برسد به دست ماریانا،
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 109
- 1/48двое суток
- 124
- 1/72трое суток
- 134
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
با کلمه با تو آشنا شدم، از دور کلمه به کلمه با هم زندگی کردیم، اما حالا کدام کلمه/کلمات میتواند با تو خداحافظی کند؟ . ای به نوشتهها و صدایت نامیرا، مرا ببخش که نشستهام فقط اشک میریزم، که حتی نمیدانم چه بنویسم؟ . ماوی اردلان، عزیزِ حالا راه خیلی خیلی خیلی دور 🖤 . قرار ما این نبود.
ماریانا، حس میکنم در هر اسم یک سرنوشت گیر افتاده و هر وقت یک نو رسیده با آن نام صدا زده میشود در همان لحظه آن سرنوشت آزاد میشود و دیگر قابل توقف نیست. ماریانا، یادت هست گفتی تلفظ نام من نرمست، شبیه ها کردن دستانت، شبیه لحظهای که زبانت پشت دندانهای جلو میخورد به ترس، به تردید، شبیه گم شده در مه. ماریانا، نام تو شبیه آه، عمیق، شبیه زاریای بیانتهاست. انگار پیش از همهی اینها در بطن آبی نامت تنها به گریه نشسته بودم. و در آب کدام نامه را میشود نوشت؟ که بتوان پاسخی نگاشت. ماریانا، مام و وطن، تمام "یا"های میانهی دو راه که هر بار تو، تو را انتخاب کردهام. نای ادامه، گریهگاهِ تا همیشه دورِ دورِ دور از من ایستاده. آن قدری بزرگ شدهام که بدانم میشود سرنوشتها را تغییر داد، اما متوقف؟ دورِ من، دست کم از همان دور، ولی بمان.
ماریانا، جواب درست پرسشها را هیچکس نمیداند. درستها به قدر آدمها متفاوتاند. راست میگفتی کافیست نشانههایی که قلبت را لمس میکنند دنبال کنی. بلاتکلیفیام، سخت و به رنج گذشت تا بفهمم جایی که میخواهم بروم جادهای ندارد، که اصلا جایی رفتن اشتباهست،…
ماریانا، جواب درست پرسشها را هیچکس نمیداند. درستها به قدر آدمها متفاوتاند. راست میگفتی کافیست نشانههایی که قلبت را لمس میکنند دنبال کنی. بلاتکلیفیام، سخت و به رنج گذشت تا بفهمم جایی که میخواهم بروم جادهای ندارد، که اصلا جایی رفتن اشتباهست، راهی، من راهی دارم، تو راهی داری و همه راهی راه خود هستیم. ماریانا، قطارها مماس چمدانهای من نیستند. کیفم را خالی میکنم. مشت دستانم را باز میکنم. با خودم هیچ چیز نمیبرم. ماریانا، تنها، سبک، نشانه به نشانه.
ماریانا، شاید روزی بفهمیم خدا، دستها بود.
این چالش تموم شد ولی این کانال رو نگه میدارم، میتونید به هر آدمی که میخوایید نامه بنویسید و با اسمتون یا اسم مستعار داخل این کانال قرار میگیره، خدا رو چه دیدی؟ شاید واقعا یه روز اون آدم ببینه.
لینک کانال مخصوص نامههای شما، که در جواب نامههای اینجا مینویسید: https://t.me/+_FQJyB-R6G44NTFk
یه چیزی که خیلی دوست دارید و همیشه مقاومت داشتید به بقیه بگید رو معرفی کنید؟ کانال، فیلم، پادکست، کتاب یا هر چیزی. بیایید یه چیزی رو توی آب رها کنیم، ببخشیم و ببینیم جهان چه چیزی و چطور بهمون برمیگردونه.
ماریانا، تا تو در خانه بودی آبهای توی ظرفها ریشه میزد. پنجرهها رشد میکرد. نور دور دست و پاهایمان میپیچید. آخر هر ماه همسایهمان دست سایهاش را میگرفت و میآمد پشت در خانهی ما، زنگ میزد که بیایید نوبرانه ببرید، ما از پشت پنجرهی زیر شیروانی دید میزدیم و میخندیدیم که چرا هر بار نمیتوانیم بفهمیم سبد میوه دست کدامشان است. ماریانا، ما ساکن خانهای بودیم که هر روز دامنها و دیوارهایش کوتاهتر میشدند. هر روز نامه داشت. هر روز گربهای در حیاط پشتیاش میزایید و تو هر شبش گنجشکی خیس و ترسیده را با خود به تختخوابمان میآوردی. ماریانا، من زیر لحاف بزرگ سفیدمان یک تختخواب پُر از خوابهای گنجشکهای گمشده در باران دارم. بارانی بپوش و جیبهایت را پر از گندم کن، به خانهیمان بیا، کاجها باغچه را گم کردهاند.
