برتولت برشتBertoltBrecht قطعه ای از کتاب
Статистика⭕ اگر هنوز زنده ای، هرگز نگو هرگز، در زیر سلطه استبداد آن که سزاوار سرزنش است ماییم، و تنها ما می توانیم استبداد را پایان دهیم. افتادگان برخواهند خاست و نومیدان مبارزه خواهند کرد. چه کسی را یارای مقابله با "مردم آگاه" است. @The_narrator_of_love
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 16
- Всего постов
- 143
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 118
- 1/48двое суток
- 135
- 1/72трое суток
- 145
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🕊️ . کسی که روحش بزرگ باشد، هرگز تنها نمیماند. با آنکه گاهی دوستان از گِرد او پراکنده میشوند، باز دوستانی خواهد یافت. و شورِ عاشقانهای که در درون اوست به هرسو خواهد تراوید و آثاری برجای خواهد گذاشت. در آن هنگام که خود را تنها و منزوی میبیند، جان او بیش از هر وقت دیگری، حتی بیش از خوشبختترین مردم جهان، از عشق لبریز میشود. #ژان_کریستف #رومن_رولان . . 🎶🌙 بتهوون – سونات پیانو شماره ۱۴ "مهتاب"، اپوس ۲۷ شماره ۲ ایگور لویت – پیانو 🎹 • این سونات نام زنی را بر خود دارد که بتهوون عاشقش بود و نمیتوانست داشته باشد. جولیتا گوئیچاردی هفده ساله بود و نزد او پیانو میخواند که آهنگساز به فکر ازدواج افتاد. پدرش در را به روی خواستگاری بدون عنوان و درآمد ثابت بست. حتی تقدیم این اثر تقریباً تصادفی بود: بتهوون قصد داشت قطعه دیگری به جولیتا بدهد و مجبور شد آن را به یک کنتس بانفوذ بدهد، در آخرین لحظه این سونات را انتخاب کرد. کمی بعد، جولیتا با کنتی ازدواج کرد که بالههای فراموششدنی مینوشت و به ناپل رفت، و دههها بعد، بتهوون هنوز اعتراف کرد که عاشق او بوده است. • در نسخه خطی، بتهوون صرفاً "سونات" ننوشته، بلکه "quasi una fantasia" نوشته است، چیزی آزاد، نزدیک به بداههنوازی. و او ترتیب مورد انتظار را برعکس کرد: به جای شروع سریع و پایان آرام، با این آداجیوی آهسته شروع کرد و طوفان را برای انتها نگه داشت. موومانی که شنیدید تنها اولین بخش از سه بخش است، مهار شدهترین آنها. نفس کوتاهی در ادامه میآید و سپس یک فینال خشمگین، دستها از یک سر کیبورد به سر دیگر میدوند. با دانستن این موضوع، آرامش دیگر سکون نیست و شروع به صدایی شبیه به سکون پرتنش کسی میکند که چیزی را در شرف فروپاشی نگه داشته است. • این ضبط از Opus Klassik سال ۲۰۱۹ است، سالی که Levit مجموعه کامل ۳۲ سونات بتهوون را منتشر کرد و به عنوان نوازنده سال انتخاب شد. در اینجا او از هرگونه عجلهای خودداری میکند. سرعت از اکثر ضبطهای مرجع کندتر است و او اجازه میدهد هر آکورد قبل از زدن آکورد بعدی تا حد نهایی خود آرام شود. هیچ جلوه و تأکید احساسی وجود ندارد، خط بدون جلوههای ویژه حرکت میکند. این یک انتخاب پرخطر است، زیرا کوچکترین افراط باعث میشود تنش از بین برود. در نهایت، چیزی که شما را تحت تاثیر قرار میدهد کارهایی که او انجام میدهد نیست، بلکه تمام کارهایی است که از انجام دادنشان امتناع میکند. 🎨🎭
🕊️ روح آدمی مانند جسم او در طول زندگیاش شکل عوض میکند و دگرگون میشود و این دگرگونی گاهی به تدریج رخ میدهد، گاهی به یکباره همهچیز پوست میاندازد و تغییر مییابد، و در این ایام بحرانی، یکباره همهچیز عوض میشود و آدمی به وحشت میافتد، و گمان میکند آخرین روزهای عمر او رسیده است. حال آنکه برعکس، زندگی تازهای آغاز میشود و با این تحول همهچیز به آغاز خود میرسد. چیزی در آدمی میمیرد و چیز دیگری متولد میشود. #رومن_رولان #ژان_کریستف . . . . . . این همه احتیاط در روابط با دیگران, علتهای زیادی دارد. افراط در عیب جویی و نقد دیگران, از این علت هاست, که اختلافات را روشن تر می بینند و به هراس می افتند. اعتقاد افراطی به معنویات نیز مانع نزدیک شدن افراد به یکدیگر میشود. و از سوی دیگر آن احساس خاصی که آدمی را به دوست داشتن و محبت کردن به دیگران وادار می کند, کمیاب است. و البته زندگی سخت و توانفرسا نیز همه را از همدیگر دور میسازد و بعد از ساعتها کار و زحمت روزانه, دیگر کسی حوصله و فرصت آن را ندارد که از دوستی با دیگران لذت ببرد. از آن مهمتر, عشق به آزادی است, که در طی قرن ها رنج و پیکار بدست آمده است و آسان نباید از دست برود. عده ای از افراد نیک نفس و پاک نیت نیز بودند که نه از روی غرور و خودخواهی, بلکه به علت