tgindex
جزئیاتِ عادی

جزئیاتِ عادی

Статистика
@Farzad_notes1персидский

فرزاد میرشکاری هستم! بعضی وقت‌ها چیزی می‌بینم، می‌نویسمش اینجا

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
231
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
33
21 постов
Вовлечённость
14,3%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
14
1/48двое суток
16
1/72трое суток
17

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • یادداشت شماره پنجاه و پنج تاریخ: ۲۱ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: تو از آنجا آمده‌ای؛ پس این حرف‌ها به تو نمی‌آید! مدتی است به نوعی از خشونت فکر می‌کنم که شاید کمتر درباره‌اش حرف زده‌ایم؛ خشونتی که نه با مشت و فریاد، بلکه گاهی با یک جمله‌ی ظاهراً دوستانه اتفاق می‌افتد. وقتی کسی می‌فهمد اهل یک منطقه کمتر توسعه یافته هستی و از اینکه کتاب می‌خوانی، خوب فکر می‌کنی، فیلم می‌بینی، تحلیل سیاسی داری یا درباره مسائل اجتماعی نظر می‌دهی، تعجب می‌کند، شاید در ظاهر دارد تعریف می‌کند؛ اما پشت این تعجب، یک پیش‌فرض خطرناک پنهان است: اینکه آدم‌های مناطق محروم قرار نیست چنین باشند. من این نگاه را بارها دیده‌ام و یک بار هم خودم قربانی آن شده‌ام؛ زمانی که پس از سقوط هواپیمای اوکراینی، از غم و خشمم نوشتم و بعضی‌ها به من گفتند: «این حرف‌ها به تو نمی‌آید.» انگار چون از جنوب کرمان آمده بودم، حق نداشتم برای آدم‌هایی که در آن هواپیما جان باخته بودند سوگوار باشم. مسئله فقط یک جمله یا یک رفتار نیست. مسئله، تصویری است که ما از انسان‌های فقیر و ساکنان مناطق محروم ساخته‌ایم؛ تصویری که گاهی حتی کار خیر ما را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد. مناطق محروم فقط مجموعه‌ای از آدم‌های نیازمند نیستند. آنها تاریخ دارند، فرهنگ دارند، رؤیا دارند، اختلاف نظر دارند، انتخاب سیاسی دارند و حق دارند با ما مخالف باشند. شاید هنگام ورود به یک منطقه محروم، به جای اینکه فقط بپرسیم «چه چیزی ندارند؟»، یک سؤال دیگر هم بپرسیم: «چه چیزهایی دارند که من هنوز ندیده‌ام؟» در این یادداشت تلاش کرده‌ام درباره همین خشونت نامرئی و ضرورت تغییر نگاه‌مان به انسان‌های مناطق محروم بنویسم. @farzad_notes1

  • یادداشت شماره: پنجاه و چهار تاریخ: ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: وقتی یک معلم از جایی دور می‌آید گاهی یک معلم فقط چیزی را که در کتاب نوشته شده به دانش‌آموز یاد می‌دهد؛ اما گاهی خودش تبدیل می‌شود به پنجره‌ای رو به جهانی که دانش‌آموز هنوز ندیده است. من در روستای دهکهان، در جنوب کرمان، کودکی‌ام را در مدرسه‌ای گذراندم که بخش مهمی از معلمانش غیربومی بودند. معلمانی که از کرمان، زرند، بم، جیرفت، سیرجان، شهر بابک و شهرهای دیگر می‌آمدند؛ از اقلیم‌هایی متفاوت با ما، با تجربه‌هایی متفاوت، با لهجه‌ها، خاطرات، فرهنگ‌ها و جهان‌بینی‌های متفاوت. آن روزها شاید نمی‌دانستیم، اما هر کدام از این معلم‌ها بخشی از جهان را با خود به روستای ما می‌آوردند. یکی از آن‌ها، حسین اسماعیل‌زاده، از زرند می‌آمد؛ شهری که برای ما بسیار دور بود. او گاهی برایمان گردو می‌آورد و ما هم خرما و مرکبات روستایمان را به او می‌دادیم. اما شاید مهم‌ترین چیزی که او با خود به کلاس ما آورد، چیزی بود که در هیچ کتابی نوشته نشده بود: تصویری از جایی که ما ندیده بودیم. یک روز متوجه شدیم کفش‌های کتانی‌اش تغییر کرده‌اند. از او پرسیدیم چرا کفش‌هایتان این‌طور شده؟ گفت: «از بس این روزها باهاشون توی برفا راه رفتم.» برای کودکی که برف را ندیده بود، همین یک جمله کافی بود تا ساعت‌ها درباره‌ی برف خیال‌پردازی کند. امروز که خودم معلم شده‌ام، بیشتر از گذشته به این تجربه فکر می‌کنم. آیا با اصرار بر بومی‌سازی کامل نیروی انسانی، بخشی از این امکان شگفت‌انگیزِ «آوردن جهان به کلاس درس» را از دانش‌آموزان نمی‌گیریم؟ این یادداشت، دفاع از معلم غیربومی و نفی معلم بومی نیست؛ تلاشی است برای دوباره دیدن یک فرصت فراموش‌شده: معلمی که از جایی دیگر می‌آید، گاهی می‌تواند چیزی را به دانش‌آموز نشان دهد که هیچ کتاب درسی قادر به نشان دادنش نیست. @farzad_notes1

  • یادداشت‌ شماره پنجاه و سه تاریخ: ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: هم خدا را می‌خواهد، هم خرما را من سال‌هاست به ضرب‌المثل‌ها فکر می‌کنم؛ به اینکه چرا بعضی جمله‌ها با گذشت قرن‌ها هنوز زنده‌اند و هر بار در موقعیتی تازه، معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند. اما این بار تصمیم گرفتم به جای توضیح یک ضرب‌المثل، سراغ نقض آن بروم. «هم خدا را می‌خواهد، هم خرما را» معمولاً درباره کسی گفته می‌شود که می‌خواهد دو چیز ناسازگار را هم‌زمان داشته باشد. اما آیا همیشه چنین انتخابی اجتناب‌ناپذیر است؟ و اگر مجبور به انتخاب باشیم، چه چیزی را باید از دست بدهیم؟ در این یادداشت از فوتبال شروع کرده‌ام؛ از مسی و مارادونا و تفاوت میان «آمار» و «محبوبیت». بعد به دنیای فعالیت‌های خیریه رفته‌ام؛ جایی که گاهی تعداد مدرسه‌ها، کتابخانه‌ها، پروژه‌ها و کمک‌ها آن‌قدر مهم می‌شود که کیفیت اثر و انسان‌هایی که پشت آن قرار دارند، فراموش می‌شوند. از نویسنده‌هایی نوشته‌ام که صدها کتاب منتشر کرده‌اند و کسانی که شاید تنها یک کتاب نوشته‌اند، اما همان یک کتاب حاصل سال‌ها زندگی، پژوهش و پافشاری بوده است. بعد به آدم‌هایی رسیده‌ام که برای «ماندگار شدن» کار نکردند، اما ماندگار شدند؛ آدم‌هایی مثل توران میرهادی و حمیده چوبک که مسیرشان را با عشق، استقلال و مداومت ادامه دادند. شاید مسئله در نهایت این باشد که ما در زندگی، بیش از آنکه با کمبود فرصت روبه‌رو باشیم، با وسوسه‌ی داشتن همه‌چیز روبه‌رو هستیم. گاهی باید انتخاب کنیم: بین آمار و کیفیت؛ بین دیده‌شدن و اصالت؛ بین رضایت دیگران و وفاداری به خود. و شاید بعضی وقت‌ها واقعاً نشود هم خدا را خواست و هم خرما را. این یادداشت، روایتی است از همین انتخاب‌ها و آدم‌هایی که در میان آن‌ها، مسیر خودشان را پیدا کرده‌اند. نسخه کامل یادداشت را در فایل PDF بخوانید. @farzad_notes1

