- Последний пост
- 31 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 119
- 1/48двое суток
- 136
- 1/72трое суток
- 147
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آن پاسخهای بیرحمانه را به یاد بیاور تا دلتنگ نشوی.
من همیشه تنها بودم، هیچ وقت تو گیر و گورای زندگی، یکی پیدا نشد بگه غصه نخور با من، حلش میکنم.
من با خودم فکر میکردم: اگر راست است که هر کسی یك ستاره روی آسمان دارد، ستارهی من باید دور، تاریك و بیمعنی باشد، شاید من اصلاً ستارهای نداشتهام. _صادق هدایت
هیچکاری بیمعنیتر از این نیست که بخواهی برای کسی که برایش مهم نیستی از خودت بگویی.
تا تو بودی در شبم من ماه تابان داشتم روبهروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم حال اگرچه هیچ نذری عهدهدار وصل نیست یک زمان پیشامدی بودم که امکان داشتم ماجراهایی که با من زیر باران داشتی شعر اگر میشد قریب پنج دیوان داشتم بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود: من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟ ساده از "من بیتو میمیرم" گذشتی خوب من من به این یک جملهی خود سخت ایمان داشتم لحظهی تشییع من از دور بویت میرسید تا دو ساعت بعد مرگم همچنان جان داشتم
قباد: تو همیشه منو آخر از همه دوست داشتی.
خوبم اما اگر دوباره حالم را بپرسی گریه میکنم.
با ما کاری کردند که کرمها در بدنِ ایوب! ای تاریخ، ما را به یاد داشته باش.
تمامِ دنیا بیهوده است، اگر آدم کسی را پیدا نکند که علیرغم تمامِ جنگها، وطنش باشد.
چقدر دلم تنگ شده برای اینجا.
برای آخرین حرفها..
شاید آخرین آهنگِ این چنل..(:
و بالاخره سلام به ۲۴ سالگی (:🎈
عشق چه ارزشی دارد؛ وقتی کسی را درست زمانی که بیشتر از همیشه به تو نیاز دارد رها کنی؟
و تو قلبی را شکستی که حتی راضی به خمِ ابروی تو نبود.
نشستی داری لوبیاپلو میخوری، یهو اشکت سرازیر میشه این کارو فقط «اون یه نفر» میتونه باهات بکنه. همون یه نفری که میخواستی بغضای همهی عالم رو ببری پیشش و گریه کنی.
شنیدهام که تو را با شکستگان کاریست../
هیچ چیز مثلِ لذتِ گریه در آغوش نمیشود، گریههای آرام از دور، زنده ماندند و بالاخره به تو رسیدند، حسین، به شرمهای مردانه امر کن ده شبانه روز، دور بمانند، به بغضِ یکساله اذن بده در آغوشت، هایهای شود، بگذار دوباره آتش بگیریم. _امیرحسین معتمد
دستهای تو را میخواهم اما اینبار نه برای به آغوش کشیدن! برای آنکه بگذاریشان روی گوشهایم شاید کمی بخوابم.
یه نفر توییت کرده بود: من هیچوقت طعم اون عشقِ خالصی که یه مرد به معشوقش میورزه رو نچشیدم. خیلی دنبالش بودم، خودمم عاشق شدم، اما کسی منو اونطوری، یعنی به هر زحمت بخواد بهم برسه، دوست نداشت، اگر تو این جنگ بمیرم، بزرگترین حسرتم این بوده. خواستم بگم منم همینطور، منم همینطور..