tgindex
Behzad Mehrani- بهزاد مهرانی ✌️

Behzad Mehrani- بهزاد مهرانی ✌️

Статистика

تماس با من: @behzadmehrani7 اینستاگرام👈 www.instagram.com/behzadmehrani توییتر👈 www.twitter.com/behzadmehrani ------------------------- بهزاد مهرانی‌ام. خواندن و نوشتن برای من نه معنای زندگی که خود ِ زندگی است.

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
18
Всего постов
50
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
2 957
+27 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 833
40 постов
Вовлечённость
62,0%
к подписчикам
Постов в день
2,6
всего 50
Упоминаний
21
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 053
1/48двое суток
1 206
1/72трое суток
1 301

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • به هرکدامشان که اعتراض کنید، پاسخ آماده‌ای دارند: «من از جمهوری اسلامی پولی نگرفته‌ام؛ فقط عقیده‌ام را بیان می‌کنم.» بسیار خوب؛ ممکن است واقعاً پاکتی از وزارت اطلاعات یا حواله‌ای از سپاه دریافت نکرده باشید. اما همدستی با یک حکومت فقط در دریافت پول نقد خلاصه نمی‌شود. گاهی رژیم به‌جای پرداخت دستمزد، برایتان صحنه فراهم می‌کند، مجوز می‌دهد، درها را باز می‌گذارد، رسانه در اختیارتان می‌گذارد و امکان شهرت و درآمدی را فراهم می‌کند که منتقدان واقعی از آن محروم‌اند. شما هم در مقابل، همان «عقاید شخصی» را بیان می‌کنید که جانیان حاکم می‌پسندند: جنایت اصلی را به حاشیه می‌برید، خشم مردم را افراطی‌گری می‌نامید، قربانی و قاتل را کنار یکدیگر می‌نشانید و با چند انتقاد آبکی از فلان نماینده یا مدیر درجه‌چندم، برای خود چهره‌ای مستقل و منتقد می‌سازید. بعد همین استقلال نمایشی را در بازار ساده‌لوحی می‌فروشید. این معامله الزاماً قرارداد و فیش حقوقی ندارد؛ سازوکارش بسیار ظریف‌تر است: حکومت برای شما امکان دیده‌شدن و کسب درآمد فراهم می‌کند و شما نیز چهره‌ای قابل‌تحمل و حتی دوست‌داشتنی از حکومت می‌سازید. سهم رژیم، عادی‌سازی جنایت است و سهم شما، صحنه و شهرت و منفعت. این همان دستمزد غیرنقدیِ ماله‌کشی است. دلیل ادامه‌دادن این نمایش نیز روشن است: هنوز بخشی از جامعه با دیدن یک انتقاد کم‌خطر، باقی کارنامه‌تان را فراموش می‌کند. می‌دانید می‌توان پشت به مردم ایستاد، برای رژیم آرنج‌مالی کرد و بعد با یک جملهٔ دوپهلو، دوباره لباس «هنرمند مستقل» پوشید. اما اگر هزینهٔ اجتماعیِ رژیم‌شویی از سود آن بیشتر شود، ناگهان بسیاری از این «عقاید شخصی» نیز تغییر خواهند کرد. آن روز معلوم می‌شود چه اندازه از این مواضع، محصول باور بوده و چه اندازه تابع بازار. لازم نیست همهٔ ماله‌کش‌ها از جمهوری اسلامی پول بگیرند؛ کافی است جمهوری اسلامی برای ماله‌کشی‌شان بازار بسازد. وظیفهٔ ما هم روشن است: این بازار را از رونق بیندازیم؛ تا هیچ‌کس نتواند با چند انتقاد تزئینی، هم از سفرهٔ رژیم بهره ببرد و هم در صف مردم جا بزند. ✅@behzadmehrani77

