Brutal Birthright | تبار بی رحم
Статистикаترجمهی فارسی سری کتابهای "تبار بیرحم" کتاب اول - شاهزادهی بیرحم: کامل شده کتاب دوم - وارث ربوده شده: در حال ترجمه بات ناشناس برای ارسال نظراتتون، تب و...: @ArtieRajamBot
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- ещё не заходили
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- английский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 78
- 1/48двое суток
- 89
- 1/72трое суток
- 96
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خب سلام سلام سلام آقا من علت غیبتم رو توضیح بدم بعد دوباره برگردیم سراغ ترجمه (هم این چنل هم نفرین اسطوخودوس) اتفاقی که افتاد این بود: داشتم ترجمهی یه کتاب رو برای یه انتشارات معتبر و رسمی انجام میدادم 😁✨ منظورم چیه؟ یعنی دیشب ترجمهی کتاب تموم شد، رفت که بره برای ویراستاری و تاییدیه ارشاد و چاپ رسمی و ثبت کتابخانهی ملی 🥹 کتابِ چی؟ نمیتونم بگم، ولی! رمان نوجوانه و اگه فانتزی و حالوهوای هالووین و دنیای پس از مرگ دوست دارید، بعد از اینکه چاپ شد میتونید بخرید و بخونیدش 🥹✨ (البته اگه ارشاد یهو برنگرده بگه «اینها برخلاف گفتههای قرآن کریمه و این کتاب مجوز چاپ نمیگیره!» 😭) خلاصه که آره علت غیبتم این بود. خبر بعدی: شاهزادهی بیرحم رفته برای چاپ، منتظرم خبر پیشفروشش بیاد که بهتون بگم برای تهیهش 👀 دیگه همین دیگه، از اینجا میتونید لینک چنلهای ترجمهم رو پیدا کنید: https://t.me/ARSafeSapces
#پارت_چهارده به ستون گوشه پیست رقص تکیه میدهم، دست به سینه ایستادهام. رضایت از دستگیری دزد دارد کمکم محو میشود. مثل همیشه ذهنم به مشکل آزاردهندهی گریفینها و گالوها برمیگردد. درست در همان لحظه، دختری وارد کلوب میشود. هر شب صد زن زیبا میبینم، با لباسهای تنگ و کفشهای پاشنه بلند، صورتهای آرایش شده، موهای تازه اصلاح شده و پوست آغشته به اکلیل. این دختر توجهم را جلب میکند چون دقیقاً برعکس این است. جوان، با چهرهای شاداب. آنقدر تمیز و مرتب که تقریباً میدرخشد. موهای قهوهای روشنش به صورت دم اسبی سادهای به عقب بسته شده است. چشمانش بزرگ و معصوماند. سعی نکرده کک و مکهای پراکنده روی بینیاش را بپوشاند. یک ژاکت سبک و گشاد و زیر آن یک لباس ورزشی صورتی کمرنگ، تقریباً همرنگ پوست خودش، پوشیده است. لباس عجیبی برای یک کلوب شبانه. دوستان او تاپهای کوتاه و پیراهنهای کوتاه معمول را پوشیدهاند. به محض اینکه او را میبینم، آدرنالین زیادی در بدنم ترشح میشود. عضلاتم مثل فنر سفت میشوند و میتوانم گشاد شدن مردمکهایم را حس کنم. تصور میکنم که میتوانم بوی عطرش را حس کنم، سبک و شیرین، روی بوی دود، الکل و عرق. این واکنش یک شکارچی است وقتی طعمهاش را میبیند. چون این دختر را میشناسم. این نسا گریفین است. دختر بچهی دوست داشتنی مافیای ایرلند. عزیز کوچکشان. او مثل یک غزال معصوم وارد کلوب من شده است. احمق. گمشده. آمادهی تصاحب. مثل نشانهای از بهشت است. اما من به بهشت اعتقاد ندارم. پس بیایید آن را