tgindex
یحیی فاروقی

یحیی فاروقی

Статистика
@Farooqi1395персидский
Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
32
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
285
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
77
32 постов
Вовлечённость
27,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 32
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
69
1/48двое суток
79
1/72трое суток
85

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • «قاریان قرآن سه دسته‌اند: دسته اول: قرآن را وسیله‌ای برای رسیدن به دنیا قرار داده‌اند و به وسیله آن روزی می‌خورند. دسته دوم: حروف و الفاظ قرآن را درست ادا می‌کنند، اما حدود و احکام آن را ضایع می‌سازند. به وسیله قرآن بر مردم سرزمین‌های خود فخر می‌فروشند و بر والیان و حاکمان نفوذ پیدا می‌کنند و از آنان بهره‌های دنیوی می‌گیرند. این گروه از حاملان قرآن بسیار شده‌اند؛ لا كثّرهم الله . دسته سوم: کسانی هستند که قرآن را به عنوان دارویی برای بیماری‌های دل‌های خود قرار داده‌اند. با قرآن در محراب‌های خود خلوت می‌کنند، به وسیله آن فروتنی می‌کنند، ترس از خدا را در دل خود جای می‌دهند و اندوه و خشیت را همراه خود می‌سازند. اینان کسانی‌اند که خداوند به برکت آنان باران می‌فرستد و به وسیله آنان در برابر دشمنان یاری می‌رساند. به الله سوگند، چنین گروهی از حاملان قرآن از کبریت سرخ نیز کمیاب‌تر و گران‌بهاترند.» امام حسن بصری منبع: كشف الكربة في وصف أهل الغربة للإمام ابن رجب الحنبلي

  • ابن أبي ملیکة می‌گوید: بعد از نماز عشاء مشغول نماز شدم، عبد الله بن زبیر رفت به رکوع، من سوره بقره، آل‌عمران، نساء و اوایل سوره مائده را خواندم که عبد الله بن زبیر سر از رکوع بلند کرد. عروه بن زبیر مردی سیاستی و با ابهت بود و چون به خانه می‌آمد، اهل خانه از سر و صدا دست می‌کشیدند و کسی جرات صحبت نداشت و چون به نماز می‌ایستاد اهل بیتش شروع به صحبت و اختلاط می‌کردند، زیرا در نماز نه صدای می‌شنید و نه از سر و صدا آگاه می‌شد... احمد العربی

  • اگر امروز قیمت تغییر را پرداخت نکنیم، فردا چند برابر قیمت شکست را لامحال باید پرداخت کنیم... انتخاب با شماست..

  • شخصیتِ شوخ‌مسلک و از دست رفتنِ آگاهی! بسیاری از مسلمانان امروز به شخصیتی شوخ‌مسلک و هزل‌گرا تبدیل شده‌اند؛ شخصیتی که می‌کوشد از هر چیزی سوژه‌ای برای خنده و شوخی بسازد، درباره هر موضوعی لطیفه بگوید، حرمت آنچه سزاوار احترام است را نگاه ندارد و همه چیز را به دستمایه‌ی طنز تبدیل کند. چنین کسی از جدیت می‌گریزد و هر کس او را به وقار، متانت و جدیت فرا بخواند، انسانی «عبوس» و «تلخ‌خو» می‌پندارد. این همان شخصیتی است که در طول سال‌ها، فرهنگ نمایش‌های کمدی، سریال‌ها و برنامه‌های سرگرم‌کننده آن را پرورش داده است؛ شخصیتی که حتی در مجلس عزاداری نیز تاب حفظ ظاهر جدی را ندارد. این شخصیت، به جای آنکه برای اصلاح واقعیت تلخ زندگی خود تلاش کند، به شوخی‌های بی‌مزه و سبک پناه می‌برد تا اندکی خود را سرگرم سازد؛ بلکه حتی همان واقعیت دردناک را نیز به سوژه‌ی خنده و لطیفه تبدیل می‌کند. ستم حاکمان فاسد و اطرافیانشان را نیز دستمایه‌ی طنز می‌سازد؛ بدین‌گونه احساس خشم و ستمدیدگی خود را با خنده‌ای بی‌ثمر تخلیه می‌کند، نه اینکه آن را به نیرویی برای اصلاح، تغییر و انگیزه‌ای برای دوری از امور بی‌ارزش تبدیل سازد. از همین رو تعجب نکن اگر ببینی رئیس‌جمهور، پادشاه یا وزیری از نویسنده‌ای که درباره‌ی حکومت لطیفه می‌نویسد، یا از کارتونیستی که واقعیت‌های جامعه را به سخره می‌گیرد، تجلیل می‌کند. راستی، برای ستمگران چه سودی بزرگ‌تر از این که مردم تحقیر شوند، مورد ظلم قرار گیرند، اما در نهایت به همان تحقیر و ظلم بخندند؟ صاحبان این «شخصیت شوخ‌مسلک» گاه به مرحله‌ای می‌رسند که دیگر حتی از این شوخی‌ها نیز لذت نمی‌برند. این روحیه برایشان دردسر، دشمنی، کینه، سوءتفاهم، از بین رفتن هیبت و کاهش احترام دیگران را به همراه می‌آورد؛ با این حال همچنان به شوخی و بیهوده‌گویی ادامه می‌دهند. آنان به مرحله‌ای از اعتیاد رسیده‌اند؛ مرحله‌ای که انسان از ترک عادتی که سال‌ها به آن خو گرفته می‌ترسد، هرچند دیگر هیچ لذتی از آن نمی‌برد؛ گویی راه جدیت را به کلی فراموش کرده‌اند و حتی به پیمودن آن نمی‌اندیشند. «شخصیت شوخ‌مسلک» هیچ چیز را آن‌گونه که شایسته است مقدس نمی‌شمارد و آن‌گونه که باید بزرگ نمی‌داند؛ زیرا روحیه‌ی هزل و شوخی همه‌ی احساسات و نگرش او را فرا گرفته است. این، ریشه‌ی مشکل کسانی است که با آیات قرآن، الفاظ و مفاهیم شرعی، یا سخن گفتن درباره‌ی پیامبران، فرشتگان و صحابه شوخی می‌کنند. آنان شاید قصد استهزا نداشته باشند، اما آنچه را سزاوار تعظیم و احترام است، آن‌گونه که باید بزرگ نمی‌شمارند و حرمتش را نگاه نمی‌دارند؛ تا آنجا که هر کس آنان را به این احترام و تعظیم فرا بخواند، در نظرشان فردی سخت‌گیر و عبوس جلوه می‌کند. شاید همین نکته به ما کمک کند که بفهمیم چرا سلف صالح از زیاده‌روی در شوخی نکوهش کرده‌اند؛ تا مبادا شخصیت انسان به شخصیتی هزل‌گرا، پوچ و در عین حال اندوهگین در درون تبدیل شود. زیرا به جای آنکه انسان از اصلاح جامعه و هدایت مردم شادمان گردد، به شوخی‌های بیهوده و کم‌ارزش روی می‌آورد؛ شوخی‌هایی که اندک‌اندک دامن دین او را نیز می‌گیرد و سرانجام دنیا و آخرتش را تباه می‌سازد. دکتر ایاد قنیبی https://t.me/EyadQunaibiF