  • 14 авг.1 4028358

    تروریست‌دزدی؛ دعوای جمهوری اسلامی و مجاهدین خلق بر سر «گروه ابوذر»! یکی از اختلافات جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق پس از انقلاب، دعوا بر سر تصاحب «گروه ابوذر» و «افتخارات» این گروه تروریستی بود. گروه ابوذر را شماری از جوانان مذهبی نهاوند در سال ۱۳۵۱ تشکیل دادند. فعالیت آنان از جلسات قرآن، انجمن‌های مذهبی ضدبهائیت و ارتباط با روحانیانی مانند عبدالرحیم ربانی شیرازی و محمدرضا فاکر خراسانی آغاز شد، اما خیلی زود به بمب‌گذاری، آتش‌زدن، تهیهٔ اسلحه و قتل کشیده شد. [۱] یکی از مهم‌ترین اقداماتشان، انفجار ساختمان «سازمان زنان» یا «خانهٔ زنان» نهاوند بود. قرار بود این مرکز در آذر ۱۳۵۱ افتتاح شود، اما اعضای ابوذر که فعالیت اجتماعی زنان، بی‌حجابی و آموزش رقص به دختران را بخشی از «فرهنگ بیگانه» می‌دانستند، ساختمان را شبانه با دینامیت منفجر کردند. [۲] عبادالله خدارحمی در نسخه‌ای از دفاعیات که سازمان مجاهدین خلق در سال ۱۳۵۸ منتشر کرد، دربارهٔ انگیزهٔ این عملیات می‌گوید: «کار این‌جور سازمان‌ها و مؤسسات، آن هم در یک شهر کوچک مثل نهاوند، چیست؟ جز فرهنگ‌زدایی؟ جز قالب‌کردن فرهنگ بیگانه توی این مملکت؟ می‌خواهند زنان ما را بی‌شخصیت کنند؛ از آنها عروسک‌های مصرف‌کننده بسازند… ما سازمان زنان را به‌عنوان سمبل چنین توطئه‌ای منفجر کردیم.» [۳] گروه ابوذر همچنین سینما تاج نهاوند را به اتهام نمایش فیلم «مستهجن» آتش زد، خودروهای ژاندارمری و ادارات دولتی را سوزاند و به خانهٔ محمود مومنی ــ مردی که او را «سرمایه‌دار»، «نزول‌خوار» و «زالو» می‌نامیدند ــ حمله کرد تا پولش را برای خرید اسلحه و مواد منفجره بگیرد. مومنی در این حمله کشته شد. [۴] خدارحمی در دفاعیات خود دربارهٔ این قتل نیز گفت: «ما قصد کشتن او را نداشتیم؛ می‌خواستیم پول اسلحه و مهمات را از او بگیریم و در راه خدا و خلق استفاده کنیم؛ اما مقاومت کرد و در شرایط اضطراری کشته شد.» [۵] بهمن منشط نیز در پاسخ به رئیس دادگاه توضیح داد: «ما پول او را، که در واقع پول مردم بود، می‌خواستیم تا با آن اسلحه و مواد منفجره تهیه کنیم.» [۶] در تیر ۱۳۵۲، عبادالله خدارحمی، ولی‌الله سیف و حجت‌الله عبدلی برای تهیهٔ اسلحه به قم رفتند. آنان تصمیم گرفتند پاسبان محمدرضا مدنی را خلع سلاح کنند. مدنی با ضربات متعدد چاقو کشته شد، اسلحه‌اش به دست مهاجمان افتاد و در تیراندازی بعدی، دو مأمور دیگر نیز زخمی شدند. دستگیری این سه نفر، ساواک را به دیگر اعضای گروه رساند. [۷] حالا تصور کنید گروهی تروریستی مانند ابوذر، که در کارنامهٔ فعالیتش چیزی جز دزدی، قتل، آتش‌زدن و جنایت ندارد، برای جمهوری اسلامی و مجاهدین خلق آن‌قدر رشک‌برانگیز است که دعوا بر سر تصاحب میراثش، این دو پسرعمو را به جان هم می‌اندازد. پس از انقلاب، سازمان مجاهدین خلق برای افزودن گروه ابوذر به تاریخچهٔ خود دست‌به‌کار شد. این سازمان در بهار ۱۳۵۸ کتابچه‌ای با عنوان زندگی‌نامه و دفاعیات شهدای گروه ابوذر منتشر کرد و روی جلد آن، اعضای گروه را «وابسته به سازمان مجاهدین خلق ایران» نامید. [۸] مجاهدین حتی در متن منتشرشده از دفاعیات خدارحمی، این عبارت را گنجاندند: «تحت تأثیر درخشش تابناک مبارزهٔ مسلحانهٔ مجاهدین خلق ایران، چارهٔ نجات این مردم را جز در مبارزهٔ مسلحانه ندیدم.» [۹] جمهوری اسلامی نیز از سوی دیگر تلاش فراوانی کرد تا این گروه را وابسته به روحانیت و اعضایش را مقلدان خمینی معرفی کند و افتخار نسبت‌داشتن با این وحوش را نصیب خود بداند. در روایت جمهوری اسلامی، اعضای ابوذر به جوانانی تبدیل شدند که «به ندای امام خمینی لبیک گفتند»، «پیرو روحانیت مبارز» بودند و در «مسیر ولایت» حرکت می‌کردند. در این روایت، خواندن رسالهٔ خمینی و ارتباط با روحانیانی چون ربانی شیرازی و فاکر خراسانی، عملاً به فرمان‌برداری سیاسی و تشکیلاتی از خمینی تعبیر شد. در این نوشته قصد ندارم تعیین کنم کدام‌یک درست می‌گویند و این «افتخار» واقعاً متعلق به کدام‌یک است؛ خمینی یا مجاهدین. مسئلهٔ مهم‌تر این است که اختلاف این دو جریان بر سر محکوم‌کردن انفجار، سرقت و قتل نبود؛ هر دو طرف این اعمال را افتخار می‌دانستند. دعوا فقط بر سر این بود که افتخار آن جنایت‌ها باید در کارنامهٔ کدام‌یک ثبت شود. دعوا بر سر حقیقت نبود؛ دعوای دو وارث انقلاب ۵۷ بر سر تصاحب خون، اسلحه و «افتخارات» یک گروه تروریستی بود. برای دیدن منابع ✅@behzadmehrani77

  • 13 авг.3 52912085

    ویدئویی که رژیم منتشر کرده، صحنه‌ای تکان‌دهنده از استیصال حکومتی است که حتی از یک «لایک» و یک «کامنت» نیز به وحشت افتاده است. در این ویدئو، کارگر باربر ۴۱ ساله‌ای را مقابل دوربینِ اعتراف اجباری نشانده‌اند تا به بازجو پاسخ دهد: چرا زیر پست شاهزاده رضا پهلوی نوشته‌ای «جاوید شاه»؟ چرا پست‌های او را لایک کرده‌ای و برایشان کامنت گذاشته‌ای؟ چرا تصویر خاندان پهلوی را بر دیوار خانه‌ات آویخته‌ای؟ رژیم می‌خواست با تحقیر و ارعاب یک کارگر زحمتکش، برای میلیون‌ها ایرانی درس عبرت بسازد؛ اما خود به عبرتی دیگر تبدیل شد: حکومتی که روزگاری ارتش و دستگاه تبلیغاتی‌اش را مظهر اقتدار می‌دانست، امروز از تصویر یک خانواده بر دیوار خانه‌ای محقر و از دو کلمه در فضای مجازی می‌لرزد. هرجا این ویدئو منتشر شد، مردم در پاسخ، آن را با شعار «جاوید شاه» و دیگر شعارهای پادشاهی‌خواهانه به تسخیر درآوردند؛ تا جایی که رژیم ناچار شد ویدئو را حذف کند. اعتراف اجباریِ یک نفر، به اعتراف ناخواستهٔ خود رژیم تبدیل شد: نام پهلوی نه‌تنها از حافظهٔ ایرانیان پاک نشده، بلکه آن‌چنان در جامعه زنده است که حکومت برای مقابله با یک کامنت، دستگاه امنیتی‌اش را به میدان می‌آورد. «از قضا سرکنگبین صفرا فزود.» رژیم برای وحشت‌آفرینی و بازسازی دیوار ترس دست به این نمایش رسوا زد، اما نتیجه درست عکس آن شد. ملتی که دیوارهای ترس را شکسته است، دیگر با بازجویی از یک کارگر و حذف یک ویدئو به سکوت بازنمی‌گردد. این ویدئو نمایش قدرت رژیم نبود؛ سند هراس آن بود. حکومتی که از «جاوید شاه» نوشتن یک کارگر می‌ترسد، پیشاپیش صدای فروریختن خود را شنیده است. ✅@behzadmehrani77

  • 13 авг.1 4499744

    ⁨ رژیم اسلامی آنقدر به بیچارگی و دریوزگی افتاده که شهروندان را به خاطر یک لایک و کامنت زیر پست شاهزاده رضا پهلوی دستگیر و وادار به اعتراف اجباری می‌کند. رژیم به راستی از ملت ایران بیش از بمب‌های آمریکا و اسرائیل هراس دارد.⁩ ✅@behzadmehrani77