نشانهای از شیطان بنامیم. من او را تماشا میکنم که با دوستانش در کلوب میچرخد. آنها از برانسون، پسرک انجمن دانشجویی، نوشیدنی سفارش میدهند. برانسون در حالی که مارتینیهایشان را مخلوط میکند، تا جایی که میتواند با آنها لاس میزند. با اینکه توجهش بیشتر به دوست بور نسا معطوف شده، نسا هم سرخ میشود و نمیتواند به چشمهایش نگاه کند. نسا مارتینی خربزهاش را بر میدارد و با بیحوصلگی جرعهای از آن مینوشد، نمیتواند جلوی اخم کردنش را بگیرد، با اینکه بیشتر آن آبمیوه است. قبل از اینکه دوباره آن را روی بار بگذارد، فقط یک چهارمش را مینوشد. دختر بلوند هنوز دارد به برانسون میخندد. دوست دیگرش با یک مرد لاغر و بیعرضه سر صحبت را باز کرده است. نسا، خجالتی و کنجکاو، به اطراف اتاق نگاه میکند. من با نگاهی باز به او خیره شدهام. وقتی نگاهمان به هم میافتد، نگاهم را بر نمیدارم. به حالت چهرهاش نگاه میکنم تا ببینم آیا من را میشناسد یا نه. گونههایش صورتی میشوند، پررنگتر از رنگ تاپی که به تن دارد. نگاهش را بر میگرداند، سپس پنهانی به سمت من نگاه میکند تا ببیند آیا هنوز خیرهام یا نه. وقتی میبیند که من هستم، تماماً میچرخد تا دوباره به سمت من برگردد و جرعهای دیگر از نوشیدنیاش را با عجله مینوشد. او کاملاً نادان است. او نمیداند من کی هستم. این فقط رفتار یک دختر دست و پا چلفتی است که ترجیح میدهد در میان دوستان با اعتماد به نفستر از خودش، پنهان شود. با قدمهای بلند به سمت دفترم بر میگردم، درست قبل از اینکه به در برسم، جوناس جلویم را میگیرد. با توجه به عجلهام میپرسد: «کجا میری؟» به او میگویم: «امشب نوبت توئه. من کار دیگهای دارم که باید بهش برسم.» - چاز چی؟ مکث میکنم. مشتاقانه منتظر دیدن چهرهی آن احمق کوچک لزج بودم که متوجه میشد گیر افتاده است. لبخند مغرورانهاش محو میشد و جایش را به ترس و سپس وحشتی هولناک میداد. میخواستم کاری کنم که قبل از اینکه پولم را از مخفیگاه او بیرون بکشم، التماس و خواهش و خودش را خیس کند. اما حالا کار مهمتری برای انجام دادن دارم. به جوناس میگویم: «آخر شب اون رو به زیرزمین ببرید. دستهاش رو بشکنید. بعد اون رو به آپارتمانش برگردونید.» جوناس میگوید: «پول چی؟» - مطمئنم که همین الان هم از دماغش در اومده. هیچ جوره امکان ندارد این آشغال کوچک جرات کرده باشد از من دزدی کند، فقط برای اینکه پول را در حساب پسانداز بگذارد. او یک عادت دارد. جوناس سر تکان میدهد و دوباره به سمت کلوب میرود. وارد دفترم میشوم و کشوی بالایی میزم را بررسی میکنم. یک دستگاه ردیاب بیرون میآورم: تقریباً به اندازه، شکل و رنگ یک سکه. آن را در جیبم میگذارم. سپس به طبقه پایین بر میگردم. فقط یک لحظه طول میکشد تا نسا گریفین را ببینم. او با دوستانش میرقصد و با ریمیکس آهنگ «رزها» تکان میخورد. من تنها کسی نیستم که در حال حاضر او را تماشا میکنم. او با رقصیدنش، به طرز شگفت آوری پر احساس، توجه مردان و زنان را به خود جلب میکند. به نظر میرسد که خجالتی بودنش را فراموش کرده و در موسیقی غرق شده است.
