و ضروری کالسکه کمی نگاه میکند و کمی آب با کمی نان میآورد و بر صورت پسر آب میریزد تا بیدار شود و ناگهان پسر بیدار میشود و میگوید* پسر: "شما کی هستید! من کجام! من کی هستم! نکنه منو دزدید! آهای کمک کنید، اینا منو دزدیدن!" لوکین با صدایی ملایم و مهربان و چهرهای خجالتزده میگوید* لوکین: "هی پسر کوچولو، نترس، ما دزد نیستیم. ما توی وسط جاده وقتی بیهوش بودی دیدیمت." پسر کمی سرخ میشود ولی چهره عصبی به خود میگیرد و میگوید* پسر: "بهم نگو پسر کوچولو! به نظر نمیاد زیاد از من بزرگ باشی." لوکین برای جلب اعتماد پسر کت خود را درمیآورد و بر روی پسر میاندازد و میگوید* لوکین: "به نظر میاد سردته و خب اعتماد به من نداری ولی من بهت قول میدهم مراقبت کنم ازت." پسر وقتی چهره لوکین را میبیند و حرفهایش را میشنود، از خجالت سرش را پایین میاندازد ولی کمی بعد میگوید* پسر: "من به کمک تو نیاز ندارم." لوکین: "باشه، هر جور مایلی، گابریل اگر میشود کمی توقف کنیم و یه کم چای گرم بنوشیم." گابریل: "چشم ارباب لوکین، شما همینجا منتظر بمانید تا من آتش روشن کنم و چای گرم درست کنم برای شما و این پسر." لوکین بعد از رفتن گابریل شروع به معرفی کردن خود میکند* لوکین: "راستی خودم رو معرفی نکردم، من لوکین نوک ترن تروستیا هستم، پسر ادوارد تروستیا." پسر: "چه اسم قشنگی... چیز بلند و طولانی! اسمت خیلی زیادی بزرگه!" لوکین: "آره، قبول دارم، ولی آیا میتوانم اسم تو را بدونم؟" پسر: "آره، اسم من... اسم من... اسم من! اسم من چیه؟ اسمم رو یادم نمیاد..." لوکین: "اسمت یادت نمیاد؟ چه بد... ولی خب، بیاسم که نمیتوانم صدات کنم، مخصوصاً وقتی از پسر کوچولو خوشت نمیاد، پس اسمت تا زمانی که یادت بیاید و با من هستی، فیلیپ اسم توعه." پسر: "فیلیپ! اسم خوبی به نظر میآد، ولی من هنوز تا زمانی که چای گرم نخورم، نمیتوانم لوکین قبولت کنم. میدونی که من آدم سادهلوحی نیستم و هیچ معاملهای رو بدون سود قبول نمیکنم." لوکین: "بله، میدانم، آقای فیلیپ، شما یه تاجر با سیاست هستید." فیلیپ: "آره، من یه تاجر نابغهام." گابریل درب کالسکه را باز میکند و میگوید* گابریل: "چای آمادهست ارباب لوکین." لوکین و فیلیپ از کالسکه خارج میشوند برای نوشیدن چای... #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر_دوازدهم #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
در انتهای نگاه یک ستاره چپتر دو: تهدید تفنگ پشت پرده ویلیام و عمو آلبرت همراه با ادگار وارد مغازه میشوند: ویلیام:" خب آقای آلبرت، همون جوری که عرض کرده بودم، بنده برای یک کار دیگر به پیش شما آمدهام. " عمو آلبرت:" اهممم، خب آقای ویلیام، اون کاری که اومدید چیه؟ میشه توضیحش بدین؟ " ویلیام بدون هیچ مکثی ادامه میدهد* ویلیام:" خب بنده برای درخواست لرد بلک وود اینجا هستم که برادرزاده شما را به لندن ببرم، بخاطر استعداد بینظیرش در موسیقی پیانو. " عمو آلبرت و ادگار کمی جا میخورند و عمو آلبرت با کمی مکث میگوید* عمو آلبرت:" هوم، خب نمیخوام پیشنهاد بسیار عالیتون رو رد کنم، اما خب من به برادر محرومم قول نگهداری از ادگار را دادهام. " ویلیام چهره خوشرویش کمی به هم میخورد ولی خود را جمع میکند و میگوید* ویلیام:" اشکالی