  • بزرگ‌ترین هدفی که باید در پی آن باشی، این است که امروز از دیروزِ خود بهتر باشی. نفس انسان با مجاهده و تلاش در راه الله سبحان و پرورش می‌یابد، و با مراقبت پیوسته از دل برای اصلاح و تهذیب آن، به مراتب والاتر می‌رسد. پیش از آنکه در جست‌وجوی خوشبختی باشی، قلبت را از آرامش لبریز کن، و پیش از آنکه خواهان نعمت‌های بیشتر شوی، آن را به رضایت بیارای؛ زیرا هرگاه دل، خدا را پروردگار خویش بداند، تقسیم او را از روی حکمت بپذیرد و تقدیرش را سراسر عدالت و رحمت بشمارد، نعمت‌هایی را خواهد دید که پیش‌تر از آن‌ها غافل بود، و در آرامش قلبی، چیزی خواهد یافت که فراوانی دستاوردهای مادی هرگز نمی‌تواند به او ببخشد. روح خود را جایگاه رحمت قرار بده؛ زیرا دل‌های سنگدل نه شایستگی حمل دانش را دارند، نه شیرینی عبادت را می‌چشند و نه می‌توانند به بندگان خدا نیکی کنند. آن را به زیبایی بیارا؛ زیبایی اخلاق، زیبایی سخن و زیبایی رفتار، که خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد. همچنین آن را از الهام‌هایی سرشار کن که انسان را به نیکی فرا می‌خواند، همت او را بیدار می‌کند و به سوی کارهای بزرگ و ارزشمند نزدیک می‌سازد. آن‌گاه سراسر زندگی‌ات شکوفا خواهد شد؛ زیرا صلاح و درستیِ درون، ریشهٔ صلاح و درستیِ بیرون است. هرگاه دل استوار و پاک گردد، نگاه، زبان، کردار و روابط انسان نیز سامان می‌یابد، و او هر جا که باشد، خیر و نیکی را با خود می‌برد و در دل‌ها اثری خوش بر جای می‌گذارد؛ همان‌گونه که گل، بی‌هیچ تکلفی عطر خود را می‌پراکند. اصلاح را از قلبت آغاز کن؛ زیرا پس از آن، هر اصلاحی آسان‌تر خواهد بود، و هر زیباییِ ظاهری، میوهٔ همان زیباییِ باطنی است که خداوند در درون انسان می‌کارد. هر کس باطن خویش را با بندگی و اطاعت الله آباد سازد، نور آن بر ظاهرش نیز خواهد تابید؛ در سختی‌ها آرام، در بلاها خشنود، در اوج قدرت مهربان، و در همهٔ احوال، برخوردار از آرامش و اطمینان خواهد بود. #قناة_السبيل

  • کشف قانون علت و معلول زندگی‌ام را تغییر داد، و اینکه موفقیت نیز تابع قانون علت و معلول است، هیچ پیروزی تصادفی نیست و اگر خواهان موفقیت هستی علت‌ها را کشف کن و پیدا کن... منقول