без подписи
без подписи
#پارت_سیزده جوناس موافقت میکند: «یکی داره این کار رو میکنه.» به او میگویم: «امشب مراقبشونم.» جوناس دوباره پوزخندی میزند و دستهایش را روی سینهاش قلاب میکند و میگوید: «عالیه.» با ناراحتی از او میپرسم: «چی؟» - میخوای کیرت رو دوباره تو شلوارت بذاری؟ به آلتم نگاه میکنم، هنوز به رژ لب پترا آغشته است. ساک زدن کوتاه او را فراموش کرده بودم. با اخم دوباره شلوارم را میپوشم. به جوناس میگویم: «الان خوشحالی؟» میگوید: «حتماً.» با هم به سمت سالن میرویم. شب تازه دارد اوج میگیرد؛ مهمانها در بار صف کشیدهاند، پیست رقص شلوغ میشود، همهی غرفهها پر است. به فضای شلوغ و پر جنب و جوش نگاه میکنم و پول، پول و پول میبینم. پیشخدمتها پول نقد را درون پیش بندهایشان میچپانند و به مشتریها نوشیدنیهایی میدهند که قیمتشان چهارصد درصد افزایش یافته است. متصدیان بار، بارها و بارها کارتهای اعتباری خودشان را میکشند و هر بار مبلغ ناچیزی را به ثروت براترستو اضافه میکنند. دیوارها با کاغذ دیواری چمنی پوشیده شدهاند و غرفهها با مخمل زمردی غنی روکش شدهاند. چراغها به رنگ سبز کمرنگ و آبکی هستند و سایههای طرحداری دارند که باعث میشود به نظر برسد مشتریها در حال عبور از میان علفهای بلند هستند. این کلوب واقعاً یک جنگل است و من پادشاه آن هستم. مشتریها بدون اینکه خودشان بدانند، به من ادای احترام میکنند، در حالی که من کیف پولهایشان را ذرهذره خالی میکنم. من یک گوشهای از پیست رقص مینشینم و وانمود میکنم که مشتریها را تماشا میکنم. اما در واقع، من چشمم به کارمندهای خودم است. به ویژه به متصدیهای بار. چهار نفر پشت پیشخوان بار اصلی هستند: پترا، مونیک، برانسون و چاز. همگی کارگرهای سریع و پر زرق و برقی هستند که به خاطر مهارت و جذابیت جنسی استخدام شدهاند. من احتمال دزدی زنان را رد نمیکنم، اما از قبل به مردان مشکوکم. پترا و مونیک تعداد از سرسام آوری از تاجرهای تنهای منطقه انعام میگیرند. برانسون و چاز هم خیلی خوب از پس خودشان برمیآیند، اما طبق تجربه من، یک طمع مردانه وجود دارد که اجازه نمیدهد یک مرد به سیصد دلار در شب راضی شود. یک متصدی بار خوب مثل یگ شعبدهباز و جادوگر است، همه با هم. آنها همزمان که با مشتری گفتگو میکنند و لیوانها را بر میگردانند، شیکرها را تکان میدهند و دوازده شات پشت سر هم میریزند. آنها پول را ناپدید میکنند و الکل میبارد. آنها همیشه ده کار را همزمان انجام میدهند. برای دیدن اینکه واقعاً چکار میکنند، به یک چشم باتجربه نیاز است. در بیست و هشت دقیقه، دزد را پیدا کردم. دزد برانسون با آن عضلات برآمده و جذابیت پسرانهی انجمنهای دانشجویی نیست. او یک نوشیدنی رایگان به یک بلوندِ خندان میدهد، اما همچنان صندوق را پر میکند و با استفاده از انعامهای خودش آن را لاپوشانی میکند. نه، دزد چاز حیلهگر است. چاز با آن حلقههای نقرهای، ریش هیپستری و موهای فرِ مردانه. آن کثافت خودخواه کوچک، همزمان دو کلاهبرداری جداگانه انجام میدهد. اول، او همزمان از سه یا چهار مشتری پول میگیرد، پول نقد را به صندوق میبرد و وانمود میکند که همه را به سختی به صندوق میآورد. اما وقتی انگشتهایش روی صفحه نمایش پرواز میکنند، میبینم که از هر ده نوشیدنی، فقط نُه تای آنها را به صندوق میفرستد و روی حجم تراکنشها حساب میکند تا کاری را که انجام میدهد از هر کسی که تماشا میکند پنهان کند. بعد، چیزی که جوناس حتی متوجه نشده است: چاز یک بطری کراون رویال دارد که یواشکی وارد ساختمان شده است. یک مشروب درجه یک، ۱۸ دلار برای هر بطری. هر زمان مشتری سفارش میدهد، چاز به جای مشروب من، از بطری خودش که روی قفسه گذاشته است، برای او میریزد. بعد کل مبلغ را میگیرد و مستقیم در ظرف انعام خودش میاندازد. در مدتی که من تماشا میکنم، او حدود ۷۶ دلار میدزدد. طبق محاسبات تقریبی من، این یعنی او شبی بیش از ۹۰۰ دلار به دست میآورد. به جوناس اشاره میکنم و او را صدا میزنم. به او میگویم: «دزد چازه.» جوناس به چاز و لبخند زنندهاش نگاه میکند در حالی که درِ چهار بطری هاینکن را باز میکند و آنها را از روی بار به سمت چهار دختر پر سر و صدا کالج سُر میدهد. صورت جوناس تیره میشود. او یک قدم به جلو بر میدارد، انگار که میخواهد همان لحظه پیراهن چاز را بگیرد و او را از روی بار بکشد. میگویم: «هنوز نه.» و دستم را روی سینه جوناس میگذارم. «بذار شیفتش تموم شه. نمیخوایم امشب دستمون تنگ باشه. در عوض، موقع رفتن اون رو بگیر.» جوناس غرغر میکند و سر تکان میدهد. کنار دستشوییها درگیری شروع میشود و جوناس به آن سمت میرود تا مطمئن شود که نگهبانها دعوا را تمام میکنند.