  • یادداشت شماره ۵۲ تاریخ: ۱۶ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: گرسنگی؛ متهم فراموش‌شدهٔ ترک تحصیل/ درباره هزینه‌های پنهان مدرسه که کمتر کسی آن‌ها را می‌بیند هر سال، با نزدیک شدن به مهر، حرف از هزینه‌های مدرسه می‌شود؛ قیمت کیف، کفش، لباس فرم، دفتر، مداد و کتاب. اما احساس می‌کنم ما هنوز درباره بخش مهم‌تری از ماجرا کمتر حرف زده‌ایم؛ بخشی که شاید اصلاً در فهرست هزینه‌های مدرسه دیده نمی‌شود، اما برای بعضی خانواده‌ها از همه این‌ها سنگین‌تر است. من اسمش را گذاشته‌ام «هزینه‌های پنهان مدرسه.» سال‌هاست در روستاها زندگی و کار کرده ام. با خانواده‌هایی هم‌صحبت شده‌ام که گاهی تمام درآمد ماهانه‌شان صرف زنده ماندن می‌شود، نه زندگی کردن. برای همین، هر وقت کسی می‌گوید «مدارس دولتی که تقریباً رایگان‌اند؛ پس چرا کودکی باید به خاطر فقر ترک تحصیل کند؟» احساس می‌کنم هنوز واقعیت زندگی این خانواده‌ها را از نزدیک ندیده است. پیش از هر چیز باید یک نکته را با انصاف بگویم. اگر امروز بسیاری از کودکان مناطق محروم هنوز در مدرسه حضور دارند، سهم بزرگی از آن را باید به پای معلمان دلسوز، مدیران مسئول، خیرین، گروه‌های مردمی، مؤسسه‌های خیریه، کمیته امداد، بهزیستی و هزاران انسان گمنامی نوشت که بی‌سروصدا کنار این خانواده‌ها ایستاده‌اند. اگر این حمایت‌ها نبود، احتمالاً وضعیت از آنچه امروز می‌بینیم بسیار دشوارتر بود. این یادداشت برای نادیده گرفتن آن تلاش‌ها نیست؛ بلکه تلاشی است برای دیدن بخشی از مسئله که شاید کمتر دیده شده است. بعد از جنگ، موج تازه‌ای از گرانی، زندگی خانواده‌های کم‌درآمد را سخت‌تر کرده است. کافی است قیمت یک جفت کفش، یک دست لباس یا حتی مواد غذایی را با سال قبل مقایسه کنیم. اما نگرانی من فقط گرانی کیف و کفش نیست. نگرانی من این است که تورم، آرام‌آرام دارد «معادله تصمیم‌گیری» بعضی خانواده‌ها را تغییر می‌دهد. اجازه بدهید با خاطره‌ای قدیمی این حرف را توضیح بدهم: اوایل دهه هشتاد، در دهکهان ادامه تحصیل برای همه نوجوانان محله مان کار ساده‌ای نبود. دبیرستان روستا فقط رشته علوم انسانی داشت، و اگر کسی می‌خواست رشته دیگری بخواند، باید راهی کهنوج می‌شد. آن روزها نه پول نقد در دست مردم بود، نه کارت بانکی و نه امکان قرض گرفتن آسان. بیشتر خانواده‌ها فقط در فصل برداشت خرما، مرکبات یا لیمو پولی به دستشان می‌رسید. حتی کارگرها هم دستمزدشان موکول می شد به چند ماه بعد؛ فصل برداشت محصول! پسر عمه ام دوست داشت درسش را ادامه بدهد. معدلش به رشته انسانی نمی‌رسید و باید برای هنرستان به کهنوج می‌رفت. یک روز با ذوق درباره رؤیایش با من حرف زد. گفت دوست دارد درس بخواند. من هم که خودم آن روزها دانش‌آموز کهنوج بودم، تشویقش کردم. گفت: «برو با مادرم صحبت کن.» رفتم. هنوز جمله عمه‌ام بعد از این همه سال در ذهنم مانده است. نه از روی بی‌مهری، نه از روی مخالفت با درس. فقط با صداقت گفت: «ما پول نداریم.» جالب است که حتی از هزینه کتاب و ثبت‌نام هم حرفی نزد. فقط گفت: «کرایه رفت‌وآمدش را از کجا بیاورم؟» همین. و او دیگر مدرسه نرفت. امروز شرایط با آن روزها فرق کرده است. اما هزینه‌های زندگی هم شکل دیگری پیدا کرده‌اند. حالا مسئله فقط کرایه رفت‌وآمد نیست. اگر از بیرون به ماجرا نگاه کنیم، شاید بگوییم یک دانش‌آموز فقط به کیف و کفش و دفتر نیاز دارد. اما یک خانواده فقیر، مدرسه را جور دیگری حساب می‌کند: او با خودش می‌گوید: اگر فرزندم صبح به مدرسه برود، باید قبل از رفتن چیزی برای خوردن داشته باشد؛ حتی اگر فقط یک استکان چای شیرین و کمی نان و پنیر باشد. ظهر که برگردد، گرسنه است و غذایی می‌خواهد. اگر مدرسه دور باشد، هزینه رفت‌وآمد دارد. اگر لباسش کهنه باشد، باید لباس تهیه کنم. اگر گوشی لازم شود، اگر اینترنت لازم شود، اگر پول اردوی مدرسه یا یک هزینه پیش‌بینی‌نشده پیش بیاید، باز باید از همان سفره کوچک بردارم. بعد، ناگهان سؤال دیگری وارد ذهن خانواده می‌شود: اگر این نوجوان به جای مدرسه، شاگرد یک بنا شود،نگهبان باغ شود، در یک مغازه کار کند یا هر کار ساده دیگری انجام دهد، شاید بتواند بخشی از هزینه‌های خانه را جبران کند. اینجاست که مسئله فقط «هزینه مدرسه» نیست؛بلکه «هزینه فرصت مدرسه» هم هست؛ هزینه‌ای که هیچ‌جا نوشته نمی‌شود، اما در ذهن پدر و مادری که هر شب نگران نان فرداست، کاملاً واقعی است. من نمی‌گویم همه خانواده‌های مناطق محروم چنین تصمیمی می‌گیرند. اتفاقاً تجربه من چیز دیگری می‌گوید. بیشتر خانواده‌ها، حتی در سخت‌ترین شرایط، حاضرند از غذای خودشان بزنند اما فرزندشان درس بخواند. حرف من درباره آن خانواده‌هایی است که هر سال، میان مدرسه و معاش، مردد می‌شوند؛ خانواده‌هایی که اگر شرایط اقتصادی کمی سخت‌تر شود، ممکن است کفه ترازو به سمت ترک تحصیل سنگین‌تر شود. و این همان چیزی است که امسال بیش از هر زمان دیگری نگرانش هستم. @farzad_notes1

  • یادداشت شماره پنجاه و یکم تاریخ: ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: نقدی که امید را از مدرسه نگیرد چند وقت پیش در یک دوره آموزشی مرتبط با تعلیم‌وتربیت شرکت کرده بودم. بیشتر شرکت‌کنندگان، نومعلم بودند یا دانشجویانی که قرار است در آینده معلم شوند. در یکی از جلسه‌ها مدرس از ما خواست برای «مدرسه» یک استعاره انتخاب کنیم. پاسخ‌ها برایم جالب بود. یکی مدرسه را زندان دید، دیگری قفس، یکی کارخانه‌ای برای یکسان‌سازی آدم‌ها و چند نفر هم استعاره‌هایی نزدیک به همین‌ها گفتند. هیچ‌کدام را قضاوت نکردم. احتمالاً هر کدام تجربه‌ای داشتند که آنها را به چنین تصویری رسانده بود. اتفاقاً خود من هم سال‌هاست منتقد بخش‌هایی از نظام آموزشی‌ام و شاید بخش مهمی از زندگی‌ام را صرف ساختن فرصت‌های یادگیری بیرون از مدرسه کرده‌ام. اما وقتی نوبت من رسید، تصویر دیگری به ذهنم آمد. یادم افتاد به مدرسه‌ای در روستای مارز، در جنوب کرمان؛ مدرسه‌ای که یک بانوی خیر ساخته بود و حضورش فقط به چند کلاس درس محدود نمی‌شد. انگار مدرسه آرام‌آرام به قلب روستا تبدیل شده بود؛ جایی که امید، دوستی، یادگیری و آینده در آن جوانه می‌زد. همان تصویر باعث شد بگویم اگر قرار باشد من برای مدرسه استعاره‌ای انتخاب کنم، شاید بگویم «آبادی». یا حتی «پناهگاه». پناهگاه رؤیاهای یک کودک. پناهگاه صدای یک نوجوان. پناهگاه امنیت خاطر مادری که می‌خواهد فرزندش آینده بهتری داشته باشد. از آن روز یک سؤال مدام با من مانده است. آیا ممکن است بعضی از نقدهای ما به مدرسه، ناخواسته بیش از آنکه مدرسه را تغییر دهند، امید آدم‌های داخل مدرسه را کم‌رنگ کنند؟ این روزها احساس می‌کنم نقد مدرسه دیگر فقط در کتاب‌های جامعه‌شناسی یا میان استادان دانشگاه نیست. وارد خانه‌ها شده است. خانواده‌ها از مدرسه ناامیدند، معلم‌ها گاهی از مدرسه با تلخی حرف می‌زنند و دانش‌آموزان هم همه این حرف‌ها را می‌شنوند. شاید همین‌جا لازم باشد کمی بیشتر مراقب واژه‌هایی باشیم که انتخاب می‌کنیم. اگر به یک معلم جوان که تازه وارد کلاس درس شده مدام بگوییم مدرسه زندان است، آیا حتماً تصمیم می‌گیرد این زندان را تغییر دهد؟ یا ممکن است کم‌کم خودش را فقط زندانبانی ببیند که باید سی سال شیفتش را تمام کند؟ اگر نوجوانی هر روز بشنود که مدرسه جایی برای کشتن خلاقیت و تلف کردن عمر است، آیا حتماً بیرون از مدرسه به دنبال یادگیری خواهد رفت؟ هیچ تضمینی وجود ندارد. شاید فقط به این نتیجه برسد که یاد گرفتن دیگر ارزش چندانی ندارد. من نمی‌خواهم بگویم مدرسه بی‌عیب است. اتفاقاً اگر مدرسه را کامل و بی‌نقص ببینیم، بزرگ‌ترین ظلم را به آموزش کرده‌ایم. مدرسه امروز ما نقدهای جدی و عمیقی دارد و اتفاقاً باید درباره آنها حرف زد. اما شاید مسئله این باشد که چگونه نقد کنیم. آیا می‌شود نقدی داشت که معلم را به حرکت دعوت کند، نه به تسلیم؟ دانش‌آموز را امیدوار کند، نه دل‌زده؟ خانواده را شریک تغییر کند، نه صرفاً ناراضی؟ من اسم این نوع نگاه را در ذهن خودم گذاشته‌ام «نقد امیدآفرین». نقد امیدآفرین، عیب‌ها را پنهان نمی‌کند؛ اما تمام تصویر را هم به عیب‌ها تقلیل نمی‌دهد. به معلم می‌گوید اگر مدرسه امروز شبیه قفس شده، تو می‌توانی پنجره‌ای باز کنی. اگر خلاقیت کم‌رنگ شده، تو می‌توانی گوشه‌ای از کلاس را به رؤیاها اختصاص بدهی. اگر مدرسه از زندگی فاصله گرفته، هنوز می‌شود آن را دوباره به زندگی وصل کرد. راستش خودم هم هنوز پاسخ قطعی این سؤال را پیدا نکرده‌ام. شاید اصلاً برای همین این یادداشت را می‌نویسم؛ نه برای اینکه نسخه‌ای بدهم، بلکه برای اینکه از همه کسانی که مدرسه را دوست دارند دعوت کنم درباره این موضوع بیشتر فکر کنیم. چگونه می‌توان مدرسه را آن‌قدر جدی نقد کرد که سیاست‌گذار نتواند از کنار ضعف‌هایش عبور کند، اما آن‌قدر ناامیدانه نقدش نکرد که کودک و معلم و خانواده دیگر هیچ امیدی به ساختنش نداشته باشند؟ هرچه بیشتر فکر می‌کنم، می‌بینم این سؤال فقط درباره مدرسه نیست. درباره خانه هم هست. درباره شهرمان هم هست. حتی درباره ایران. می‌شود خانه‌ای را دوست داشت و هم‌زمان برای بهتر شدنش تلاش کرد. می‌شود از کاستی‌های شهر گفت و باز هم به آباد شدنش امید داشت. شاید درباره ایران هم همین‌طور باشد؛ نقد اگر امید را از مردم بگیرد، دیگر فقط نقد نیست؛ ناخواسته می‌تواند انگیزه ساختن را هم با خودش ببرد. شاید مدرسه هم به همین مراقبت نیاز دارد. ما به نقد احتیاج داریم؛ اما بیشتر از آن، به نقدی احتیاج داریم که میل به ساختن را زنده نگه دارد. شاید وقتش رسیده باشد کنار هم، زبان تازه‌ای برای نقد مدرسه پیدا کنیم؛ زبانی که سیاست‌گذار را به فکر فرو ببرد، معلم را به حرکت دعوت کند، خانواده را همراه تغییر سازد و دانش‌آموز را از رؤیای یاد گرفتن دور نکند. این روزها بیش از هر زمان دیگری، احساس می‌کنم مدرسه به همین زبان تازه نیاز دارد. @farzad_notes1