بزرگ منشی و عزت نفس, از دیگران می بریدند و کوشش ها و پیکارهای اجتماعی را کنار می گذاشتند, و دلایل زیادی برای این کار داشتند که بعضی درست و بعضی نادرست بود. عده ای به علت حجب و حیا و افراط در فروتنی, یا از جهت حال و وضعی که بدان عادت کرده بودند, گوشه گیر می شدند. و عده ای نیز تصور می کردند که این گونه فعالیت ها و درگیری ها به اعتبار و وقار انسانی آنها لطمه می زند و نمی خواستند چهره واقعی خود را به نمایش بگذارند و به اجتماع فرصت بدهند که در مورد آنها قضاوت بکنند و این افراد را خودنما یا فرصت طلب بنامند. در این میان بعضی از زنان نیکوکار و مردان مبارز از فعالیت های سیاسی و اجتماعی دست بر میداشتند. زیرا میدیدند پاره ای از زنان و مردان نادرست بی وجدان, در این گونه کارها پیشقدم شده اند و نمی خواستند که دیگران آنها را در ردیف چنین افرادی بگذارند. و همه از روبرو شدن با خطر و دسته و پنجه نرم کردن با زشتی ها و پلیدی ها واهمه داشتند. و به هر حال این انسانهای باهوش و با استعداد حاضر نبودند آسودگی خاطرشان را از دست بدهند. #ژان_کریستف #رومن_رولان . . . امالیا همه را وادار میکرد که صبح تا شب کار کنند و زحمت بکشند، تا فرصت نداشته باشند یکدم بیاسایند و به زندگی طاقت فرسای خود بیاندیشند و هیچ چیز نمی توانست او را لحظهای از کارهای خانه بازدارد که برای بسیاری از زنان خانه دار انجام این (وظیفه مقدس) جای تمام وظایف اخلاقی و اجتماعی را میگیرد. و این کارها را با چنان علاقه و اعتقادی انجام میداد که پنداری از شرف و افتخار خود دفاع میکند و مگر بسیاری از زنها شرف و افتخار خویش را به این گونه کارها وابسته نمیدانند؟ و گمان نمیکنند که شرف و افتخارشان به صندلی و میزی وابسته است که باید جابجا شود و کف اتاقی که باید آنقدر با آب و صابون شسته شود که مثل آینه برق بیافتد و صاف و لغزان شود؟ #ژان_کریستف #رومن_رولان . . . . ژان کریستف | قسمت دوم داستانِ انسانی که موسیقی را فقط نشنید، بلکه با تمام وجودش زندگی کرد. 🎼 رومن رولان در این رمان، از کودکی تا بلوغ، مسیر پر فراز و نشیب هنرمندی را روایت میکند که میان عشق، رنج، تنهایی و جستوجوی حقیقت، معنای زندگی را میجوید. 📖 ژان کریستف؛ روایتی درباره هنر، انسان و آزادی. #ژان_کریستف #رومن_رولان 🎨🎭
. 🕊️ خاطره، گفتگوها، بوسهها، همآغوشی پیکرهای دلداده، همه چیز میگذرد! ولی تماس ارواحی که یکدیگر را لمس کرده و در میان انبوه اشکال زود گذر یکدیگر را شناختهاند هرگز زدوده نمیشود. . . #رومن_رولان #ژان_کریستف . . . . . . . . . . دیوید گیلمور امروز ۸۰ ساله میشود. او که در سال ۱۹۴۶ در کمبریج متولد شد، در سال ۱۹۶۸ به پینک فلوید پیوست تا جایگزین سید برت شود و به قلب صوتی گروه تبدیل شد و موسیقی شاهکارهایی مانند "The Dark Side of the Moon"، "Wish You Were Here" و "Animals" را شکل داد. تکنوازیهای غنایی او - به آهنگ معروف "Shine On You Crazy Diamond" یا آهنگ حماسی "Comfortably Numb" فکر کنید - او را افسانهای کرد. پس از پینک فلوید، او با آلبومهایی مانند "On An Island"، "Rattle That Lock" و آخرین اثرش، "Luck And Strange" (2024)، دوران حرفهای انفرادی موفقی داشت و پس از آن، یک تور پیروزمندانه در سیرک ماکسیموس رم برگزار کرد که در آلبوم "Live At Circus Maximus" جاودانه شد. 🎨🎭
. . . . . کسی که روحش بزرگ باشد، هرگز تنها نمیماند. با آنکه گاهی دوستان از گِرد او پراکنده میشوند، باز دوستانی خواهد یافت. و شورِ عاشقانهای که در درون اوست به هرسو خواهد تراوید و آثاری برجای خواهد گذاشت. در آن هنگام که خود را تنها و منزوی میبیند، جان او بیش از هر وقت دیگری، حتی بیش از خوشبختترین مردم جهان، از عشق لبریز میشود. #ژان_کریستف #رومن_رولان 🎨🎭
. ⊱ هیچکس کامل نیست، خوشبختی در آن است که انسان حد خود را بشناسد و آن را دوست بدارد. #ژان_کریستف #رومن_رولان 🎨🎭