ندارد، آقای آلبرت، درک میکنم چقدر خواسته برادرتان مهم است، ولی کمی به من فرصت دهید و کمی به حرفهای من گوش دهید. " ادگار با کمی گیجی و شوق بلند میگوید* ادگار:" عمو، این خیلی موقعیت خوبیه که بتونم استعدادمو نشون بدم! دقیقا همون جوری که پدرم میخواست با این پیانو این کارو بکنم. " ویلیام:" آقای آلبرت اگر میشود یک دقیقه با هم در جایی خلوت گفتگویی داشته باشیم. " عمو آلبرت:" بدم نمیاد، ولی خب من نظرم بازم همینه... " ویلیام و عمو آلبرت در اتاق پشت مغازه میروند و ویلیام چوبی پشت در را میبندد و کیف چرمیاش را باز میکند و در آن یک چیز برمیدارد* ویلیام:" خب آقای آلبرت، شما دو راه بیشتر ندارید... " ناگهان ویلیام یک تفنگ کمری کوچک از داخل کیفش درآورده بود، بلند میکند و به سمت عمو آلبرت نشانه میرود و میگوید* ویلیام:" یا اینکه بگذارید با مصاحبت این داستان را تموم کنیم، یا اینکه از راهی خونینش بریم که بهایش جان شماست. " در این لحظه صحنهای از گذشته ویلیام در ذهنش تداعی میشود، اولین دیدارش با لرد بلک وود در کوچههای پر از فاسد لندن و در میان برفهای خونین جنایتکاران کنار آن همه جسدهای مرده مردمان بیگناه* لرد بلک وود:" ویلیام، تو مرد بااستعدادی و باوفا هستی. آیا حاضر هستی برای ایدههایت آدم بکشی... " و در همین لحظه عمو آلبرت کمی عقب میرود و به کمد اتاق میخورد و کمی سر و صدا میشود و ادگار صدا را میشنود و میپرسد* ادگار:" عمو آلبرت، اونجا چیزی شده؟ چرا صدا اومد؟ " عمو آلبرت با دستپاچگی و در حال رفتن به سمت وسایل ریخته شده کمد میگوید* عمو آلبرت:" اهممم، چیزی نشده، من اومدم برگه از کمد در بیارم. " ویلیام تفنگ را در کتاش میگذارد و چوبی درب را برمیدارد و درب را باز میکند، پشت سر حرف عمو آلبرت میگوید و کمی لبخند میزند* ویلیام:" ادگار عزیز، چیزی نشده، همونطور که عموی شما گفت، برگه نیاز داشته و تصادفی وسایل کمد ریخته شدند. " ادگار:" هوم، پس که اینجور خب، اگه حرف هاتون تموم شد، بگید من آخر چیکار باید کنم؟ " ویلیام:" ادگار جان، خب من عموی شما آقای آلبرت را برای این سفر پر از سعادت راضی کردم، مگر نه آقای آلبرت؟ " عمو آلبرت با اینکه عرق صورتش خشک نشده بود با ظاهری به ظاهر رضایتمند میگوید* عمو آلبرت:" همین جوره ادگار. " ویلیام:" خب ادگار، اگر میشود، امروز رو کمی استراحت میکنیم و فردا موقع طلوع خورشید حرکت کنیم. " ادگار:" باشه، آقای ویلیام. " ادگار با خوشحالی به بالا و در اتاقش میرود ویلیام نگاهی کمی خیره و سرد به عمو آلبرت میکند و میگوید* ویلیام:" بهتره که سعی نکنی بخوای کاری علیه من کنی، وگرنه قبل از عملی کردنش جانت را میگیرم. " آلبرت که همچنان عرق استرس دارد، میرود که به کارهای مغازهاش برسد... #در_انتهای_نگاه_یک_ستاره #چپتر2 #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
