tgindex
«دختر مَهتاب»

«دختر مَهتاب»

Статистика
@Do_khtare_Mahtabперсидский

راویِ سپیده‌دم

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 160
+76 за 4 дн.
Сутки
+10
+0,87%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
349
22 постов
Вовлечённость
30,1%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 22
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
92
1/48двое суток
105
1/72трое суток
113

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • بله گفته بودم که : بعداً خواهم گفت راوی حال هستم، با این حرف آغاز کنیم تا احساسات‌مان در قالب کلمات جان بگیرند. از این‌که من هیچ‌وقت با آدم‌ها ارتباطی عمیق و آسانِ نداشتم. دوست شان داشتم و می‌دانی؟! خیلی تماشای شان میکردم، و در سرم قصه‌های زیادی از این‌ آدم ‌ها دارم. همیشه حرف‌هایی بود که نمی‌توانستم با کسی در میان بگذارم. حرف‌هایی که راه خودشان را به سوی. آسمان‌ها، مآه، و طبیعت پیدا می‌کردند. برایم عجيب است! در میان اینهمه آدم‌ها خیلی یک احساس نا آشنایی داشتم ولی با درخت‌ها با باد حتی و سکوت شب و با روشنایی صبح سخن‌ها گفته‌‌ام ... و می‌دانی یار؟! جدا از این‌که چقدر بدن می‌تواند از گل‌ها و گیاهان انرژی دریافت بکند. من حس می‌کنم طبیعت بهتر از هر کسی زبان بی زبان‌ها را می‌فهمد و می‌دانم که صدای قلب‌ها را می‌شنود. همان‌طور که همیشه دوست داشتم آدم‌ها مرا بدانند! بی‌نیاز از توضیح، بی‌نیاز از جمله‌ها. چون من اهل سخن گفتن زیادی نبودم نه اینکه حوصله‌اش را نداشته باشم نه، به هرحال ... اما بعد از یک سری اتفاقات ترجیح می‌دادم بدون واژه‌ها و کلمه‌ها باهم بتوانیم گفتگو داشته باشیم! می‌دانی از چه صحبت می‌کنم؟ صبر کن ! یک بیت از بیدل اینجا در سرم می‌پیچد که می‌فرماید: «چه خوش است راز گفتن به حریف نکته‌سنجی که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد» با خودم در همین فکرها بودم که چشمانم به چشمانش افتاد، یک صدایی به گوش‌های دلم می‌خورد که می‌گفت : «من اینجا هستم اگر آن ها ترا را نمی‌دانند»! شما هم‌ نگاهش کردید که با همان زبان بی زبانیش حرف می‌زند. زمانی که نزدیک تر می‌شدم بیشتر حس می‌کردم سخن‌های می‌گوید : و چشم‌های روی تنه‌ی این درخت شگفت انگیز و حالت را دارا است که خیلی حرف ‌ها برای گفتن دارد. همان روز دقیقا یکی از این بنده های خدا ناامید ام کرده بود که بازهم نمی‌شود با دنیایی آدم ها ارتباط گرفت، دلم گرفته بود اما ... اما ... این چشم‌ها امید من شد و همانطور که در قرآن هم فرمودند اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ «خداوند نورِ آسمان‌ها و زمین است.» نشانه‌ی آن «یار ازلی که از شدت حضور غایب هست.» خدا در طبیعتش آغوش برایمان باز کرده‌ست من دیدم‌ که چطور مرا محکم می‌بغلید. طبیعت همان رفیق نکته‌سنج من است. رازهای قلبم را بدون حتی یک کلمه در آغوش می‌کشد. رد صدایم را این بار از طبيعت بگیر درست مثل همین درخت، که با این چشمِ زنده و بیدارش روی تنه‌اش، بدون هیچ حرفی نگاهم می‌کند. گویا تمام ناگفته‌هایم را سال‌هاست که می‌داند و مرا همین‌گونه که هستم می‌فهمد‌، دل‌من که صدایش را شنید و آن با دلش صدایم را و اینکه می‌گوییم: سخن نگفته باشی به سخن‌ رسیده باشد. _جان‌ ، بیش از گوش‌های که در بیرون از شان می‌شنوی حرف را می‌گیرد و چشم‌ها قوی ترین ابزار انتقال احساسات بدون واژه‌ها هستند ، «ما فراتر از این کالبد خاکی هستیم و قشنگ‌ترین گفتگوهای ما زمانی اتفاق می‌افتد که کلمه‌ها تمام می‌شوند.» بگذریم ...! «این را از سُوفیا به یاد داشته باشید»! اینجا کسی بیگانه نیست و من پس از اینهمه احساس غریب بودن این را می‌گویم: این آغوش همیشه برای تو باز هست، کافیست صدایش کنی و با او سخن بگویی. او، برای کسیکه صدایش می‌کند حتما جوابِ خواهد داد. که خالق همه جا و در همه بدنت ترا نگاه می‌کند. و امید، از هر جهتِ خودش را به تو می‌رساند، و امید در حال درخشیدن‌ هست.