🕊️ چه کسی در این جمع غایب است؟ در سال ۱۹۰۸، ریچارد گرستل، آرنولد شونبرگ، آهنگساز، و نزدیکترین دوستانش را به تصویر کشید. این نقاشی به یکی از آخرین نقاشیهایی تبدیل شد که او تا به حال تکمیل کرده است. بعداً در همان سال، رابطه گرستل با شونبرگ به دنبال رابطهاش با ماتیلد شونبرگ، همسر شونبرگ، به طور ناگهانی پایان یافت. فضای خالی سمت راست بلافاصله توجه بیننده را به خود جلب میکند. تقریباً به نظر میرسد که قرار بوده کسی آنجا باشد... «پرتره گروهی با شونبرگ» (۱۹۰۸) در حال حاضر در نمایشگاه دائمی ما «وین ۱۹۰۰. تولد مدرنیسم» به صورت قرضی از بنیاد خیریه کام در معرض نمایش است. چه کسی در این جمع غایب است؟ در سال ۱۹۰۸، ریچارد گرستل، آرنولد شونبرگ، آهنگساز، و نزدیکترین دوستانش را به تصویر کشید. این نقاشی به یکی از آخرین نقاشیهای او تبدیل شد. بعداً در همان سال، رابطه او با شوئنبرگ به دلیل رابطه گرستل با ماتیلد شوئنبرگ، همسر شوئنبرگ، پایان یافت. فضای خالی در لبه سمت راست تصویر توجه را به خود جلب میکند. تقریباً به نظر میرسد که قرار بوده شخص دیگری آنجا باشد... "پرتره گروهی با شوئنبرگ" (1908) در حال حاضر از بنیاد مجموعه کام به امانت گرفته شده و بخشی از نمایشگاه دائمی ما با عنوان "وین 1900: طلوع مدرنیسم" است. 🎨🎭
🕊️ با هم پیر شدن و چین و چروک زمان را در چهره همسر خود دیدن و همدیگر را دوست داشتن ، چقدر زیباست ... پنداری هر یک با چین و چروکهای چهره دیگری احساس یگانگی میکند و میداند که چگونه بوجود آمدهاند و میدانند موهای دیگری چگونه به سفیدی گراییده است و میدانند به خاطر همدیگر چه رنجها بردهاند و چه بدبختیها را تحمل کردهاند ، و پنداری که به یکدیگر میگویند عزیزت میشمارم ، چون به خاطر من رنج کشیدهای و پیر شدهای ! #رومن_رولان -#ژان_کریستف . . . . . . . . چهرهای فراموششده، دوباره زنده شده. چیزی غیرمعمول و صمیمی در مورد این پرتره وجود دارد. هیچ ژست باشکوهی. هیچ صحنهی دراماتیکی وجود ندارد. فقط یک زن، نگاهی آرام و لحظهای که به نظر میرسد در زمان معلق است. چهرهی ملایم، موهای قهوهای مایل به قرمز گرم و پارچهی رنگپریدهاش با حضوری تقریباً عکاسی از تاریکی بیرون میآیند. این تفسیر، حضور واقعی انسان را که ممکن است زمانی پشت سطح نقاشی شده ایستاده بوده باشد، تصور میکند - با حفظ ژست، حالت، لباس و سکوت احساسی تصویر اصلی. اثر هنری تاریخی نظر سنجاق شده: به نظر شما او دقیقاً در لحظهای که هنرمند این حالت را ثبت کرد، به چه چیزی فکر میکرد؟ 🎨🎭
🕊️ ادمی به گذشته خود باز نمی گردد و باید در راه اینده پیش برود و از گذشته تنها خاطره ای باز می ماند. شما وقتی کلبه ای را از دور می بینید که از دودکش های روی بام ان دود برمی خیزد, به یاد شبی می افتید که سالها پیش در ان خفته بودید, اما بیش از ان خاطره, چیز دیگری شما را به ان کلبه ربط نمی دهد. کریستف از پیچ تند یک جاده گذشته بود و به جای دیگری رسیده بود. و چشم اندازهای دیگری می دید. و پنداری از انچه در گذشته اتفاق افتاده بود, جدا شده بود. #ژان_کریستف #رومن_رولان ص۴۹۳ ج اول . . . خلق و خوی همه ادمیان همین است. هرکس محبت و پاکدلی خود را نثارشان کند اسوده اش نمیگذارند و استثمارش می کنند. #ژان_کریستف #رومن_رولان ص۳۶۵ ج اول . . . در زندگی دورانی هست که آدمی بیانصاف میشود و این بیانصافی نیز بهجای خود خوب و لازم است.باید مدتی بیانصاف شد و به همه چیزهایی که به ما گفتهاند و یاد دادهاند شک برد.در این دوران آدمی پرخاشگر میشود، همه چیز را انکار میکند و میخواهد خود به حقایق پی ببرد.طبعاً چیزهایی را در دوران کودکی در ذهن و فکر ما فرو کردهاند و هرکس که بخواهد از دوران کودکی بگذرد، باید این چیزها را بالا بیاورد و بیرون بریزد. #ژان_کریستف #رومن_رولان . . . بی تردید ستودن پدر و مادر شکل دیگری از خودپرستی ادمی است. ادمی وقتی خود را برای رسیدن به ارزوها و ارضای غرور خویش بسیار ناچیز میبیند, همه خواسته های سرکوفته اش را به دیگران انتقال میدهد. و معمولا کودکان از پدر و مادر خود توقع دارند که قهرمان باشند. و پدر و مادرهایی که در زندگی شکست خورده اند از فرزندان خویش توقع دارند که قهرمان باشند و انتقام مظلومیت انها را بگیرند. و در اینجاست که عشق و خودپرستی با شیرینی سکراوری به هم می امیزند. و به همین علت کریستف حتی همه عیب و نقص هایی که در پدر خود میافت نادیده میگرفت و سعی میکرد دلایلی برای ستودن پدر بیاید. #ژان_کریستف #رومن_رولان . . . بیشتر مردم در حقیقت در بیست یا سی سالگی میمیرند! اگرچه به ظاهر زنده میمانند اما دیگر چیزی یاد نمیگیرند و انعکاسی از گذشتهی خود میشوند و در سالهای بعدی خودشان را تکرار میکنند و ماشینوار آنچه را که بیش از بیست یا سی سال یاد گرفتهاند، ناشیانه و به شکلی بدتر به نمایش درمیآورند! #ژان_کریستف #رومن_رولان . . . دنیا را بد ساختهاند. آن کس که دوست دارد، مورد محبت نیست. آن کس که مورد محبت است، خود دوست ندارد. آن کس که دوست دارد و مورد محبت است، یک روز دیر یا زود از عشق خود جدا میشود... آدمی رنج میبرد. دیگری را میرنجاند... #ژان_کریستف #رومن_رولان . . . . . . . ژان کریستف | قسمت اول داستانِ انسانی که موسیقی را فقط نشنید، بلکه با تمام وجودش زندگی کرد. 