بارسانویس
Статистикаحرفهای دل؛ دلی که آبیاناری است... نوشتههایی که نوشته میشوند تا شاید زندگی قابل تحملتر باشد. -> @A1insr @A1insr_dl ¹ @Khiaalat ³ ~ Força Barça ~
- Последний пост
- 22 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 31
- 1/48двое суток
- 35
- 1/72трое суток
- 38
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چه مصیبتی است آمد و شد میان آدمها. چه دشوار است دوری زیاد از برخیشان و نزدیکی بیش از اندازه به برخی دیگر. اما میان همهی این آمد و رفتها، تنها باید زمان رفتن را بدانی.
38 ❤️
El Último Tango 🩵🤍
آدمها میروند، تبدیل به خاطره میشوند و اندکی بعد خاطرهشان نیز از یاد میرود. هر خاطرهای را که از دست میدهم، تکهای از من میمیرد.
🎙صحبت های پپ گواردیولا درمورد فشارِ فوتبال : آدمها فکر میکنن فوتبال بهت همهچی میده ، جامها، شبهای پرنور استادیوم، خواندنِ هوادار و بله، لحظههای قشنگ زیادی هم میده. ولی فوتبال ازت چیزایی هم میگیره. وقتت رو میگیره. آرامشت رو میگیره. تکههایی از وجودت رو میگیره که حتی خودت متوجه نبودی دارن از بین میرن. برای سالها وسواسی بودم. کاملاً وسواسی. با فکر فوتبال از خواب بلند میشدم و با فکر فوتبال میخوابیدم. حتی وقتی کنار خانوادهام مینشستم، ذهنم اونجا نبود ، به تاکتیکها، تمرین، فشار، بازی بعدی، جام بعدی فکر میکردم. همهچیزمو به این بازی دادم. شاید زیادی. یه جایی همسرم بهم گفت: «باید انتخاب کنی. فوتبال یا ما.» و راستش… من فوتبال رو انتخاب کردم. اون موقع فکر میکردم کار درستو میکنم؛ میگفتم این اشتیاقمه، مسئولیتمه، هویتمه. ولی وقتی آدم کسایی که فراتر از کارت دوستت دارن رو فراموش کنه، اشتیاق میتونه تبدیل به اعتیاد بشه. جام میبری، همه یه شب جشن میگیرن. اما صبح روز بعد میپرسن نوبت چیِ؟ بازی بعد، جام بعد، قربانی بعد. فوتبال هیچوقت نمیگه «کافیه». همیشه بیشتر میخواد. یه روز دور و برمو نگاه کردم و دیدم آدمایی که دوستشون داشتم دارن پیر میشن، در حالی که من کنار خط دارم برای یه پاس اشتباه فریاد میزنم. بچههام دارن بزرگ میشن. زمان داره میگذره. زندگی داره میره جلو. و من داشتم ازش جا میموندم. این درد از باختن هر فینالی هم بدتره. الان یه چیزی رو میفهمم که قبلاً نفهمیده بودم: زندگیای هست بیرونِ فوتبال. زندگی واقعی. صبحهای آروم با خانواده. گفتوگو بدون فشار. خندیدن سر شام بدون اینکه به ترکیبِ آخر هفته فکر کنی. حضور داشتن ، واقعاً حاضر بودن. فوتبال همهچی رو به من داد از نظر حرفهای، اما خانواده چیزی رو میده که فوتبال هرگز نمیتونه و اون آرامشه. پس شاید وقتشه یه مدت دست بکشم. استراحت کنم. نفس بکشم. صبحها بدون اون فشار سنگین از خواب بیدار شم. همسر باشم. پدر باشم. نه مربی. نه نابغه تاکتیکی. فقط یه آدم کنار عزیزانش. چون در نهایت، وقتی چراغهای استادیوم خاموش میشن و جمعیت میره خونه، یه حقیقت ساده رو میفهمی: عشق مهمتر از فوتبالِ. و برای اولین بار پس از سالها… آمادهام اون رو انتخاب کنم. ☆ @CatalanTeam ☆
هر اومدنی یه رفتنی داره. بدرود پیرمرد دوستداشتنی.