  • کودک بودم و هر کس عقیده‌ی خود را به عنوان حقیقت زندگی به من تقدیم می‌کرد اما دل کوچک سُوفیا، به هیچ پاسخ آماده‌ای قانع نمی‌شد. شب‌ها، بی‌واسطه با خدا سخن می‌گفتم از او می‌پرسیدم : سؤال هایم‌از خالقم تمامی نداشت هرگز کنجکاوی مرا گناه نخواند سکوتش نیز بویِ مهر می‌داد بارها روی تن‌ام با اسمش‌ حضورش را برایم می‌فهماند گفتم بودم که : بندگانت می‌گویند برای رسیدن به تو، باید از هزار در بگذرم باید شفاعتی بجویم، واسطه‌ای بیابم، راهی دور بروم گفت: کدام راه دور؟ من از رگِ جانت به تو نزدیک‌ترم آنان که مرا دور می‌بینند، از دل خویش دور افتاده‌اند تن، روزی به خاک بازمی‌گردد اما روح، با حقیقتی که یافته است، تا ابد زندگی می‌کند در این فرصتِ کوتاه که نامش زندگی است کمتر به دنبالِ معجزه باش بیشتر به دنبال شرافت کمتر در پی اثبات ایمان باش بیشتر در پی زیستن عشق با نور آگاهی کشفش کن که من جز سینه‌ی تو خانه ‌ی دیگر ندارم به خود آ و از خود به من برس که من پس از بیدار شدنت نام اشرف مخلوقات را به تو هدیه می‌کنم ...!

  • دل ‌کَنده از زمین را، مرغانِ در هوا کن

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • امروز با این درخت هم ملاقات کردم، قصه اش را برایتان بعداً خواهم گفت ...

  • من فهميدم چرا می‌گویند عدد هفت عددِ مقدسِ است، صبرکن! امروز هفتم ماه است، می‌دانی من چند بار آمدم این را بنويسم و نشد؟ قسمت یا حکمت است را نمی دانم اما فهمیدم چرا می‌گویند ۷ عدد مقدسِ است و از طرفی فهمیدم چرا می‌گویند: بهشت زیر پایِ مادر است ... این دو تا باهم مربوط‌اند! برای همین به گوش‌ات بگو رد صدای مرا دنبال کند تا روحت بتواند به ماه از پشت ابر ها نگاه کند! ما تا حالا این را زیاد شنیدیم : هفت آسمان هفت دریا و هفت قاره و هفت دنیا حتی مولانا هم گفته که : هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من اما چرا هفت عدد مقدسِ است؟ اول زن تنها کسی‌ست که می‌تواند بجز خدا یک روح را از آسمان دعوت کند به این زمین اما برای آن روح کجا کالبد خلق‌ می‌شود داخلِ رَحِم ... رحم یک زن سال‌ها خودش را آماده می‌کند برای اینکه بتواند از کالبد محافظت کند ... و به قولی : برای آن روح کالبد خلق کند. اما چطوری این کار می‌کند ... می‌آید هر ماه خون ریزی می‌کند... دقیقا زمانی که یک ماه 🌙 از هلایش به سمت کامل شدن می‌رود ... 🌕 در همین ماه در همین پروسه ... هفت روز خون ریزی می‌کند تکرار می‌کنم هر ماه هفت روز صبر‌کن! امروز هم هفتم است و هم ماه کامل است حالا فهمیدم که چرا هر سری نمی شود این را بنويسم و بگذارم امروز بوده زمانش... یادت است که گفتم غیر از خدا زن تنها کسی‌ست که می‌تواند یک روح را از آسمان بیارد روی زمین یعنی عدد هفت مقدس بودنش را از بدن یک مادر گرفته پس برای همین که می‌گویند : بهشت زیر پای مادران است ...چون هفت طبقه آسمان در اصل بدن ما است بهشت اینجاست نگاه کن به قلبت پس‌همین امروز که می‌گویم: هفتم است و ماه کامل است انرژی هم خیلی بالاست و این و آن ... قبلا از اینکه آرزو کنی و هرکاری... برو دستان مادرت را محکم ببوس ... میدانی چرا به‌جای گوش کن گفتم : به گوشِ‌ات بگو رد صدایم را دنبال کند تا روحت بتواند ماه را از پشت ابرها نگاه کند؟ چون روح برای دیدن حقیقت نیازی به کنار رفتن ابرها ندارد همانطور که برای بغل کردن نور منتظر نمی‌ماند تاریکی تمام بشود ...! بگذریم مادرت را بوسیدی؟

