𝐚𝐫𝐦𝐞𝐡𝐫 𝐥𝐢𝐛𝐫𝐚𝐫𝐲
Статистика༺در این حال، در آن حال داستان ما همین است༻ @postchiAL_bot @ArchivistAL
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 6
- 1/48двое суток
- 6
- 1/72трое суток
- 7
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
من دنبال چنلهای جدید هستم و لطفا اگر چنلتون دیلی و مرتبهه این پیام رو فوروارد کنید تا چنلهاتون رو ببینم و اونایی که دوست داشتم جوین بشم و ازتون فوروارد کنم🧚🏻♀✨
این پیام رو توی چنل/دیلی خودتون فوروارد کنید و حتماً عضو این چنل باشید (برای عضویت، روی متن کلیک کنید 👆) بر اساس وایب چنل/دیلی شما، من یه آهنگ از Yuki Kajiura براتون انتخاب میکنم که فکر میکنم به حالوهوای چنلتون بخوره. 🎶 ⏳ Limited: تعداد شرکتکنندهها…
این پیام رو توی چنل/دیلی خودتون فوروارد کنید و حتماً عضو این چنل باشید (برای عضویت، روی متن کلیک کنید 👆) بر اساس وایب چنل/دیلی شما، من یه آهنگ از Yuki Kajiura براتون انتخاب میکنم که فکر میکنم به حالوهوای چنلتون بخوره. 🎶 ⏳ Limited: تعداد شرکتکنندهها نامشخصه، ولی احتمالاً تا جایی بشه ؛ پس اگه میخواید شرکت کنید، زودتر اقدام کنید. ⚠️ نکته مهم: حتماً عضو چنل باشید؛ اگه عضو نباشید، در چالش شرکت داده نمیشید. و لطفاً برای دریافت جواب صبور باشید؛ ممکنه پاسخگویی کمی زمان ببره. 🤍 و اگر چنل/دیلی تون پرایوته توی این بات @postchiAL_bot های لینک شو بدید.
видео или голосовое, без подписи
همه جمعی از جمع اند و ما تنها در تنها
«خود آدم نمیداند چقدر خوشبخت است و هیچوقت به آن بدبختی که فکر میکند نیست.» — مارسل پروست، در جستجوی زمان از دست رفته، جلد اول(طرف خانه سوان) https://t.me/Armehr_Library_IR 🌻✨
به عنوان کسی که داستانی را می نویسد می خواهم بگویم، هر بخش جدید از داستان فقط یک چپتر یا پارت ساده برایم نیست بلکه انعکاسی که در چشمانم فرض می شود و در وجود و روحم تجلی زندگی و روایت می گیرد تا یک داستان ساده.
@Armehr_Library_IR ( 70s iran )
Channel photo updated
او ماند؛ با تمام دردهایش و خاطراتش، اما با تفاوتی بزرگ: دیگر آن سادهدلِ ابتدای داستان نبود.
https://t.me/MehrsaCottage
https://t.me/MehrsaCottage
بوی درد همهجا را فرا گرفته بود. بادی که در آسمان میچرخید، بر من خورد و حقیقت را نجوا کرد: «رنجیده به نظر میرسی؛ غرقِ تفکراتی و حیرتزده از خوشیها و ناخوشیهای دنیوی.» گفتمش: «از کجا این را فهمیدی؟» گفت: «بوی درد میدهی؛ بوی درد، راحتترین شکلِ فهمِ حقیقتِ انسانهاست.» دست بر چشمانم گذاشتم و نظارهگر شدم که چگونه در لحظهای در آسمان چرخید و گم شد.