  • همه‌اش باقی ماند، جز شانهٔ گوسفند! در خانه‌ای که ارزش چیزها را نه با آنچه نگه داشته می‌شد، بلکه با آنچه بخشیده می‌شد می‌سنجیدند، برکت در بخشش بود، نه در اندوختن. در آن خانه، معیارها بر خلاف معیارهای دنیوی بود: آنچه در راه خدا داده می‌شد، ماندگار بود، و آنچه در دست‌ها نگه داشته می‌شد، نخستین چیزی بود که از میان می‌رفت. در همان خانه‌ای که پیش از آنکه عقل‌ها را تربیت کند، دل‌ها را پرورش می‌داد، سخنان پیامبر ﷺ معنای «از دست دادن» را از نو تعریف می‌کرد و به مردم می‌آموخت که زیان واقعی، در آنچه بخشیده‌اند نیست، بلکه در آن چیزی است که از ترس فردا از بخشیدنش خودداری کرده‌اند. روزی در خانهٔ پیامبر ﷺ گوسفندی ذبح شد. ایشان به خانوادهٔ خود دستور دادند که از گوشت آن صدقه بدهند. سپس برای انجام کاری از خانه بیرون رفتند. هنگامی که بازگشتند، از عایشه رضی‌الله‌عنها پرسیدند: «از آن چه باقی مانده است؟» عایشه رضی‌الله‌عنها پاسخ داد: «جز شانهٔ آن، چیزی باقی نمانده است.» پیامبر ﷺ فرمودند: «بلکه همهٔ آن باقی مانده است، جز همان شانه!» چه پاسخ بزرگی از مردی بزرگ؛ مردی که همواره به مردم می‌آموخت دنیا کشتزار آخرت است، امروز زمان کاشتن است نه برداشت، و آخرت زمان برداشت است، بی‌آنکه فرصت کاشتنی باشد. پیامبر ﷺ هیچ فرصتی را از دست نمی‌دادند مگر اینکه از آن برای یادآوری ناپایداری دنیا و جاودانگی آخرت بهره می‌بردند. این گفت‌وگویی ساده میان زن و شوهر بود؛ همانند گفت‌وگوهایی که در هر خانه‌ای رخ می‌دهد: شوهری از هزینه و غذای خانه می‌پرسد. اما پیامبر ﷺ همین گفت‌وگوی عادی را به درسی بزرگ و ماندگار تبدیل کردند. ایشان پرسش را با معیار دنیا مطرح کردند: «چه چیزی باقی مانده است؟» و عایشه با معیار دنیا پاسخ داد: «جز شانهٔ آن چیزی باقی نمانده است.» اما پیامبر ﷺ با معیار آخرت فرمودند: «همهٔ آن باقی مانده است، جز شانه‌اش.» مالی که امروز در دست ماست، در حقیقت از آنِ ما نیست؛ سهم بقال، جایگاه سوخت(پمپ‌بنزین)، قبض برق، فروشندهٔ لباس، نانوایی، فروشگاه لوازم خانگی و در نهایت وارثان است. دارایی واقعی ما همان چیزی است که امروز برای خدا پیش می‌فرستیم تا فردا نزد او آن را بیابیم. شانهٔ گوسفند خورده می‌شود و از میان می‌رود؛ اما گوشتی که در راه خدا صدقه داده شد، نزد خدا باقی می‌ماند؛ در خزانهٔ آخرت، که پروردگار با کرم خود نگهدار آن است. پیامبر ﷺ فرمودند: «هر کس به اندازهٔ یک دانه خرما از مال پاک و حلال صدقه بدهد ـ و خداوند جز مال پاک را نمی‌پذیرد ـ خداوند آن را با دست راست خود می‌پذیرد، سپس آن را برای صاحبش پرورش می‌دهد؛ همان‌گونه که یکی از شما کره‌اسب خود را بزرگ می‌کند، تا آنکه همچون کوهی عظیم شود.» چه خزانه‌ای، و چه پس‌اندازی! تنها یک دانه خرما از مال حلال، اگر برای رضای خدا داده شود، خداوند آن را می‌پذیرد و برای صاحبش رشد می‌دهد، تا آنجا که روز قیامت آن را همانند کوهی بزرگ خواهد یافت. هنگامی که سلطان سلیمان قانونی در بستر مرگ بود، به اطرافیانش گفت: «وقتی از دنیا رفتم، دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا مردم ببینند که حتی سلطان نیز با دستانی خالی از دنیا می‌رود.» صدقه بدهید؛ زیرا کفن‌ها جیب ندارند. پیامبر ﷺ این‌گونه اهل خانهٔ خود را تربیت می‌کردند که زندگی را از زاویهٔ اثر و ماندگاری اعمال بنگرند، نه از زاویهٔ مالکیت؛ و روزی‌های خود را با آنچه به آسمان فرستاده‌اند بشمارند، نه با آنچه در دیگ‌ها باقی مانده است. ایشان به آنان می‌آموختند که آنچه در راه خدا انفاق می‌کنیم، همان چیزی است که در ترازوی اعمال ماندگار می‌شود؛ و آنچه برای خود ذخیره می‌کنیم، تنها زیانمان را به تأخیر می‌اندازد، نه اینکه از آن جلوگیری کند. و پیامبر ﷺ تنها با یک جمله، تمام معیارهای حسابگری را دگرگون کردند: فنا را به بقا، و بخشش را به پس‌انداز تبدیل نمودند، و درسی جاودانه برای ما به یادگار گذاشتند: هر کس برای آخرت زندگی کند، رفتن دنیا هرگز او را غافلگیر نخواهد کرد. ادهم شرقاوی

  • «هیچ بهره و دستاوردی بدون رنج به دست نمی‌آید، و هیچ نجاتی بدون فراهم کردن اسباب و عوامل آن حاصل نمی‌شود. هر کس آخرت را بخواهد، باید برای آن چنان که شایسته است تلاش کند؛ و هر کس دنیا را بخواهد، باید از اسباب و راه‌های رسیدن به آن بهره گیرد. هر هدف والایی بهایش تلاش و کوشش است، و هر خواسته بزرگی سختی‌هایی دارد که پیش از رسیدن به آن باید تحمل شود. هر کس بر ناهمواری‌ها و دشواری‌های راه شکیبا باشد، سرانجام به هدف خود می‌رسد و به مقصود خویش دست می‌یابد.» د. خالد ابا الخیل

  • «ملت‌ها از لغزش و سقوط برنمی‌خیزند، از ضعف نیرومند نمی‌شوند و از انحطاط به پیشرفت نمی‌رسند، مگر پس از تربیتی اصیل و راستین. و اگر بخواهی، بگو: پس از دگرگونی عمیق در جان و درون انسان‌ها؛ دگرگونی‌ای که ریشه‌دار باشد و رخوت را به حرکت، غفلت را به بیداری، رکود را به هوشیاری، سستی را به اراده، نازایی را به تولید و آفرینش، و مرگ را به زندگی تبدیل کند.» #یوسف_قرضاوی منبع کتاب: (الإيمان والحياة)

  • إنما الأعمال بالنيات "حديث‌شریف" همانا پاداش اعمال طبق نیت است... #نماز ... اگر به خاطر الله بخوانی سبب نجاتت خواهد شد... اگر به خاطر ریا و دید مردم بخوانی، همین نماز سبب هلاکت و رفتن تو به جهنم خواهد شد...