без подписи
سلام از امروز دوباره ترجمهها انجام میشه، توی این چنل هر ۲ روز، یک پارت قرار میگیره، ولی چنلهای ویآبپی هر روز پارت میگیرن. میتونید برای سریعتر خوندن ترجمهها، دریافت فایل نهایی به صورت رایگان و عضویت در گروه همخوانی کتاب، توی چنلهای VIP عضو بشید 🩵 جزئیات: ۱. چنل «شاهزادهی بیرحم» - ترجمه و ویراستاری به اتمام رسیده و فایل در چنل کاملاً در دسترس شما قرار داره - ۸۰ تومان ۲. چنل «وارث ربوده شده» - در حال ترجمه و پس از اتمام، فایل توی همون چنل برای شما به صورت رایگان قرار میگیره - ۶۰ تومان واریز رو به این شماره کارت انجام بدید: 6219 8618 3423 3305 و تصویر رسید رو به این آیدی ارسال کنید: @ArtieRajam لینک چنل به شما داده میشه و میتونید عضو چنل بشید. لطفا بعد از عضو شدن از چنل اصلی لفت ندید. 🔥🙏🏻 راه عضویت رایگان: با کد دعوت NXF4RY در «بلو بانک» حساب باز کنید و بعد از بازگشایی نهایی حساب، برای من ۳ شمارهی آخر تلفن همراهی که با اون حساب رو باز کردید، به همون آیدی که براتون بالاتر قرار دادم ارسال کنید. ✨ توجه داشته باشید که اینکار برای عضویت هر دو چنل رایگان هست و نیازی به پرداخت هزینهی دیگهای ندارید. 🥹🩵
#پارت_دوازده چشمهایم را بستم، فکر میکردم که او قمهاش را پشت گردنم فرود میآورد. این عدالت در دنیای ماست. در عوض، احساس کردم دستش روی شانهام قرار دارد؛ سنگین، اما بدون خشم. به صورت او نگاه کردم. تمام مدتی که تیمون را میشناختم، هیچوقت تردید یا ضعفی از خودش نشان نداده بود. ناگهان، خسته به نظر میرسید. اون فقط پنجاه و هشت ساله بود، اما دوازده زندگی پر از خون و رنج و مبارزه را پشت سر گذاشته بود. گفت: «میکولاژ. تو پسر و وارث منی. میدونم که دیگه هیچوقت من رو ناامید نمیکنی.» مدتها بود که توانایی احساس عشق را از دست داده بودم. اما آتش وفاداری را قویتر از عشق احساس میکردم. تیمون دو بار جان من را نجات داد. دیگر هیچوقت نیازی به انجام این کار برای بار سوم نداشت. احساس کردم دوباره نیرو گرفتهام. قصد داشتم با پدرم برای سرکوب ایتالیاییها و ایرلندیها همکاری کنم. تا یک بار برای همیشه جای آنها را به عنوان حاکمان شهر بگیرم. در عوض، یک هفته بعد، دانته گالو تیمون را به قتل رساند. او را با گلوله کشت و رها کرد تا در خون خودش غرق شود. من هنوز انتقام نگرفتهام. هر روزی که میگذرد، من را شرمنده میکند. دو عامل را باید در نظر بگیرم: اول، افراد من. گریفینها و گالوها با هم نیروی قدرتمندی هستند. آنها وفاداری دهها خانواده ایرلندی و ایتالیایی را فرماندهی میکنند. اگر مستقیماً به آنها حمله کنم، نمیتوانم امیدوار به موفقیت باشم. به هر حال، هنوز نه. دوم، میخواهم آنها رنج بکشند. میتوانم کالوم یا دانته را بکشم. اما این چه دستاوردی قرار است داشته باشد؟ میخواهم کل امپراتوری را از هم بپاشم. میخواهم دو خانواده را از هم جدا کنم. بعد اعضای آنها را یکییکی از بین ببرم. برای انجام این کار، باید نقطه ضعف آنها را پیدا کنم. آسیبپذیریشان را. بنابراین من نگاه کردم و منتظر ماندم. اجازه دادم فکر کنند که براترستو شکست خوردهاند، که وقتی تیمون را کشتهاند، سر مار را بریدهاند. در این میان، من تجارت خودم را اداره میکنم. قلمرویم را امن نگه میدارم. و هر روز پول و قدرت بیشتری جمع میکنم. در اتاق زده میشود. جوناس است. او بدون معطلی وارد میشود، در حالی که یک جعبه ودکای لهستانی، Żubrówka، در دست دارد. یکی از بطریها را بیرون میآورد و برچسب سبز روشن و یک تیغه علف گاومیش که در مشروب کهربایی کمرنگ شناور است را به من نشان میدهد. او با لبخند میگوید: «درست به موقع. داشتیم تموم میکردیم.» جوناس هیکلی پهن، پر از عضله و موهای مشکی ضخیم دارد که آنها را از پیشانیاش به عقب شانه میکند. چشمهایش آنقدر تیرهاند که نمیتوانید مردمک را از عنبیه تشخیص بدهید و ابروهایش خطهای صافیاند که در لبههای بیرونی به سمت بالا میروند، مانند اسپاک. با این حال، شخصیت او برعکس ولکان است. جوناس منطقی نیست. او عجول است؛ سریع میخندد و سریع دعوا میکند. او همه چیز را به طور کامل بررسی نمیکند. به همین دلیل است که من رئیسم، نه او. این چیزی است که تیمون میخواست. نه اینکه مهم باشد؛ حالا که پدرخواندهام مرده است، دیگر هیچوقت از هیچکس عقب نمیمانم. از جوناس میپرسم: «کل فروش مشروبات الکلی این هفته چقدره؟» با افتخار جواب میدهد: «پنجاه و هفت هزار.» این دوازده درصد بیشتر از هفتهی قبل است. «خوبه.» سرم را تکان میدهم. جوناس با اخم میگوید: «اما یه چیزی هست.» میگویم: «صبر کن.» به شانهی دختری که الان بین پاهایم زانو زده است و آلتم را میمکد، ضربه میزنم. نامش پتراست. او یکی از متصدیان بارمان است؛ در واقع یکی از بهترینهاست. او به همان اندازه که با دستهایش ماهر است، با دهانش نیز هست. این همراهی دلپذیری برای کار خسته کنندهی تراز کردن حساب و کتابهاست. اما من معمولاً ارضا نمیشوم. هر چقدر هم که او سخت کار میکند، آلتم فقط نیمه جان به نظر میرسد، مثل بقیهی من. به او میگویم: «میتونی بری.» پترا از پشت میز بلند میشود و زانوهای شلوار مشکی تنگش را پاک میکند. او یک تاپ کرست پوشیده که نیمی از آن باز است تا سینههای گشادهاش را نشان بدهد. رژ لب او دور دهانش مالیده شده است. جوناس پوزخندی میزند و متوجه میشود که ما در اتاق تنها نیستیم. او به سینههای پترا نگاه میکند و بعد به باسن او در حالی که از دفتر خارج میشود. انگار قبلاً همه چیز را ندیده است. میگوید: «کارش چطوره؟ من هنوز از این لذت چیزی نبردم.» به طور خلاصه میگویم: «کارش خوبه. میخواستی به من چی بگی؟» جوناس دوباره جدی میشود و به کارش برمیگردد. «فکر میکنم یکی از متصدیهای بار از ما دزدی میکنه.» - از کجا میدونی؟ - من بطریها رو وزن کردهم. ما سی و هشت اونس کم داریم. - زیاد میریزن؟ - نه. من رگلاتورها رو روی نازلها قرار دادهم. - پس یا به دوستهاشون نوشیدنی میدن یا پول رو به جیب میزنن.