  • ⅩⅩⅡ : ⅩⅩⅡ

  • 8 июл.459164

    без подписи

  • پراکنده‌گویی قربان زیبایی روح و جانت، بروم که هنوز ملاقاتش نکرده‌ام. سالهاست که فکر می‌کنم اگر ببینمت، دل به دلت دهم، دل به دلم دهی؛ آن وقت رقص کنان برایت می‌خوانم «معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا». بعد خنده کنان ادامه می‌دهم «کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا». به، به... سامان و قرار گرفتن من در رابطه‌ها رابطهِ مستقیمی با این دارد که تو چقدر تلاش می‌کنی که قرار من باشی. می‌دانم برایت جای تعجب دارد که چقدر تو خودخواهی زن مگر نیل اینهمه در گوشت نخواند که هر کسی باید خود را نجات دهد و انسان‌ها در رابطه، همدم و همراه قلب‌های یکدیگر میشوند؟! بله گفت. من هم شنیدم. تصدیقش هم کردم و می‌کنم. اما صحبت من بابت روزهای اول است. روزهایی که قند و شکر از دهان هم می‌شنویم عزیزم من از پس چشم‌های خندانم، قلبی دارم در معرض سقوط و ذهنی سنگدل و البته مراقب که اجازه نمی‌دهد این قلب طفلکی بیگدار به آب زند. یار به چشم ندیده‌ی من ... کاش بدانی که اگر عاشقت شوم می‌توانم تمام آنچه از عشق فقط در داستان‌ها شنیده‌ای را برایت واقعی کنم اما شرطش این است که با قلب زودرنج من و ذهن بی اعتمادم آنقدر راه بیایی که متوجه شوند حالا دیگر زمان لج کردن با خود نیست. من در تمام قدم‌های زندگی‌ام آنقدر با خودم کلنجار رفته‌ام که خود را تمام کرده‌ام و یک صوفی جدید زاییدم. صوفی قبلا گاه مهربان و شیرین و گاه سنگدل و لجباز بود. صوفی این روزها؟! شکننده و محکم. خیلی متناقض است نه؟ صوفی این روزها شکننده است در برابر خود و تمام زخمهایی که خود سالها به جانش وارد کرده و محکم است در برابر هر درد و رنجی. فکر میکردی از آن محکمهایی است که بعدش طرف را تشویق میکنی؟ خیر. این از این محکمهاییست که بابای آدم را درمی‌آورد و روزگار چون عسل شیرین انسان را به تلخی زهر عقرب بدل می‌کند.

  • 𝟭𝟰𝟬𝟱.𝟬𝟰.𝟭𝟬 .𝟮:𝟬𝟬

  • طلوع مآه به زیبایی طلوع خورشید نیست؟ من در نسبت آرامی با مآه، گاهی تنها نیمی‌ام پیداست و باقی پشت ابرهای خاکستری پنهان. یا هم در سرزمین هیچستان یا آن طرف ناکجاآباد ناپدیدام، گاهی کامل‌ام شبیه آسمانی که پس از روزها ابر، دوباره آبی شده است، گاهی به باریکی داس دروگری که برای تنهایی‌اش در مزرعه آواز می‌خواند، چیزی نیستم جز یک تنهایی کش‌دار، کشنده، فرساینده. من مثل مآه‌ام، در بیست‌وهشت روز تغییر می‌کنم، از انزوا به حضور، از مه‌آلود به درخشان و از یأس به امید می‌رسم. چرخه‌ام تکرار می‌شود و وقتی به تماشای طلوع مآه می‌ایستم، چیزی در قلبم به بودن مطمئن می‌شود، به زیستنی این‌چنین، به نقص‌ها و نبودن‌ها و دوام آوردن و پذیرفتن. من مثل مآه‌ام! 𝟭𝟰𝟬𝟱.𝟬𝟰.𝟬𝟴