🎼 رومن رولان در این رمان، از کودکی تا بلوغ، مسیر پر فراز و نشیب هنرمندی را روایت میکند که میان عشق، رنج، تنهایی و جستوجوی حقیقت، معنای زندگی را میجوید. 📖 ژان کریستف؛ روایتی درباره هنر، انسان و آزادی. #ژان_کریستف #رومن_رولان #معرفی_کتاب #کتاب #رمان 🎨🎭
. 🕊️ شادی در آفریدن است. وکسانی که می آفرینند وجود دارند, و بقیه سایه هایی بیش نیستند و با زندگی بیگانه اند. همه شادیهای زندگی از روشنایی آفرینش سرچشمه میگیرند. عشق و نبوغ و کار, از یک آتشدان برمی آیند. و آنها که توان آفریدن ندارند, در کانون های روشنایی راه نمی یابند. آزمندان و فرودستان و خودپرستان, بیهوده سعی می کنند که جایی در اطراف این آتش مقدس بیابند و خود را گرم نگه دارند. آفریدن در محدوده جسم و جان, هرکدام که باشد, به معنای بیرون آمدن از زندان تن است. آفریدن یعنی چرخ زدن در طوفان زندگی, آفریدن یعنی خدا بودن و مرگ را مغلوب کردن. #ژان_کریستف #رومن_رولان ص۵۲۴ ج دوم . . . . . . . . . . . . 🌙🎹 فریدریک شوپن – نکتورن در دو دیز مینور، اپوس پست. یان لیسیکی – پیانو 🎹 • این موسیقی هرگز نامی نداشت. عنوانی که ما آن را با آن میشناسیم، "Lento con gran espressione"، تنها علامتی است که شوپن در بالای نت گذاشته است: به آرامی بنوازید، با بیانی عالی. این اثر هرگز شماره اپوس هم دریافت نکرد و صرفاً به عنوان اثری پس از مرگ به ما رسید. تمپوی آن مانند کسی است که به آرامی صحبت میکند، بدون اینکه بخواهد چیزی را تحمیل کند. و به زودی آن پسزمینهی ساکت برای لحظهای میشکند، در تغییری که به راحتی میتوان از آن گذشت. • دوباره گوش دهید و به اواسط قطعه نگاه کنید. خط آواز آهسته، که تا آن زمان فقط پایین آمده بود، ناگهان گامی واضحتر و سبکتر برمیدارد، سوسویی از روشنایی قبل از بازگشت به سایهها. این شخصیت دیگری است که برای چند میزان از اتاق عبور میکند و ناپدید میشود. به محض اینکه متوجه آن لحظه شوید، بقیهی نکتورن معنیاش را تغییر میدهد. آرامش دیگر فقط آرامش نیست و به نظر میرسد کسی از یک خاطرهی خوب محافظت میکند تا آن را از دست ندهد. • پیانیست اینجا یان لیسیسکی است که در کانادا از والدینی لهستانی متولد شده است: هم ریشه با شوپن، در آن سوی اقیانوس اطلس. دویچه گرامافون در نوجوانی با او قرارداد بست، پس از آنکه ضبطهای زندهاش از کنسرتوهای شوپن به سراسر جهان سفر کرد. او برچسب نابغه را رد میکند، زیرا میگوید این کلمه اثر پشت نتیجه را پاک میکند. شاید به همین دلیل است که او این نکتورن را با خویشتنداری رهبری میکند، بدون اینکه مجبور باشد حتی یک حرکت کوچک برای جلب توجه انجام دهد. در سال ۲۰۱۰، او کسی بود که جشنهای دویستمین سالگرد شوپن را در ژلازووا وولا، روستایی که آهنگساز در آن متولد شده بود، افتتاح کرد. • #chopin #nocturne #janlisiecki 🎨🎭
🕊️ اگر زنی دوستم داشت شاید کاری از دستم برمیآمد... چرا میخندی؟ عشق خوراک و هوای نبوغ است. آثار عالی حاصلِ عواطف خارقالعاده است. اما این که بگردم و کسی را که به دردم میخورد پیدا کنم، اصلاً خیالش را ندارم! اگر هم همچو کسی را پیدا کنم، طردم میکند. من از نسل محرومانیام که با گنجینهای از، چه میدانم، شیشهخورده یا الماس منقرض میشود. گوستاو فلوبر تربیت احساسات، ترجمهی مهدی سحابی . . . . . . سیمونتا وسپوچی - چهرهای که به یک افسانه رنسانس تبدیل شد. او در یکی از خارقالعادهترین دورههای تاریخ هنر در فلورانس زندگی میکرد. سیمونتا وسپوچی که به خاطر زیباییاش مورد تحسین قرار گرفته بود، با دنیای هنری رنسانس فلورانس و با گذشت زمان، با تصاویر پیرامون بوتیچلی و حلقهاش ارتباط نزدیکی پیدا کرد. با این حال، یک راز وجود دارد. چندین پرتره رنسانسی به طور سنتی به عنوان سیمونتا شناسایی شدهاند، اما بسیاری از این شناساییها همچنان نامشخص هستند. شاید این عدم قطعیت بخشی از جذابیت او باشد. مرواریدهای استادانه، روبانها و مدل موی خارقالعاده، این نیمرخ را به چیزی بیش از یک پرتره تبدیل میکند. او تقریباً بین یک زن واقعی و ایدهآلی از زیبایی رنسانس معلق به نظر میرسد. موضوع: به طور سنتی با سیمونتا وسپوچی مرتبط است دوره: رنسانس ایتالیا انتساب دقیق: نامشخص نظر: آیا فکر میکنید یک پرتره میتواند شخصیت کسی را پس از بیش از ۵۰۰ سال حفظ کند؟ #سیمونتا وسپوچی #رنسانس #هنر رنسانس #رنسانس ایتالیایی فلورانس هنر پرتره 🎨🎭