این رو هم جواب بدید لطفا 🩵
#چپتر_سه #پارت_یازده میکو شیکاگو من در دفترم پشت کلوب نشستهام و اعداد را درون دفتر کل یادداشت میکنم. الان دو کلوب شبانه به علاوه سه استریپ کلوب دارم. همهی آنها به خودی خود سودآور هستند، حتی این یکی که فقط چند هفته پیش افتتاح کردم. اما این هدف واقعی آنها نیست. این راهی برای پولشویی است. هر صنعتی که پرداختهای نقدی زیادی داشته باشد، منبع خوبی برای پولشویی است. خشکشوییها، نمایندگیهای فروش ماشینهای دست دوم، خدمات تاکسی، رستورانها... همه آنها به عنوان سبدی عمل میکنند که سودهای مشروع و همچنین پولهای غیرقانونی حاصل از مواد مخدر، اسلحه، سرقت و زنان را در آن خالی کنید. قدیم، میتوانستید هر مغازه خالی را بدون اینکه حتی زحمت پر کردن آن را با تجهیزات بکشید، باز کنید. آل کاپون همینجا در شیکاگو چنین مغازهای داشت. روی کارت ویزیت او نوشته شده بود: «فروشنده مبلمان دست دوم». الان، حسابداری قانونی بسیار پیچیدهتری شده است. شما به یک کسب و کار واقعاً پر رونق نیاز دارید. هدف نهایی این است که پول کثیف خودتان را به بانک منتقل کنید. شما این کار را آهسته و پیوسته انجام میدهید، با واریزهای روزانه که پول کثیف و پول تمیز را با هم ترکیب میکند. بهتر است پول غیرقانونی شما فقط ده یا پانزده درصد از کل را تشکیل بدهد. باید مراقب باشید، چون بانکها موشهای لعنتیاند. اگر متوجه شوند که پیتزافروشی کوچک شما ناگهان یک میلیون دلار درآمد کسب میکند، یا اگر ببینند سود شما خیلی بیشتر از چکهایی است که برای توزیع کنندگان مینویسید، شما را به سازمان امور مالیاتی گزارش میدهند. اما وقتی پول در سیستم باشد، میتوانید آن را به هر جایی که دوست دارید ارسال کنید. پناهگاههای مالیاتی فراساحلی، املاک و مستغلات بزرگ، حسابهای کارگزاری... اگر همهی آنها را با هم جمع کنید، داراییهای من هشت رقمیاند. اما، با نگاه به من، هرگز متوجه آن نمیشوید. من سعی میکنم کمتر دیده شوم و افرادم را مجبور میکنم همین کار را انجام دهند. شما تنبل، شلخته و پر زرق و برق میشوید و توجه اشتباهی را به خود جلب میکنید. الان من به همراه برادرم جوناس ، براترستوی شیکاگو را اداره میکنم. او برادر عهدی من است، نه خونی. ما پسر خواندههای تیمون زایاک هستیم. من ده سال برای تیمون کار کردم. او به من درس داد، تربیتم کرد و راهنماییام کرد. پدر بیولوژیکی من در ورشو درگذشت. نمیدانم سنگ قبر او کجاست. برایم مهم نیست. دیگر هرگز پا به لهستان نخواهم گذاشت. حتی دوست ندارم به آن فکر کنم. تیمون من را به اینجا، به آمریکا آورد. او به من گفت که ما یک امپراتوری بزرگتر از کل ثروت سرزمین مادریمان خواهیم ساخت. من حرفش را باور کردم. رویای او به رویای من تبدیل شد. این رویا به من چیزی برای زندگی داد. برای مدتی، ما پیشرفت کردیم. ما شروع کردیم به تصرف این شهر، محله به محله. اما ما تنها گانگسترهای شیکاگو نیستیم. ما خودمان را در درگیری با کلمبیاییها، روسها، ایتالیاییها و ایرلندیها پیدا کردیم. ما کلمبیاییها را شکست دادیم و خط لوله مواد مخدر آنها را به دست گرفتیم. آن موقع بود که پول واقعاً شروع به سرازیر شدن کرد و بقیهی عملیات ما را به لحاظ مالی تامین کرد. سپس وزارت دادگستری به ما لطف کرد و قاچاق اسلحه توسط روسها را سرکوب کرد. که ما را آزاد گذاشت تا به ایتالیاییها، به ویژه خانواده گالو، حمله کنیم. اما انزو گالو آنقدر که انتظار داشتیم پیر و از خود راضی نبود. پسرهایش سه نفر از مردهای ما را در زیر پایههای ساختمان بلندشان در خیابان اوک دفن کردند. قبل از اینکه بتوانیم حمله کنیم، گالوها اتحاد غیرمنتظرهای با گریفینها، خانواده سلطنتی مافیای ایرلندی در اوج جرم و جنایت در شیکاگو، تشکیل دادند. گالوها تنها دخترشان را به ازدواج کالوم، تنها پسر گریفین، در آوردند. این خیلی غیر منتظره بود. مثل اتحاد بین اسرائیل و فلسطین، یا سگ و گربه. شاید آن زمانی بود که تیمون اشتباه کرد. او مردی مستعد اشتباه نبود. اما در آن لحظه، عجولانه عمل کرد. وقتی آیدا گالو و کالوم گریفین به یکی از کلوبهای ما سرک کشیدند، به آنها مواد مخدر دادیم و آنها را به یه کشتارگاه قدیمی در ضلع غربی شهر برگرداندیم. این یک تصمیم آنی بود، نه از پیش برنامه ریزی شده. به دستور تیمون انجام شد. با این حال، خودم را به خاطر اتفاقی که افتاد سرزنش میکنم. من تفنگ خودکارم را به سمت هردوی آنها نشانه گرفته بودم. باید بدون هیچ تردیدی، همان لحظه آنها را از پا در میآوردم. در عوض، آنها از طریق یک لوله فاضلاب فرار کردند. این یک اشتباه تحقیر آمیز بود. جلوی تیمون زانو زدم و انتظار داشتم که او مجازات را اجرا کند. در ده سال گذشته، هرگز او را تا این حد ناامید نکرده بودم. او به بقیه مردها دستور داد از اتاق بیرون برود.