  • میان عزم و سستی... شاید عمیق‌ترین نوع شکست شخصی، فاصله‌ای باشد میان آنچه انسان می‌توانست به آن تبدیل شود و آنچه در واقعیت هست. پس از این شکست، حسرتی به سراغ انسان می‌آید که غالباً نیز بجا و موجه است؛ زمانی که فاصله میان آنچه انسان از خود و زندگی‌اش انتظار دارد، فاصله‌ای ناشی از کمبود، زیان و هدر دادن فرصت‌ها باشد، که این فاصله نتیجه کوتاهی و سستی‌ خود شخص باشد که در زندگی خود داشته است. ما زندگی‌مان را به اندازه کافی جدی نمی‌گیریم. مناطق آسایش و راحتی را دوست داریم، از مسئولیت گریزانیم و برای تحقق آرزوهایمان از انضباط و نظم کافی برخوردار نیستیم. این کوتاهی شدید، جلوه‌های گوناگونی دارد و غالباً در همه این زمینه‌ها یکسان دیده می‌شود: آرزوهای شخصی، زندگی شغلی، زندگی خانوادگی و حتی رابطه انسان با خدا. به بیان کوتاه: ناتوانی و تنبلی معمولاً تنها به یک حوزه خاص محدود نمی‌شود؛ همان‌گونه که پایبندی و مسئولیت‌پذیری نیز غالباً صفاتی هستند که بر تمام زندگی انسان اثر می‌گذارند و به یک زمینه خاص اختصاص ندارند. موفقیت انسان در رهایی از ناتوانی و تنبلی، اساساً به آگاهی و بصیرت نسبت به هدف وابسته است؛ سپس به صبر و استمرار در عمل، اجرا، اصلاح، درمان، بهبود و جبران کوتاهی‌ها. نخستین مرحله این درمانِ پیوسته آن است که انسان خودش را به انجام دادن وظایف ثابت و تکراری برای مدت طولانی عادت دهد. بهتر است آغاز کار با وظایف اندک باشد، که انسان با صبر و استمرار آنها را انجام دهد؛ حتی اگر برخلاف میل، راحت‌طلبی و خواسته‌های نفسش باشند. بنابراین، انسان با آگاهی و برنامه‌ریزی درست انتخاب می‌کند که چند وظیفه محدود را که نفسش در برابر آنها مقاومت می‌کند و از انجامشان احساس خستگی یا ملال دارد، به‌صورت منظم و پیوسته انجام دهد. سپس به تدریج سطح مسئولیت‌های خود را بالاتر می‌برد و دائماً مراقب خویش است و خودش را مورد محاسبه قرار می‌دهد، تا سرانجام بر مسیر درست استوار شود. هنگام مرگ انسان نگاهی طولانی به سفری که پشت سر گذاشته است می‌اندازد. بسیاری از ما در آن لحظه متوجه خواهیم شد که بخش بزرگی از عمرمان، اهداف ارزشمند و حتی انسان‌هایی را از دست داده‌ایم که شایسته نبود آنها را از دست بدهیم! و هیچ سخنی رساتر از بیان وحی نیست؛ بیانی‌که در نصیحت ما کوتاهی نکرد، و همواره ما را به یاری خواستن از پروردگارمان فرمان داد و از ناتوانی و تنبلی برحذر داشت و هشدار داد که خداوند از هر یک از ما خواهد پرسید که عمرش را در چه راهی سپری کرده است. احمد سالم

  • قرآن ما را نسبت به بیماری‌های قلبی که مانع هدایت و سبب هلاکت و فساد می‌شوند، آگاه می‌سازد. از بزرگ‌ترین این بیماری‌ها حسد و تکبر هستند. سرکشی ابلیس، قتل یکی از فرزندان آدم به دست برادرش، دشمنی و همدستی برادران یوسف علیه‌السلام بر ضد او، و نیز فساد بنی‌اسرائیل، همگی ریشه در همین دو صفت داشت. بارالها! دل‌های ما را از هر آلودگی پاک گردان و کینه‌ها و دشمنی‌ها را از آن بیرون بکش. احمد عبد المنعم

  • من و تو هم می‌توانیم،‌ همان‌گونه که دیگران توانستند و می‌توانیم این مسیر پر پیچ و خم را طی کنیم به شرط آن‌که زاد و توشه راه را با خود داشته باشیم: دعا.... هدف... تلاش.... امید... دعا... اینکه عجز و ناتوانی خویش را با چشمان اشک‌آلود نزد ذات حی و قیوم با تمام قوت اظهار کنیم و از او بخواهیم که ما را در این مسیر موفق و پیروز بگرداند... هدف... هدفت باید کاملا مشخص باشد که تو چی می‌خواهی، هیچ‌گونه غبار و ابهام در دنیای ذهنت نسبت به هدفت وجود نداشته باشد... تلاش... وقتی‌که هدفت را کاملا مشخص کردی که چی می‌خواهی، بعد تلاش کن تا برسی... شکست خوردی باز تلاش کن... دوباره تلاش کن... دوباره برخیز... برخیز و از شکست‌هایت درس بگیر... برخیز و تلاش کن... و توشه‌ات در این شکست‌های پی‌در‌پی دعا و امید است.... هیچ‌گاه امید خویش را حتی اگر از آسمان سنگ ببارد و از زمین آتش تحت هیچ شرایطی از دست نده... به پیش برو که مجد و بزرگی فقط از آن کسانی‌ست که تحت هر شرایط همچنان به راه خویش ادامه می‌دهند... و به یاد داشته که لذت و شیرینی رسیدن به هدف در همین دنیا قبل از آخرت، تلخی تمامی سختی‌ها و خستگی‌ها را از بین می‌برد.... به پیش برو که یک امت در انتظار نبوغ، طلوع و تولد دوباره‌ات هست...