💙❤️
پنجشنبه شب و مثل تمام شبهای «عادی» دیگر، تا دیروقت در خوابگاه گفتیم و خندیدیم و نهایتاً خوابیدیم. صبح فردا با شنیدن خبر حمله از خواب بیدار شدم، بهعادت موبایلم را چک کردم و دیدم تماس از دست رفته دارم! ترسیدم. ترسیدیم. از آن صبح به بعد، دیگر نه ما آدمهای…
لابهلای سطرهای «سفر به انتهای شب»، پوچترین احساسات انسان نسبت به زندگی را لمس میکردم اما برایم دور مینمود. تجربهی جنگِ «سِلین» (نویسندهی کتاب) و «فِردینان» (شخصیت اصلی کتاب که همنام با خود نویسنده هم هست!)، ابداً شباهتی به تجربهی ما از جنگ نداشت. اما اکنون درمییابم که نقطهی تلاقی جنگ او با جنگ ما - که به بیست و چند روز اخیر برنمیگردد و بلکه سالهاست ما را بلعیده است - و شاید بقیهی جنگها، همین رسیدن به انتهای شب/پوچی است. روزها، احساسات، کلمات، فکرها و مطلقاً همه چیز برایم تهی از معنی است. درمیانهی این بیمایگی، نشخوار این فکر آزارم میدهد که برای ما فردینانها هیچگاه در این صحنهها فیلمنامهای فراتر از سیاهیلشکری که گویی فقط آمدهاند تا «سیاهی» را زیست کنند و بروند، نوشته نشده است. اما حداقل برای خواننده «سرگرمکننده» خواهد بود اگر فردینانِ من در اثنای جنگِ بیرون و در بطنِ پوچی، با خود نیز در جنگ باشد!
یک لحظه وصل شدهم و فقط میخوام بنویسم زن، زندگی، آزادی برای همیشه.
الان که دارم اینو مینویسم و اینجا میفرستم، بیشتر از دو روزه که از دنیا جدا شدیم و دور افتادیم. شبها باید ساعتها منتظر بمونیم تا بتونیم با عزیزانمون تماس بگیریم. رضا میگفت ما هربار بیشتر سرخورده میشیم. این روزها بیشتر از همیشه احساس سرخوردگی میکنم اما این سرخوردگی با خشم همراهه. ما هربار سرخوردهتر و البته خشمگینتر میشیم و چیزی که روشنه اینه که این شعله خاموش نشده و نمیشه. نمیدونم چطور ممکنه انسان به عمیقترین شکل ممکن ناامید باشه و همزمان امید هم در چشمانش باشه! شاید اینو فوتبال یادم داده؛ چون ما توی فوتبال هیچوقت کاملاً ناامید نمیشیم. پ.ن: تصویر فوتبالی نیست.
کاش میتونستم مثل تو بعد از یکی دیگه از افتضاحاتم به خونه برم و دیگه به زمین بازی برنگردم. کاش میتونستم آزادانه آدم ضعیفی باشم و یک بار سعی نکنم به مبارزه با شکستهام بلند بشم. یک بار از دنیای بیرون فاصله بگیرم و دیگه نباشم. من ازت متنفرم اما برعکس بقیه، سرزنشت نمیکنم! کاش میتونستم بازنده بودن رو بپذیرم.
عمری دلم به سینه فشردی در انتظار تا درکشم به سینه و دربر فشارمت
تمام راههای دوباره در آغوشت گرفتن را با خود مرور کرده بودم اما چیزی جز بیراهه نصیبم نمیشد. تمام اما و اگرها را به صف بسته بودم اما در تکتک آنها بازنده بودم. در تمام لحظاتی که تنها میشدم، به این سوال فکر میکردم که به هوای چه چیز بیشتری رفتهای و سختتر از همه آن که پاسخی نمییافتم. بیشتر از هر زمان دیگری دلتنگت بودم اما هرگز دوست نداشتم بازگشتنت را ببینم. #خارج_از_بارسا
من هیچوقت کافی نبودم. نه برای خودم و نه برای اطرافیانم. تو هیچوقت بازیکن کاملی نبودی و با اینکه خیلیها قبول کرده بودن عملکرد ضعیفت توی فصلهای قبلی انتهای رویاپردازیهایت است، جنگیدی و به زیباترین شکل برگشتی. با همهی این اوصاف، نمیدونم چجوری قراره بازم ادامه بدی وقتی خودت میدونی توی بهترین فصل فوتبالیات هم به چیزی که حقت بوده نرسیدی. من نمیدونستم چجوری باید ادامه بدم.