#آرت چپتر سه
بچهها لطفا این رو جواب بدید خیلی مهمه.
اگه «شاهزادهی بیرحم» چاپ بشه، میخرید؟
سلام خوشگلهای من حالتون چطوره؟ 🥹 بالاخره دانشگاه داره تموم میشه، ولی چون ترم آخرم یکی دوتا پروژه دارم و امتحاناتم هم از هفتهی دیگه شروع میشه 💔 این یک ماه آینده فعالیتم توی چنل کمتر میشه، گفتم قبلش بیام عذرخواهی کنم بابتش 🥲 مرسی که درک میکنید، دوستتون دارم 🫂🩵
حیحی... توی چنل VIP چپتر ۹ هم تموم شد. 😝🩵
#پارت_ده جکسون با بیدقتی میگوید: «نه. فراموش نکردن.» به او نگاه میکنم، دهانم کمی از تعجب به شکل «o» مانندی در میآید. میپرسم: «چی... منظورت چیه؟» او تکرار میکند: «فراموش نکردن. به تو اعتباری داده نشده.» قلبم مثل پروانهای که به پنجره میکوبد، به سینهام ضربه میزند. تمایل طبیعی من این است که سر تکان بدهم، بگویم «باشه» و بروم. از رویارویی متنفر هستم. اما میدانم اگر این کار را بکنم، بعداً از خودم بیشتر متنفر میشوم. باید بفهمم اینجا چه اتفاقی دارد میافتد. میپرسم: «چرا اسم من ثبت نشده؟» و سعی میکنم تا حد امکان آرام و بیپرده باشم. جکسون آهی از روی ناراحتی میکشد و کاغذهایی را که داشت میخواند، زمین میگذارد تا در شلوغی میز او گم شوند. میگوید: «نسا، تو اینجا طراح رقص نیستی. تو عضو گروهی. فقط به خاطر اینکه چند ایده به ذهنت رسید...» با عصبانیت میگویم: «من چهار تا از رقصها رو طراحی کردم!» صورتم میسوزد. میدانم که مثل بچهها حرف میزنم، اما نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم. جکسون از پشت میزش بلند میشود. به سمت من میآید و دستش را روی شانهام میاندازد. فکر میکنم سعی دارد من را آرام کند، اما بعد متوجه میشوم که دارد من را به سمت در هدایت میکند. میگوید: «نکته اینجاست، نسا. تو یک کمی زحمت کشیدی. اما کار تو اونقدرها هم بداهه نیست. سادهست. بخشهایی از اجرا که اون رو زنده میکنه، اون رو به آواز تبدیل میکنه، از منه. بنابراین تو فقط خودت رو شرمنده میکنی، سعی میکنی اعتباری رو که لیاقتش رو نداری، به دست بیاری.» گلویم آنقدر از خجالت متورم شده است که نمیتوانم حرف بزنم. به شدت سعی میکنم اشکهایی را که در چشمانم میسوزند، نگه دارم. وقتی به در میرسیم، میگوید: «ممنون که سر زدی. اگر دوست داری، برنامه رو نگه دار.» حتی متوجه نشدم که هنوز در دست من است، از شدت فشار دادنم مچاله شده است. جکسون من را از دفترش بیرون میکند. در را با یک صدای آرام میبندد و من را در راهرو تنها میگذارد. من آنجا مبهوت ایستادهام، اشکهای خاموش از صورتم سرازیر میشوند. خدایا، احساس حماقت میکنم. چون نمیخواهم کس دیگری من را ببیند، تلوتلو خوران در راهرو به سمت در ورودی میروم. قبل از اینکه بتوانم به آنها برسم، سرنا برگلیو جلوی من را میگیرد. او هم مثل من عضو گروه است. او تازه از کلاس آمادگی جسمانی بیرون آمده تا از فواره آب درون سالن دیدن کند. وقتی من را میبیند، با ابروهای بلوندش که از نگرانی در هم گره خوردهاند، توقف کوتاهی میکند. - نسا! چی شده؟ میگویم: «هیچی. چیزی نیست. من فقط... فقط داشتم احمق بازی در میآوردم.» گونههایم را با پشت دستهایم پاک میکنم و سعی میکنم خودم را جمع و جور کنم. سرنا نگاهی مشکوک به در بستهی اتاق جکسون میاندازد. میپرسد: «کاری کرده؟» میگویم: «نه.» - مطمئنی؟ - خیلی مطمئنم. میگوید: «خب، حداقل بغلم کن.» و دستش را دور شانههایم حلقه میکند. «ببخشید، عرق کردهم.» این اصلاً من را اذیت نمیکند. عرق، تاول، شکستن ناخن پا... همه اینها مثل سنجاق سر اینجا رایج است. سرنا یک بلوند کلاسیک کالیفرنیایی است. او هیکلی لاغر و ورزشکاری دارد و به نحوی حتی در غرب میانه هم برنزه بودنش را حفظ میکند. به نظر میرسد که باید روی تخته موج سواری باشد، نه کفشهای نوک تیز. اما او به اندازهای خوب است که هر لحظه ممکن است به یک نیمه رقاص انفرادی ارتقا پیدا کند. او در استودیو به اندازهای که به نظر میرسد رقابتی است و بیرون از آن هم دوست داشتنی. از اینکه من را این گونه ببیند ناراحت نمیشوم. میدانم که با دخترهای دیگر غیبت نمیکند. میگوید: «امشب با ما میای بیرون؟» - کجا میخواید برید؟ - یه کلوب جدید تازه افتتاح شدهست. اسمش جنگله. تردید دارم. واقعاً قرار نیست به همچین جاهایی بروم. مخصوصاً بدون اینکه به پدر و مادرم یا برادرم بگویم. اما اگر به آنها بگویم، آنها نمیخواهند که بروم. یا یکی از محافظهایشان را میفرستند که من را زیر نظر داشته باشد؛ یکی مثل جک دو پونت، که یک گوشه مینشیند و با اخم به من نگاه میکند و هر کسی را که از من بخواهد برقصم، میترساند. این خجالت آور است و باعث میشود دوستهایم احساس عجیبی داشته باشند. میگویم: «نمیدونم...» سرنا شانههایم را فشار میدهد: «اوه، بیا دیگه. مارنی هم میاد. با ما بیا، یه نوشیدنی بخور، و میتونی تا ساعت یازده خونه باشی.» میگویم: «باشه،» و فقط با موافقت کردن احساس سرکشی میکنم. «بیا انجامش بدیم.» سرنا مشتش را محکم پرتاب میکند: «ایول! بهتره برگردم تو قبل از اینکه مادام برودر بهم چیزی بگه. میخوای اینجا منتظر بمونی؟» سرم را تکان میدهم: «نه، من تو کافه بغلیام.» سرنا میگوید: «عالیه. یه کلوچه برام سفارش بده.» •پایان چپتر دو•
الان منطقی شد. 🤔 خب یه سری توضیحات بدم بهتون: ۱. داستان هر جلد با جلد قبلی متفاوته، شخصیتهای اصلی با هم فرق دارن (توی جلد اول همهشون معرفی شدن، جلدهای بعدی زندگی عاشقانهی هر کدوم رو روایت میکنه) و شما اگه یه جلد رو دیرتر بخونید، داستان یادتون نمیره و حتی اگه یادتون رفته باشه، توی جلد بعدیش یه تیکههای کوچیک از کتاب قبلی رو روایت میکنه. 🤏🏻 ۲. جلد اول کامل شده میتونید فایلش رو بخونید دیگه مثل این چنل پارت پارت قرار نگرفته که اذیتتون کنه. ❤️ ۳. اگر شرایط اقتصادی از اینی که هست بدتر بشه، قیمت فایلها هم قطعا افزایش پیدا میکنن. شما میتونید با قیمت امروز فایل «شاهزادهی بیرحم» و عضویت VIP «وارث ربوده شده» (که در نهایت فایل توی همون چنل VIP قرار میگیره) رو تهیه کنید. 🥹 خلاصه همین دیگه، دوستتون دارم. 🫂🩵
۲۹ تا سین، ۱۲ تا جواب؟ 😐 خب چراااا؟؟؟؟ 😂😂😂
بچهها این رو جواب بدید ببینم چرا اینقدر آمار چنل پایینه؟ 😭 در رابطه با جواب آخر: کتابها فقط از نظر «خط زمانی» ترتیب دارن و داستانها به هم مربوط نیستن. 🩵
без подписи