  • یادداشت شماره پنجاهم تاریخ: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: اعترافی که ارزش یک نشست را داشت چند روز پیش برای شرکت در نشستی با عنوان «شکاف حضور؛ واکاوی پیامدهای آموزش غیرحضوری در سایه جنگ» دعوت شده بودم. ترکیب شرکت‌کنندگان برایم جالب بود؛ یک معلم، یک مدیر مدرسه، یک دانش‌آموز، چند پژوهشگر، چند مسئول آموزشی و در نهایت معاون آموزش ابتدایی وزارت آموزش و پرورش. هر کدام قرار بود از زاویه‌ای متفاوت، تجربه آموزش در روزهای جنگ را روایت کنند. بخش مهمی از نشست، نقد آموزش غیرحضوری بود. بعضی از دوستان از تصمیم یکپارچه برای تعطیلی مدارس انتقاد می‌کردند و می‌گفتند وقتی همه استان‌های کشور درگیر جنگ نبودند، چرا آموزش در سراسر کشور به شکل مجازی ادامه پیدا کرد؟ بعضی دیگر از ضعف اینترنت، مشکلات پلتفرم شاد، نابرابری دسترسی به تلفن همراه و زیرساخت‌های آموزشی گفتند. همه این نقدها درست و ضروری بود. اما من تصمیم گرفتم به جای نقد سیاست‌ها، فقط از تجربه خودم به عنوان یک معلم حرف بزنم. ارائه‌ام را با اسکرین‌شات یک گفت‌وگو آغاز کردم؛ گفت‌وگوی من و یکی از دانش‌آموزانم، «محمدطاها». گفتم اگر همین چند صفحه گفت‌وگو را بخوانید، شاید بهتر از هر نمودار و آماری بفهمید آموزش در روزهای جنگ چه معنایی پیدا کرده بود. اولین جلسه کلاس آنلاین را که برگزار کردم، خیلی زود فهمیدم بچه‌ها آماده یادگیری زبان انگلیسی نیستند. ذهنشان جای دیگری بود؛ نگران آینده، نگران خانواده، نگران فردا. سؤال‌هایشان درباره جنگ بود، نه درباره درس. آن لحظه تجربه‌ای را به یاد آوردم که پیش‌تر در روزهای تعطیلی مدارس پشت سر گذاشته بودم؛ تجربه‌ای که به من آموخته بود در روزهای بحران، کودک قبل از آموزش، به گفت‌وگو نیاز دارد. کتاب را کنار گذاشتم. به بچه‌ها پیشنهاد دادم هر کدام از روستایی که این روزها در آن زندگی می‌کنند برایم عکس و متن بفرستند؛ از روستا، شهر، کوچه، آدم‌ها، طبیعت و خاطراتشان. خیلی زود گفت‌وگوها آغاز شد. دانش‌آموزان یکی‌یکی منطقه ی خودشان را با عکس های جالب برایم روایت کردند. من هم ساعت‌ها، حتی بیرون از زمان رسمی مدرسه، پیام‌هایشان را می‌خواندم و پاسخ می‌دادم. کم‌کم اتفاق عجیبی افتاد. همان دانش‌آموزانی که ویدئوهای آموزشی را باز نمی‌کردند، یکی‌یکی نوشتند: «آقا، فیلم‌هایی را که فرستاده بودید دیدیم.» آن روز فهمیدم مشکل بچه‌ها کمبود محتوا نبود. ما سال‌هاست محتوای آموزشی باکیفیت تولید کرده‌ایم؛ از دوران کرونا تا امروز، هزاران ساعت آموزش رایگان روی اینترنت وجود دارد. مسئله این نیست که درس نداریم؛ مسئله این است که دانش‌آموز ناامید، حتی بهترین درس دنیا را هم یاد نمی‌گیرد. در ارائه‌ام این جمله را گفتم: «امید، پیش‌نیاز یادگیری است.» اگر کودک دوباره به زندگی وصل شود، خودش راه رسیدن به کتاب را پیدا می‌کند. بعد از پایان صحبت‌ها، نوبت خانم دکتر رضوان حکیم‌زاده، معاون آموزش ابتدایی وزارت آموزش و پرورش، رسید. انتظار داشتم مانند بسیاری از نشست‌های رسمی، بیشتر از تصمیم‌ها و عملکرد مجموعه خود دفاع کند؛ اما اتفاق دیگری افتاد. او گفت تا امروز برایش سؤال بوده که چرا با وجود این همه محتوای آموزشی خوب، استقبال دانش‌آموزان از آموزش‌های مجازی پایین است. بعد اضافه کرد که امروز، با شنیدن تجربه من، پاسخ این پرسش را پیدا کرده است؛ اینکه شاید در روزهای بحران، قبل از هر درس و هر محتوایی، باید امید را به کلاس برگردانیم. برای من، این جمله از همه حرف‌های آن نشست ارزشمندتر بود. نه فقط چون به ارائه من اشاره داشت، بلکه چون یک مدیر ارشد آموزشی، در برابر جمعی از پژوهشگران و کارشناسان، با صداقت گفت: «امروز چیزی یاد گرفتم.» این جمله ساده، برای من معنای بزرگی داشت. سال‌هاست در نشست‌ها و همایش‌های مختلف شرکت می‌کنم. معمولاً مدیران برای دفاع از تصمیم‌هایشان پشت تریبون می‌ایستند. کمتر پیش می‌آید کسی در جایگاه مدیریت، به‌جای دفاع، از آموختن حرف بزند. در حالی که شاید مهم‌ترین ویژگی یک مدیر علمی، همین باشد؛ اینکه هنوز توانایی شگفت‌زده شدن و یاد گرفتن را از دست نداده باشد. من از آن نشست با یک امید بیرون آمدم؛ امید به اینکه شاید در نظام آموزشی ما، هنوز کسانی هستند که حاضرند تجربه یک معلم را جدی بگیرند، از آن بیاموزند و اگر لازم بود، نگاه خودشان را اصلاح کنند. شاید آموزش، قبل از آنکه به فناوری‌های تازه، اینترنت پرسرعت یا پلتفرم‌های پیشرفته نیاز داشته باشد، به همین روحیه نیاز دارد؛ روحیه‌ای که بپذیرد در روزهای بحران، گاهی مهم‌ترین درس، نه ریاضی است، نه علوم و نه زبان. مهم‌ترین درس، بازگرداندن امید به دل کودکی است که از فردای خود می‌ترسد. و من فکر می‌کنم اگر امید به کلاس برگردد، یادگیری هم دیر یا زود، خودش راه خانه را پیدا خواهد کرد. @farzad_notes1

