tgindex
🤍 قلبی خاشع 🤍

🤍 قلبی خاشع 🤍

Статистика
@Ghalbii_khasheРелигияперсидский

خدایا خودت رحم کن. زندگی را آسان کن. بندگی را در جهت رضایت خودت قرار بده..!🤲

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
31
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Религия (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
4 412
−23 за 6 дн.
Сутки
−6
−0,14%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
193
31 постов
Вовлечённость
4,4%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 31
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
44
1/48двое суток
50
1/72трое суток
54

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • صَــــــلّوا ؏ الحبيب  ﴿ םבםב  ﴾ اللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَبَارِكْ عَلَى سَيِّدُنَا مُحَمَّدٍ ﷺ... ◆لیستی از بهترین کانال های تلگرام 👇🏻👇🏻 ✎ @tab_ahlesunnat ✧════❁*❁════✧

  • без подписи

  • *📸۳۶۵ روز با پیامبرﷺ* *روز سیصد و هفتم* *خوشحالی‌ِ خواهر رضاعی* *هوازن‌ها همسران، فرزندان و وسایلشان را رها کرده و پا به فرار گذاشتند‌. اسب‌ها و شتران بی‌صاحب مانده بودند. پیامبرمانﷺ با مهربانی با آن‌ها رفتار کرد، و به یارانش فرمود:* *«با کودکان، زنان، کنیزان و حیوانات به نیکی رفتار کنید. آنان را اذیت نکنید.»* *اصحاب گفتند:* *«ای پیامبر خدا! اما آن‌ها فرزندان مشرکان هستند.»* *پیامبر عزیزمانﷺ فرمود:* *«آیا شما هم فرزندان مشرکان نبودید؟! فراموش نکنید هر کودکی بر فطرتِ اخلاقِ اسلامی به دنیا می‌آید. تا وقتی که تواناییِ صحبت کردن به دست آورد؛ به همان شکل می‌ماند. سپس، پدر و مادرش او را یهودی یا مسیحی می‌کنند.»* *اصحاب، دستورات پیامبر عزیزمانﷺ را اطاعت کردند، و با کودکان، زنان، خدمتکاران و دام‌ها به نیکی رفتار نمودند.* *زنی در میان اسرا مدام فریاد می‌زد:* *«من خواهرِ رضاعیِ پیامبرمانﷺ هستم. من خواهرِ رضاعیِ محمد هستم.»* *آن زن را نزد پیامبرمانﷺ بردند. پیامبر عزیزمانﷺ او را شناخت. او، همان شیما بود که در روزگار کودکی و در بادیه با هم روزهای خوشی داشتند. کنارش نشست. سراغ پدر و مادر رضاعی‌اش را گرفت. بعد به او گفت:* *«شیما اگر بخواهی می‌توانی پیش من بمانی. اینجا از محبت و احترام برخوردار خواهی بود‌. اگر هم بخواهی کالاهای قیمتی به تو می‌دهیم و تو را نزد خانواده‌ات خواهیم فرستاد.»* *شیما به همسر، خانه و فرزندانش فکر کرد و گفت:* *«شما کمی پول به من می‌دهید و من را نزد خانواده‌ام بفرستید.»* *پیامبرمانﷺ خواسته‌اش را اجابت کرد. شیما چنان از جوانمردی و وفای او متأثر شد، که بلافاصله کلمهٔ شهادتین را گفت و مسلمان شد. پیامبر عزیزمانﷺ به او شتر، گوسفند و مقداری پول داد و سپس نزد خانواده‌اش روانه نمود.* *ادامه دارد ان‌شاءالله...*

  • *📸۳۶۵ روز با پیامبرﷺ* *روز سیصد و ششم* *اعتراف عکرمه* *عکرمه، فرزند ابوجهل، زمانی مثل پدرش مخالف رسول‌اللهﷺ بود. پس از فتح مکه، با ایمان آوردن به رسالت پیامبرﷺ، مسلمان شد‌.* *عکرمه در جنگ حنین با هوازن‌ها می‌جنگید. دوستش سهیل هم آنجا بود. او اگرچه مسلمان نبود؛ اما برای دفاع از مکه به سپاه اسلام پیوسته بود. سهیل، با دیدن پراکنده شدن مسلمانان به عکرمه نزدیک شد و گفت:* *«محال است محمد و یارانش بتوانند دوباره خودشان را جمع‌وجور کنند.»* *عکرمه پاسخ داد:* *«کارها در دست الله متعال است. اگر امروز جنگ به زبان پیامبرﷺ باشد؛ بی‌تردید فردا به سودِ او خواهد بود.»* *سهیل گفت:* *«قبلاً این‌گونه نمی‌گفتی؛ تو را چه شده است؟!»* *عکرمه گفت:* *«به خدا سوگند! ما در جایی بیهوده وقتمان را تلف کردیم. عقلمان را به کار نگرفتیم. ما مشغول عبادت بت‌هایی سنگی بودیم.»* *سهیل از این سخنان عکرمه بسیار تعجب کرده بود. شخصی که این‌چنین اندیشهٔ دوستش را تغییر داده باید انسان بسیار مهمی باشد.* *ادامه دارد ان‌شاءالله...*