  • شکست پایان راه نیست، بلکه جزئی از موفقیت است

  • از نشانه‌های پختگی انسان این است که کم‌کم خود را از نیاز به این‌که نزد همه پذیرفته، شناخته‌شده و متمایز باشد، رها کند. در این صورت، عمرش را صرف توضیح دادن هر رفتار و هر اتفاق نمی‌کند، خود را خسته نمی‌سازد تا هر برداشت نادرستی را اصلاح کند، و رضایت مردم را معیار ارزش و شخصیت خود قرار نمی‌دهد؛ زیرا می‌داند که دل‌های انسان‌ها یکسان نیست و هر کس دیگران را از دریچه تجربه‌ها، رنج‌ها و باورهای خود می‌نگرد. با گذشت زمان درمی‌یابد که تصویری که مردم از او در ذهن دارند، تمام حقیقت نیست؛ بلکه تصویری است که واقعیت‌ها با برداشت‌ها، انصاف با هواهای نفسانی، و عدالت با سوء‌تفاهم در هم آمیخته است. برخی با چشم محبت به تو می‌نگرند و برایت عذر می‌آورند، و برخی دیگر با نگاه سرد و بی‌مهری، سخنت را بیش از آنچه مقصودت بوده تفسیر می‌کنند. همان‌گونه که نمی‌توانی مردم را از اختلاف در قضاوت درباره خود بازداری، نمی‌توانی همه را وادار کنی که از یک پنجره به تو بنگرند. شاید آرامش حقیقی در این باشد که به جای مشغول شدن به نظر دیگران، به اصلاح خویشتن بپردازی؛ زیرا تصویر انسان در نگاه مردم با گذشت زمان تغییر می‌کند و با اختلاف نگاه‌ها دگرگون می‌شود، اما حقیقت نزد کسی که هیچ چیز از او پنهان نیست، همواره ثابت و روشن است. اگر بدانی که خداوند از درونت آگاه است، حقیقت نیت، صداقت و اخلاصت را می‌بیند، آن‌گاه بدفهمی مردم و گمان‌های نادرست آنان درباره تو برایت آسان و کم‌اهمیت خواهد شد. آنچه اهمیت دارد این است که نزد خداوند سربلند و پیروز باشی؛ زیرا این همان کامیابی حقیقی است که هرگز دگرگون نمی‌شود و با بدگمانی مردم از ارزش آن کاسته نخواهد شد. #قناة_السبيل

  • به آنچه خداوند از لباس خشن و خوراک ساده برایشان مقدر کرده بود، راضی بودند؛ نه آرزوی چیزی را داشتند و نه چشم به آن قصر باشکوه دوخته بودند که با همهٔ عظمتش، آکنده از اندوه و حسرت بود. سید به گفت‌وگوی آنان گوش سپرد. باغبان به همسرش گفت: «به خدا سوگند، اگر این قصر با همهٔ باغ‌ها و بوستان‌هایش را به من می‌بخشیدند و در عوض تو را از من می‌گرفتند و آن زن خیانتکار را همسرم می‌کردند، زندگی بر روی صخره‌ای در دورافتاده‌ترین نقطهٔ آبادانی را بر ماندن در چنین جایی ترجیح می‌دادم؛ جایی که سراسر غم و اندوه است.» زن گفت: «امیدوارم آقای ما از این بیماری نجات یابد. یک سال کامل است که به همین حال مانده و هر روز ناتوان‌تر و لاغرتر می‌شود.» باغبان گفت: «شنیده‌ام که پزشکان دیگر از درمانش ناامید شده‌اند، و جای شگفتی هم نیست؛ زیرا او پیوسته مالش را بر سر هوس‌های خود خرج کرد و در پی شهوات رفت تا آنکه همهٔ دارایی‌اش از دست رفت.» زن گفت: «چه چیزی او را به این سرنوشت دچار کرد؟» گفت: «خودش. او دشمن خودش بود، نه اینکه دیگری دشمنش باشد. جوانی مغرور و نادان بود. ثروت، جوانی، عزت و مقامش او را فریفت و گمان کرد که از روزگار پیمان جاودانگی و سلامت گرفته است. بی‌محابا در پی هوس‌هایش رفت تا سرانجام در همان گودالی افتاد که خود برای خویش کنده بود.» زن گفت: «نمی‌دانم پس از او سرنوشت این قصر چه خواهد شد؟» گفت: «نمی‌دانم، مگر اینکه به پسرش برسد.» زن گفت: «ولی من می‌دانم که به فلانی خواهد رسید.» باغبان گفت: «فلانی وارث سید نیست، بلکه دوست اوست.» زن گفت: «نه، او تنها دوست سید نیست؛ بلکه دوست همسر سید است. پیش از مرگ سید خواستگار همسرش بود و پس از مرگ او نیز شوهرش خواهد شد!» سید چون این سخنان را شنید، به‌شدت آشفته شد و از روی صندلی بر زمین افتاد و در حالی که می‌گفت: «گواه باشید که من از بدبخت‌ترین مردمم!» او همچنان در بیهوشی ماند تا سرانجام به هوش آمد؛ هوشی که مانند بیداری پس از مرگ بود. چشمانش را گشود و آنچه را پیش روی خود می‌دید، منظره‌ای غم‌انگیز و دردناک بود: پسرش را دید که با یکی از دختران قصر سرگرم گفت‌وگوست؛ همسرش را دید که با خنده مشتی خاک بر سر و روی او می‌پاشد؛ دوست یا وصیّ خود را دید که در قصر فرمان می‌راند و نهی می‌کند و همچون صاحب‌خانه رفتار می‌نماید. به آینده می‌نگریست و خود را برای سکرات مرگ و انتقال از قصر به قبر آماده می‌کرد. در این هنگام گویی ندایی از آسمان شنید که می‌گفت: «ای مرد! اگر برای همسرت وقت گذاشته بودی، اگر فرزندت را چنان تربیت کرده بودی که مایهٔ بی‌نیازی و عزت تو شود، اگر در انتخاب دوستت درست عمل کرده بودی، به تو خیانت نمی‌کرد، و اگر به خودت رحم کرده بودی، زندگی‌ات را تباه نمی‌ساختی.» در حالی که می‌گفت: « مشیت خدا چنین بوده است»، چشمانش را بست. و این‌گونه این بینوای نگون‌بخت، در حالی از دنیا رفت که از همسر، فرزند، دوست، خودش، باغ و قصرش دل‌شکسته و اندوهگین بود. منبع: النظرات اثر مصطفی منفلوطی ص۷۹ _ ۸۳