  • 13 авг.7888512

    عارفان ما گاه تن را قفسی دانسته‌اند که روح آرزوی رهایی از آن دارد. پس از ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه، بارها معنای تلخ این تصویر را با تمام وجود احساس کرده‌ام. داغ آن‌همه جوان و رنج آن‌همه خانوادهٔ سوگوار، طعم زندگی را چنان تلخ کرده است که گاهی آدم می‌خواهد چشم بر این جهان ببندد و به جایی دور از این‌همه خون، بیداد و اندوه پناه ببرد. اما درست در همین لحظه باید به یاد آورد که ما هنوز کاری ناتمام داریم. رفتن ما چیزی از قدرت ستمگران و دژخیمان کم نمی‌کند؛ آنچه آنان را شکست می‌دهد، ماندن، ایستادن و ادامه‌دادن ماست. آنان جوانان ما را کشتند تا بازماندگان را به نومیدی بکشانند، حافظهٔ جامعه را خاموش کنند و میدان را از انسان‌های معترض ایرانگرا و وطن‌پرست خالی سازند. پس زنده‌ماندن ما فقط یک انتخاب شخصی نیست؛ بخشی از مقاومت است. به شما که در ایران، زیر بار سرکوب، سوگ، فقر و اضطراب روزگار می‌گذرانید، نمی‌توان از دور گفت خسته نباشید یا اندوهگین نشوید. شما حق دارید خسته شوید، گریه کنید، فرو بریزید و برای مدتی حتی از جهان کناره بگیرید. اما نباید فراموش کنید که خستگی شکست نیست و مکث به معنای تسلیم‌شدن نیست. گاهی شجاعت فقط همین است که یک روز دیگر دوام بیاوریم، دستی را بگیریم، چراغ خانه‌ای را روشن نگه داریم و نگذاریم دیگری در تاریکی تنها بماند. سوگ اگر در تنهایی محبوس شود، آدمی را از درون می‌فرساید؛ اما وقتی به حافظه، همبستگی و اراده تبدیل شود، می‌تواند نیروی مبارزه باشد. ما باید چشم‌هایی باشیم که جنایت را فراموش نمی‌کنند، صداهایی که نام جان‌باختگان را زنده نگه می‌دارند و دست‌هایی که راه ناتمامشان را ادامه می‌دهند تا پیروزی! ما می‌مانیم؛ نه چون زندگی تلخ نشده است، بلکه چون ایران هنوز به زندگی ما نیاز دارد. می‌مانیم برای فرزندانمان، برای خانواده‌های دادخواه و برای جوانانی که فرصت دیدن فردای آزاد ایران از آنان ربوده شد. می‌مانیم تا روزی که این قفس شکسته شود؛ نه با رفتن ما از جهان، بلکه با رفتن رژیم اسلامی. آرزوی دیدن ایران آزاد، از اندوه ما نیرومندتر است. ✅@behzadmehrani77