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    🌺اگر به محتوای اسلامی علاقه‌مندید، کانال‌های زیر رو از دست ندید. ━━━━━━━━━••━┅┄ l لیستی از بهترین نشریات اسلامی 🌺 @Tab_sunnah_noor 🌺 @Motakhallefin_channel ━━━━━━━━━••━┅┄

  • آدما نسبت به ما هیچ وظیفه ای ندارن ، اگه خوبی میکنن از ذات قشنگشونه ، ذات قشنگ هیچکسو نابود نکنید...

  • اساس هر خیری آن است که بدانی آنچه الله بخواهد می شود و آنچه نخواهد نمی شود

  • *📸۳۶۵ روز با پیامبرﷺ* *روز سیصد و پنجم* *روزِ حنین* *مثل همهٔ دوران‌ها، آن روزگار هم انسان‌های حسود وجود داشتند. عده‌ای از موفقیت‌های پشت سر هم پیامبرمانﷺ ناراحت بودند. مدت کمی از فتح مکه گذشته بود. مشرکان داخل مکه به راه آمده بودند؛ اما در اطراف مکه هنوز مشرکان زیادی زندگی می‌کردند.* *یکی از این گروه‌ها هوازن‌ها بودند. آن‌ها تصمیم گرفته بودند که سپاهی نیرومند فراهم آورده و به مکه حمله کنند. نام رهبرشان مالک بن آصف بود. آصف می‌خواست با افزودن زنان، کودکان و حیوانات به لشکرش، آن را زیاد نشان داده و مسلمانان را بترساند.* *چنین می‌گفت:* *«این آخرین تقلّای محمد خواهد بود! او تا حالا با جنگجویان واقعی روبرو نشده است.»* *خبر حملهٔ احتمالیِ هوازن‌ها در مدت کوتاهی شایع شد. پیامبرمانﷺ اصلاً دوستدار جنگ نبود؛ اما ناگزیر بود با متجاوزین به مردمان بی‌گناه، مقابله کند.* *در مدت کوتاهی و با یاریِ مسلمانان، مکه برای دفاع آماده شد‌. آن‌ها که تا آن روز با پیامبرمانﷺ می‌جنگیدند، به اردوی ایشان پیوستند. تدارکات لازم مهیا شد. حالا پشتِ سرِ پیامبرِ عزیزمانﷺ سپاهی دوازده هزار نفری قرار داشت.* *نزدیک صبح بود. دو اردو در حنين با هم روبرو شدند. هوازن ها برای آنکه نقشه‌شان آشکار نشود؛ پیش از روشن شدنِ هوا حمله را آغاز کردند. از همه طرف تیر بر سر مسلمانان می‌بارید. با پرتاب سنگ از بالا به پایین، اردوی مسلمانان دو نیم گشت. همه چیز در یک لحظه ویران شد. مسلمانان در آن بی‌نظمی به چپ و راست فرار می‌کردند. شتران به هم حمله‌ور می‌شدند. صدای شیههٔ اسبان، گرد و خاک، آتش و دود و صدای چکاچک شمشیرها همه جا را پر کرده بود.* *پیامبر عزیزمانﷺ محکم و استوار بر اسبش سوار بود. وقتی دید اطرافیانش فرار می‌کنند، صدا زد که:* *«کجایید ای جماعت انصار؟ ای آنان که زیر درخت اقصی به من بیعت دادید!»* *صدای پر از شجاعت پیامبرمانﷺ موجب بیداریِ سپاه شد. پس از این سخنان، مسلمانان در مدت کوتاهی به خود آمده و دوباره جمع شدند.* *گفتند: «بفرمایید ای پیامبر خدا! در خدمتیم.»* *پیامبر عزیزمانﷺ با شجاعتش گویی دشمن را به مبارزه می‌طلبید. این حال پیامبرمانﷺ به همه نیرو بخشید. اصحاب با جسارتی که از او گرفتند، مبارزه را آغاز کردند.* *هوازن‌ها با دیدن آمادگی و ایستادگیِ مسلمانان، نتوانستند خیلی مقاومت کنند. با روشن شدنِ هوا، وضعیت سپاه نیز روشن شد. سپاهی که سعی داشت با افزودن زنان، کودکان و دام‌ها خودش را بزرگ نشان دهد؛ مجبور به عقب‌نشینی شد، و پیروزی نصیب مسلمانان گشت. همه دیدند که پیامبر عزیزمانﷺ حتی در سخت‌ترین شرایط هم محکم و استوار است، و هرگز امید خود را از دست نمی‌دهد.* *ادامه دارد ان‌شاءالله...*

