من یکـ دلنویسـ هستمـ
Статистикаهر طوفانی تو زندگی، یه رنگین کمون به دنبال خودش داره، صبور باش. اینجا #راحیل_رضایی براتون مینویسه... ناشناسم: https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-9a1bbb9973
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 129
- 1/48двое суток
- 147
- 1/72трое суток
- 159
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
«یک صبر برایم مانده؛ و کل دنیا میخواهد مرا با آن امتحان کند.»
یکی از خاطرات پررنگ دوران مجردیم هم مال ظهر روزای تعطیله که با بوی پلوی زعفرونی مامان و کباب بابا بیدار میشدم و همزمان صداش دمدر اتاق میپیچید: پاشو ببین چه کباب مشتی زدم.انقدر زندگی پیچ و خمهای عجیب خورده و انقدر اون دوران دور از دسترسه که گاهی وقتا شک میکنم واقعا اون روزا وجود داشتن؟ همونقدر شاد؟ همونقدر بدون غم و پر نور؟ زندگی چی سر ما آورد که حسرت سادهترین روزهای زندگی موند کنج قلبمون؟
اگه به کارما اعتقاد داشتم، میگفتم کارمای اوباما اومد و خر ترامپ رو سنگین گرفت. این وسط ولی فقط ماییم که با خون و فقر تاوان پس میدیم.
بدی روزای خوبم اینه که خیلی سخته وقتی وسطشی متوجه باشی چقدر خوبن. عکسها یادت میندازن روزای خوبم داشتی و همیشه دنیات اینجوری سیاه نبوده.
زندگی مدتهاست پاشو گذاشته رو گلوم و هروقت مطمئن میشه این ثانیهی آخرمه، کمی شل میکنه تا نفسم برگرده و دوباره از اول. نمیدونم تا چندمین بار و تا چندمین نفس دووم میارم که بجنگم، ولی اینو خوب میدونم که دیگه آخرامه.
تو این ۹۰ روز هربار ویدیوی پسر hold the doorیی رو توی تایملاین x میبینم، حتما دوباره نگاش میکنم، نه چون یادم رفته، نه چون عادی شده، واسه اینکه میدونم با هربار دیدنش خشمم، اشکم، غمم مثل روز اول شعله ور میشه و من خیلی نیاز دارم به زنده موندن این خشم.
دوست دارم باور کنم دنیا قراره روزهای خوبش رو بهمون نشون بده و روزهای خوب که رسیدن، بیام اینجا بنویسم این سالها چطور گذشت و تیتر بزنم: «این سرگذشت یه تیکهی بد، از یه زندگی خوبه.»
کاش ۴۰۴ تا آخر عمرم بدترین سال زندگیم باقی بمونه و دیگه بدترش رو تجربه نکنم، چون دیگه راستش بعید میدونم از سختترش بتونم جون سالم به در ببرم. این همهی زور و توانم بود.تمام
امسال عجیبترین سال نوی عمرم رو تجربه کردم. ترکیب بغضی که تبدیل به اشک میشد، صدای بمب ها و جیغ و سوت و شعار مردم از تو خیابون، بارون و رنگین کمون و آسمون تمیز. سیامین عیدی که تو زندگیم دیدم درنوع خودش فراموش نشدنیه. عیدتون مبارک و پر از روزای روشن. 🤍
تو این وضعیت عجیب غریب نت و فروش فیلترشکنا، لطفا قبل خرید آیدی طرف رو چک کنید تو این بات. چه پولهایی که این روزا به باد نرفته @scameryab_bot
«آدم دقیقا همان کسی میشود، که وقتی هیچکس حواسش نیست، انتخاب میکند باشد.»
گاهی هم ما به تصویری که از یه نفر ساختیم علاقهمند میشیم، نه به خود واقعیش. اون تصویر معمولا نسخهی ارتقا یافتهایه که خودمون تو ذهنمون طراحی کردیم.
دبیرستانی بودیم، دو سه تا دختر سال بالایی تو مدرسه بودن، ازونا که یواشکی میرفتن موهاشون رو یه رنگ ریزی میکردن جوریکه مدرسه نفهمه ولی بقیه بفهمن اینا قرتین، شنبه صبحها زیر چشماشون ریمل ریخته بود و مشخص بود اخر هفته رو مهمونی بودن، هودی روی مانتو میپوشیدن و الاستار قرمز پاشون بود، ابرو برمیداشتن و اخراج موقت میشدن، ازون مدل دخترا که با خودت میگفتی اینا قراره همهی قوانین رو بشکنن، پا روی تابوها بذارن، آینده رو متفاوت بسازن، ازونا که واسه آزادی میرن اول صاف وامیستن. امروز خیلی اتفاقی صفحهی یکیشون رو توی توییتر دیدم و به چشمهام شک کردم. یهویی فهمیدم آدمها میتونن نوجونی زیبا و پر از شجاعتی داشته باشن ولی تو سی سالگی محجبه بشن و بنویسن جمهوری اسلامی از سر مخالفانش هم زیاده!
غمگینم؛ مثل کسی که دکترها بهش امید داده بودن سرطانش درحال بهبوده و حالا گفتن به فردا صبح نمیرسی.
جدی زندگی دیگه شورشو داره درمیاره. هرچیزی رو به نهایت بدی و زشتی میرسونه و دفعه بعد بهتر که نمیشه هیچ، هزارپله بدتر هم میشه. شدیم شبیه شخصیتهای فیلمی که مدام بدبیاری میارن و بقیه قراره با دیدن فیلم بگن خدایا شکرت.
حالا ۴۰ سالگی مگه چیه😐
آدما میتونن عجیبترین حرف هارو بزنن و عجیبترین تصمیمات رو بگیرن، حتی در آستانهی چهل سالگی. زندگی همیشه شگفتزدهت میکنه
آدما میتونن عجیبترین حرف هارو بزنن و عجیبترین تصمیمات رو بگیرن، حتی در آستانهی چهل سالگی. زندگی همیشه شگفتزدهت میکنه
۲۲۲۲ نفر هفت ساله که همراهمید. شما که همیشه سنگر آخر شنیدن حرفام بودید.🤍
تروما مثل یه بخیهی بیست سانتی روی دستته. روزها درد میکنه، عفونت میکنه، دارو میخوری، پماد میزنی، ماهها ازش مراقبت میکنی تا شاید فقط کمی کمرنگ بشه، و درنهایت یه جایی میپذیری که ردش همیشه باهاته، حتی کمرنگ و محو. هیچوقت قرار نیست مثل قبل بشی و حتی وقتی که پذیرفتیش با نگاه کردن بهش، همهی اون اتفاقات توی ذهنت مرور میشه.