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر هفدهم،بخش دوم: عمارت متروکه فرد نقابدار:" برو داخل. " لوکین وقتی وارد عمارت میشود، اولین چیزی که به چشمش میخورد، یک پیانوی قدیمی بالای پلههای قدیمی است که یک نور بنفش از آن ساطع میشود، اما وقتی به سمت چپ نگاه میکند، فیلیپ را میبیند که یک گوشه بیهوش است و لوکین صدایش میکند* لوکین:" فیلیپ! فیلیپ! حالت خوبه؟ بیدار شو!!! " فرد نقابدار:" انقدر سر و صدا نکن، ای فانی! " لوکین:" باشه، اما الان باید چیکار کنم. " فرد نقابدار:" از آن پلهها بالا برو و وقتی به پیانو رسیدی، قطعهای که در کنار پیانو نوشته شده است رو بزن. " لوکین با خودش میگوید* لوکین:" من که پیانو بلد نیستم بزنم. " اما دوباره آن حس میگوید* حس:" نیاز نیست بلد باشی، فقط برو و هرچی حست میگوید بزن. " لوکین بر دو پله اول قدم میزند که احساس میکند از زمین بلند شده است. گردنش را به عقب میچرخاند و میگوید* لوکین:" چی شد!! " فرد نقابدار واکنشی نشون نمیدهد، اما حس میگوید* حس:" ادامه بده، نترس. " لوکین ادامه میدهد، اما هر قدم سبکتر و بالاتر میرود و همچنان پیانو و قطعه و چهارپایه چوبی روبهروی پیانو نیز بالاتر میروند* لوکین بالاخره به پیانو میرسد و بر چهارپایه مینشیند و قطعه را میبیند. انگار یک حس قوی بهش دست میدهد و به دکمههای پیانو نگاه میکند و فرد نقابدار میگوید* فرد نقابدار:" شروع کن. " لوکین با ترس و نگرانی آغاز میکند و ناگهان صداهای بلند و عجیبی از پیانو، اما منظم و زیبا، اما مرموز ازش میآید و با هر نواختن یک دکمه پیانو، پیانو و لوکین و حتی فرد نقابدار و فیلیپ بالاتر میروند و نور بنفش بیشتر میشود* لوکین به اطرافش نگاه میکند، اما همچنان مینوازد* ناگهان زنجیرهای قدیمی که روی زمین پاره بودند، به بالا میآیند و دوباره ترمیم میشوند* اما همزمان یک هاله بنفش شکل میگیرد و زنجیرها بر دور آن* موجودات مجسمهای کنار پله ناگهان زوزه میکشند و قطعه به اوج خود نزدیک میشود* لوکین با تمام توانش قطعه را میزند، اما وقتی با آرامی نوت آخر را میزند، هاله ازش نور بنفش زیادی میزند و برای چند ثانیه دید همه تار میشود و البته پیانو و بقیه به پایین برمیگردند، اما انگار فقط پیانو و لوکین و فرد نقابدار و فیلیپ اینجا نیستند* ناگهان صدایی میآید و انگار فردی روبهروی لوکین ایستاده است* آن شخص وقتی از اسارت پیانو آزاد میشود، به آسمان پرواز میکند و زنجیرها نابود میشوند و دستانش را به دو طرف، در مخالف هم، دراز میکند و میگوید* آن شخص:" بالاخره! بالاخره!!! بعد از چندین قرن باز بوی خاک حاصلخیز دنیای فانی رو میتونم حس کنم! و اما تو، همانجور که میبینیم، ازم کوچیکتری، جوانتری، سادهلوحتری!!! اما من برده تو نیستم، برعکس این تویی که برده منی. " لوکین:" تو کی هستی؟ " آن شخص که روی هوا معلق است و دارد گلهای شقایق را بو میکند، سریع با عجله به بالای روبهروی لوکین پرواز میکند و میگوید* نیکولاس:" من کیام؟ من نیکولاسام، شاهد معروف مرگ! " نیکولاس به عقب میچرخد و به روبهروی فرد نقابدار میگوید* نیکولاس:" آفرین! بالاخره بعد از مدتها تونستی به وعدهات عمل کنی. " فرد نقابدار:" حالا میتونی پاداش منو بدی؟ " نیکولاس:" صد البته. " و نیکولاس یک بشکن میزند... #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر17(2) #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