🕊️ ذهن ما زنجیر روزهای گذشته را میگذارد که بگذرد، و تنها بر واپسینهای حلقههای آن چنگ میزند که اغلب از فلز دیگری غیر از حلقههایی است که در تیرگی شب ناپدید شده است، و در سفر دراز زندگی تنها سرزمینی را واقعی میداند که اکنون در آنیم. مارسل پروست در جستجوی زمان از دست رفته در سایه دوشیزگان شکوفا، ترجمهی مهدی سحابی . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 🌙🎹 سونات مهتاب، اپوس ۲۷ شماره ۲ لودویگ ون بتهوون – پیانو اثر موری پراهیا 🎤 صحنه ای از *معشوق جاودان* (۱۹۹۴) • بتهوون این قطعه را «سونات شبه یک فانتزی» نامید - سوناتی به سبک فانتزی - که نشان میدهد اگرچه به فرم سونات پایبند است، اما قرار است در لحظه بداهه به نظر برسد. او این قطعه را در وین با جیووانی کاپی منتشر کرد و آن را به کنتس جولیتا گوئیچاردی، یکی از شاگردانش، تقدیم کرد. این تقدیم، تصمیمی در آخرین لحظه بود و نه طرح اولیه. همین جولیتا است که در صحنه ظاهر میشود، در لحظهای که به هیچ وجه رمانتیک نیست: او و پدرش از سوراخی در دیوار جاسوسی میکردند. وقتی بتهوون متوجه این موضوع میشود، با تحقیر از جایش بلند میشود و او را به دزدیدن گرامیترین احساساتش متهم میکند. او با عصبانیت از اتاق بیرون میرود؛ او به دنبال او میدود، اما پدرش راهش را در راهرو مسدود میکند. • دوباره گوش دهید و به ساز توجه کنید. صدایی که به گوشهایتان میرسد، صدای یک پیانوی بزرگ مدرن است. در اتاقی مانند آن در اوایل قرن نوزدهم، یک فورته پیانو وجود داشته است - سازی با سیمهای نازکتر و صدایی که خیلی سریعتر محو میشود. فیلم ساز زمان ما را انتخاب کرده است، به همین دلیل صدای کامل و پایدار یک پیانوی بزرگ کنسرت مدرن را دارد. • موسیقی متن فیلم به هیچ وجه متواضعانه نیست: ارکستر سمفونی لندن به رهبری گئورگ سولتی، با حضور موری پراهیا نوازنده پیانو، گیدون کرمر نوازنده ویولن و کوارتت زهی جولیارد را به نمایش میگذارد. با این حال، داستانی که فیلم پیرامون این موسیقی میبافد، کاملاً تخیلی است. تز اصلی برنارد رز در مورد هویت «معشوق جاودان» توسط هیچ یک از محققان بتهوون پشتیبانی نشد. لوئیس لاکوود، موسیقیشناس، حتی با مقالهای با عنوان «بیوگرافی فیلم به عنوان یک تقلید مسخرهآمیز» به آن پاسخ داد. • #بتهوون #سوناتا_کلارودلونا 🎨🎭
🕊️ پیکاسو از نظرش حرامزادهی بزدلی بیش نبود. کمونیست بودن خیلی ساده است، اگر آدم بیرون از سیطرهی کمونیسم زندگی کند! یک عمر بود که پیکاسو این کثافتها را میکشید و خوشباشی قدرت شوروی را میگفت. اما خدا روزی را نیاورد که هنرمند کماهمیت بیچارهای در شوروی بخواهد مثل پیکاسو نقاشی کند. پیکاسو آزاد بود که حقیقت را بگوید؛ اما چرا بهجای کسانی که آزاد نبودند، سخن نمیگفت؟ بهجایش مثل پولدارها نشسته بود در پاریس و جنوب فرانسه و برای هزارمین بار همان کبوتر صلح دلبههمزن را نقاشی میکرد. او از ریخت این کبوتر نکبتی بیزار بود. از بردگی اندیشه هم درست بهاندازهی بردگی جسمی نفرت داشت. •هیاهوی زمان جولین بارنز / ترجمهی سپاس ریوندی . . . . یک مطالعه در فضای باز اثر جان سینگر سارجنت این اثر که در سال ۱۸۸۹ نقاشی شده است، لحظهای محوری از زندگی شخصی جان سینگر سارجنت را در طول سفرهایش در حومه انگلستان به تصویر میکشد. این هنرمند تصمیم گرفته است دوست و همکار نقاشش، پل هلئو، را در حال طراحی در مزرعهای غرق در آفتاب در کنار همسرش، آلیس، که با ظرافت در همان نزدیکی لم داده است، به تصویر بکشد. این مطالعهی صریح و امپرسیونیستی، منعکسکنندهی روحیهی بوهمیایی اواخر قرن نوزدهم و عقبنشینی خود هنرمند از خواستههای سفارشهای پرترهی نخبگان به سمت سبکی صمیمیتر و تجربیتر است. سارجنت از قلمموهای آزاد و پرانرژی و پالت رنگی پر جنب و جوش و با وضوح بالا برای انتقال کیفیت درخشان نور خورشید لکهدار که از میان شاخ و برگها عبور میکند، استفاده میکند. این ترکیببندی از سفتی رسمی اجتناب میکند و در عوض بر ماهیت زودگذر فراغت و مشاهدهی هنری تأکید میکند. این اثر، تسلط سارجنت بر روش فضای باز را نشان میدهد و دقت آکادمیک را با تکنیکهای خودجوش ثبت نور که بعدها حرفهی او را تعریف کرد، در هم میآمیزد. این نقاشی، به عنوان پلی بین آثار استودیویی او و آزادی مناظر آبرنگش، گواهی بر توانایی هنرمند در یافتن زیبایی عمیق در لحظات گذرا و روزمره است و میراث او را به عنوان پلی بین سنت ویکتوریایی و حساسیتهای مدرن تثبیت میکند. #جان_سینگر_سارجنت #امپرسیونیسم #هنر_قرن_نوزدهم 🎨🎭