در انتهای نگاه یک ستاره چپتر یک: پیانو پدر بزرگ صدای نوتهای موسیقی پیانویی با لحن حماسی و خشمگین از خانه نسبتا کوچیک در محله متوسط شهر بریستول به گوش میرسید: پسر:" در این دنیای لعنتی همه چیز دروغ، دروغ و دروغه! دنیایی که ظلم و ستم با ظاهری بهشتی بر تن خود کرده و با رهبری افراد حقیقتستیز اداره میشه! حالم از تمام اینا بهم میخوره! " پسر دست از روی نوتهای پیانو برمیدارد و بر بالا خیره میشود و آهی میکشد و میگوید* پسر:" هعی، پدر کجایی... اگه میذاشتی این پیانوی لعنتی رو برای درمانت بفروشم، اینجوری نمیشد. " پسر با خشم و ناراحتی بیشتر ادامه میدهد* پسر:" هی میگفتی این پیانو یادگار پدربزرگه، نباید بفروشیمش. بخاطر همین رفتارات بود که مامان رفت و خودت منو پیش عمو آلبرت تنها گذاشتی. " ناگهان درب اتاق پسر توسط عمو آلبرت باز میشود* عمو آلبرت:" ادگار، باز رفتی توی فکر خاطرات؟ پدرت هیچ وقت دوست نداشت همچنین حرفایی بزنی مخصوصا بخاطر پیانوی پدربزرگ. " ادگار از جایش بلند میشود و دست بر سینهاش میگذارد و با صدایی بلند میگوید* ادگار:" خب که چی عمو آلبرت! پدرم با همین رفتارش باعث شد مادرم و خودشو از دست بدم. اگه این طرز تفکر نداشت، اما الان مجبور نبودیم توی همچین آشغالدونی زندگی کنیم، یا با نون و آب روز رو شب کنیم. میفهمی عمو آلبرت! " عمو آلبرت:" میفهمم ادگار ولی خب پدرت همیشه اینجوری فکر میکرد. با اینکه بعضی وقتها باهاش موافق نبودم، اما نمیتونستم جلوشو بگیرم. " ادگار کمی اشکش در میآید و میگوید* ادگار:" عمو آلبرت، موقعی که بابام مریض بود همین حرفا میگفتی. اگه تو پیانو رو میفروختی الان پدرم اینجا بود. " ادگار با گریه و اشک اتاق ترک میکند و به طبقه پایین میرود* عمو آلبرت:" ادگار نرو! واسا داری کجا میری! " ادگار بدون هیچ جوابی ژاکتش را میپوشد و به بیرون میرود و صدای کوبیده شدن درب میاد* عمو آلبرت:" هعی از دست این بچه... ولی خب حق داره. " ادگار همانگونه که خشمگین است دستانش را با نفسهایش گرم میکند و با خود میگوید* ادگار:" کاشکی عمو آلبرت ناراحت نشه از دستم، این بار از دستم در رفت. " همینجوری که ادگار در تفکرات خودش غرق است به یک فرد جوان با کت و شلوار از پارچه مرغوب که بر تن دارد و کیف دستی چرمی در دست دارد و با کلاهی، برخورد میکند* ادگار:" ببخشید آقا، شرمنده بهتون خوردم، حواسم نبود. " مرد جوان کمی لبخند میزند و میگوید* مرد:" فدای سرت پسر، منم امروز روز خوبی نداشتم پس اینو میزنم به حساب بدشانسیم. راستی! تو اینجا زندگی میکنی؟ میتونی مغازه آقای آلبرت ساعتسازو بگی کجاست؟ " ادگار کمی خشکش میزند و با خود میگوید* ادگار:" عمو آلبرت گفته بود اجاره این ماه رو نداده، نکنه این خدمتکار صاحب مغازهاش باشه! " ادگار:" اهممم... من والا نمیدونم شاید همین جاها باشه. " مرد:" حیف شد، براش خبر خوبی داشتم. رئیس بنده از ساعتهای مغازه ایشون خوشش اومده بود. " ادگار با دستپاچگی میگوید* ادگار:" الان یادم اومد، همین نزدیکهاست... بیا تا با هم بریم اونجا. " مرد:" چه خوب، بریم پس. " کمی بعد در روبروی مغازه میرسند* ادگار:" خب آقا اینم، مغازه عموم آلبرت، چیز... آقای آلبرت. " مرد جوان با کمی مکث و ناگهان صورتش شاد میشود و میگوید* مرد:" پس آقای آلبرت عموی شماست. " ناگهان عمو آلبرت به بیرون مغازه میآید و میگوید* عمو آلبرت:" ادگار کجا رفته بودی؟ این آقای محترم کی هستند که باهات اومدن. " مرد کلاهش را از سر برمیدارد و میگوید* مرد:" درود آقای آلبرت، بنده ویلیام هستم، از طرف لرد بلکوود اومدم اینجا. " عمو آلبرت با خوشرویی میگوید* عمو آلبرت:" اووو! لرد بلکوود یکی از مشتریهای خوب و بااصالت ما هستند. " ویلیام:" بله، لرد بلکوود خیلی تعریف شما رو میکرد. ولیکن بنده برای یک چیز دیگه به ملاقات شما اومدم. " آلبرت کمی جا میخورد و ادگار مانند عروسکی خیره بر ویلیام و عمویش است* ویلیام:" لطفا اگر میشه بریم داخل مغازه تا بحثمون رو آغاز کنیم. " ویلیام و عمو آلبرت همراه با ادگار وارد مغازه میشوند... #در_انتهای_نگاه_یک_ستاره #چپتر1 #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر یازدهم،بخش دو: سفری به شمال،اوپرای راز مادر 10 دقیقه بعد، عمارت خانواده آدریان* لوکین به خدمتکار میگوید تا آدریان خبر کند و آدریان به بیرون عمارت و به دیدار لوکین بیاید* آدریان با سرعت و هیجان به پایین میآید* آدریان: "خب پس، بالاخره کارت رو کردی لوکین، میخوای بری دنبال مادرت؟" لوکین: "آره آدریان، میدونم تازه از سفر برگشتی و من دارم میرم، اما خب اومدم اینجا که برام یه کاری کنی." آدریان: "چه کاری، اگه توی دردسر نیوفتم اوکیه." لوکین: "توی دردسر نیوفتی، فقط ازت میخوام حواست به رفتار پدرم باشه و هر ماه برام یک نامه بفرستی تا از احوالش باخبر باشم." آدریان: "باشه، مشکلی ندارم، فقط منم یه درخواستی دارم: اینکه فاران با خودت ببری. فاران پرنده خوبیه و میتونه خیلی کمکت کنه." لوکین: "باشه، فاران میبرم، ولی خب اگه میتونی تا جایی میشه از پدرم و احوالش باخبر باش و بگو." آدریان میخندد و میگوید* آدریان: "خیالت تخت، حواسم هست و زود به زود بهت میگم، فقط مراقب خودت باش و سالم برگرد." لوکین: "باشه آدریان، پس اگه کاری نداری من برم." آدریان: "برو، خداحافظ، امیدوارم هرچه زودتر مادرتو پیدا کنی و برگردی." لوکین: "همچنین منم، خداحافظ." در همین لحظه در عمارت تروستیا* شلی: "خب پس، اگه اینجوریه آقای مارکوس، دوست قدیمی آقای ادوارد در واقع..." کمی بعد، ساعت 12 در ورودی شهر ولیترا، ادوارد و آدریان و دیگران ایستادهاند و دست تکان میدهند لوکین: "بابا خداحافظ، آدریان خداحافظ، همگی خداحافظ، من میرم تا زمانی که مادرم رو پیدا نکردم برنمیگردم." همگی با چهره و حالتهای مختلف لوکین را عازم سفر میکنند و سفر لوکین شروع میشود... #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر_یازدهم #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر یازدهم: سفری به شمال، اوپرای راز مادر صبح روز بعد از دیدار فریدریش، اتاق غذا عمارت تروستیا، سر میز غذا خوری: لوکین با نگاهی کمی معذب و دست در دستانش بعد از اتمام صبحانه ادوارد میگوید* لوکین: "بابا، من چند وقتی هست که دارم به یک چیزی فکر میکنم که باید حتما با اجازه شما باشه وگرنه به تنهایی ممکن نیست برام." ادوارد کمی جا میخورد و دستش به چونهاش میگیرد و میپرسد* ادوارد: "چه فکری؟ میتونی بهم توضیح بدی چون بدون توضیحات کامل نمیتونم بهت اجازه بدم پسر گلم." لوکین: "خب بابا، راستش من میخوام سفری به شمال برم، دنبال حقیقتی که شما نمیخواید من بفهمم یا حتی بدونمش. نمیدونم چرا، ولی خب من میخوام برم دنبال سرنخی برای پیدا کردن مامان." ادوارد کمی بیشتر نگران میشود و میگوید* ادوارد: "لوکین، پس میخوای بری به دنبال سرنخی از مادرت؟ خب من قبلا همین کارو کردم، البته که خودم نرفتم اما از بهترین دستیارانم برای این کار فرستادم و خب حتی یه نشونه کوچیک از مادرت هم پیدا نکردن و اینکه من مشکلی ندارم، چون به نظرم کمی بزرگ شدی و عقلت بیشتر درک میکنه. اما یک شرط داره که بزارم بری به این سفر." لوکین با کمی خوشحالی و هیجان ولی همچنان منطقی میپرسد* لوکین: "چه شرطی بابا؟ هر چی باشه قبوله." ادوارد با کمی مکث میگوید* ادوارد: "خب شرط اینه که قبل از رفتن، اجازه بدی یه نامه به یکی از دوستان قدیمیم، کسی که سالهاست در اون سر دنیا زندگی میکنه، بفرستم و بهش بگم مراقب تو باشه. اون شخص رو خوب میشناسی و تجربه زیادی داره." لوکین سرش را کمی خم میکند و لبخندی میزند و میگوید* لوکین: "قبوله بابا! من پس میرم که آماده بشم که قراره سفر طولانی داشته باشم." ادوارد: "گابریل، با لوکین برو و هر چیزی که در سفر نیاز داره و بهتره کمک کن بخره." گابریل: "چشم آقای ادوارد." لوکین و گابریل از اتاق غذا خوری بیرون میروند و کاترین که در کنار ادوارد ایستاده است میگوید* کاترین: "آقای ادوارد، بچهها چه زود بزرگ میشن، ارباب جوان لوکین در این سن کارهای بزرگ میکنه." ادوارد کمی لبخند میزند و میگوید* ادوارد: "درسته کاترین، ولی چه میشه کرد، اون پسر منه دیگه." ما در این صحنه به جایی دور از لومی نوکتیس میرویم، جایی در سرزمینهای شمالی و در اوپرای معروف لومییر دِز اومبر (نور سایهها) هستیم* صدای خدمتکاری به گوش میرسد و شخص در حال تمرین کردن با تیم اوپرای خود است* خدمتکار: "آقای مارکوس، شما دقیقا طبق نقشه خود، لوکین در حال اومدن به سرزمینهای شمالی است و همون جوری که شما پیشبینی کرده بودید، ادوارد برایتان نامهای در مورد مراقبت از لوکین میفرستد." آقای مارکوس تمرین اوپرای خود را قطع میکند و میگوید* آقای مارکوس: "خب بچهها، شما فعلا استراحت کنید تا من کارمو میکنم. خب خب، بالتازار، انگار طبق نقشهام لوکین داره میاد به اینجا، پس باید ازش خوب پذیرایی کنیم." بالتازار: "دقیقا همین طوره آقای مارکوس." آقای مارکوس: "البته که همین طوره، نقشههای من همیشه بینقص هستند." برگشت به صحنه و پیش لوکین و گابریل* لوکین: "خب گابریل، برو و لیستی که آماده کردم، براساس چیزهایی که میدونی بهترینشون رو بگیر و کالسکه رو آماده کن و به خدمتکارهایی که قراره ببرم با خودم هم بگو آماده بشن. منم برم به آدریان کمی حرف بزنم و خداحافظی کنم." گابریل: "چشم آقای لوکین." #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر_یازدهم #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر دهم،بخش دو: مغازه عجایب مرد با خونسردی و آرامی می گوید* مرد:"من حقیقتی بهش گفتم که میخواست بشنوه وگرنه من بهش گفتم آیا جرئتشو داره یانه." لوکین در حال خود بود سریع خود را جمع و جور می کند و می گوید* لوکین:"سفر به شمال؟ راز مادرم اونجاست! اسمتو بهم بگو!" مرد:"اسم من فریدریش کرایسگر هستم، ولی خب لوکین بدون این سفرت کار آسونی نیست و اینکه بیا از این فضای بد خارج شیم هاها، خب چیزی نمی خواستید بخرید؟" آدریان:"خب حالا که لوکین بهتر شد می خواستم بپرسم اون کتابی که کنارت روی دیوار گذاشتی قیمتش چنده؟" فریدریش کمی می لرزد و می گوید* فریدریش:"خب اون کتاب فروشی نیست، اون کتاب آخرین چیزی که از همسرم دارم، من به اون کتاب وابسته ام مخصوصا اون سکانس آخر دیووانگی معشوق شخصیت اصلی بخاطر شلاق اسبی و دیوانگی اش مورد علاقه منه پس فروشی نیست" آدریان:" پس بخاطر زنت نمیفروشی. " فریدریش: "آره خب، بخاطر زنم، نمیفروشم ولی خب بعدا اگه خواستید براتون میخونم." آدریان: "بعدا حتما میام برام بخون" فریدریش: "حتما لوکین هم بیار." آدریان: "باشه." لوکین و آدریان از فریدریش خداحافظی میکنند و میروند... #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر_دهم #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر دهم،بخش اول: مغازه عجایب کوچه ای در بالای شهر ولیتر در کنار مغازه اب میوه فروشی ساعت 11:00 ظهر: ناگهان صدایی مانند انفجار از کوچه کنار مغازه آب میوهفروشی شنیده میشود و نور بنفشی از کوچه بیرون میآید* آدریان: "هی لوکین، اونجا نگاه، انگار مغازه قدیمی عتیقهفروشی بازشده انگار..." لوکین: "اع! خب واسه منم بیام" و لوکین به سمت آدریان میدود* در مغازه نوشته های قدیمی نوشته شده است و لوکین می خواند آنها را* لوکین:"اینجا نوشته، مغازه عجایب تیکه شده از سرزمین عجایب در اینجا حتی راز حقیقت زندگی شما هم در دسترس است و سال تاسیسش هم خط خورده که!" آدریان:"خب لوکین بریم، تو بنظرم این مغازه عجایب چیز جالبی باشه." لوکین:"من حس خوبی ندارم ولی خب امتحان کردنش بد نیست." آدریان با خوشحالی و سریع وارد مغازه می شود ولی لوکین با حسی ناخوشایند و کمی آرام وارد شد* صدایی از پشت میز مغازه می آید و ناگهان مردی با گفتن تادا آدریان و لوکین را می ترساند* ???:"تادا، ترسیدین؟ هممم شرمنده عادته برای بچه ها اینکارو کنم، خب خوش اومدید به مغازه عجایب یه تیکه از سرزمین عجایب! البته حواستون باشه یه وقت زیادی به اشیای عجیب و غریب خیره نشید!" آدریان:"اشکالی نداره آقاجون عادته، من و دوستم لوکین داشتیم این اطراف گشت میزدیم که یهو صدایی مثل انفجار و نور های بنفش از مغازتون میومد نظرمون جلب شد پس اومدیم خدمتون." مرد کمی سرفه می کند و جواب می دهد* مرد:"خب که اینجور انگار بازم ازمایش های عجیب من باز سر و صدا کرده، عیب نداره البته خوب شد حداقل شما دوتا اومدید چون نزدیک بود اون یه نصف عقلی برام مونده بود از بین بره هاهاها." لوکین به اطراف نگاه می کند و براش عجیب است این اشیای ولی وقتی مرد به لوکین نگاه می کند لبخند و شوق روی صورتش به اخم و بد حالی می شود و مرد می گوید* مرد:"هی آدریان انگار دوستت یه کم ناخوشاینده ولی خب من میتونم هرکاری که از دستم برمی یاد براتون انجام بدم البته با پول ولی خب تاحالا اسمشو سرزمین عجایب شنیدین؟" آدریان با کمی شیطنت می گوید* آدریان:"هههه خب راستش دوستم لوکین نمیدونم چی شده ولی خب نه در مورد سرزمین عجایب چیزی نشنیدم." مرد:"خب سرزمین عجایب طبق افسانه ها و گفته های قدیمی سرزمینی جادویی طور است با قوانین خاص خودش و پر از توهمات است ولی در این حال هیچکس تاحالا نتونسته به اونجا سفر کنه، هاها اینا همش یه داستان بچگونه اس!" مرد:"خب دوست آدریان، یه کم حرف بزن خیلی خسته کننده ای،چی داری فکر میکنی؟ میخوای بگم؟" لوکین با خم و بد رویی می گوید* لوکین:"هه،فکر کردی می تونی ذهنو میخونی آقای عتیقه فروش نصف دیوونه؟" مرد یک پوزخنده ای می زند و بعد می گوید* مرد:"خب پس با اجازه خودت شروع میکنم، اول اینکه اولش حس خوبی به مغازه ام نداشتی، دوم بعدش خوشت اومده بود از مغازه ولی تا من بهت نگاه کردم برای اینکه نفهمم خوشت اومده اخم کردی" لوکین حرف مرد را قطع می کند و می گوید* لوکین:"خب اینا که همه میفهمن چیز جدیدی نداری؟" مرد:"خب اینا چشم بسته بودن، بخوام میتونم تفکرات مهم تو بگم آیا جرئت شو داری آقای لوکین نوک ترن تروستیا؟" لوکین:"هه، حرف از جرئت نزن من خیلی شجاع تر این حرفام." مرد با کمی مکث و تفکر کردن چهره متفکر بر خود می گیرد ولی در چندثانیه چهره اش شاد می شود و می گوید* مرد:"خب باشه لوکین، تو چند وقتی است که در تفکراتی درگیر هستی، این تفکرات شامل حقیقتی ای است که پدر شما بهت نمی گوید و آن باعث شده ذهن شما درگیر کشف آن حقیقت یعنی راز غیبت مادر خویش است در این حال پیشنهاد من این است به سفری به سمت شمال آغاز کرده تا حقیقت را دریابی." لوکین ناگهان قلبش تند می زند و رنگ صورتش می پرد و به زمین می افتد و دست بر سر گذاشته و با سردرد شدی روبرو می شود و در این وضعیت ادریان واکنش نشان می دهد* آدریان:"لوکین خوبی؟! چی شدی! ای آقا چیکارش کردی نکنه طلسمش کردی، زود طلسمتو بردار تا نگفتم دستگیرت کنن!" #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر_دهم #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر نهم: نوشیدنی مِدلَر جوس ورودی شهر ولیترا ساعت 10:45 دقیقه: آدریان و لوکین همراه محافظ های خود وارد شهر میشوند و آدریان میپرسد* آدریان: "لوکین، اولین جا کجا بریم دور بزنیم؟" لوکین با لبخندی خوشحال جواب میدهد* لوکین: "بنظرم بریم، بالای شهر، اونجا شنیدم آب میوههای خوبی میدن، شاید هم رفتیم وسایل هم خریدم." آدریان: "راست میگی، بریم اونجا، هم میتونیم وسیله بخریم و شنیدم یه مغازه آب میوهفروشی تازه باز شده که از میوههای اون ور دنیا داره، من که خیلی دوست دارم امتحان کنم، به به." لوکین: "خب پس بریم." 5 دقیقه بعد و رسیدن به بالای شهر و آن مغازه* لوکین: "خب برو توی مغازه، من یه دقیقه کار دارم." آدریان: "باشه، ولی زود بیا، منتظرم بیای." لوکین رویش را به محافظها میکند و میگوید* لوکین: "خب شما نگهبانها، آزادید برید، تا بیست دقیقه دیگه همین جا بیاید، من و آدریان جایی نمیریم و نمیخوام چیزی بشنوم که نه، باید مراقب باشید، فقط استراحت کنید و بیست دقیقه دیگه برگردید همین جا." لوکین وارد مغازه میشود و به سمت آدریان میرود* آدریان: "خب اومدی لوکین، چی انتخاب کنیم؟" گارسون به سمت آدریان و لوکین میآید و میپرسد* گارسون: "چی میل دارید پسرها؟" لوکین میپرسد منو آب میوهها را* لوکین: "ببخشید، میگم اسم چیزهایی که در منو دارید اگه میشه بگید لطفاً." گارسون: "خب، ما کلاودبِری جوس، پامگرَنِت الیکسر، مِرتِلبِری کُردیال، مِدلَر جوس داریم." آدریان: "خب، مرتلبری کُردیال میخوام، البته که خنک باشه." لوکین با کمی گیجی میگوید* لوکین: "خب، میشه مدلر جوس برام بیارید." گارسون وقتی سفارشها مینویسد و به چهره لوکین نگاه میکند، میگوید* گارسون: "اوو، شما همون اشرافزادهای نیستید که چند روز پیش در تولدش دختری توش مسموم شد؟ عجیبه، با اون اتفاق اینجا انقدر آروم هستید و با دوست عزیزتون اینجا تفریح میکنید." لوکین با خجالت جواب مثبت میدهد و رویش به آدریان برمیگردد* آدریان: "لوکین چی شده این چند روزی که نبودم؟ چرا صورتت سرخ شده!" لوکین: "مهم نیست چرا سرخ شدم، آدریان، ماجرا بعدا توضیح میدم." 10 دقیقه بعد، آماده شدن سفارشها و تحویل گرفتن* لوکین: "آدریان، بنظرم خسته کنندس، بشینیم یه جا و بخوریم، بیا بریم همین اطراف دور بزنیم و بعدش برگردیم همین جا." آدریان: "خب باشه، بریم." نگهان صدایی مانند انفجار از کوچه کنار مغازه آب میوهفروشی شنیده میشود و نور بنفشی از کوچه بیرون میآید* آدریان: "من میرم توی کوچه، رو میبینیم، بهت میگم لوکین." لوکین: "اهممم، باشه، فقط مراقب باش." آدریان در سمت نور بنفش میدود و میگوید* آدریان: "هی لوکین، اونجا نگاه، انگار مغازه قدیمی عتیقهفروشی بازشده انگار..." لوکین: "اع! خب واسه منم بیام." و لوکین به سمت آدریان میدود... #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر_نهم #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر فرعی: پشت ماه سرخ چه می گذرد؟ شبانگاه در ولیترا ساعت 10:30: ادوارد و لوکین در بالکن خود منتظر ماه سرخ هستند* لوکین:" بابا میشه بگی ماه سرخ چرا انقدر برات جذابه؟ مگه چه چیز خاصی داره؟" ادوارد کمی با تعجب و افسوس گفتن میگوید* ادوارد:" لوکین جان، ماه سرخ چرا بهش علاقهمندم؟ خب راستش من از ماه سرخ متنفر بودم قبلاً سر اینکه در همچین روزی پدرم رو از دست دادم، ولی وقتی با مادرت آشنا شدم... " لوکین با هیجان و کمی کنجکاوی میپرسد* لوکین:" خب با مادرم آشنا شدی؟ چی؟ بگو کامل لطفاً. " ادوارد چشمانش به یک جای دیگر میدزد و میگوید* ادوارد:" ولش لوکین، دیگه کمکم باید بری بخوابی وگرنه نمیتونی مثل من موفق بشیا! " لوکین کمی ناراحت میشود و میگوید* لوکین:" ای بابا، ولی خب، بعدا بهم توضیح بده ماجرا رو، خیلی دوست دارم بیشتر از مادرم بدونم. " ادوارد با کمی رنگپریدگی و خاریدن صورتش میگوید* ادوارد:" باشه، حالا برو بخواب، وارث کوچولوی من و ستاره درخشان مادرت... " در یک جای دور و نامعلوم در جهان، صدای لالایی آشنایی به گوش میرسد* لالا ستارهی کوچک من وارث ادامهی راهی بدون من میدانم دوریم از هم در این حال ولی بخواب تا من بیدارم برای این خیال خورشید پشت ماه میگردد برای ما شاید غمانگیز است این داستان دوری ما... #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر_فرعی #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
وقتی با ناخوشی سر بر زمین میزاری قدرت های والا تو را ناامید نمی کنند ༺༻ چون من زندگیام را بر سر این میگذارم،میبخشمش آه… تو به من زمان بخشیدی، درست است؟ اگر بتوانم همهٔ آرزوها را برآورده کنم، اگر… تحقق یابند آه… دلم میخواهد تو را ببینم، بر ستارهها آرزو…
ستاره ها در حال نگاه کردن حرکاتت هستند در این حال ༺༻ اشکها و عرقها، باقیماندهٔ خونند اگر فقط در چشمانم شنا کنند، فقط یک نمایش است اما صحنه رهایم نمیکند همیشه، همیشه آرزو میکنم و دلم برایش تنگ است