  • یادداشت شماره پنجاه تاریخ: ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: وقتی آدم را دوست داری، اما روشش را نه... یکی از سخت‌ترین موقعیت‌هایی که بارها در زندگی تجربه کرده‌ام، نه مخالفت با آدم‌ها بوده و نه مخالفت با ایده‌هایشان؛ بلکه جایی بوده که آدم را دوست داشته‌ام، اما به شیوه‌ای که می‌خواست کاری را پیش ببرد باور نداشته‌ام. این موقعیت، برخلاف ظاهرش، اصلاً ساده نیست. آدم‌ها معمولاً ما را با یک دغدغه می‌شناسند. یکی را با محیط‌زیست، یکی را با هنر، یکی را با کارآفرینی و یکی را با آموزش. من هم سال‌هاست بیشتر با کتابخانه‌های روستایی، آموزش غیررسمی و ترویج کتاب‌خوانی شناخته می‌شوم. طبیعی است هر کس بخواهد برای کودکان و نوجوانان پروژه‌ای اجرا کند، دیر یا زود سراغ من هم بیاید؛ گاهی برای همکاری، گاهی برای استفاده از امکانات کتابخانه و گاهی فقط برای اینکه تأییدش کنم. و راستش همیشه از این اعتماد خوشحال شده‌ام. انتقال تجربه، همفکری و کمک به آدم‌هایی که می‌خواهند کاری برای کودکان انجام دهند، یکی از لذت‌بخش‌ترین بخش‌های زندگی من است. اما مسئله از جایی شروع می‌شود که به اصل کار باور دارم، ولی به روش اجرای آن نه. اینجاست که وارد یک دوراهی می‌شوم. اگر سکوت کنم، شاید روشی را تأیید کرده باشم که به آن اعتقاد ندارم. اگر نقد کنم، ممکن است طرف مقابل انگیزه‌اش را از دست بدهد یا تصور کند با او دشمنی دارم. اگر کنار بکشم، احتمال دارد احساس کند رهایش کرده‌ام. و اگر همراهی کنم، شاید وجدان حرفه‌ای‌ام آرام نگیرد. سال‌ها هر چهار راه را امتحان کرده‌ام. نقد کرده‌ام؛ بعضی‌ها رنجیده‌اند. همراهی مشروط کرده‌ام؛ باز هم رنجیده‌اند. کنار کشیده‌ام؛ گفته‌اند حسادت می‌کنی. همراه شده‌ام؛ اما از خودم ناراضی بوده‌ام. مدت‌ها فکر می‌کردم شاید اشکال از من است. تا اینکه فهمیدم بسیاری از آدم‌ها، وقتی سراغ کسی می‌روند که او را صاحب‌نظر می‌دانند، در واقع دنبال نقد نیستند؛ دنبال تأییدند. آن‌ها انتظار دارند صددرصد کنارشان بایستی، صددرصد تشویقشان کنی و اگر ایرادی هم می‌بینی، هرگز به زبان نیاوری. اما آیا این واقعاً کمک کردن است؟ چند وقت پیش یکی از دوستانم که دوره‌های فن بیان گذرانده بود، تصمیم گرفت برای بچه‌های کتابخانه کلاس برگزار کند. اصل ایده برایم جذاب بود. اتفاقاً معتقدم جامعه ما به آدم‌هایی نیاز دارد که بتوانند حرف بزنند، از حقشان دفاع کنند و صدای خودشان را پیدا کنند. اما چیزی که می‌دیدم، بیشتر از آنکه آموزش فن بیان باشد، تقلید از مدرس دوره بود. لباس، ادبیات، شیوه اجرا، نوع کلاس، حتی ژست ایستادن؛ همه چیز شبیه کسی بود که خودش روزی شاگردش بوده است. به او گفتم اگر قرار است اینجا کاری انجام دهیم، بیایید از خود بچه‌ها شروع کنیم. بیایید پروژه‌ای طراحی کنیم که هدفش فقط سخنرانی نباشد؛ بلکه صدادار کردن کودکانی باشد که هیچ‌وقت فرصت حرف زدن نداشته‌اند. در همین روستا خانواده‌هایی هستند که سال‌ها کسی صدایشان را نشنیده است. بیایید فن بیان را آنجا معنا کنیم؛ نه فقط روی سن و پشت تریبون. پیشنهادم را نپذیرفت. کلاسش را برگزار کرد. چند جلسه بعد، تعداد شرکت‌کننده‌ها کمتر و کمتر شد. آخر کار هم از من دلخور بود؛ چون تصور می‌کرد اگر بیشتر تبلیغش می‌کردم، کلاسش موفق‌تر می‌شد. شاید حق داشت از زاویه خودش این‌طور فکر کند. اما من هم نمی‌توانستم چیزی را که به آن باور نداشتم، با تمام وجود تبلیغ کنم. سال‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که تفاوت بزرگی میان «حمایت از یک انسان» و «حمایت از روش او» وجود دارد. من می‌توانم انسانی را دوست داشته باشم، برای موفقیتش دعا کنم، هر وقت زمین خورد دستش را بگیرم، اما در عین حال، به شیوه‌ای که انتخاب کرده نقد داشته باشم. این دو، دشمن هم نیستند. مشکل از جایی شروع می‌شود که ما نقد را با دشمنی اشتباه می‌گیریم و تأیید را با رفاقت. گاهی بهترین کمکی که می‌توانیم به یکدیگر بکنیم، این نیست که فوری بگوییم «عالی است، ادامه بده.» گاهی کمک واقعی، یک سؤال خوب است؛ یک تردید محترمانه؛ یا پیشنهادی که مسیر را انسانی‌تر، عمیق‌تر و ماندگارتر کند. هنوز هم هر بار کسی برای همکاری سراغم می‌آید، چند شب ذهنم درگیر می‌شود. چطور می‌شود هم به انسان وفادار ماند و هم به حقیقت؟ چطور می‌شود امید کسی را نشکست، اما وجدان حرفه‌ای را هم زیر پا نگذاشت؟ راستش هنوز پاسخ قطعی این سؤال را پیدا نکرده‌ام. شاید شما پیدا کرده باشید. @farzad_notes1

  • 🔸اپیزود پنجاه و چهارم راوکست منتشر شد " پس از هیتلر " این اپیزود از تمام اپلیکیشن ها و سایت راوکست قابل شنیدنه. Ravcast.ir 🔻دانلود مستقیم اپیزود اسپانسر: شریف تریپ 🔅 کانال یوتوب راوکست @Ravcast

  • 3 авг.27из Ravcast

    🔸اپیزود پنجاه و چهارم راوکست منتشر شد " پس از هیتلر " این اپیزود از تمام اپلیکیشن ها و سایت راوکست قابل شنیدنه. Ravcast.ir 🔻دانلود مستقیم اپیزود اسپانسر: شریف تریپ 🔅 کانال یوتوب راوکست @Ravcast

  • یادداشت شماره چهل و‌ نهم تاریخ: ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: پانزده پادکستی که با آن‌ها زندگی کرده‌ام اگر بخواهم یکی از عادت‌هایی را نام ببرم که در هشت سال گذشته بیشترین تأثیر را روی زندگی‌ام گذاشته، بدون تردید می‌گویم: پادکست. من با پادکست فقط وقت نگذرانده‌ام؛ با آن یاد گرفته‌ام، سفر کرده‌ام، فکر کرده‌ام، گریه کرده‌ام، خندیده‌ام و بارها مسیر زندگی‌ام را تغییر داده‌ام. هنوز هم تقریباً هر روز، بخشی از زمانم را به شنیدن پادکست اختصاص می‌دهم؛ در اتوبوس، مترو، قطار، هواپیما، هنگام پیاده‌روی یا حتی قبل از خواب. این هم فهرست پانزده پادکستی که بیش از همه با آن‌ها زندگی کرده‌ام. ۱. کتاب شب اگر قرار باشد فقط یک پادکست برای تمام عمرم انتخاب کنم، احتمالاً «کتاب شب» خواهد بود. صدای مخملی و آرام بهروز رضوی سال‌هاست همراه شب‌های من است. موسیقی آغازین این برنامه هم برایم به خاطره تبدیل شده؛ کافی است چند ثانیه‌اش پخش شود تا حس آرامش به سراغم بیاید. ۲. بی‌پلاس و چنل‌بی – علی بندری این دو پادکست را نمی‌شود از هم جدا کرد. «بی‌پلاس» بهترین خلاصه‌هایی است که از کتاب‌های مهم معاصر شنیده‌ام و باعث شده بسیاری از همان کتاب‌ها را بعداً بخرم و کامل بخوانم. «چنل‌بی» هم روایت داستان‌های واقعی و شگفت‌انگیزی است که ساعت‌ها ذهن آدم را درگیر می‌کند. ۳. رخ امیر سودبخش با روایت زندگی شخصیت‌های اثرگذار تاریخ، کاری کرده که زندگینامه برایم به یکی از جذاب‌ترین گونه‌های روایت تبدیل شود. تقریباً هیچ اپیزودی از «رخ» را از دست نداده‌ام. ۴. راوکست روایت‌های ایمان نژاداحد برایم نمونه‌ای از قصه‌گویی حرفه‌ای است. حتی موسیقی آغازین راوکست هم آن‌قدر برایم آشناست که با شنیدنش ناخودآگاه منتظر یک روایت خوب می‌شوم. ۵. معجون اگر به زندگینامه آدم‌ها، ایده‌ها و پدیده‌های اثرگذار علاقه دارید، «معجون» انتخاب فوق‌العاده‌ای است؛ پادکستی که همیشه چیزی تازه برای یاد گرفتن دارد. ۶. پرچم سفید یکی از ارزشمندترین پادکست‌های فارسی درباره جنگ‌های جهانی و تاریخ معاصر. چیزی که دوستش دارم این است که در نهایت، روایتش به ستایش صلح می‌رسد، نه جنگ. ۷. احسانو (احسان عبدی‌پور) احسان عبدی‌پور فقط قصه تعریف نمی‌کند؛ زندگی را روایت می‌کند. هر اپیزودش پر از تصویر، احساس، جنوب، آدم و خاطره است. ۸. رادیو راه مجتبی شکوری از آن آدم‌هایی است که حرف‌هایش آدم را به فکر فرو می‌برد. رادیو راه برای من فقط یک پادکست نیست؛ دعوتی است برای دقیق‌تر دیدن زندگی. ۹. رادیو دیو یکی از شاعرانه‌ترین پادکست‌های فارسی. هر اپیزود سفری است به فرهنگ، ادبیات، موسیقی و روح یک کشور یا یک منطقه. بعد از شنیدن رادیو دیو، دنیا برایم کمی بزرگ‌تر می‌شود. ۱۰. پرسه پادکستی آرام، عمیق و خوش‌ساخت که با موضوعات فرهنگی، اجتماعی و انسانی، مخاطب را به فکر کردن دعوت می‌کند. ۱۱. مورخ اگر تاریخ را دوست دارید، «مورخ» یکی از بهترین انتخاب‌هاست. پژوهش دقیق، روایت جذاب و سوژه‌های متنوع، آن را به یکی از پادکست‌های ماندگار فارسی تبدیل کرده است. ۱۲. فردوسی‌خوانی پادکستی که شاهنامه را دوباره زنده می‌کند. هر بار که گوشش می‌دهم، بیشتر مطمئن می‌شوم هنوز چقدر از این گنجینه فاصله داریم. ۱۳. کتاب جیبی پادکستی جمع‌وجور برای آشنایی با کتاب‌های ارزشمند؛ مناسب کسانی که دنبال کتاب بعدی‌شان می‌گردند. ۱۴. دیالوگ‌باکس اگر سینما را دوست داشته باشید، از این پادکست هم لذت می‌برید. دیالوگ‌ها، روایت‌ها و تحلیل‌هایش بارها مرا به دیدن فیلم‌هایی رسانده که بعدها فراموششان نکرده‌ام. ۱۵. رختکن بازنده‌ها پادکستی گفت‌وگومحور، صمیمی و متفاوت. چیزی که در رختکن بازنده‌ها برایم جذاب است، صداقت مهمان‌ها و گفت‌وگوهایی است که بیشتر از موفقیت، درباره شکست، تردید، مسیر و دوباره برخاستن حرف می‌زنند. از آن پادکست‌هایی است که بعد از تمام شدن هر اپیزود، آدم دلش می‌خواهد مدتی فقط به آنچه شنیده فکر کند. البته دنیای پادکست فارسی خیلی گسترده‌تر از این فهرست است. پادکست‌های دیگری هم هستند که سال‌ها شنیده‌ام و دوستشان دارم؛ مثل صلح درون، ده صبح، چای با بنفشه، مدرسه زندگی، دیپ پادکست، رادیو عجایب، رادیو آکواریوم (اولین پادکستی که عاشقش شدم)، ناوکست که از نخستین کشف‌های جدی من در کست‌باکس بود و ده‌ها پادکست ارزشمند دیگر که هر کدام در دوره‌ای همراهم بوده‌اند. @farzad_notes1