  • « بلال! آیا می‌دانی بانویت کجا رفته است؟» گفت: «سرورم، بهتر است در انتظارش نباشید و او را سرزنش نکنید. او نزد برخی مردم طلبی دارد و هر شب برای دریافت آن بیرون می‌رود.» گفت: «تا امروز نمی‌دانستم که میان او و مردم چنین معامله‌ای وجود دارد! چه کسی طلب خود را در چنین ساعتی از شب وصول می‌کند؟ مگر خویشاوندی ندارد که این کار را به جای او انجام دهد؟ آیا پس از یک سال کامل هنوز از پرداخت بدهی‌اش فارغ نشده است؟» بلال گفت: «میان او و طلبکارش سندی نوشته شده که بر اساس آن، بدهی خود را هر شب به صورت قسطی پرداخت می‌کند و او نیز پذیرفت، به شرط آن‌که خودش آن را به دست او بدهد و قرار دیدارهای وفاداری در آخر شب باشد. گفت: «در تمام عمرم، عجیب‌تر از این دَینداری و شگفت‌تر از این مرد ندیده‌ام!» خادم گفت: «سرورم! آن مرد خودت هستی...» او با نگاهی تند و خیره به او نگریست. و گفت: «نزدیک است از شگفتی آنچه می‌شنوم، گمان کنم یاوه می‌گویی یا شوخی می‌کنی! به خدا قسم، سرورم! در عمرم چنین لرزشی به خود ندیده‌ام. آیا آن شب‌های طولانی را که بیرون از خانه می‌گذراندی فراموش کرده‌ای؟ شب‌هایی که میان هوس‌هایی که دنبالش می‌رفتی، جام‌هایی که می‌نوشیدی، سرگرمی‌هایی که در آن‌ها غرق می‌شدی و خوشگذرانی‌هایی که ثروتت را در آن‌ها بر باد می‌دادی سپری می‌شد؛ در حالی که همسرت را در همین اتاق، بر روی همین بستر تنها می‌گذاشتی؛ زنی که از تنهایی می‌نالید، از غربت اشک می‌ریخت و از سوز شوق و اندوه برای تو، تا سپیده‌دم در بستر خود از این سو به آن سو می‌غلتید؛ و تو جز هنگام پایان شب و دمیدن صبح به خانه بازنمی‌گشتی. آیا فراموش کرده‌ای که همین شب‌ها او را از تو ربود؟ آن‌قدر از تو دورش ساخت که امروز برای به دست آوردنش، شب به شب به سراغش می‌آیی. این همان دَینی است که امروز می‌پردازی، و این همان نتیجهٔ کار توست. آیا به یاد نداری که در همان شب‌ها شاید زنی را از شوهرش جدا می‌کردی و او را در اختیار خود می‌گرفتی؟ امروز این اندوهی که بر تو آمده، همان اندوهی است که آن زن می‌کشید و همان اشک‌هایی است که می‌ریخت. آیا این شوهر حق ندارد امروز همان‌گونه که تو حق او را پایمال کردی، حق خود را از تو بگیرد؟ او نیز حق دارد همسرت را همان‌گونه که تو همسرش را از او گرفتی، از تو بگیرد؛ و همان‌گونه که تو بستر او را بر هم زدی، بستر تو را نیز آشفته کند. من تو را به عدالت و انصاف فرا می‌خوانم؛ مبادا از کسانی باشی که فقط وقتی ستم بر خودشان می‌رود، فریاد دادخواهی سر می‌دهند.» مرد گفت: «بس کن بلال! سخنت به من رسید، و آنچه اکنون با آن روبه‌رو هستم، مرا از اندیشیدن به گذشته بازمی‌دارد.» خادم گفت: «هنوز هم دیر نشده، سرورم.» گفت: «دیگر چهره‌ای را که تا این لحظه از او بیزار بودم، به یاد نمی‌آورم.» سید گفت: پسرم کجاست می‌دانی به کجا رفته است؟ خادم گفت: به همان نیاز و تنگدستی‌ای که از آن گریخته بود، و هرگز از آن بازنخواهد گشت تا بی‌نیاز شود؛ و هرگز بی‌نیاز نخواهد شد تا بتواند بازگردد. سرورم! مدت‌ها در برابرت ایستادم و از تو خواستم نگذاری که او با دوستان بدکار و فریبکار یک‌جا جمع شود؛ اما تو فکر می‌کردی که این نشانه عظمت و شکوه توست. گمان می‌کردی ناز و نعمت نشانهٔ بزرگی و شکوه است، و از تو خواستم او را به مدرسه بفرستی تا از راه دانش به جایگاهی برسد؛ در حالی که می‌دیدی بیش از نان، به دانش و علم نیاز دارد، و تو فکر می‌کردی درس و دانش مال فقرا است، پسرم ثروت‌مند است نیاز به علم و دانش ندارد! و خودت او را به این‌راه فرستادی، و تا همین لحظه او را در آن نگه داشتی؛ و اکنون که او را از کنار بستر خود دور کرده‌ای، بیش از هر زمان دیگری به او نیاز داری.» هنوز سخن خادم به پایان نرسیده بود که شب تاریکی خود را بر همه‌جا گسترد و سپیدی در سیاهی آن گم شد. ناگاه صدای آوازخوانی در باغ قصر طنین انداخت که می‌خواند: «دو ناله‌کننده بودند؛ اکنون یکی از آن دو را از دست داده‌ام...» سید گفت: « بلال، دستم را بگیر و مرا کنار پنجره ببر تا اندکی از اندوهی را که در سینه دارم با آن در میان بگذارم، یا آن را به نسیم‌های زندگی بسپارم.» بلال دست او را گرفت و تا کنار پنجره برد. سید بر صندلی بلندی کنار پنجره نشست و نگاهی طولانی به باغ انداخت. باغبان و همسرش را دید که کنار آب‌نما نشسته‌اند. برق‌های شادی از میان لباس‌های کهنه و وصله‌دارشان می‌درخشید؛ گویی همچون ستارگانی بودند که از میان ابرهای پراکنده می‌درخشند. آن دو با همهٔ وجود، یکدیگر را دوست داشتند؛ نه با هم نزاعی داشتند، نه از هم گله می‌کردند و نه بر اشتباهات گذشته افسوس می‌خوردند. هر دو نیرومند و پرنشاط بودند و خونِ پاک و آرام در رگ‌هایشان جریان داشت. هر یک می‌کوشید با شوخی و نشاط، دیگری را شادمان سازد.