  • ز سوز سینه ام هفت آسمان مستانه میرقصد اگر رمزی بگویم شیخ در میخانه میرقصد میان ما وزاهد اینقدر فرق است در باطن که ما رسوای بازاریم او در خانه میرقصد شهید خنجر عشقیم بدور تربتم هر شب ملک می آید ودر صورت پروانه میرقصد چنان بنواخت پیردیر ناقوس محبت را که امشب پاسبان کعبه در بتخانه میرقصد چنان شد مست عرفی بر در کاشانهء وحدت بر همن گفت این کافر چه استادانه میرقصد

  • без подписи

  • وجودِ انسان، معبدِ انسان است. زمانی که در حالت مراقبه قرار می‌گیرید مراقبه، از بدن آغاز می شود از آرامش بدن از آرام سازی بدن در اصل تمامی لذت های که انسان در جستجوی آن است از بدن آغاز می‌شود، هر نوع لذت که بخواهید جستجو کنید، به وسیله بدن تان تجربه می‌کنید اگر او لذت ، لذت یک عبادت است یا اگر یک لذت، مستی بیرونی است اگر لذت، یک‌ خوراکی است اگر لذت یک شادمانی است شما از طریق بدن تان در حال تجربه کردن او لذت ها هستید، مذهبی ها می گویند بدن انسان کثیف است. شما را قانع ساختن به اینکه بدن شما کثیف است. اگر کسی به معنای واقعی در پاکيزه‌گی باشد نمیتواند که بگویید فلانی کثیف است. حتی اگر طرف مقابل واقعا کثافاتی داشته باشد در‌خودش انسان نمی‌تواند یک کسی را بگویید تو کثیف هستی یا ناپاک هستی یا حتی گناهکار بخاطر از اینکه در وجود انسان، ممکن است یکی‌ از کارهای او به اصطلاح گنه یا خطا حساب شود، ولی انسان فقط یک عمل نیست. انسان ، مجموعه‌ای از میلیون ها عمل است. اگر میلیون ها عمل او دیده شود. شاید در یک‌جایی انسان بسیار نیک و دلسوزی بوده، در یک‌جایی احساس انسانی داشته، در یک‌جایی دعایی کرده، در یک‌جایی آرزوی خوبی کرده به کسی در یک‌جایی خیری رسانده به کسی زمانی‌‌که یک کسی به شما در مورد تان نظر می‌دهد، او چیزی که شما هستید را بیان نمی سازد، چیزی که خودش هست را به شما بیان می سازد، چیزی‌که خودش درک کرده را نظر او چیزی که شما هستید نیست. نظر او چیزی که خودش است را هست اگر او انسان پاکی باشد. فورا در شما پاکيزه‌گی را می بیند، به شما می گویید: تو انسان‌نیک و پاکی‌ هستی، ولی اگر انسانی کثیفی‌ باشد، کثافات را در شما می بیند، می‌گوید: تو یک‌ انسان کثیفی‌ هستی در اصل او‌ کثافت در دید اوست. در چشم‌ اوست، دقیقا مثل‌ عینکی که یک‌ انسان می پوشد. با رنگ عینک به بیرون می بيند، شاید شما یک عینک متفاوت تری به چشم بزنید آنوقت رنگ متفاوت تری ببینید بگویید: دنیا سبز است ولی یک‌ کسی می‌تواند رنگ متفاوتی، شیشه متفاوتی، در عینک‌ خودش بزند. و متفاوت تر از شما ببیند، ذهن انسان عینک هر انسان‌ است اگر در پشت‌ او عینک چیزی پاکی باشد. فورا پاکيزه‌گی ها‌ را می بیند اگر کثیف باشد فورا کثافات‌ هارا می بیند اگر کسی به شما می‌گوید که آب مَنی کثیف هستید ، و یا بگویید شما فقط از یک قطره منی‌ به دنیا آمدید آنوقت این کثافات‌ فقط در ذهن‌ اوست بدن انسان ، وجود انسان ، معبد انسان‌ است. تنها عبادتگاه واقعی ... در اصل زمانی که شما اگر یک‌ کمی دقت کنید وقتی وارد یک عبادتگاه می شوید شروع می‌کنید به عبادت کردن شما در حال عبادت کردن در درون او عبادتگاه نیستید، شما در حال عبادت کردن در درون بدن خودتان هستید. او دعا در حال خوانده شدن در داخل یک عبادتگاه بیرونی نیست، در حال خوانده شدن در درون یک‌ بدن است. جسم تان ، چون از دل تان بیرون می‌آید. شما در درون بدن در حال انجام دادن‌ او هستید. بدن معبد حقیقی‌ست بدن معبد واقعی‌ست در مراقبه، در ریلکسیشن یا در تمرین های خودیابی اول از بدن آغاز می‌شود، و شما تمام لذت ها را از طریق بدن تجربه می‌کنید. اگر‌ گمان کنید که بدن شما کثیف است دیگه هیچ عمل پاکی از شما بیرون نمی آید، بخاطریکه یک بدن کثیف نمی‌تواند نماز پاک بخواند، طورمثال شما بپذیرید که بدن تان یک چیزی کثیفی‌ست و شما با او بدن کثیف در حال خواندن نماز هستید. او نماز آلوده می شود به کثافت او دعا آلوده می شود به کثافت این ساده ترین منطق‌اش است اگر بدن انسان کثیف باشد به هردلیلی به گفتی هر احمق که باور کرده باشید. اگر گمان کنید که بدن تان چیزی کثیف و به دردنخوری‌ست زشت است، آنوقت از او بدن هیچ چیزی زیبایی بیرون نمی‌آید. هرچیزی که بیرون بیاید آلوده به او زشتی است آلوده به او کثافت است ... تا زمانی‌که گمان می‌کنی بدن کثیف است. نجاتی در کار نیست تو باید یاد بگیری که پدیده ها کاملا الهی هستند، پدیده های الهی را به عنوان پدیده های الهی باید بپذیری. در زندگی هیچ چیزی زشت و غیر الهی نیست بخاطر از اینکه منبع همه چیز خداوند است در اصل‌ به هرچیزی که دست بلاکیف خدا خورده چیزی که از زیر دست خداوند بگذرد نمی‌تواند کثیف باشد نمی‌تواند زشت باشد