🕊️ 📜 متن آهنگ: Empty Streets on Saturday nights خیابانهای خالی در شبهای شنبه Chasing dream's in the fading light's در پیِ رؤیاها، میان نورهای رو به خاموشی Every face just passing me through هر چهره تنها از کنارم میگذشت All this time I looked for you تمام این مدت، در جستوجوی تو بودم In the dark I heard a call در تاریکی، ندایی شنیدم Like your voice beyond it all چون صدای تو، آنسوی تمامِ اینها I was looking for you من در پیِ تو بودم In every star above در هر ستارهی بالای سرم In every broken dream در هر رؤیای شکسته In every kind of love, through every lonely road در هر شکلِ عشق، در امتدادِ هر جادهی تنها My heart was calling you قلبم تو را صدا میزد I didn't know my heart was waiting just for you نمیدانستم قلبم تنها چشمبهراهِ تو بوده است Every sunset felt so cool هر غروب، چه دلانگیز به نظر میرسید Every story left untold هر داستان، ناگفته باقی میماند And your eyes met mine, so true و چشمانت، آنقدر راستین، به چشمانم رسیدند And I knew I found you و دانستم که تو را یافتهام All the nights that felt so long تمام شبهایی که چنین طولانی میگذشتند Led me where I now belong مرا به جایی رساندند که اکنون به آن تعلق دارم I was looking for you من در پیِ تو بودم In every broken dream در هر رؤیای شکسته You were every lonely road my heart was going through تو همان هر جادهی تنهایی بودی که قلبم از آن میگذشت I didn't know my world was waiting just for you نمیدانستم دنیای من تنها در انتظارِ تو بوده است Maybe fate was good to be through the dark so I could see شاید تقدیر خوب میدانست که باید از تاریکی بگذرم تا ببینم Every road and every view که هر راه و هر منظره Was just leading me to you فقط مرا به سوی تو هدایت میکرد I was looking for you من در پیِ تو بودم Now I finally you, my love حالا سرانجام تو را دارم، عشق من No more empty night's دیگر هیچ شبِ خالیای نیست No more fear and oh, my eyes نه دیگر ترسی مانده، و آه، چشمانم… I was looking for you من در پیِ تو بودم این آهنگ اثری مدرن، لطیف و مناسب خلوتهای شبانه است. آواز قطعه با لحنی صمیمی و عاشقانه، روایت را پیش میبرد. 🎨🎭
🎬#سکانس #سینما_شعر تکهای از «نیمهشب:ساعت ۱۲» سرودهی محمد مختاری آنها کجایند که میآمدند و رفتند افسانهی خیابان میشدند خانهها را برمیافروختند خاک را متبرک میکردند؟ راه درازی انگار طی شدهست. این قصه ، کودکان بسیاری را شاید به خواب بردهباشد. من بوی خاک را میشنوم که در پی گرمای ماست. قصه همیشه از دل شب آغاز میشدهست. #محمدمختاری #شبهای_روشن ۱۳۸۱ کارگردان: #فرزاد_موتمن نویسنده فیلمنامه: #سعید_عقیقی #سینمای_اقتباسی 🎨🎭
. . . . «رنج بکشید یا نه، نیستی برای همیشه شما را خواهد بلعید.» #امیل_چوران #برقله_های_ناامیدی 🎨🎭
🕊️ «خودکشی را تنها راهِ حل میدانم. نظریهی من چنین است: خودکشی تنها اندیشهایست که به انسان اجازهی زیستن میدهد. اینکه من میتوانم هروقت بخواهم دنیا را ترک کنم، زندگی را قابلِ تحمل میکند و نه اینکه آن را تخریب کند... نظریهی من دربارهی خودکشی این است که هیچکس نباید خود را بکُشد، بلکه باید از این اندیشه در راستای کنار آمدن با زندگی استفاده کند. بنابراین در اصل، مسأله چیز دیگری است، اما همواره به من حمله کردهاند که فلانی برای خودکشی استدلال موافق میآورد، اما خودش این کار را نمیکند. اما من چنین استدلالی نکردهام. من میگویم خودکشی تنها چیزی است که میتوانیم در زندگی به آن توسل بجوییم. تنها تسلایی که داریم این است که هروقت که خودمان بخواهیم میتوانیم از این زندگی دست بَرداریم. بنابراین، اندیشهی من مثبت است. مسیحیت است که به خاطرِ پیشبُردن مبارزهای علیه این اندیشه گناهکار است. یکی باید به مردم بگوید: 'اگر زندگی را تحملناپذیر دیدید، به خودتان بگویید، خب، هروقت بخواهم میتوانم زندگی را ترک کنم.' هر کسی باید از طریق این اندیشهی خودکشی زندگی کند. در کتاب قیاسهای تلخی است که این جمله را نوشتم: 'بدون اندیشهی خودکشی، از ابتدا خود را کُشته بودم.' ...