فورهای پرایوت رو که نمیدونم دسترسی ندارم اگر دوست داشتید میتونید توی ربات بفرستید تا بذارم توی کانال، پابلیک هم دیگه نامهای نداشتیم، پس پایان چالش؟ ربات: @TheButterflyEffect_bot
لینک کانال مخصوص نامههای شما، که در جواب نامههای اینجا مینویسید: https://t.me/+_FQJyB-R6G44NTFk
هر نامهای از اینجا رو که دوست دارید همراه همین پیام میتونید فور بزنید کانالهاتون [پابلیک] و به اون نامه پاسخ بدید، چه در نقش خودتون، چه ماریانا و یا حتی کسی که خودتون خلق و وارد داستان میکنید. میخونم و همه رو توی یه کانال جمع میکنم. نمیدونم استقبال…
هر نامهای از اینجا رو که دوست دارید همراه همین پیام میتونید فور بزنید کانالهاتون [پابلیک] و به اون نامه پاسخ بدید، چه در نقش خودتون، چه ماریانا و یا حتی کسی که خودتون خلق و وارد داستان میکنید. میخونم و همه رو توی یه کانال جمع میکنم. نمیدونم استقبال بشه یا نه ولی به نظرم هم کانالهاتون معرفی میشه، هم با کلی قلم آشنا میشیم و هم آری گفتیم به زندگی نامهای. تا ساعت هشت امشب. میبینمتون (:
ماریانا، جاده لخت روی سبزی تپه افتاده و دستهای لاغرش را تا خانهی تو کش داده بود. سایههای بزرگ جای جای دشت زیر حرکت ابرها نشسته بودند، بزرگ و کوچک و ادغام میشدند، آرام میرفتند و میآمدند تا شب روی تمام دشت بخوابد و همه چیز ناپدید میشد. دوست داشتم…
ماریانا، جاده لخت روی سبزی تپه افتاده و دستهای لاغرش را تا خانهی تو کش داده بود. سایههای بزرگ جای جای دشت زیر حرکت ابرها نشسته بودند، بزرگ و کوچک و ادغام میشدند، آرام میرفتند و میآمدند تا شب روی تمام دشت بخوابد و همه چیز ناپدید میشد. دوست داشتم آن اولین نوری باشم که سر علفها و گلهای ریز ریز دشت را روشن میکند. و تو آن روز گفته بودی از دور به جادو میماند. و دستهای قرمز و به خارش افتادهام از چیدن خار مریمها را درون لگن آب سرد فرو بردی و نور بین انگشتهایم میلغزید و میشکست و میلرزید. دستانم را میان پارچهای سفید گرفتی و من دلم خواست هر روز خریت کنم. نگاه کنم چگونه ژل آلوئهورا را روی دستهایم میمالی و چطور به شک آرام با خودت میگویی "کوچیک بودم با گلای تاج خروسی گوشواره و گلسر درست کردم، توی لگن با عرق کاسنی حمامم کردن، نمیدونم حالا هم عرق کاسنی سوزشی که به جونت افتاده رو خنک میکنه یا بهتره تا بالا اومدن کامل آفتاب صبر کنیم و ببینیم همینا آرومت میکنه." لرزیدن رشتههای نور در آب، خنکی بیرنگ و بویای که روی دستهایم میلغزید و تردید مهربانی که معصومانه بیچارهات کرده بود مرا قلقلک میداد که ببوسمت. ماریانا، یادت هست باهم گلرنگ چیدیم و دستهای نارنجیمان را سایبان صورتهامان میکردی و من تنها لبخندت را میدیدم. من آن لبخند را بارها، بارها بوسیدهام. روی نان و شیرینیها پاشیدهام، روی نارنگیهای نارس و تمام این بوسههای کال. ماریانا، میبینی؟ نه تنها از دور که حالا از نزدیک هم به جادو میماند. دیگر هیچ چیز آرامم نکرد. تو را در هر گیاهی که دست میزنی بار دیگر از نو.
ماریانا، برگشتم بگویم تو زیر مَدهای الفهای من خوابیدهای، فتحه به فتحه ابرو بالا بردهای روی حروف کلماتم و در تمام ضمهها لب غنچه کردهای مرا از دور. نگاه من در همهی همیشهی کسرهها پایین افتاده و حالا حتی دیگر گریههایم را گم کردهام. ماریانا، من به دنبال چشمهایم میروم.
برای مدتی این کانال فعالیتی نخواهد داشت.