  • видео или голосовое, без подписи

  • 13 авг.6327215

    فراز و فرود عالیخانی — واسازی یک اسطوره یکی از چهره‌های مهم در صنعتی‌سازی ایران در دهۀ چهل عالیخانی بود؛ وزیر اقتصاد دههٔ چهل. در این تردیدی نیست. اما این چهرۀ کلیدی در سال‌های اخیر ارتقای درجه یافت و تبدیل به اسطوره شد. قبلاً در پستی (اسطورۀ عالیخانی) شرح دادم این اسطوره‌سازی با چه هدفی و پروژۀ چه کسانی بوده. عالیخانی مهم بود، اما اون چیزی که توسعۀ صنعتی رو برای ایران در دهۀ چهل به ارمغان آورد، کلیت سیستم حکومت بود. کسانی که از عالیخانی اسطوره ساختند هدفشون تعریف دوگانه‌ای تحریف‌آمیز و دروغین بین شاه و عالیخانیه: می‌خوان بگن رشد ایران به دلیل عالیخانی و امثال او بوده و هر جا هم کار خراب شد تقصیر شاه بوده. این دوگانه سیاست‌زده و تحریف‌آلوده. اما چه مرجعی بهتر از خود عالیخانی؟ خود او در دهۀ ۱۳۶۰ دلایل موفقیتش رو این موارد ذکر می‌کنه (فایل صوتی بالا): «پشتیبانی بی‌دریغ شاه و تفاهم بسیار نزدیکی که با سازمان برنامه و با بانک مرکزی داشتم» بعیده دولتمردی در دهه‌های چهل و پنجاه پیدا کنید که به اندازۀ عالیخانی مورد حمایت شاه و موفقیتش رو به اندازهٔ او مدیون شاه باشه. در پست پیشین گفتم اگه قراره ایرادی از شاه بگیریم اینه که چرا اصلاً جوان کم‌سنی مثل عالیخانی رو یک‌ضرب از جایگاه درجه‌دو به مقام وزارت اقتصاد منصوب کرد (اون‌هم وزارتخونه‌ای که از ادغام دو وزارتخونه پدید اومده بود). این حمایت شاه از عالیخانی تا روز آخر حضورش در دولت برقرار بود. شاهد این ادعا آخرین دعوای عالیخانی در دولت با نخست‌وزیر هویدا و چند وزیر دیگه‌ست (فایل صوتی پایین). این آخرین اختلاف‌نظر عالیخانی با هویدا و همکارانش در دولت و سر تنظیم لایحۀ برخورد با محتکران بود. حق با عالیخانی بود. دعوا بالا گرفت، اما طبق معمول شاه ــ با اینکه خودش این لایحه رو مطرح کرده بود ــ حق رو کاملاً به عالیخانی داد. خود عالیخانی می‌گه «هویدا و دو وزیر دیگه سنگ روی یخ شدند». اما عالیخانی، به گفتۀ خودش، خسته شده بود. شاید انتظار داشت حالا دیگه نخست‌وزیر بشه، اما می‌دید هویدا سفت سر جاش نشسته (و البته این رو هم نمی‌شه انکار کرد که هویدا معمولاً رقبای احتمالی‌ش رو تحریک و اذیت می‌کرد). عالیخانی با نفرتی عمیق دربارهٔ حالش پس از استعفا می‌گه: احساس کردم بار سنگینی از دوش من برداشته شده. و خوشحال بودم که تا چند هفته یا تا چند ماه دیگر نیازی به دیدن هر روز هویدا و این وزیران بی‌شخصیت متملق و نوکرمآب ندارم و ناچار نیستم به دروغ از دیدن آن‌ها اظهار خوشحالی کنم و آن‌ها هم به دروغ از دیدن من شاد باشند. تُنگ دولت دیگه برای عالیخانی تنگ بود. اما شاه وقتی دید عالیخانی دیگه نمی‌خواد در دولت بمونه بهترین موقعیت اداری رو بهش داد: ریاست دانشگاه تهران که اون زمان از هر وزارتی ارجمندتر بود و رئیس دانشگاه تهران همیشه گزینۀ نخست‌وزیری بود. اینکه بعد چه شد، داستان دیگری است. اما عالیخانی کارنامۀ اداری‌ش رو کاملاً با پشتیبانی شاه آغاز کرد، ادامه و پایان داد. اما نکتۀ دوم و مهمتر (برگردیم به فایل صوتی بالا): عالیخانی می‌گه یکی دیگه از دلایل موفقیتش همسوییِ بدون اصطکاک بین او، رئیس سازمان برنامه و رئیس بانک مرکزی بود. رئوس این مثلث کاملاً با هم همسو بودند. این همسویی، به گفتۀ خود عالیخانی، مورد رشک وزرای کشورهای خارجی بود. اما پرسش اصلی اینجاست: این همسویی از کجا اومده بود. اصل مسئلۀ من اینجاست: این سه‌نفر همسو بودند، چون هر سه در اصل به شاه پاسخگو بودند و مسائل رو با او هماهنگ می‌کردند که در نتیجه بیشترین همسویی رو هم داشتند. این همسویی در نظم‌های دموکراتیک کمتر پیش میاد (اگر هم پیش بیاد، کوتاه‌مدته)، اما در دولت اقتدارگرای شاه چنین چیزی ممکن بود، چون دولتمردان در اصل به شاه پاسخگو بودند، نه به مجلس یا احزابشون. نظم دموکراتیک ضرورتی اجتناب‌ناپذیره، اما دست‌اندازها و تکثر چالش‌برانگیز خودش رو هم داره. چنین چالشی در دولت شاه وجود نداشت. دعوای احزاب وجود داشت، اما سطحی بود، چون در نهایت یک مرجع مقتدر در بالا تصمیم نهایی رو می‌گرفت. کسانی که از عالیخانی اسطوره می‌سازند در اینجا مغالطه می‌کنند: می‌خواهند همۀ معایب رو پای شاه بزنند، و همۀ موفقیت‌ها را به پای دیگران. چنین چیزی ممکن نیست. مدیران و وزرا مجری سیاست‌های کلان حکومت بودند که شاه می‌چید و به شخص او هم باید پاسخگو می‌بودند. در یک نظم دموکراتیک، دولتمردان سیاست مورد علاقۀ احزابشون رو که اون هم بازتاب خواستۀ رأی‌دهندگانه، اجرا می‌کنند. هر دولتی مزایا و معایب خودش رو داره. نمی‌شه این مزایا و معایب رو در روایت تاریخی و نظریه‌پردازی از هم جدا کرد. اینها دو روی یک سکه‌اند. به هر روی، موفقیت عالیخانی‌ها ــ و شکست‌شون ــ با هم نتیجۀ سیستم حکمرانی بوده؛ چرا؟ چون اون نظام حکمرانی در اصل به یک نفر پاسخگو بوده. #شاهد_تاریخی @Garajetadayoni | گاراژ

  • 13 авг.71510623

    یادمان نمی‌رود چه مسیری را آمده‌ایم و چه رنج‌ها برده‌ایم تا مشتی «هَوَل سیاسی» که هر روز یک رهبر خلق می‌کردند اینگونه بدنام شدند. این‌ها برای مقابله با پهلوی و جاانداختن شعار پوچِ «رهبر منم، رهبر تویی»، حتی دست به دامان «صادق بوقی» هم شدند. مسئله البته شخص صادق بوقی نیست؛ مسئله جریانی است که حاضر است هر چهرهٔ تصادفی و نامرتبطی را «رهبر» بنامد، فقط برای آنکه وجود یک رهبر سیاسیِ شناخته‌شده و برخوردار از پایگاه عظیم اجتماعی را انکار کند. شعار «رهبر منم، رهبر تویی» در ظاهر ستایش مردم است، اما در عمل انکار بدیهی‌ترین نیاز هر مبارزهٔ سیاسی است: سازمان‌دهی، مسئولیت‌پذیری، تصمیم‌گیری و پاسخ‌گویی. جنبشی که همه در آن رهبرند، در حقیقت هیچ‌کس مسئول نیست؛ نه کسی راهبرد تعیین می‌کند، نه کسی هزینهٔ تصمیم‌های غلط را می‌پردازد و نه نیرویی می‌تواند قدرت پراکندهٔ مردم را به کنش سیاسی مؤثر تبدیل کند. این جماعت اگر حقیقتاً به «رهبری همگانی» اعتقاد داشتند، خودشان شبانه‌روز برای مصادرهٔ تریبون‌ها، مهندسی افکار عمومی و تحمیل چهره‌های مطلوبشان تلاش نمی‌کردند. مشکلشان اصل رهبری نیست؛ مشکلشان این است که انتخاب بخش بزرگی از جامعه با سلیقه و منافع سیاسی آنان سازگار نیست. برای همین از یک سو شاهزاده رضا پهلوی را به‌ دلیل بر عهده‌گرفتن رهبری انقلاب ملی تخطئه می‌کنند و از سوی دیگر، برای رقابت با او از هر چهرهٔ مشهور و حتی کاملاً غیرسیاسی، «رهبر» می‌سازند. «رهبر منم، رهبر تویی» بیش از آنکه نظریه‌ای دموکراتیک باشد، سرودِ بی‌سروسامانی سیاسی است: همه رهبرند تا مبادا آن کسی که واقعاً توان بسیج مردم را دارد، به رسمیت شناخته شود. وقتی نفرت از پهلوی قطب‌نمای سیاست شود، صادق بوقی هم ناگهان به مقام رهبری ارتقا پیدا می‌کند و سود این بیش از همه نصیب رژیم اسلامی می‌شود. ✅@behzadmehrani77