  • یادداشت شماره: چهل و هشتم تاریخ: ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: پس چرا تهران؟ یک سؤال را بارها از من پرسیده‌اند: «اگر این‌همه عاشق دهکهان و کتابخانه فاطمه‌ها هستی، پس چرا تهران زندگی می‌کنی؟» راستش هیچ‌وقت عجله‌ای برای پاسخ دادن نداشتم. نه چون جوابی نداشتم؛ بلکه چون احساس می‌کردم این سؤال، با یک جمله یا چند دلیل ساده پاسخ داده نمی‌شود. این یادداشت، دفاع از یک انتخاب شخصی نیست. تلاش هم نکرده‌ام کسی را قانع کنم که حق با من است. فقط خواسته‌ام پنجره‌ای را باز کنم تا از زاویه‌ای که خودم دنیا را می‌بینم، به این سؤال نگاه کنیم. در این نوشته از «تهران» بیشتر از آنکه به‌عنوان یک شهر حرف بزنم، از آن به‌عنوان یک «ایستگاه یادگیری» گفته‌ام؛ جایی که هر کلاس، هر کتاب، هر گفت‌وگو، هر نشست و هر آشنایی تازه، می‌تواند کیفیت رؤیاها را تغییر دهد. شاید برای بعضی‌ها عجیب باشد که کسی رؤیای زندگی در شهرهایی مثل آکسفورد، کمبریج، بوستون یا کیوتو را داشته باشد، اما همچنان مهم‌ترین مخاطب بسیاری از ایده‌ها و پروژه‌هایش، یک روستا در جنوب ایران باشد. برای من این دو، نه‌تنها در تضاد نیستند، بلکه یکدیگر را کامل می‌کنند. @farzad_notes1

  • یادداشت شماره چهل و هفتم تاریخ: ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: «سی کَن گالو»؛ از یک برچسب تا یک مهارت اگر اهل جنوب کرمان باشید، احتمالاً این جمله را بارها شنیده‌اید: «سی کَن گالو!» یعنی: «ببین خودشیرین را!» این جمله معمولاً وقتی گفته می‌شود که یک نوجوان بخواهد کمی بیشتر از بقیه دیده شود؛ بیشتر حرف بزند، بیشتر مسئولیت بگیرد، بیشتر سؤال بپرسد یا کاری انجام دهد که او را از جمع متمایز کند. سال‌هاست به این واژه فکر می‌کنم. هرچه بیشتر به تجربه‌های کودکی و نوجوانی خودم و هم‌نسلانم نگاه می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم «گالو» فقط یک کلمه نبود؛ یک ابزار تربیتی بود. ابزاری که ناخواسته خیلی از نوجوان‌ها را به سمت دیده نشدن هل می‌داد. محل بروز گالویی کردن هم مشخص بود؛ مدرسه، مسجد، زمین فوتبال، عروسی، عزا یا هر جمعی که نوجوان‌ها کنار هم بودند. فرض کنید امام جماعت تازه‌ای وارد مسجد شده و هنوز هیچ‌کس را نمی‌شناسد. یکی از نوجوان‌ها زودتر از بقیه جواب سؤال‌هایش را می‌دهد، مسئولیتی را قبول می‌کند یا سعی می‌کند ارتباط بیشتری با او برقرار کند. هنوز چند دقیقه نگذشته که از گوشه جمع صدایی بلند می‌شود: «سی کَن گالو...» پیام جمله روشن است؛ زیادی دیده نشو. مثل بقیه باش. کم‌کم خیلی از نوجوان‌ها یاد می‌گرفتند که برای فرار از این برچسب، خودشان را پنهان کنند. سؤال نپرسند. داوطلب نشوند. مسئولیت نگیرند. کمتر حرف بزنند. کمتر بدرخشند. سال‌ها بعد، وقتی به زندگی همان نوجوان‌ها نگاه می‌کنم، نکته جالبی می‌بینم: بیشتر کسانی که جرئت کرده بودند «گالو» باشند، بعدها ارتباطات قوی‌تری ساختند، فرصت‌های بیشتری پیدا کردند، معلم بهتری شدند، کارآفرین شدند یا زندگی متفاوت‌تری ساختند. نه به این دلیل که از دیگران باهوش‌تر بودند؛ بلکه چون از دیده شدن نمی‌ترسیدند. البته یک سوءتفاهم هم وجود دارد: من از «گالویی» دفاع می‌کنم، اما نه از چاپلوسی، نه از خودنمایی و نه از زیر پا گذاشتن دیگران. این‌ها با هم فرق دارند. اگر کسی برای بالا رفتن خودش، دیگران را کوچک کند، اگر بخواهد توجه را با تحقیر دیگران به دست بیاورد یا فقط دنبال تأیید گرفتن باشد، آن دیگر مهارت نیست. اما اگر نوجوانی بتواند در یک جمع ایده‌اش را بیان کند، مسئولیتی را بپذیرد، برنامه‌ای را اجرا کند، گروهی را دور هم جمع کند یا استعدادش را بدون ترس نشان بدهد، چرا باید بابت این توانایی خجالت بکشد؟ در کتابخانه فاطمه‌ها مدتی است تلاش می‌کنیم معنای این واژه را عوض کنیم. به بچه‌ها می‌گوییم اینجا اگر می‌خواهی شعر بخوانی، بخوان. اگر ایده‌ای داری، بگو. اگر می‌توانی یک گروه را مدیریت کنی، انجام بده. اگر دوست داری مجری برنامه باشی، جلو بیا. اینجا «گالو» بودن جرم نیست. اینجا تمرینِ دیده شدن است. تمرین ابراز وجود است. تمرین مسئولیت گرفتن است. تمرین رهبری است. گاهی حتی به بچه‌هایی که بیش از حد ساکت هستند، می‌گوییم برو و کمی «گالویی» کن. نه برای اینکه از دیگران بالاتر باشی؛ برای اینکه توانایی‌هایت را پنهان نکنی. هر نسل، بعضی واژه‌ها را از نسل قبل به ارث می‌برد. اما قرار نیست همه آن واژه‌ها را همان‌طور که هستند، حفظ کند. بعضی واژه‌ها نیاز به بازخوانی دارند. همان‌طور که روزگاری ساز زدن برای خیلی‌ها ننگ بود و امروز یک هنر ارزشمند است، بعضی برچسب‌های تربیتی هم دیگر کارکرد گذشته را ندارند. «گالو» یکی از همان‌هاست. اگر قرار باشد نوجوانی فقط از ترس یک برچسب، استعدادش را پنهان کند، سؤالش را نپرسد، ایده‌اش را نگوید و مسئولیتی را قبول نکند، ما فقط یک کلمه را حفظ نکرده‌ایم؛ بلکه بخشی از آینده او را کوچک کرده‌ایم. به گمانم وقت آن رسیده که معنای بعضی واژه‌ها را دوباره بنویسیم. نه برای اینکه گذشته را انکار کنیم؛ برای اینکه آینده را بهتر بسازیم. شاید روزی برسد که وقتی کودکی با شوق جلو می‌آید، داوطلب می‌شود، ایده‌ای مطرح می‌کند یا جمعی را با خودش همراه می‌کند، به جای اینکه کسی با لبخند طعنه‌آمیز بگوید: «سی کَن گالو»، بگوید: «ادامه بده... جامعه به آدم‌هایی مثل تو احتیاج دارد.» @farzad_notes1