من همیشه حرفِ بودلر را مد نظر دارم: 'وجد و وحشتِ زندگی.' برای من هر آنچه که در زندگی تجربه کردهام، در آن عبارت آمده است. من زندگی را به منزلهی تأخیر در خودکشی به حساب میآورم. فکر میکردم قرار نیست بعد از سیسالگی زنده باشم. اما دلیلِ خودکشی نکردنم بزدلی نبود. میدانید، همیشه خودکشی را عقب میانداختم.» #امیل_چوران #قمار_نوشتن (گفتگو با جیسن وایس) . . . . . . . 🖤 از بوم تا زندگی. آیا میتوانید سرمای کاستیا و درد یک ملکه را از طریق صفحه نمایش حس کنید؟ ما در حال پخش اولین قسمت از سری جدید خود "استادان بزرگ -نقاشیها-" هستیم، جایی که نمادینترین آثار تاریخ هنر را با زبانی سینمایی و احساسی بازتفسیر میکنیم. این سفر را با اثر دلخراش فرانسیسکو پرادیلا (۱۸۷۷) آغاز میکنیم: جوانا اول کاستیا، ملقب به "دیوانه"، در سفر ابدی و یخی خود که از تابوت همسرش، فیلیپ "خوشقیافه" محافظت میکند. عشقی که مرگ را به چالش کشید و به مرز جنون رسید. 🎬 دکمه پخش را فشار دهید، صدا را زیاد کنید و بگذارید مجذوب فضا شوید. 💬 نگاه جوانا چه چیزی را به شما منتقل میکند؟ این قالب "استادان بزرگ -نقاشیها-" است. 🎨🎭
. . . . بدا به حال دلهایی که بیش از اندازه محفوظ بوده اند، هنگامی که سودا راه به دل باز می کند، آنکه عفیف تر است، بی دفاع تر است. 📒#جان_شیفته #رومن_رولان 🔃#محمود_اعتمادزاده 🎨🎭.
🕊️ و بیهوده بود!... هنوز دوستش می داشت. بیش از همیشه دوست می داشت. شایدنه به اقتضای آنچه در او شریف تر از همه بود_ ( ولی چه چیز آیا شریف تر است؟ یا چه چیز نیست؟)._ چرا! به اقتضای آنچه در او شریف تر بود و آنچه کمتر شریف بود! تن و جانش هر دو!... انگار کافی است که انسان به کسی ارج ننهد تا دیگر دوستش نداشته باشد! که در اینصورت بسیار آسان می شد!.... ولی رنج کشیدن از دست محبوب هرگز کسی را از دوست داشتن باز نداشته است!... #جان_شیفته #رومن_رولان . . . آنت به ریش عشق می خندید... (آخ! چه دروغی به خود می گفت!) او عشق را بر می انگیخت، عشق را در قلب خود داشت،_ با چهره ای خواب زده، آب زیرکاه، و عشق منتظر فرصت بود. این ستیز و آویزهای کوچک حمله بزرگ را تدارک می دید. دشمن سر می رسید. دشمن، دوست..... #جان_شیفته #رومن_رولان . . . _همین را من به تو نمی بخشم. این چیزها، خدایشان، ایمانشان، من باورش ندارم. بدبختی است. ولی به کسانی که باورش دارند احترام میگذارم. ولی وقتی میبینم با ایمانشان از در حیله در می آیند و تقلب می کنند،_این ایمان که من خود ندارم، آماده ام از آن دفاع بکنم؛ برای آنکه رنج می برم. ....... _تحمل من بسیار است: هر هفت گناه، انواع هرزگی و حتی بی رحمی را تحمل می کنم. ولی یک چیز، تنها یک چیز را نمی بخشم: دو رویی را. تظاهر به اعتقادی که نداری، دروغ گفتن با خود و با اندیشه ها، سالوس ورزیدن در کار ایمان،_ بهتر بود که هرگز پا به زندگی نمی گذاشتی! آن روز که می بینمت به چنین پستی کشیده شده ای، تو را مثل گل و لای کفشم از خودم دور می کنم. هر چه هم که زشت و پست باشی، راست باش! ترجیح می دهم دشمنت بدارم تا آن که تحقیرت کنم. #جان_شیفته #رومن_رولان . . . . _تحمل من بسیار است: هر هفت گناه، انواع هرزگی و حتی بی رحمی را تحمل می کنم. ولی یک چیز، تنها یک چیز را نمی بخشم: دو رویی را. #جان_شیفته #رومن_رولان 🎭🎨
🕊️ آنت گفت: _شما نمی توانید این کار را بکنید. یک زن دیگر شما را در چنگ دارد. فیلیپ شانه ها را بالا انداخت: _او هیچ چیز ندارد ... _من پایبند نام نیستم، ولی پیمان را لازم دارم: پیمان می بندم و آن را طلب می کنم. _من آماده بستنش هستم. ولی آنت که پیمان از او می خواست، وقتی که فیلیپ آنرا به وی تقدیم کرد سرکشی نمود: _نه نه! شما این پیمان را از زنی چندین سال است که در زندگیتان است می گیرید و به من که تنها سومین بار است که می بینید می دهید؟ _ برای دیدنتان، من احتیاج به سه بار نداشتم. ... _شاید شما اشتباه کنید. _ شاید. من می دانم که انسان در خواستن غالبا اشتباه می کند، اما در نخواستن اشتباهش همیشه است. من این خطا را که دیده باشمتان و نخواسته باشم هرگز نخواهم بخشید. ... _شما زمخت هستید. او دوستتان دارد. _بی شک، من هم. _ اگر دوستش دارید، دیگر چه احتیاجی به من هست؟ _من او را به شیوه خودش دوست دارم. _همین خیلی است. _برای او شاید، برای من خیلی نیست. _ولی آنچه او به شما می دهد، من خواهم توانست به شما بدهم؟ _ شما... شما کارتان بازی نیست. _دلم می خواهد کار من هم بازی باشد. زندگی بازی است. _بله، ولی شما باورش دارید. شما از آن بازی کنانی هستید که بازی را جدی می گیرند. _ شما هم همچنین. .... _ من آن خوشبختی را که روی ویرانی ها بنا شده باشد، نمی خواهم، من رنج برده ام، نمی خواهم دیگری را رنج بدهم. _در زندگی همه چیز با درد و رنج خریده می شود. هر خوشبختی در طبیعت روی ویرانی ها بنا شده است. دست کم، چیزی بنا کرده باشیم! ..... _ باور می کنم. ولی او شما را دوست دارد. و برای من کشتن یک عشق جنایت است. _چه بخواهید و چه نخواهید، اکنون این کار شده است. حضور شما آنرا کشته است. _شما جز به خودتان به چیزی فکر نمی کنید. _درعشق، انسان جز به خودش فکر نمی کند. ... _دروغ گفتن آیا بهتر است؟ _ که گولش بزنیم؟... باز بهتر آنکه ویرانش کنیم!... یا من خودم را ویران کنم. چشم بپوشم. _شما چشم نخواهید پوشید. _از کجا می دانید. _زنی مثل شما از روی ناتوانی چشم پوشی نمی کند. _برای چه از روی نیرومندی نباشد؟ _من در کناره گیری نیرویی نمی شناسم. من دوستتان دارم و شما دوستم دارید. آیا می توانید چشم بپوشید. #جان_شیفته #رومن_رولان . . . . 🎬اسم فیلم: In the Mood for Love 2000 | در حال و هوای عشق 🎭ژانر: درام، عاشقانه 🚫رده سنی: PG (تماشای فیلم با راهنمایی والدین برای کودکان توصیه میشود) ⭐امتیاز: ۸ ⏰مدت زمان: 98 دقیقه 🚩محصول: هنگکنگ، فرانسه 🎥کارگردان: وونگ کار وای 💎ستارگان: تونی لیانگ، مگی چونگ، ربکا پان 🎭🎨
🕊️ دهم دسامبر ۱۹۱۹، وقتی برنده جایزه گنکور اعلام شد، زلزلهای در محافل ادبی و رسانهها رخ داد. انتخاب «در سایه دوشیزگان شکوفا» اثر مارسل پروست نه شوری در خود نویسنده ایجاد کرد و نه خوشاید جناح چپ بود، زیرا او را نویسندهای اشرافی میپنداشتند که مثلا در فیگارو مینویسد و دوست لئون دوده، عضو راستگرای آکادمی گنکور بود. اما پروست که سالها قبل به دلیل انتخاب نشدن «طرف خانه سوان»، جلد اول «در جستوجوی زمان از دست رفته»، از گنکور دلزده شده بود، دیگر چندان علاقهای به این جایزه نداشت. همچنین اساسا دوست نداشت «در سایه دوشیزگان شکوفا»، جلد دوم «در جستوجو...»، اثری مستقل در نظر گرفته شود، زیرا به گفته خودش «فقط بخشی جداشده از یک متن واحد و پیوسته بود.» او پیشتر برای گاستون گالیمار، ناشرش، نوشته بود: «کمی شرمندهام که این میانپرده خستهکننده را به تنهایی منتشر کنم.» مخالفان پروست میگفتند باید رقیبش، رولان دورژلس با «صلیبهای چوبی»، گنکور را میبرد، زیرا دورژلس در آن زمان که تازه جنگ جهانی اول پایان یافته و فرانسه مشغول ادای احترام به قربانیان جنگ بود با استفاده از تجربه شخصی، زندگی روزمره سربازان را روایت کرده بود. در حالی که مخالفان پروست، انتخاب رمان او را تمسخر بازماندگان جنگ قلمداد کردند و این نویسنده را «بیربط به زمانه» میدانستند، اما خود پروست معتقد بود نویسنده نه به زمانه، بلکه باید به ادبیات وفادار بماند. از نظر او، جنگ ممکن است بسیاری چیزها را تغییر دهد، اما این را نمیتواند تغییر دهد که ادبیات، ادبیات است و هنر، هنر. پروست هم در زمان مخالفت آندره ژید با چاپ شاهکارش مورد سوءتفاهم قرار گرفت و هم در جریان جایزه گنکور. اما بعدها منتقدان اعتراف کردند پروست، نه «بیربط به زمانه» بلکه «برای همه فصول» است و اثرش اساسا اثری آموزشی درباره «شناخت» است؛ درک خویشتن که «امروزش با دیروزش یکی نیست» و نقد «ارزشهای جامعه» که دائما تغییر میکند. پروست که عمیقا متاثر از فلسفه رمانتیک آلمان بود، حتی اسطوره «نویسنده بزرگ» را از بین میبرد. او میگوید از کتابها میخواهیم پاسخهایی به ما بدهند در حالی که فقط میتوانند در ما انگیزههایی برای جستوجو ایجاد کنند: «این میلها را نویسنده تنها زمانی میتواند بیدار کند که ما را به تماشای والاترین زیباییای وادارد که هنر به او امکان دستیابی به آن را داده است.» پروست نتیجه میگیرد: «بر اساس قانونی شگفتانگیز، درست در لحظهای که نویسنده هر آنچه را که در توان دارد میگوید، در ما این احساس را برمیانگیزاند که هنوز هیچ نگفته است.» 🎭🎨