  • 12 авг.4 909101107

    ✅دیده‌ام که کسانی پس از دیدار شاهزاده رضا پهلوی با نویسندگان و روشنفکران ایرانی، به طعنه گفته‌اند که زمان محمدرضا شاه شهروندان را به خاطر خواندن و با داشتن کتاب، زندانی و شکنجه می‌کرده‌اند. این مطلب را در این موضوع نوشته‌ام. بعدها مقاله‌ای طولانی‌تر در این زمینه خواهم نوشت یکی از ادعاهای بزرگی که انقلابیان پنجاه‌وهفتی و تاریخ‌نگاری معوج آنان به خورد جامعه دادند—و چنان تکرار شد که امروز به‌صورت یک «داوری جاافتاده» درآمده—این است که رژیم شاه افراد را صرفاً به‌دلیل داشتن یا خواندن فلان کتاب بازداشت و زندانی می‌کرد. این ادعای کلی، دست‌کم با روایت بسیاری از خود زندانیان سیاسی سازگار نیست. خاطرات آنان نشان می‌دهد که بسیاری از آثار کمونیستی و اسلام‌گرایانه حتی در کتابخانه‌های زندان‌ها نیز وجود داشت و زندانیان آن‌ها را می‌خواندند، درباره‌شان بحث می‌کردند و گاه جلسات آموزشی برگزار می‌کردند. لطف‌الله میثمی، از اعضای اولیهٔ سازمان مجاهدین خلق که همچنان دلبستهٔ «مجاهدین اولیه» است، در خاطرات خود می‌نویسد: «عضدی* در اواخر ۱۳۵۵ در زندان گفته بود برای ما اهمیتی ندارد که کتاب تضاد مائو را بخوانید، بلکه مهم این است که اسلحه نباشد. ازاین‌رو ساواک کوتاه آمد که هر کتابی، ولو خطرناک، خوانده شود، ولی اسلحه نباشد. تمام تلاش آن‌ها هم این بود تا کسانی که کار مسلحانه می‌کردند عدول کنند، به سیاسی‌کاری برگردند. یعنی مأموریت ساواک در آن زمان این بود.» لطف‌الله میثمی، تولدی دوباره، جلد سوم، نشر صمدیه، ص ۲۴۶. * محمدحسن ناصری، با نام مستعار «عضدی»، از بازجویان ساواک در کمیتهٔ مشترک ضدخرابکاری بود. طاهره سجادی، زندانی سیاسی مسلمان، نیز در خاطرات خود با عنوان خورشیدواره می‌گوید: «در اوین، دو قفسهٔ بزرگ به‌عنوان کتابخانه درست کرده بودیم. یکی از آن‌ها مخصوص کتاب‌های مذهبی و دیگری مربوط به مارکسیست‌ها و گروه‌های دیگر بود.» طاهره سجادی (غیوران)، خورشیدواره: خاطرات طاهره سجادی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، ۱۳۸۳. فرج‌الله میزانی، مشهور به «ف.م. جوانشیر» و از اعضای برجستهٔ حزب توده، نیز در خاطراتش از برگزاری جلساتی در زندان اوین برای شرح جلدهای اول و دوم سرمایه مارکس سخن می‌گوید؛ درس‌هایی که بعدها در سه جلد تدوین و منتشر شد. نمونه‌هایی از این دست کم نیست. بنابراین، هرگاه گفته می‌شود فردی «فقط به‌خاطر داشتن یک کتاب» زندانی شده بود، باید پرونده و علت محکومیت او را جداگانه بررسی کرد. وجود کتاب در میان وسایل یک متهم، لزوماً به این معنا نیست که علت بازداشت یا محکومیت او همان کتاب بوده است. تاریخ‌نگاری تبلیغاتی دقیقاً با حذف همین فاصله، عضویت تشکیلاتی، فعالیت مخفی و اقدام مسلحانه را پشت تصویری بی‌خطر از یک «کتاب‌خوان» پنهان کرده است. ✅@behzadmehrani77

  • 12 авг.89610331

    ⁨ ⁨ — آقای گوارا، از دیدنتان خیلی خوشحالم. — من هم کمونیست هستم. — من در آینده برای اقلیت‌ها هم مبارزه می‌کنم؛ — برای همجنس‌گرایان، برای سیاه‌پوستان، — برای عرب‌ها و برای اسلام. چه‌گوارا: — تق! همجنس‌باز! (کونی) دیده‌اید که برخی از همجنس‌گرایان چگونه برای غزه و فلسطین غش و ضعف می‌روند؟ بسیاری از همین افراد اگر در قلمرو حماس زندگی کنند، نه‌تنها از آزادی و امنیت خبری نخواهند داشت، بلکه ممکن است صرفاً به‌دلیل گرایش جنسی‌شان تحقیر، سرکوب، زندانی یا حتی کشته شوند. بااین‌حال، عداوت ایدئولوژیکشان با جهان آزاد، «امپریالیسم» و اسرائیل چنان شدید است که از راه دور با کسانی ابراز همبستگی می‌کنند که در عمل، حقی برای زندگی آزادانهٔ آنان قائل نیستند. البته تصور نکنید اگر با ماشین زمان به دیدار چه‌گوارا می‌رفتند، سرنوشت بهتری در انتظارشان بود. بسیاری از قهرمانان محبوب چپ، همان اقلیت‌هایی را که چپ امروز مدعی دفاع از آنان است، منحرف، بیمار یا دشمن انقلاب می‌دانستند. تناقض ماجرا فقط سیاسی نیست؛ نوعی شیفتگی بیمارگونه به جلادانی است که اگر فرصتش را پیدا کنند، پیش از همه خودِ هوادارانشان را قربانی خواهند کرد.⁩⁩ ✅@behzadmehrani77