  • یادداشت شماره چهل و ششم تاریخ: ۶ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: موقعیت زکیه بعضی ایده‌ها را باید همان لحظه‌ای که به ذهن می‌رسند، جدی گرفت. نه لزوماً برای اینکه همان لحظه اجرا شوند؛ برای اینکه ممکن است اگر چند ساعت صبر کنیم، آن برق اولیه‌شان از بین برود. هنوز «موقعیت زکیه» را در کانال منتشر نکرده بودم که یک ایده تازه به ذهنم رسید: «دایره‌المعارف موقعیت آدم‌های دهکهان» در یادداشت «موقعیت زکیه» تلاش کردم یک مفهوم را از دل زندگی یک آدم بیرون بکشیم؛ اینکه زکیه در چه موقعیتی قرار گرفته، چه انتخاب‌هایی کرده، چه چیزی او را از آدم‌های مشابهش متفاوت کرده و چرا می‌شود این موقعیت را برای آدم‌های دیگری که در آینده ممکن است شبیه او رفتار کنند، تعریف و ثبت کرد. بعد با خودم گفتم چرا این کار را فقط درباره زکیه انجام بدهیم؟ دهکهان پر از آدم‌هایی است که هر کدام ممکن است صاحب یک موقعیت منحصربه‌فرد باشند؛ موقعیتی که شاید خودشان هم هیچ‌وقت به آن فکر نکرده باشند. آدم‌هایی که سال‌ها بی‌سروصدا کاری کرده‌اند، چیزی ساخته‌اند، کسی را آموزش داده‌اند، از چیزی مراقبت کرده‌اند، برای تغییری تلاش کرده‌اند یا در شرایطی خاص، تصمیمی گرفته‌اند که ارزش روایت شدن دارد. پس شاید بتوانیم روزی با تک‌تک اعضای کتابخانه فاطمه‌ها گفت‌وگو کنیم و از آنها بپرسیم: «اگر قرار باشد یک موقعیت خاص و منحصربه‌فرد در زندگی تو پیدا کنیم؛ موقعیتی که شاید سال‌ها بعد یک نفر دیگر بتواند از آن یاد بگیرد، آن موقعیت چیست؟» بعد تلاش کنیم آن موقعیت را کشف، تعریف و ثبت کنیم. این پروژه قرار نیست دایره‌المعارف آدم‌های مشهور باشد. اتفاقاً جذابیتش برای من در همین است که سراغ آدم‌های معمولی برویم و ببینیم در زندگی معمولی‌شان چه چیز غیرمعمولی ساخته‌اند. ممکن است موقعیت یک نفر، سال‌ها کتاب خواندن و کتاب رساندن به بچه‌های روستا باشد. موقعیت دیگری، ماندن و ساختن در جایی باشد که خیلی‌ها ترجیح داده‌اند از آنجا بروند. شاید موقعیت یک نوجوان، اولین تجربه‌اش در انجام یک کار اجتماعی باشد. شاید هم کسی سال‌ها کاری کرده که هیچ‌کس اسم مشخصی برایش نداشته است. اگر این ایده ادامه پیدا کند، شاید چند سال بعد مجموعه‌ای داشته باشیم از ده‌ها یا صدها «موقعیت انسانی»؛ روایت‌هایی کوتاه از آدم‌هایی که در یک نقطه از زندگی‌شان تصمیم گرفته‌اند خنثی نباشند. برای من، ارزش این دایره‌المعارف فقط ثبت گذشته نیست. هر موقعیت می‌تواند برای یک نفر در آینده، یک الگو باشد؛ یک جور «من هم می‌توانم». و چه چیزی بهتر از اینکه آدم‌های یک روستا، خودشان را نه فقط از روی شناسنامه و شغل و مدرک، بلکه از روی موقعیتی که در زندگی ساخته‌اند به نسل بعد معرفی کنند؟ این ایده فعلاً فقط یک ایده است. باید با زکیه درباره‌اش حرف بزنم و ببینم این بار درباره کدام قسمت آن خواهد گفت: «فرزاد، نفست از جای خنک بلند می‌شه!» اما راستش را بخواهید، با شناختی که از زکیه دارم، بعید می‌دانم این یکی را هم در هوا نگیرد. @farzad_notes1

  • یادداشت شماره چهل و پنجم تاریخ: ۴ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: موقعیت امیر گاهی یک آدم در یک موقعیت معمولی قرار ندارد. نه به این معنا که اتفاق خارق‌العاده‌ای برایش افتاده؛ بلکه شرایط اطرافش آن‌قدر خاص شده که اگر بخواهیم بعدها نمونه مشابهش را توضیح بدهیم، شاید مجبور شویم برایش یک اسم پیدا کنیم. من اسم این موقعیت را گذاشته‌ام: «موقعیت امیر». ماجرا از جام جهانی ۲۰۲۶ شروع شد. تیم ملی ایران با هدایت امیر قلعه‌نویی در گروهی قرار گرفت که در نگاه بسیاری از مردم، قرعه مناسبی بود. جام جهانی هم برای نخستین بار با ۴۸ تیم برگزار می‌شد و حتی هشت تیم سوم گروه‌ها می‌توانستند به مرحله بعد بروند. با این حال ایران هر سه مسابقه‌اش را مساوی کرد و با سه امتیاز در رده سوم گروه ماند و حذف شد. من نمی‌خواهم اینجا درباره کیفیت فنی تیم ملی و اینکه قلعه‌نویی خوب مربیگری کرد یا بد، داوری کنم. کارشناسان فوتبال برای این کار هستند و هر کدام هم دلایل خودشان را دارند. چیزی که ذهن من را درگیر کرده، جمله‌ای است که قلعه‌نویی بعد از جام جهانی گفت؛ اینکه سال‌های آینده درباره کار بزرگی که آنها انجام داده‌اند صحبت خواهد شد. راستش اول با خودم گفتم شاید حق با او باشد. بالاخره در فوتبال همیشه نتیجه نهایی تنها چیزی نیست که تاریخ به خاطر می‌سپارد. آدم‌هایی بوده‌اند که قهرمان نشده‌اند اما به خاطر جنگیدن، تسلیم نشدن یا مسیری که طی کرده‌اند، ماندگار شده‌اند. حتی ممکن است تیمی نتیجه مطلوب نگیرد اما عملکردش آن‌قدر خوب باشد که سال‌ها بعد از آن به نیکی یاد شود. پس اصل حرف، عجیب نیست. اما به نظرم ماجرا در ایران یک لایه دیگر هم دارد. قلعه‌نویی فقط یک مربی فوتبال نیست که در یک زمین فوتبال درباره عملکردش قضاوت شود. او در جامعه‌ای کار می‌کند که در آن، فوتبال مدت‌هاست از فوتبال بزرگ‌تر شده است. اینجا آدم‌ها خیلی زود به دو طرف تقسیم می‌شوند. یک نفر از تیم ملی دفاع می‌کند و دیگری مخالفتش را اعلام می‌کند. اما گاهی این اختلاف دیگر فقط درباره فوتبال نیست. رنگ سیاسی می‌گیرد. منتقد ممکن است متهم شود که با ایران مشکل دارد و مدافع ممکن است دفاعش از تیم ملی را به دفاع از مجموعه‌ای بزرگ‌تر پیوند بزند. اینجاست که به نظرم «موقعیت امیر» شکل می‌گیرد. موقعیتی که در آن، یک مربی می‌تواند بخشی از نقدهای فنی را از زمین فوتبال بیرون ببرد و وارد زمین دیگری کند؛ زمینی که در آن منتقد دیگر فقط منتقد یک مربی نیست، بلکه ممکن است با برچسب‌هایی مثل ضدایران یا وطن‌فروش روبه‌رو شود. و این موقعیتِ بسیار قدرتمندی است. چون وقتی جامعه دو قطبی شده باشد، دیگر لازم نیست برای پاسخ دادن به هر نقدی، فقط درباره فوتبال حرف بزنی. کافی است منتقد را در یکی از آن دو سوی جامعه قرار بدهی. در طرف مقابل هم ماجرا همین است. اگر کسی از تیم ملی و سرمربی دفاع کند، ممکن است مخالفانش این دفاع را نه یک نظر فوتبالی، بلکه نوعی موضع سیاسی تلقی کنند. در چنین شرایطی، فوتبال دیگر فقط فوتبال نیست. و اینجاست که من به بخش دیگری از «موقعیت امیر» می‌رسم؛ مقایسه کردن خودمان با کسانی که قبل از ما بوده‌اند. اگر معیار من این باشد که «از فلان مربی قبلی بهتر بودم»، شاید بتوانم برای خودم کارنامه قابل قبولی بسازم. اما اگر معیارم رؤیایی باشد که برای تیمم تعیین کرده‌ام، داستان فرق می‌کند. تیم ملی برای صعود آمده بود. صعود نکرد. این واقعیت، با تمام توضیحاتی که می‌توان درباره شرایط مسابقات، آماده‌سازی، حواشی، میزبانی و اتفاقات بیرونی داد، سر جای خودش باقی می‌ماند. اما می‌شود همزمان گفت تیم در بعضی لحظات خوب بازی کرد، نباخت و در برابر بلژیک هم نمایش قابل دفاعی داشت. ایران واقعاً در هر سه بازی شکست نخورد؛ اما «نباختن» با «صعود کردن» یکی نیست. شاید مسئله من با «موقعیت امیر» دقیقاً همین‌جا باشد. موقعیتی که در آن، به جای اینکه آدم از خودش بپرسد «آیا به هدفی که برای خودم تعیین کرده بودم رسیدم؟»، می‌تواند بپرسد «آیا از قبلی‌ها بهتر بودم؟ آیا عده‌ای هنوز از من دفاع می‌کنند؟ آیا می‌توانم نقدها را به چیز دیگری نسبت بدهم؟» اگر جواب این سؤال‌ها مثبت باشد، آدم ممکن است حتی بعد از نرسیدن به هدف اصلی هم احساس کند کار بزرگی کرده است. و شاید خطرناک‌ترین بخش ماجرا همین باشد. نه فقط برای امیر قلعه‌نویی؛ برای هرکدام از ما. چون «موقعیت امیر» می‌تواند در هر جایی ساخته شود؛ در ورزش، سیاست، مدیریت، آموزش، کسب‌وکار و حتی زندگی شخصی. جایی که آدم به جای اینکه خودش را با رؤیایی که برایش حرکت کرده بسنجد، مدام خودش را با آدم‌های پایین‌تر از خودش مقایسه کند؛ جایی که منتقد را دشمن فرض کند؛ جایی که قطبی شدن جامعه تبدیل شود به سپر دفاعی آدم. @farzad_notes1