  • *📸۳۶۵ روز با پیامبرﷺ* *روز سیصد و چهارم* *حتی اگر دخترم فاطمه باشد...* *پیامبر عزیزمانﷺ هنوز از مکه هجرت نکرده بود. به تازه مسلمان‌ها اوامر و نواهیِ اسلام را آموزش می‌داد. ترک عادات گذشته اصلاً کار ساده‌ای نبود.* *دختری به نام فاطمه دزدی کرده بود. برای اینکه دوباره این کار را نکند باید تنبیه و مجازات می‌شد؛ اما کسانی هم بودند که نمی‌خواستند مجازات شود. از نظر آن‌‌ها او نباید مجازات می‌شد؛ زیرا دختر یکی از خانواده‌های اصیل مکه بود.* *اُسامه را نزد پیامبرمانﷺ فرستادند. با خودشان فکر کرده بودند که چون پیامبرمانﷺ اُسامه را بسیار دوست دارد؛ شاید درخواستش را قبول کند. ا‌ُسامه ماجرا را برای پیامبر عزیزمانﷺ تعریف کرد. بعد خواست که به دلیل با اصل و نسب بودن فاطمه او را مجازات نکنند. پیامبرﷺ با شنیدن این درخواست رنگِ رویش دگرگون شد و فرمود:* *«آیا انتظار داری احکام الهی را تغییر دهم؟!»* *اُسامه غمگین بود. او که به خطایش پی برده، گفت:* *«ای پیامبر خدا! مرا به‌خاطر این رفتار نامناسب عفو می‌فرمایید؟»* *پیامبر عزیزمانﷺ اُسامه را بخشید. سپس، مردم را جمع کرد و به آن‌ها فرمود:* *«مردمان پیش از شما را همین رفتارها نابود کرد. آن‌ها وقتی شخصی با اصل و نسب دزدی می‌کرد او را می‌بخشیدند؛ اما اگر فرد ضعیف و ناتوانی دزدی می‌کرد مجازاتش می‌کردند.»* *مردم ساکت به سخنان او گوش می‌دادند. پیامبرمانﷺ به سخنانش ادامه داد:* *«سوگند به خدایی که جان محمّد در دست اوست، حتی اگر دخترم فاطمه دزدی کرده بود باز هم همین مجازات را برایش در نظر می‌گرفتم.»* **حاضران شیفتهٔ عدالت و برابریِ دین اسلام شدند. فاطمه به دلیل دزدی مجازاتِ متناسب دید. فاطمه پس از مجازات توبه کرد، و دیگر هرگز مرتکب چنین رفتار زشتی نشد. آن‌هایی هم که نیت دزدی داشتند از ترس مجازات از نیت خود بازگشتند. حالا دیگر در مکه جلوی بی‌عدالتی، دزدی و زور‌گیری گرفته می‌شد. شهر زیبای مکه داشت صاحبِ چهره‌ای روشن و تازه می‌شد.* *ادامه دارد ان‌شاءالله...*

  • بعضی فکرها اومدن فقط چاییشونو بخورن و برن تو چرا واسه شام نگهشون میداری؟!

  • 8 авг.205102

    без подписи

  • یه نصیحت وقتی کسی سعی میکنه شما رو از دست بده بپذیرید، کمکش کنید، رهایش کنید و تمام.

  • بخاطر هیچ از دست‌رفته‌ای در دنیا غم مخور، مادامی که نعمتِ اسلام و تندرستی را در اختیار داری. •امام شافعی رحمه‌الله

  • 6 авг.259101

    میگه جا نمازت رو جمع کن شیطان روش نماز میخونه! میگم تو انسانی نماز نمیخونی شیطان بیاد نماز بخونه؟!

  • لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِين

  • *📸۳۶۵ روز با پیامبرﷺ* *روز سیصد و سوم* *خوشحالیِ حضرت ابوبکر رضی‌الله‌عنه* *سال‌ها بود که حضرت ابوبکر رضی‌الله‌عنه جدا از پدرش زندگی می‌کرد. او با رسول‌اللهﷺ به مدینه هجرت کرده و چون پدرش ابو‌قحافه مشرک بود همان‌جا در مکه مانده بود. حضرت ابوبکر رضی‌الله‌عنه برای دستیابی به آزادی و رستگاری و روشن شدن به نور ایمان برای پدرش بسیار دعا می‌کرد. دوست داشت شادمانی‌ای را که خود از آن بهره‌مند بود، نصیبِ او هم بشود.* *ابو‌‌قحافه پیر شده بود. حضرت ابوبکر رضی‌الله‌عنه در اولین فرصت نرد پدر رفت. با احترام دستش را بوسید، و با حسرت و اشتیاق در آغوشش گرفت. پس از سال‌ها دلتنگی، مفصل با هم صحبت کردند، حضرت ابوبکر رضی‌الله‌عنه دوست داشت پدرش را از باتلاق کفر رهایی یابد.* *برای همین، دستِ پدرِ پیرش را گرفت و او را نزد پیامبر عزیزمانﷺ برد.* *پیامبر عزیزمانﷺ در برخورد با سالمندان لبریز از مهربانی، احترام و ادب بود. وقتی دید دوستش پدر پیرش را نزد او آورده است، به حضرت ابوبکر رضی‌الله‌عنه فرمود:* *«کاش پیرمرد را اذیت نمی‌کردی و ما در منزل به دیدار او می‌آمدیم.»* *او فرستادهٔ الله بود‌. مثال ایمان، اسلام و قرآن بود. حضرت ابوبکر رضی‌الله‌عنه که این را می‌دانست، چنین گفت:* *«ای پیامبر خدا آمدن او نزد شما از رفتن شما نزد او شایسته‌تر است.»* *سپس، پیامبرمانﷺ از جایش برخاست. دست مبارکش را بر سینهٔ پیرمرد گذاشت، دعا فرمود و گفت: «ابو‌قحافه! مسلمان شو.»* *پدرِ حضرت ابوبکر رضی‌الله‌عنه از این رفتارِ سراسر ادب و نزاکت پیامبرمانﷺ متأثر شد. بی‌درنگ کلمهٔ شهادتین را بر زبان آورد و مسلمان شد. آن لحظه، هیچ‌‎کس بیش از حضرت حضرت ابوبکر رضی‌الله‌عنه خوشحال نبود. حالا پدر عزیزش مسلمان شده بود، چه روز شیرینی برای ابوبکر رضی‌الله‌عنه و پدرش بود.* *ادامه دارد ان‌شاءالله...*

  • *📸۳۶۵ روز با پیامبرﷺ* *روز سیصد و دوم* *محمدﷺ بندهٔ خدا* *مکه در جشن و سرور بود. همه هیجان‌زده و خوشحال بودند، شخص فقیری که در بیابان زندگی می‌کرد باخبر شده بود که پیامبر عزیزمانﷺ مکه را فتح کرده است. تا آن روز، چیزهای بسیاری دربارهٔ او شنیده بود. برای دیدن او سر از پا نمی‌شناخت. دوان‌دوان به مکه آمد. او را نزد پیامبرمانﷺ بردند؛ امّا از هیجان مثل بید می‌لرزید.* *نمی‌توانست دو کلمه درست حرف بزند. پیامبر عزیزمانﷺ خواست به آن شخص کمک کند‌ تا بر هیجانش غلبه یابد، فرمود:* *«چه شده است؟ آرام باش، به خود بیا. من یک پادشاه نیستم‌، فرزند زنی هستم که با گوشت و نان خشک جلوی آفتاب بزرگ شده است.»* *آن شخص با شنیدن این سخنان متواضعانهٔ پیامبرمانﷺ آرام شد و هیجانش فرو‌نشست. آن که روبرویش ایستاده بود یک پادشاه نبود؛ بلکه بنده‌ای از بندگان خدا بود. هر که او را می‌دید فوراً شیفتهٔ اصالت و سعهٔ صدرش می‌شد.* *ادامه دارد ان‌شاءالله...*

  • یا رب تی نظر بر مگردیت

  • 4 авг.2629из Passenger_77

    متاسفانه یکی از بستگانم تصادف شدیدی کرده و در آی‌‌سی‌یو بستری شده و وضعیت بسیار وخیمی داره. لطفا برای سلامتیشون دعای خیر کنید. جزاکم الله خیرا.

  • سخت‌ترین کیفر در دنیا این است که خداوند زبانت را از یادِ خود بازدارد.💔💔 امام ابن‌قیم (رح)