  • مآه امشب دیدید؟! ببینید...! عکس گرفتید، اینجا برایم بفرستید. 🦋♥️

  • без подписи

  • без подписи

  • 1 июн.718186

    عطر حضورت مرا از ناکجا آباد گم گشتگی، به شیدایی ظهور در سرزمین اشتیاق می کشاند، آنجا که به تمنای رویای تو میخوابم و به اشتیاق پیچش تار تار گیسوی تو بر رخساره‌ی از جنس مهتاب پلک می گشایم و در هوای تو نفس می‌کشم، عقل نهیب می‌زند که تأمل نما و احتیاط، دل‌ به فغان است که پروا مکن، بال بگشا من در آسمان نگاهت پرواز می‌کنم آه... کدام واژه یارای بیان یک قطره، ادراک عمیقی‌ست که از اقیانوس حضور‌ تو در من ، نه ... من در آن جاری‌ست، مجنون دل‌ را به جنون کشانده، مجنون عقلم، که عقل هم به سجده درآمد و لب از تعلق فروبست و مست شور نگاه تو، فهم‌ را آموخت، تو از فراسوی، عوالم آمده‌یی، آمدی تا عشق و جنون را باهم پیوند‌ یافته و عقل به‌ اعجز آید در آستان عدم، ادراک یک جرعه از آگاهی نهفته در شراب بوسه از لبانت، دل‌ من خواب پروانه شدن می‌بیند وقتی اسم زیبای تو را گل سپید از باغ عدن می‌چیند، به بهشت آغوش تو میایم تا در شعله های آتش آغوشت دریابم که جهنم را بهشت را مقصد نیست، هوای کوی نفس های توست که مرا منزل می شود و مقصود، اکنون ... ای زیباترینم، مرا از خود بستان، که با تو پیدا شوم ...