  • یادداشت‌ شماره چهل و چهارم تاریخ: ۲ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: کار خیر، فقط نیت خیر نمی‌خواهد هر سال با نزدیک شدن به مهر، ده‌ها خیریه، مدرسه، گروه داوطلب و مؤسسه فرهنگی فراخوان جمع‌آوری لوازم‌التحریر منتشر می‌کنند. مردم هم با نیت‌های قشنگ وارد میدان می‌شوند. یکی پول می‌دهد، یکی خرید می‌کند، یکی بسته‌بندی می‌کند، یکی راهیِ روستاها می‌شود و یکی هم بسته را به دست دانش‌آموز می‌رساند. من سال‌ها در این مسیر حضور داشتم. هم کنار کسانی بودم که کمک جمع می‌کردند، هم کنار داوطلب‌هایی که تا نیمه‌شب بسته‌بندی می‌کردند و هم در روستاهایی که این بسته‌ها را بین دانش‌آموزان توزیع می‌شد. اگر بخواهم منصف باشم، باید بگویم بیشتر آدم‌هایی که دیدم نیت‌های پاکی داشتند. خیلی‌هایشان باور داشتند اگر این دفتر و مداد باعث شود کودکی درسش را ادامه بدهد و بعدها پزشک، معلم، مهندس یا انسان مفیدی شود، آنها هم در آن خیر شریک خواهند بود. این نگاه برای من محترم است. اما تجربه، آرام‌آرام چیز دیگری هم به من یاد داد. فهمیدم کار خیر؛ فقط نیت هیر نمی خواهد. چیزی که می‌تواند یک کار خیر را ماندگار کند، فقط رضای خدا نیست؛ رعایت کرامت انسان هم هست. سال‌هاست همه ما یاد گرفته‌ایم که نباید از کودکان نیازمند عکس یادگاری بگیریم و آنها را در شبکه‌های اجتماعی نمایش بدهیم. خوشبختانه این حساسیت بیشتر از گذشته شده و این اتفاق خوبی است. اما احساس می‌کنم انسان‌نگری فقط به نگرفتن عکس خلاصه نمی‌شود. گاهی مسئله از همان لحظه‌ای شروع می‌شود که پول جمع می‌شود. کسی که کمک مالی می‌کند، نباید انتظار داشته باشد بعداً مسیر خرید را مطابق منافع خودش تعیین کند. اگر قرار باشد کمک کردن، امتیازی برای کسب‌وکار یا روابط شخصی باشد، چیزی از زیبایی آن کم می‌شود. بعد نوبت خرید است. اینجا هم وسوسه‌ای وجود دارد؛ اینکه با خودمان بگوییم «برای مناطق محروم است، همین هم کافی است.» من هیچ وقت این جمله را دوست نداشته‌ام. اگر خودمان حاضر نیستیم دفتر یا کوله‌ای بی‌کیفیت برای فرزندمان بخریم، چرا باید فکر کنیم برای کودک دیگری مناسب است؟ بعد بسته‌بندی شروع می‌شود. شاید ساده به نظر برسد، اما همان‌جا هم عدالت معنا پیدا می‌کند؛ اینکه همه بسته‌ها با یک دقت و یک احترام آماده شوند، نه اینکه یکی ناخواسته بهتر از دیگری از آب دربیاید. بعد از آن، مسئولیت مدیران خیریه سنگین‌تر می‌شود. تجربه به من نشان داده گاهی روابط صمیمانه، روی تصمیم‌ها اثر می‌گذارد. ممکن است ناخودآگاه سهم بیشتری به منطقه‌ای برسد که ارتباط نزدیک‌تری با مدیران دارد، نه جایی که نیاز بیشتری دارد. شاید هیچ نیت بدی هم در کار نباشد، اما همین بی‌دقتی‌ها می‌تواند عدالت را کم‌رنگ کند. و بعد می‌رسیم به مهم‌ترین حلقه؛ کسی که قرار است بسته را به دست خانواده‌ها برساند. او فقط توزیع‌کننده نیست؛ امانت‌دارِ اعتماد مردم است. او باید طوری این کار را انجام دهد که هیچ خانواده‌ای احساس نکند به خاطر فقرش دیده شده است. هیچ دانش‌آموزی نباید با حس تحقیر، کیف مدرسه‌اش را به خانه ببرد. گاهی شیوه هدیه دادن، از خود هدیه مهم‌تر است. حتی فکر می‌کنم دریافت‌کننده هم مسئولیتی دارد؛ حرفی که کمتر درباره‌اش گفته می‌شود. اگر این وسایل با عشق مردم تهیه شده‌اند، شاید بهترین قدردانی این باشد که با دقت از آنها نگهداری شوند. اگر مداد رنگی امسال تا سال بعد هم قابل استفاده است، چه اشکالی دارد؟ شاید همین باعث شود سال آینده یک کودک دیگر هم سهمی از این مهربانی داشته باشد. من این یادداشت را برای نقد کار خیر ننوشتم؛ برعکس، برای دفاع از آن نوشتم. فقط دلم می‌خواهد امسال، کنار همه فراخوان‌های خرید کیف و دفتر و مداد، یک چیز دیگر هم جمع‌آوری شود؛ حساسیت نسبت به کرامت انسان. اگر قرار باشد هزار بسته لوازم‌التحریر آماده کنیم، بد نیست هزار بار هم از خودمان بپرسیم: آیا این بسته‌ها فقط وسایل مدرسه را حمل می‌کنند، یا احترام و عزت یک انسان را هم با خودشان می‌برند؟ به گمان من، ارزش واقعی یک بسته لوازم‌التحریر را قیمت دفتر و مدادش تعیین نمی‌کند؛ کرامتی تعیین می‌کند که همراه آن، وارد خانه یک دانش‌آموز می‌شود. @farzad_notes1

  • شاید ما نتوانیم مسیر بسیاری از اتفاق‌های بزرگ دنیا را تغییر بدهیم، اما هنوز می‌توانیم انتخاب کنیم که خودمان، در روزهای سخت، چه جور انسانی باشیم. من انتخابم را کرده‌ام: دوست دارم اگر همه درگیر شدند، من هم درگیر شوم؛ اما نه فقط با ترس. با مراقبت از رویاها. چون باور دارم روزی دوباره مدرسه‌ها پر از خنده می‌شوند، کتابخانه‌ها شلوغ می‌شوند، کلاس‌ها جان می‌گیرند و نوجوان‌هایی که امروز نگران آینده‌اند، دوباره از رویاهایشان حرف خواهند زد. و من دوست دارم وقتی آن روز رسید، هیچ‌کدامشان احساس نکنند که در این روزهای سخت، کسی مراقب رویایشان نبوده است. @farzad_notes1