  • #پند_روزگار شخصی در میان باغ‌های سرسبز و گلستان‌های شکوفای خود، قصری باشکوه بنا کرد؛ قصری که در آن سرزمین سبز همچون ستاره‌ای درخشان می‌درخشید و برج‌های بلندش شانه به شانه‌ی افلاک می‌سایید. گویی عقابی بود که در پهنه‌ی آسمان بال گشوده، یا قرصی آویخته بر گوش فلک. برج‌هایش چنان بلند بود که ستارگان برای نجوا با آن سر فرود می‌آوردند و تالارهایش همچون برج‌هایی بود که خورشید و ماه در آن رفت‌وآمد می‌کنند. شاهَدَهُ مَرْمَرًا وَجَلَّهُ كِلْسًا فَلَلطَّيْرِ فِي ذُرَاهُ وَكُورُ آن را از سنگ مرمر بنا کرد و با گچ آراست؛ تا آنجا که پرندگان بر فراز قله‌هایش آشیانه می‌ساختند. هیچ نقاشی قلم‌موی خود را بر چیزی ننهاد، مگر آنکه نقش و نگارش را بر سقف‌ها، دیوارها، تالارها و ارکان آن قصر به یادگار گذاشت؛ چنان‌که رهگذری که در میان شکوه حجره‌ها، راهروها و تالارهای آن قدم می‌زد، گمان می‌کرد باغی سرشار از گل‌های سرخ و سپید و نورهای درخشان به بیابانی می‌رود که در آن گرگ‌های خاکستری و پلنگ‌های خالدار پرسه می‌زنند، یا از شکارگاهی که در آن آهوان سیاه شکار می‌شوند به جنگلی که جایگاه شیران درنده است. در گسترده‌ترین بخش باغ، حوضی بزرگ و مدور از سنگ مرمر ساخت و در میان آن فواره‌ای برپا کرد که آب از آن چون شمشیری برهنه یا تیری رهاشده به آسمان می‌جهید. بیننده چنین می‌پنداشت که زمین برای خود با آسمان به نبرد برخاسته و قطرات آبی که فرو می‌ریزد، خون‌هایی است که از این پیکار فروچکیده است؛ نبردی که سلاحش سنگ‌ریزه‌ها و شهاب‌هاست و این یکی با تیر و نیزه و چوب به مقابله برخاسته است. گرداگرد آن حوض، درختانی از گونه‌های مختلف و شاخه‌هایی هم‌جنس و ناهم‌جنس کاشت. هرگاه نسیم بر آنها می‌وزید، شاخه‌ها بر بساط گل‌ها و در سایه‌ی درختان به رقص درمی‌آمدند و پرندگان با نغمه‌های دلنشین خود، نه با ساز و آواز، بلکه با آواز طبیعی خویش، مجلس را می‌آراستند. در آن قصر هر آنچه برای آسایش و تجمل لازم بود فراهم ساخت: انواع تخت‌ها و بالش‌ها، فرش‌ها و پرده‌ها، افسارها و زین‌ها، ظروف زرین همچون شعله‌ی آتش، جام‌هایی از بلور شفاف، قفس‌هایی برای کبوتران و کرکس‌ها، و جایگاه‌هایی برای درندگان و پلنگ‌ها، ارابه‌ها و مرکب‌ها، کنیزان زیباروی، جامه‌های فاخر، خدمتکاران و غلامان، مجلس را فرا گرفته بودند. گردنبندها بر گردن کنیزان آویخته بود، خدمتکاران خوش‌سیما در اتاق‌ها رفت‌وآمد می‌کردند و غلامان در غرفه‌های بهشت‌گونهٔ کاخ در حرکت بودند. در یکی از شب‌های زمستان، در حالی که برف همه‌جا را پوشانده بود و باد سرد می‌وزید، صاحب قصر از خواب شبانه بیدار شد و در بسترش تکان خورد و چشمانش را گشود؛ خدمتکارش «بلال» را در برابر خود ندید. بلال، غلامی سیاه‌پوست، باهوش و بسیار وفادار بود؛ قدی کوتاه و اندامی درشت داشت و هوش و وفاداری را یکجا در خود جمع کرده بود. حاکم با اشاره از او خواست جرعه‌ای آب بیاورد. بلال آمد و او را یاری داد تا بنشیند و آب بنوشد. پس از آنکه آب گره از زبانش گشود، از او پرسید: «ای بلال! اکنون چه ساعتی از شب است؟» بلال پاسخ داد: «سرورم، اکنون در واپسین بخش شب هستیم.» پرسید: «آیا بانوی خانه تا اکنون بازنگشته است؟» گفت: «نه.» این پاسخ، اندوهی سخت در دل او افکند و آهی سوزناک از سینه‌اش برخاست. سپس با خود چنین زمزمه کرد: «او می‌داند که بیمارم و به کسی نیاز دارم که شب را کنارم بیدار بماند و به کارهایم رسیدگی کند و برخی نیازهایم را برآورد؛ و در میان اهل این کاخ، هیچ‌کس از او برای این کار سزاوارتر نیست. پس وفا و مهربانی‌ای که به من نشان می‌داد کجاست؟ آن محبتی که هر صبح و شام با آن مرا صدا می‌زد، چه شد؟ آن نعمت و آسایشی که در سایهٔ محبتش احساس می‌کردم و آن زندگی آرامی که آن را در کنار او لمس می‌کردم، کجاست؟ اکنون دریافته‌ام که میان زندگی‌ای که به آن امیدی ندارم و مرگی که راه گریزی از آن نیست گرفتار شده‌ام. او از من دل‌زده شده و مرا رها کرده است. هر شب چهره‌اش از من روی برمی‌گرداند، درست در زمانی که انسان بیش از هر وقت دیگری به لذت زندگی و جایگاه‌های شادی نیازمند است. آه، زندگی چه طولانی است! و آه، مرگ چه دشوار و سنگین!» او همچنان این سخنان را با خود تکرار می‌کرد تا آرامشش به آشوب بدل شد، اعصابش به هم ریخت و تب بار دیگر بر او چیره گشت. حرارت تب چنان سرش را می‌سوزاند که گویی دیگی جوشان بر آن نهاده‌اند. سرانجام بر بستر افتاد و جام تلخ مرگ را جرعه‌جرعه نوشید؛ اما گویا هنوز آخرین جرعهٔ آن را ننوشیده بود. بار دیگر از بیهوشی به هوش آمد و باز هم آن بانویی را که حسرتش جانش را می‌سوزاند، در کنار خود ندید. از خدمتکار پرسید:

