- Последний пост
- 5 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 39
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هر ایدهای که به ذهن میرسه نباید اجرا بشه. ایدههایی هم که اجرا میشن لزوماً خوب نیستن. ایدهای که اجرا میشه و خوبه لزوماً مورد پسند واقع نمیشه. پس از ایده تا موفقیت راه زیادیه.
شمارهٔ ۱ اعترافات رو خیلی وقته نوشتم. قبل از جنگ. قبل از عید. دیشب دوباره دلم خواست بیام اینجا، اما نمیدونستم نسخه دستنویسش رو کجا گذاشتم. نیمهشب مثل دیوونهها کاغذها رو بهم میزدم، کتابهارو پرت میکردم، از کمدم جعبههای کتابهام رو بیرون کشیدم و زیرورو…
без подписи
بعضی صحنهها همیشه تو ذهنم میمونن. مثل درختی که بهخاطر وزشِ بادِ تند به سمتی کج شده. اولش متوجه نمیشم چرا صحنههایی مثل این برام خاصه. تو ناخودآگاهمه. حتی تو پروفایل کانال هم هست. ولی یک چیزی که فهمیدم اینه: با کندوکاوِ کافی، هرچیزی میتونه بیاد تو خودآگاه.. از باد خوشم نمیاد؛ برام نماد آزار و اذیتهای زندگیه. نمودِ این رنجها رو میشه تو درختی که کج شده دید.
نوشته به دلیل نداشتن کیفیت مطلوب حذف شد.
درود، امیدوارم خوب و سلامت باشید؛ با وجود همهی اتفاقاتی که افتاده. از رودهدرازی خوشم نمیاد. چیزایی که باید رو هم من میدونم هم شما میدونید. فقط دلم به این خوش هستش که میتونم دوباره اینجا بنویسم. همین. ۰۵/۰۳/۱۱
نوشته به دلیل نداشتن کیفیت مطلوب حذف شد.
راستی اگر اخیرا به آهنگهای خوبی برخوردید تو ربات بفرستید.
در حال حاضر، برام آسونترین راه برای نوشتن، جریانی مثل «کاغذ پارههای سرگردان» هستش. از راه دیگهای نمیتونم بدون خطخطی کردن کاغذ بنویسم. دارم به اسمِ این مسیر جدید فکر میکنم. اول «شبِ لاجوردی» اومد به ذهنم؛ اما دیدم برای شرایط امروز زیادی لطیفه. بعد «اعترافات» و چیزهایی دیگه رسید به ذهنم. اسمش رو انتخاب کنم شروع به نوشتن میکنم. بهتره که هرچه زودتر شروع به نوشتن کنم. وقتی نمینویسم موجود پلید و هولناکی میشم که خودم بهشدت ازش انزجار دارم.
و از این کلنجارِ بین خیر و شر، از این نبردِ تن به تنِ داخل ذهنم که گرد و خاکش از ابرها هم بالاتر رفته فقط وقتی نجات پیدا میکنم که داخل کلاس هستم. فقط وقتهایی آرومم که با شاگردهام مدت کوتاهی دور همیم. اونا یه زبان خارجی رو از من یاد میگیرن و من هم زیباییهای جادوی «تدریس» و حس خوب «معلم» بودن رو فرا میگیرم. این تنها زمانی هستش که عطر یاس و نسترن به مشامم میخوره. زمانهای دیگهام که میدونید... دود، گوگرد، باروت و گل و لای و سنگرهای پر از جنازههای پاره پاره.
به یاد ندارم هیچ زمان دیگهای مثل الآن به افراد بدبین بوده باشم. تو ذهنم فقط دو جبهه تعریف شده: خِیر و شرّ. میدونم این افکار درست نیست و دنیا، آدمها و دستهبندیهاش گستردهتر از این چیزهاست اما، وضعیت بحرانی و جنگیه. ذهن، بدن و فکر در شرایط سخت به سادهترین شکل ممکن دستهبندی میکنه: خوب... و بد. بدها دشمن قسم خوردهم هستن. پس جنگ، جنگ و جنگ تا تهش.
از سلولهای انفرادیمون خارج شدیم تا چیزهایی رو ببینیم که آرزو کنیم کاش هیچوقت نمیدیدیم. . . . الآن به مهِ غلیظی که بیرونِ اتاقم در جریانه خیره شدم. برام هیچی باورکردنی نیست. سرم گیج رفته از تمام اتفاقاتی که افتاده.
جز سوگواری از ما هیچ نماند..
без подписи
без подписи
без подписи
دیالوگ اثر رابرت مککی نشر افراز
من قایق کوچکی هستم درمیانِ دریای پرتلاطمِ احساساتِ بیکرانم. موجها نهنگهای قاتل و مجنونی هستند که از دل تاریکی یکی یکی خودشان رو به تنهی قایقم میکوبند. جریانِ وحشی این دریا من را کجا میبرد؟
بعد از کاغذ پارههای سرگردان فعالیتم کم شد. تقریبا همزمان شد با تموم شدنِ سربازیم. دنبال مسیرمم. باید پیداش کنم و مسائل برام بیوفتن روی غلتک. بعدش بیشتر میتونم بنویسم. فعلا اما اوضاع طوریه که آرامش خاطر ندارم.
این مینیسریال همهچی تمومه. اپیزودها تو یه برداشت فیلمبرداری شدن. حتی برای منی که اونقدر از فیلمسازی سر درنمیارم واضحه اصلا کار سادهای نیست. فکر کنم بهش میگن Long take. بازیها، بهخصوص استیفن گراهام، بینظیره و داستان هم حرفی برای گفتن نمیذاره. روانِ آدم دنیای بیحدیه، ببینیدش. 🎬 Adolescence (2025) ⭐ 8.1/10