  • یادداشت‌ شماره چهل و سوم تاریخ: ۱ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: وقتی همه درگیر می‌شوند... هر از گاهی اتفاقی می‌افتد که دیگر نمی‌شود خودت را کنار بکشی و بگویی: «این موضوع به من ربطی ندارد.» انگار همه، خواسته یا ناخواسته، وارد یک روایت مشترک می‌شوند. گاهی آن روایت رنگ شادی دارد؛ مثل روزهای جام جهانی. گاهی بوی نگرانی می‌دهد؛ مثل روزهای کرونا. و گاهی هم سایه‌ی سنگین جنگ روی همه چیز می‌افتد. مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که در چنین روزهایی، آدم‌ها معمولاً چه می‌کنند؟ هر کسی به شیوه‌ی خودش واکنش نشان می‌دهد. یکی تحلیل می‌کند، یکی خبر منتشر می‌کند، یکی سکوت می‌کند، یکی عصبانی می‌شود، یکی امیدوار می‌ماند. اما چیزی که برای من جالب‌تر است، خودِ موضوع نیست؛ واکنش آدم‌هاست. در روزهای جام جهانی، من بیشتر از نتیجه‌ی مسابقه‌ها، عاشق قصه‌های پشت فوتبال می‌شوم. قصه‌ی پسربچه‌ای که از یک روستای دورافتاده یا محله‌ای فقیر راهش را تا بزرگ‌ترین ورزشگاه‌های دنیا باز کرده است. وقتی سادیو مانه را می‌بینم، فقط یک فوتبالیست نمی‌بینم؛ نوجوانی را می‌بینم که رویایش را رها نکرد و بعد از موفقیت، مدرسه و بیمارستان ساخت. وقتی تیمی کوچک همه را شگفت‌زده می‌کند، ذهنم بیشتر از جدول مسابقات، درگیر این سؤال می‌شود که چند کودک در آن کشور، از فردا با امید بیشتری تمرین خواهند کرد. کرونا برای من تجربه‌ی متفاوتی بود. اولین باری بود که احساس کردم تقریباً همه‌ی مردم دنیا همزمان نگران یک چیز هستند. آن روزها، به جای شمردن آمارها، بیشتر به این فکر می‌کردم که سهم من چیست. با خانواده‌های روستا درباره‌ی رعایت بهداشت حرف می‌زدم، ماسک بین بعضی خانواده‌ها توزیع می‌کردم و وقتی مدرسه‌ها تعطیل شدند، تمام تلاشم را گذاشتم تا کلاس‌های آنلاین برای بچه‌های جنوب کرمان راه بیفتد. احساس می‌کردم اگر قرار است همه درگیر یک بحران باشیم، من هم باید کاری انجام بدهم؛ هرچند کوچک. شاید به همین دلیل است که این روزها هم مدام از خودم می‌پرسم: سهم من چیست؟ راستش را بخواهید، من از جنگ می‌ترسم. نه از روی شعار، نه از روی سیاست. از خودِ جنگ می‌ترسم. عجیب است؛ من هیچ‌وقت جنگ را از نزدیک تجربه نکرده‌ام، اما سال‌هاست که کابوسش را می‌بینم. بارها خواب دیده‌ام جنگنده‌هایی از بالای سرم رد می‌شوند و من فقط می‌دوم. هر بار که از خواب می‌پرم، چند لحظه طول می‌کشد تا بفهمم همه چیز فقط یک خواب بوده است. هنوز هم نمی‌دانم ریشه‌ی این کابوس‌ها کجاست. شاید از کتاب‌هایی که درباره‌ی جنگ خوانده‌ام، شاید از فیلم‌ها و مستندهایی که دیده‌ام. فقط می‌دانم جنگ، از قدیمی‌ترین ترس‌های زندگی من است. برای همین وقتی خبرهای جنگ را دنبال می‌کنم، اولین چیزی که به ذهنم می‌آید موشک و تانک نیست؛ ذهنم مستقیم می‌رود سراغ آدم‌ها. به دانش‌آموزهای کلاس هفتم فکر می‌کنم. به نوجوانی که چند هفته پیش با ذوق از رویایش برای پزشک شدن می‌گفت. به آن یکی که می‌خواست انیمیشن‌ساز شود. به دختری که تازه جرئت کرده بود برای اولین بار داستان بنویسد. با خودم می‌گویم اگر این اضطراب طولانی شود، اگر مدرسه‌ها از شور و شوق خالی شوند، اگر خانواده‌ها فقط درگیر گذران روز باشند، چه بر سر این رویاها می‌آید؟ شاید به همین خاطر است که این روزها، بیشتر از هر زمان دیگری، احساس می‌کنم وظیفه‌ی من همان کاری است که همیشه انجام داده‌ام؛ زنده نگه داشتن امید. نه با انکار واقعیت. نه با تظاهر به اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است. بلکه با یادآوری اینکه زندگی، حتی در سخت‌ترین روزها، فقط از خبرهای تلخ تشکیل نشده است. من اگر بتوانم فقط یک نوجوان را کمک کنم که رویایش را فراموش نکند، احساس می‌کنم سهم خودم را انجام داده‌ام. گاهی از خودم می‌پرسم اگر روزی این روزهای پرالتهاب تمام شوند، دنیا بیشتر به چه کسانی نیاز خواهد داشت؟ به آدم‌هایی که فقط خبرها را دنبال می‌کردند؟ یا به کسانی که در همان روزهای سخت، چراغ کوچکی را روشن نگه داشتند؟ پاسخ من روشن است: دنیا بعد از هر بحران، بیشتر از هر چیز به معلم‌ها، کتابخانه‌ها، نویسنده‌ها، هنرمندها، پزشک‌ها، کارآفرین‌ها و همه‌ی کسانی نیاز دارد که دوباره ساختن را بلدند. برای همین، هر بار که اخبار را می‌بینم، سعی می‌کنم بعد از خاموش کردن صفحه‌ی تلفن، دوباره برگردم به همان کاری که سال‌هاست دوستش دارم؛ کتاب خواندن، نوشتن، حرف زدن با نوجوان‌ها، فکر کردن به پروژه‌ی بُنتال و رؤیایی که برای آینده دارم. شاید این کارها خیلی کوچک به نظر برسند، اما من زندگی‌ام را با همین امیدهای کوچک ساخته‌ام و هنوز هم به همان‌ها ایمان دارم.

  • یادداشت شماره چهل و دو تاریخ: ۲۵ تیر ۱۴۰۵ عنوان: درباره‌ی بُنتال در دو یادداشت قبلی، سراغ دو واژه‌ی محلی رفتیم؛ «آجال» و «هَدال». دو کلمه‌ای که سال‌ها در کوچه‌ها و خانه‌های روستا شنیده می‌شدند و شاید خیلی‌ها فکر می‌کردند فقط چند صفت ساده و روزمره‌اند. اما دیدیم که گاهی یک واژه‌ی بومی می‌تواند از یک کلمه فراتر برود و تبدیل شود به یک نگاه، یک تلنگر و حتی یک کنش تربیتی. این بار اما می‌خواهم شما را با واژه‌ای آشنا کنم که برای من جایگاه دیگری دارد. واژه‌ای که سال‌هاست با آن زندگی می‌کنم، درباره‌اش فکر می‌کنم و بخش مهمی از رویاها و پروژه‌هایم را بر پایه‌ی آن ساخته‌ام. اسمش «بُنتال» است. بُنتال در گویش ما به لحظه‌ای گفته می‌شود که یک استادکار، رج اول سبد حصیری را برای یک نوآموز می‌بافد؛ نه برای اینکه کار را به جای او انجام بدهد، بلکه برای اینکه شروع مسیر را برایش ممکن کند. بعد از آن، آرام‌آرام کنار می‌کشد تا نوآموز راه خودش را پیدا کند و با دست‌های خودش ادامه بدهد. شاید به همین دلیل است که هرچه بیشتر به این کلمه فکر کردم، بیشتر احساس کردم بُنتال فقط یک واژه‌ی محلی نیست؛ یک مدل برای آموزش، یادگیری، تربیت، کار فرهنگی و حتی تغییر دنیاست. این یادداشت، روایت رابطه‌ی من و بُنتال است؛ از روزهایی که بوی حصیر مرطوب در خانه‌ی مادربزرگم می‌پیچید تا امروز که رویای جهانی شدن این ایده را در سر دارم. شاید بعد از خواندنش، شما هم به این فکر کنید که در زندگیِ چه کسی می‌توانید «رج اول» را ببافید. بُنتال یعنی کمک به آغاز؛ و احترام به ادامه‌ی مسیر. @farzad_notes1

  • شاید یکی از مهم‌ترین چیزهایی که کتابخانه فاطمه‌ها به من یاد داد همین بود؛ اینکه گاهی آدم باید دست از جمع کردن بردارد و شروع کند به زندگی کردن با همان چیزهایی که دارد. امروز شکل هدال بودن عوض شده است. بعضی‌ها صدها فیلم دانلود کرده‌اند که هرگز نمی‌بینند. ده‌ها دوره آموزشی خریده‌اند که هیچ‌وقت شروع نمی‌کنند. کتاب‌هایی دارند که هنوز جلدشان هم باز نشده است. ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که جمع کردن از همیشه آسان‌تر شده و استفاده کردن از همیشه سخت‌تر. شاید به همین دلیل است که هنوز هم به آن جمله‌ی قدیمی خودم وفادار مانده‌ام: «آجال نباش، هدال نباش.» اگر از ترس حرف مردم وارد میدان نشوی، بخشی از زندگی را از دست می‌دهی. و اگر تمام عمرت را صرف جمع کردن امکانات و فرصت‌ها کنی، بدون آنکه آن‌ها را زندگی کنی، باز هم چیز مهمی را از دست داده‌ای. سال‌ها طول کشید تا بفهمم بعضی وقت‌ها شجاعت فقط وارد میدان شدن نیست؛ گاهی شجاعت این است که وسط جمع کردن بایستی، نفس عمیقی بکشی و با خودت بگویی: «همین‌ها کافی است؛ حالا وقت استفاده کردن است.» شاید به همین دلیل باشد که هنوز هم وقتی در کتابخانه‌های روستایی با نوجوان‌ها خداحافظی می‌کنم، دوست دارم این جمله را برایشان تکرار کنم؛ جمله‌ای که بیش از آنکه توصیه‌ای برای دیگران باشد، یادآوری دائمی من به خودم است: در مسیر حرکت به سمت رویات؛ آجال نباش، هدال نباش. @farzad_notes1