  • «وقت مطالعه ندارم، یا بهتر بگویم، نمی‌توانم با تمرکز مطالعه کنم.» #پاسخ: ناز نکن! عزیزم، این‌که بگویی فقط وقتی می‌توانم مطالعه کنم که نه کاملاً سیر باشم و نه گرسنه، خوابم کامل شده باشد، هیچ دغدغه‌ای ذهنم را مشغول نکرده باشد، محیط کاملاً ساکت باشد، نور مناسب باشد، پشت میز خودم نشسته باشم و یک فنجان قهوه هم جلوی دستم باشد و...، این‌ها بهانه است. کسی که ارزش و ضرورت علم را درک کرده باشد، به این چیزها دل نمی‌بندد. اگر چنین شرایطی فراهم شد، چه بهتر؛ اما اگر فراهم نشد، متوقف شدن به خاطر آن‌ها، نشانه نادانی است. خودساختگی در طلب علم، سخت گرفتن بر نفس و واداشتن آن به مخالفت با خواسته‌هایش، همان چیزی است که از انسان، عالم می‌سازد؛ اما نازپروردگی و سستی، تنها افراد نیمه‌کاره و سطحی تربیت می‌کند. خودت را عادت بده که با وجود همه دغدغه‌های دنیا هم تمرکز کنی. درس خواندن باید در زمان درد، گرسنگی و گرما همان‌قدر ممکن باشد که در زمان آسایش، سیری و هوای معتدل. کتابت را همیشه همراهت داشته باش و در هر جا و با هر شرایطی مطالعه کن. مهم این است که به هدفت برسی. و دیگر این همه ناز و بهانه نیاور، فرزندم. شیخ عبدالكريم الدخين

  • احمد السید در یکی از حلقه‌های برنامه "أسئلة وتواصل" سوالِ مطرح می‌کند به این عبارت : به نظر شما کسی که هدفِ را باجدیت تمام و با شَور و ذوق وصف ناپذیرِ شروع می‌کند، بعد رفته رفته  سُست و سرد می‌شود به گونه دلسرد می‌شود که نه تنها ادامه نمی‌دهد بلکه از دنبال کردنش احساس یاس و ناامیدی می‌کند، علت این عقب‌گردی و پس‌روی چیست؟ حاضرین در حلقه هر یکی چیزی گفتند، بعد خود شیخ (احمد السید) گفت : سبب کلی و علت اصلی این مشکل، غبار آلود شدن هدف و فراموشی آن در دنیایِ ذهن است. به هر اندازه هدف در ذهن و ضمیر انسان متحرک و پویا باشد به همان اندازه انسان در تحقق بخشیدنش در دنیای واقعی کوشاتر و مصصم‌تر خواهد بود. هرگاه هدف در ذهن انسان دفن شود، تحقق آن در دنیای واقعی نیز غیر ممکن و محال خواهد بود. تمام شخصیت‌های تاثیر‌گذار جوامع بشری نخست ابتکارات خویش را در دنیای ذهن و خیال زنده کردند و آن قدر آن را پرورش دادند که در دنیای واقعی به صورت ناخود‌آگاه به دنبال آن بودند، چون عمل‌کرد دنیای برون انعکاسِ از دنیای درون است.