  • 12 авг.97814126

    به نظر من، اینکه عده‌ای پس از هر قتل حکومتی ــ همان اعدام‌هایی که این روزها رژیم در ایران انجام می‌دهد ــ می‌کوشند ثابت کنند فرد اعدام‌شده «حتی سطل زباله‌ای را آتش نزده» یا «به هیچ پاسدار جنایتکاری شلیک نکرده است»، شکلی از «دفاع بد» است؛ دفاعی که ناخواسته منطق سرکوبگر را می‌پذیرد و فقط بر سر مصداق با او چانه می‌زند. می‌فهمم که تا پیش از اجرای حکم، باید از هر استدلال حقوقی ممکن برای نجات جان زندانی استفاده کرد؛ اما پس از آن نباید شجاعت و حق دفاع از خود را از قربانیان گرفت. نباید برای اثبات بی‌گناهی آنان، تصویری کاملاً منفعل و بی‌خطر از مبارزان ساخت؛ گویی تنها کسی شایسته دفاع است که در برابر گلوله و کشتار، هیچ مقاومتی نکرده باشد. فرض کنیم مبارزی شجاع سطل زباله یا پاسگاهی را آتش زده، یا هنگامی که مأموران رژیم با دوشکا به تظاهرات مردم حمله کرده‌اند، برای متوقف‌کردن خطری فوری از خود و دیگران دفاع کرده است؛ خب که چه؟ مسئله اساسی این نیست که او برای حفظ جان خود و هم‌میهنانش مقاومت کرده یا نه؛ مسئله این است که حکومتی فاقد مشروعیت و دادرسی عادلانه، اسیران خود را شکنجه می‌کند، به اعتراف اجباری و محاکمه‌های نمایشی متوسل می‌شود و سپس جانشان را می‌گیرد. شاید این شیوه دفاع پیش از ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه برای بخشی از جامعه پذیرفتنی به نظر می‌رسید؛ اما پس از آن کشتار گستردهٔ چند ده هزار نفری دیگر نمی‌توان حق دفاع مشروع را از مردمی گرفت که حکومت راه‌های مسالمت‌آمیز را با گلوله پاسخ داده است. کسی که نمادها و ابزار سرکوب را از کار می‌اندازد، یا در برابر تهدید مرگبار از جان مردم دفاع می‌کند،انسانی شجاع است که نپذیرفته منفعلانه قربانی شود. در دفاع از این عزیزان، تنها بر مظلومیتشان تکیه نکنیم؛ عاملیت، ایستادگی و شجاعتشان را نیز به رسمیت بشناسیم. آنان فقط قربانی نبودند؛ مقاومت کردند، و رژیم دقیقاً از همین مقاومت می‌ترسد. ✅@behzadmehrani77

  • 11 авг.5 599183121

    رضا نوروزی، به همراه همسر و دو فرزند خردسالش در میانه‌ی میدان ۲۴ اسفند (انقلاب) تهران می‌ایستد، نیسان آبی‌اش که ابزار زندگی‌اش است را به آتش می‌کشد و فریاد برمی‌آورد: «من برای این سرزمین می‌جنگم. برای بازگشت شاهزاده رضا پهلوی می‌جنگم. ...» او سیاست‌مدار، چهرهٔ رسانه‌ای یا عضو یک تشکیلات قدرتمند نبود؛ مردی عادی، همسر و پدر دو کودک خردسال بود. گاهی یک انسان، تنها با ایستادن در لحظه‌ای که دیگران هنوز مرددند، معادله را تغییر می‌دهد. ترس مسری است، اما شجاعت نیز سرایت می‌کند. رضا نوروزی چنین کرد. رضا نوروزی با آن حرکت، تنها یک خودرو را به آتش نکشید؛ بخشی از ترس انباشته‌شده در جامعه را سوزاند. او به مردمی که هنوز صدایشان را پیدا نکرده بودند نشان داد که یک شهروند عادی نیز می‌تواند با فداکاری، در رگ‌های جامعه خون تازه جاری کند و به یک خواست سرکوب‌شده، صدا و چهره ببخشد. تاریخ فقط به دست رهبران و سازمان‌ها ساخته نمی‌شود؛ گاهی یک انسان گمنام، با یک تصمیم بزرگ، کاری می‌کند که صدها سخنرانی و بیانیه از انجام آن ناتوان‌اند. نام رضا نوروزی باید به‌عنوان یکی از همان انسان‌ها به یاد سپرده شود: مردی که پیش از فراگیرشدن فریادها، ایستاد؛ پیش از شکستن عمومی ترس، هزینه داد؛ و پیش از آنکه بسیاری جرئت بیان خواست خود را پیدا کنند، آن را با صدای بلند در قلب تهران فریاد زد. ✅@behzadmehrani77

  • 11 авг.1 4569763

    این تصویر خلاصه‌ای است از اعوجاج فکریِ «مارکسیست‌های اسلام‌گرا»: داس‌وچکش در کنار «یا زینب»؛ آمیزه‌ای آشفته از تشیع، مارکسیسم و انقلابیگری. این ترکیب فقط مضحک نبود؛ از مارکسیسم نفرت طبقاتی و سودای انقلاب دائمی را گرفت و از تشیع سیاسی، تقدیس شهادت و خشونت را. یکی از مهم‌ترین معماران این کژاندیشی علی شریعتی بود؛ همان «معلم انقلاب» که عبدالکریم سروش هنوز برایش شیفته‌وار سینه چاک می‌کند. حاصل این التقاط نیز نه عدالت بود و نه معنویت؛ حاصلش نسلی شد که ویرانگری را جهاد، خشونت را رهایی و شکست عقل را پیروزی ایمان می‌پنداشت. ✅@behzadmehrani77

  • 11 авг.1 32713263

    در زمان شاه، دکل‌های برق و تأسیساتی که امروز به‌درستی «زیرساخت‌های حیاتی کشور» خوانده می‌شوند، هدف بمب‌گذاری و خرابکاری گروه‌های تروریستی اسلام‌گرا و کمونیست قرار می‌گرفتند. بخشی از مواد منفجره، تی‌ان‌تی و آموزش‌های لازم نیز از شبکه‌ها و اردوگاه‌های فلسطینی در لبنان، سوریه و دیگر نقاط منطقه تأمین می‌شد و به ایران راه می‌یافت. اما وقتی اعضای همین گروه‌ها به‌دلیل مشارکت در عملیات مسلحانه، بمب‌گذاری، خرابکاری یا عضویت تشکیلاتی بازداشت می‌شدند، شبکه‌ای تبلیغاتی در خارج از کشور به کار می‌افتاد. کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، رادیو بغداد و دیگر گروه‌ها و رسانه‌های مخالف شاه در جهان جنجال به راه می‌انداختند که حکومت، «روشنفکران و دانشجویان بی‌گناه» را صرفاً به جرم کتاب‌خواندن و فعالیت سیاسی مسالمت‌آمیز زندانی و شکنجه کرده است. در این دستگاه تبلیغاتی، بمب به «کتاب»، خرابکاری به «فعالیت سیاسی»، آموزش نظامی در اردوگاه‌های خارجی به «مبارزه آزادی‌خواهانه» و عضو تشکیلات تروریستی به «دانشجوی بی‌گناه» تبدیل می‌شد. آن‌ها نه‌تنها خشونت خود را پنهان می‌کردند، بلکه مقابله حکومت با آن خشونت را سند استبداد معرفی می‌کردند. هنوز هم بخشی از تاریخ‌نگاری پنجاه‌وهفتی با همین فرهنگ لغت نوشته می‌شود؛ فرهنگی که درباره زندان و سرکوب با جزئیات سخن می‌گوید، اما درست در لحظه‌ای که باید توضیح دهد آن افراد چه کرده بودند، ناگهان ساکت می‌شود. ✅@behzadmehrani77