یادمه اومتیتی یه برههای از بازیکنهای موردعلاقهام تو بارسای اون موقع بود. از همون مدافعهایی که به چشمم میومدن. گذشت و مصدوم شد و بعد از اون هر بار و بعد از هر مصدومیت، من عاجزانه امیدوار بودم حداقل یکم به دوران اوجش نزدیک بشه و هر بار بیشتر ناامیدم میکرد. درست مثل همۀ بازیکنهایی که این سالها سعی میکردم قبل از هر بازی خاطرات بازیهای قبلی اونها رو فراموش کنم و منتظر باشم همونطوری که میخوام بازی کنن ولی نمیشد؛ کوتینیو، گریزمان، دمبله، فاتی و آرائوخو! حالا اومتیتی تصمیم به خداحافظی از فوتبال گرفته. به این فکر میکنم که من هیچوقت بلد نبودم و نمیدونستم کِی و چطور باید خداحافظی کنم یا دور بزنم. ترجیح میدادم سوار بر جریان زندگی باشم تا اینکه هر بار خودم رو در جایگاه تصمیمگیری ببینم. احتمالاً اگه فوتبالیست هم میشدم، از اونهایی میشدم که زمانِ درست خداحافظی رو نمیفهمن و انقدر تعلل میکنن که تصمیمی جز خداحافظی براشون باقی نمیمونه.
از گذر زمان متنفرم. دوست داشتم برای همیشه به ساقهای پاهایت در خاک آرژانتین خیره بمانم. دوست داشتم هرگز آنها را فراموش نکنم و نگذارم خاطره شوند و خاک بخورند. در مصاحبهی بعد از بازی گفتی با اینکه هرگز دوست نداری از فوتبال خداحافظی کنی اما میدانی که آن روز بالاخره فرا میرسد. من هم میدانستم؛ در تمام آن لحظات بینظیر، ترس تمام شدنشان مجال لذت را از من میگرفت. حالا درست روزهایی را سپری میکنم که بیش از پیش نمیخواهم بگذرند. من هم همواره میدانستم این روزها از راه میرسد اما هیچگاه نتوانستم برایشان آماده شوم. آرزو میکردم کاش میتوانستم در برخی روزها و سالها، آنقدر که دلم میخواهد درنگ کنم. آینده در نظرم هیچ نیست و گذشته را میپرستم. هر روز بیشتر از قبل سردرگم میشوم و بیشتر از قبل جواب سوال تکراری «بعد از این میخواهی چهکار کنی؟» را نمیدانم. در عوض به خاطرات چنگ میزنم، رویای گذشته را دوباره زنده میکنم و برای آن لحظات به سوگواری مینشینم. از دوباره برخاستن، دویدن و گذشتن خستهام. کاش میتوانستم تا ابد روی یکی از صندلیهای ورزشگاه، تماشاچی یکی از خوشحالیهای بعد از گلت باشم. از گذر زمان متنفرم.
یه روزی برمیگردم. همینقدر دیر، همینقدر آیکانیک.
بین روزهایم معلقم. تنها منتظر عبور صحنهها، آدمها و روزمرگیها هستم، بی آنکه بدانم از پسِ آن چه میخواهم. حالا در انتهای یکی از هزاران شبی که در تباهی صبح کردهام، بهارِ رادیو تهران بیوقفه پخش میشود و من به ترس مشترکمان فکر میکنم؛ به اینکه «میترسم فصل من سر بیاد، کاری از من برنیاد. میترسم سالهای سال ز من آوازی برنیاد.» مدتهاست از روزی میترسم که دیگر نتوانم علیِ اکنون باشم و تمام شوم. - بامداد ۱۰ مرداد ۰۴
آن سیل که دوش تا کمر بود امشب بگذشت خواهد از دوش