سرود رز آبی: وارث خونین چپتر هفدهم،بخش اول: عمارت متروکه لوکین که سرش را تکان داده و به فرد نقابدار نگاه میکند، یک حسی در قلبش حس میکند؛ انگار یک چیزی شخصاً و عمیقاً با او حرف میزند* حس:" هر درخواستی دارد قبول کن، اما با احتیاط. " لوکین که کمی گیج است و نگرانی دارد، با خودش میگوید* لوکین:" هرکی هست، انگار مطمئنه به حرفش، فقط همین یک بار رو بهش اعتماد میکنم. " آلیس که میبیند لوکین در تفکرات خودش غرق است، صدایش میزند و میگوید* آلیس:" لوکین! لوکین! به خودت بیا! " لوکین از آن حالت خارج میشود و میگوید* لوکین:" باشه، قبوله. " آلیس:" چی؟! دیوونه شدی لوکین؟ " لوکین به آلیس نگاه میکند و میگوید* لوکین:" یک حسی بهم میگه کاری که دارم میکنم درسته، نیاز نیست نگران باشی آلیس. " فرد نقابدار:" خوب انتخابی کردی، با من بیا، فقط خودت! " لوکین عزمش را جزم میکند و با آرامشی شکننده به دنبال فرد نقابدار میرود و آلیس با چهرهای نگران، رفتنش را نظارهگر میباشد. " فرد نقابدار به لوکین میگوید* فرد نقابدار:" اگر بتونی کاری که میخوام برام بکنی، میتونی خودتو و اون دوست سمج و پرحرفتو ببری خونه، اما اگر نتونی، دیگه هیچوقت رنگ آفتاب رو نخواهی دید. " لوکین با کمی استرس میگوید* لوکین:" چه کاری؟ " فرد نقابدار:" خودت میفهمی. " فرد نقابدار و لوکین نزدیک یک کوه سنگی میشوند که برگهای درختان جلویشان را گرفته است و فرد نقابدار برگها را میکشد و ناگهان نور بنفشی از درون مکانی که شبیه عمارت متروکه است بیرون میزند* #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #چپتر17(1) #داستان #آرمهر 𝑱𝑶𝑰𝑵: @Armehr_Library_IR📜 @Group_Armehr_Library🗞
نقشه احتمالی بخشی از شمال #سرود_رز_آبی_وارث_خونین #شمال #آرمهر
بهبه... چون میخواد اون رو زنده کنه و برای زنده کردنش باید طلسم باستانی نکسوزیا رو بخونه و تکه ای از روح خودش رو به تکه آب از دامیان منتقل میکنه تا اون رو به زندگی دوباره برگردونه... احتمال هم داره که بعد از طلسم فرد همه خاطراتش پاک شده باشه ویا احتمال داره رفتارای بچه گانه داشته باشه.. بعد از زنده شدن، دامیان..... (موقعیت): شهر بی زمان جایی که ساعت ها و زمان لز کار کردن و گذشتن ایستاده است. خاک آن منطقه نقطه مجاور مرز روح هایی است که با نرسیدن به زندگی جدید پودر میشود و جسم را از دست میدهند. ادامه در پارت بعد* P:2/3 #نقاشی #کمیک #ادیت #زجیس #داستان #Ashly #Damian #Ashmin🌚🌚✨
#عاشقی_به_سبک_خدایان #چپتر_۳۲ "بعد از حرف سوشان آدم های سوشان هیکاری رو میارن داخل اتاق و روی زمین رهاش میکنن و هیکاری با برخورد کردن به زمین کمی به هوش میاد و چشمامو کمی حرکت میده ولی باز هم تونسته کمی از هوش یاریش رو بدست بیاره و بعد از بدست آوردن هوشیاری…