  • 10 авг.5 32910688

    کتاب‌خوانی همیشه و برای هر ذهنی راهی برای برون‌رفت از تنگنا و حرکت به‌سوی رشد و آگاهی نیست. گاهی خواندن کتاب‌های ایدئولوژیک، انتزاعی و بریده از واقعیت زندگی، نه‌تنها ذهن را روشن نمی‌کند، بلکه همچون «شیشهٔ کبود» میان انسان و جهان قرار می‌گیرد و واقعیت را به رنگ پیش‌داوری‌های او درمی‌آورد: پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود لاجرم عالم کبودت می‌نمود کتاب می‌تواند عقل عرفی یا همان فهم متعارف (Common Sense) را چنان مچاله کند که امری بدیهی و پذیرفتنی برای هر عقل سلیمی، ناگهان به معمایی پیچیده و غامض تبدیل شود؛ معمایی که گویا کلید حل آن فقط در دست کتاب‌خوانده‌ها و مفسران ایدئولوژی است. اینجاست که کتاب‌خوانی، به‌جای آنکه راهی برای فهم بهتر جهان باشد، به ابزاری برای فرار از واقعیت تبدیل می‌شود. فرد دیگر جهان را نمی‌بیند تا درباره‌اش بیندیشد؛ نخست از کتاب حکم می‌گیرد و سپس جهان را وادار می‌کند با آن حکم سازگار شود. اگر واقعیت با نظریه ناسازگار باشد، به‌جای کنارگذاشتن نظریه، واقعیت را انکار یا تحریف می‌کند. چه‌بسا انسان‌های کم‌مطالعه‌ای که به یاری تجربه، وجدان و عقل سلیم، حقیقتی را به‌روشنی دریافته‌اند؛ اما کتاب‌خوانده‌ای ایدئولوژیک برای نفهمیدن همان حقیقت، هزار صفحه خوانده، صد اصطلاح آموخته و ده‌ها استدلال به هم بافته است. انباشت اطلاعات لزوماً به خرد نمی‌انجامد؛ گاهی فقط حماقت را مسلح، منظم و پرمدعا می‌کند. ارزش کتاب به تعداد صفحاتی نیست که خوانده‌ایم، بلکه به تعداد توهماتی است که پس از خواندن کنار گذاشته‌ایم. کتاب خوب پنجره‌ای رو به جهان باز می‌کند؛ کتاب ایدئولوژیک پنجره را می‌بندد و تصویر جهان را روی دیوار نقاشی می‌کند. خطرناک‌تر از نادانی، دانشی است که توان دیدن واقعیت را از انسان بگیرد و او را به نادانیِ مغرورانه برساند. پرسش اصلی این نیست که چه اندازه کتاب خوانده‌ایم؛ پرسش این است که کتاب‌ها ما را به واقعیت نزدیک‌تر کرده‌اند یا ماهرتر در انکار آن؟ ✅@behzadmehrani77

  • 10 авг.1 04811220

    این پیام را یکی از مخاطبانم برایم فرستاده است؛ کسی که می‌گوید سال ۵۷ را دیده، جنگ را زیسته و اعتراضات ۷۸، ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ را نیز از سر گذرانده است. بااین‌همه، آنچه در این دو روز - ۱۸ و ۱۹ دیماه- دیده، برایش رنگ‌وبویی کاملاً متفاوت داشته است: «شجاعتی بی‌نظیر که همه‌چیز را یکدل و یک‌صدا کرده بود؛ می‌توانستی گوشه‌ای بایستی و نظاره کنی که آدم‌های متفاوت، بدون هیچ هماهنگی قبلی، هرکدام وظیفه‌ای برای خود تعریف کرده‌اند و مشغول انجام آن‌اند.» اهمیت این روایت فقط در آن نیست که از شجاعت می‌گوید و از شور و هیجان؛ در تفاوتی تاریخی است که از آن پرده برمی‌دارد. در سال ۵۷، بخش بزرگی از جامعه برای سپردن ایران به یک ایدئولوژی ناکجاآبادی شورید؛ بی‌آنکه بداند فردای آن شور ویرانگر، چه چیزی در انتظارش نشسته است. اما امروز ملتی به میدان آمده که حاصل آن فریب را نزدیک به نیم قرن با گوشت و پوست و استخوان خود لمس کرده است: زندان، اعدام، سرکوب، جنگ، فقر، مهاجرت و ویرانی. این‌بار مردم برای ساختن یک آرمان‌شهر خیالی به میدان نیامده‌اند؛ برای بازپس‌گرفتن خانه‌ی واقعی خود آمده‌اند. در عموم انقلاب‌ها، جمعیت منتظر فرمان، سازمان‌دهی و نسخه‌ی روشنفکران و ایدئولوگ‌هاست؛ اما در یک جنبش ملی اصیل، هرکس بی‌آنکه کسی مأموریتی به او داده باشد، وظیفه‌ی خود را پیدا می‌کند. یکی فریاد می‌زند، دیگری راه باز می‌کند، یکی زخمی را نجات می‌دهد، دیگری تصویر ثبت می‌کند و آن دیگری، با ایستادنش ترس را در هم می‌شکند. این همان لحظه‌ای است که «جمعیت» به «ملت» تبدیل می‌شود. رژیم اسلامی ممکن است خیابان را برای مدتی با ارزشی‌هایش اشغال کند، ارتباطات را قطع کند و با گلوله و بازداشت، سکوتی موقت بسازد؛ اما در برابر ملتی که به چنین مرحله‌ای از خودآگاهی، همبستگی و تقسیم مسئولیت رسیده است، دیگر آینده‌ای ندارد. قدرت واقعی فقط در شمار آدم‌هایی نیست که به خیابان می‌آیند؛ در لحظه‌ای است که میلیون‌ها انسان، بدون آنکه از یکدیگر دستور بگیرند، یک حقیقت مشترک را درمی‌یابند: ایران متعلق به ماست و نجات آن نیز وظیفه‌ی خود ماست. آن دو روز شاید کوتاه بوده باشد، اما تصویری از آینده را پیش چشم ما گذاشت: ایرانی که در آن مردم نه رعیت‌اند، نه توده و نه سیاهی‌لشکر ایدئولوژی‌ها؛ شهروندانی مسئول‌اند که می‌دانند چه چیزی را نمی‌خواهند و چه چیز را می‌خواهند، چه چیزی را باید پس بگیرند و برای رسیدن به آن، هرکدام کجا باید بایستند. این همان چیزی است که رژیم از آن وحشت دارد: نه صرفاً خشم مردم، بلکه بلوغ یک ملت. امتزاج خشم و بلوغ آینده‌ای نیکو برای ایران و‌ ملت ایران رقم خواهد زد. ✅@behzadmehrani77

  • 10 авг.84011110

    پیام رسیده ✅@behzadmehrani77

  • 10 авг.1 985133117

    ⁨ ⁨ تلاشی که چپ‌ها برای نجات بشریت از «منجلاب سرمایه‌داری» انجام می‌دهند به روایت تصویر!⁩⁩ ✅@behzadmehrani77

  • 9 авг.1 56412746

    عده‌ای مسئول جمع‌آوری سلاح و مواد منفجره از اردوگاه‌های فلسطینی در کشورهای منطقه بودند و عده‌ای دیگر، آن‌ها را وارد ایران می‌کردند؛ سلاح‌هایی که در نهایت در سرقت‌های مسلحانه از بانک‌ها، انفجار فروشگاه‌ها، آدم‌ربایی و اقداماتی از این دست به کار گرفته می‌شدند. این‌ها کسانی بودند که تا این مرحله «کار حسینی»* می‌کردند. گروهی دیگر نیز مسئول «کار زینبی» بودند؛ یعنی بازتاب‌دادن خبر دستگیری‌ها و راه‌انداختن کارزارهای تبلیغاتی برای تحریک سازمان‌های حقوق‌بشری و نهادهای بین‌المللی علیه دولت شاه. در نتیجه، خبر دستگیری این تروریست‌ها در رسانه‌ها و محافل جهانی، نه به‌عنوان برخورد با عاملان خشونت مسلحانه، بلکه با عنوان سرکوب «روشنفکران، ادیبان و فرهیختگان ایرانی» بازتاب می‌یافت. نمونه‌های تاریخی این وارونه‌نمایی فراوان‌اند. هنوز هم برخی از خبرنگارهای بین‌المللی در مواجهه با شاهزاده رضا پهلوی و پرسش‌هایی که او می‌کنند این وارونه‌نمایی تاریخی را به عنوان مبنای شناخت محمدرضاشاه قرار می‌دهند. *اشاره به این سخن علی شریعتی که آن‌ها که رفتند، کاری حسینی کردند و آن‌ها که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند ✅@behzadmehrani77

  • 8 авг.1 41610629

    رژیم اسلامی مدرسه را به سنگر و دانش‌آموز را عملاً به سپر انسانی تبدیل کرده است. نیرو و تجهیزات نظامی را به مدارس و دیگر اماکن غیرنظامی منتقل می‌کند، کودکان را در مجاورت اهداف نظامی نگه می‌دارد و پس از وقوع فاجعه، از پیکر آنان برای دستگاه تبلیغاتی خود خوراک می‌سازد. این شیوه پیش‌تر نیز در کارنامه‌ی رژیم‌های توتالیتر دیده شده است. در آستانه‌ی حمله‌ی سال ۲۰۰۳ به عراق، ارتش صدام حسین در مدرسه‌ی دخترانه‌ی «البیضاء» در کرکوک، یکی از کلاس‌ها را با جعبه‌های آرپی‌جی، گلوله‌های خمپاره و مهمات مسلسل پر کرده بود؛ بااین‌حال، دانش‌آموزان همچنان مجبور بودند در همان مدرسه حاضر شوند. در مدرسه‌ی دخترانه‌ی «النجاح» در کربلا نیز نیروهای عراقی در حیاط مدرسه مواضع رزمی حفر کرده و توپ‌های ضدهوایی مستقر کرده بودند. موارد مشابهی از تبدیل مدارس به انبار مهمات، مقر نظامی و محل استقرار نیروها در بغداد، حله، نجف و بصره نیز ثبت شده است. حکومت بشار اسد نیز همین الگو را تکرار کرد. در سال ۲۰۱۴، استفاده‌ی نیروهای حکومتی سوریه از ۲۷ مدرسه به‌عنوان پایگاه نظامی گزارش شد. سازمان ملل در مارس ۲۰۱۵ استفاده‌ی نظامی نیروهای اسد از هشت مدرسه در استان ادلب را تأیید کرد؛ چهار مدرسه از همان مدارس بعداً هدف حمله‌ی گروه‌های مخالف قرار گرفتند. این همان نتیجه‌ی قابل‌پیش‌بینی نظامی‌کردن مدارس است: حکومت با استقرار نیرو و تجهیزات در فضای آموزشی، مدرسه را به هدف نظامی و کودکان را به قربانیان احتمالی جنگ تبدیل می‌کند. مدرسه‌ی شجره طیبه میناب نیز در مجاورت مجموعه‌ای نظامی متعلق به سپاه قرار داشت؛ مدرسه‌ای که سال‌ها فعال و کاملاً قابل‌شناسایی بود، اما کودکان همچنان در کنار یک هدف بالقوه‌ی نظامی نگه داشته شدند. مسئولیت مستقیم این کشتار تلخ بر گرده‌ی رژیم اسلامی است. رژیمی که حقیقتاً دلسوز کودکان باشد، نظامیان، پایگاه‌ها و تسلیحاتش را از مدارس دور می‌کند؛ نه اینکه جان دانش‌آموزان را به خطر بیندازد و سپس تصاویر پیکرهایشان را در بازار پروپاگاندای جهانی بفروشد. الگوی این رژیم‌ها روشن است: سلاح را در میان غیرنظامیان پنهان می‌کنند، کودکان را در معرض خطر قرار می‌دهند و پس از وقوع فاجعه، قربانیان را به سرمایه‌ی تبلیغاتی خود تبدیل می‌کنند. هر زمان خطر جنگ و حمله‌ی نظامی افزایش می‌یابد، فرزندانمان را به مدارسی که در مجاورت پایگاه‌ها یا محل استقرار نیروها و تجهیزات نظامی قرار دارند، نفرستیم. ✅@behzadmehrani77