قصهها | امین سمیعی (داستان کوتاه • مینیمال • داستانک)
Статистикаقصههایی که شاید زندگی کنی... امین سمیعی ✏️ https://castbox.fm/ch/5193205
- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 65
- 1/48двое суток
- 74
- 1/72трое суток
- 80
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
داستان تصویری لپهای مادر روایتی از دل روزهای جنگ 💎 در کانال یوتیوب قصهها 💌 https://youtube.com/shorts/B948rDT1M50?si=nmBvKd3w1jwmejqM
داستان تصویری لپهای مادر روایتی از دل روزهای جنگ 💎 در کانال یوتیوب قصهها 💌 https://youtube.com/shorts/B948rDT1M50?si=nmBvKd3w1jwmejqM
بوی گند عطر... یک اتفاق واقعی از دل خیابان های طهران @ghesse_ha1
غذای سگ «از همون لحظه که با تیکه گوشت مونده به دهنت از سطل آشغال بیرون پریدی، عاشقت شدم» + «یعنی باور کنم اینارو به اون ایکبیری ملوسکم نگفتی؟» «نه عزیزم این چه حرفیه، من دیگه دورامو زدم، الان فقط دنبال آرامشم، آرامش من تویی» +«چرا دیگه ملوسک این ورا پیداش نیست؟ یه دفعه انگار غیبش زد از محل!» گربه لحظهای سکوت کرد و نگاهی به خانه همسایه انداخت، صدای پارس سگشان بلند شد. زبانی دور دهانش کشید و گفت: «شوهرت عصرونه هوس یکی از اون جوجه رنگیای همسایه رو کرده» + «وای اونا که سگ دارن، من میترسم » - «نگران نباش من حواسشو پرت میکنم تو برو سراغ اون جوجه تپله» + «قولمیدی چیزی نمیشه» - با نگاه خبیثانه گفت: «نه عزیزم، نگران نباش» امینسمیعی🖊️قصهها @ghesse_ha1
خانه جدید موریانه تازه خیالم راحت شده بود که چند ماهی رو راحت زندگی میکنم. یه تکه چوب بزرگ و خوشمزه روی صخره های کنار رودخونه، صبح تا شب چوبش رو میخوردم و شبم توی سوراخی که ساخته بودم استراحت میکردم ... تا اینکه امروز از سوراخ چوب دیدم که توی آسمونم! سرم رو کمی بیرون آوردم و دیدم: پنجه کلاغ دور تکه چوب محکم شده بود! لابد میخواست من رو به خونه اش ببره، اگه به خونش میرسیدم کارم تموم بود! پایین رو نگاه کردم، چه درختای چنار زیبایی! میتونستم از همونجا پایین یپرم ولی لحظه ای به ذهنم اومد: «نکنه اونجا پُر گنجشک باشه» بازهم به جلو تر پرواز کردیم, یه خشکی کوچیک پر از چوب وسط یه برکه جنگلی، خواستم پایین بپرم که صدایی تو ذهنم پیچید: «اگه یه روز آب برکه بالا بیاد میخوای چیکار کنی؟» بازهم جلو رفتیم یه باغ پر از درختای تبریزی، مزه چوب تبریزی زیر زبونم اومد، این بار دیگه حتما پایین میپریدم که ناگهان کلاغ بالاتر رفت و تکه چوب و من رو به داخل لونه پرت کرد، از شدت ضربه به بیرون پرت شدم و مقابل پاهاش افتادم و چشمان سیاه خیره به من و نوکش که به سمتم ... پ.ن: فرصتها همچون ابر بهاری در گذرند... @ghesse_ha1 امین سمیعی 🖊️
بدشانسی دوباره گفتم: «هنوز سر همون قضیه ناراحتی؟» حتی سرشو بالا نیورد تا نگاهم کنه... آروم تکونش دادم: «چته خب، یه حرفی بزن!» + «اه، ولم کن کن اعصاب ندارم، اینم شد زندگی آخه » گفتم: «حالا پیش میاد دوباره کار میکنی، جبرانش میکنی» صورتشو بالا آورد: «چیو جبران کنم؟ تو سن ۲۹ سالگی، تاحالا سه بار کل زندگیمو باختم! نمیفهمم چرا هرچی بدبختیه باید نصیب من بشه؟» گفتم: «خب تو که دیده بودی یارو خلاف میکنه، قبلنم کلاه برداری کرده، چرا باهاش شریک شدی؟ » + «یارو گفت میخریم انبار میکنیم و ۶ ماه بعد میفروشیم و وضعمون توپ میشه» دیگه چیزی نگفتم، گذشت هفته بعد دوباره دیدمش و ایندفعه پرانرژی! پرسیدم: «چیه خوشحالی» + «میخوام یه کاری راه بندازم» ـ «چه کاری؟» +«تولید یه محصولی، تو یه سال بارمونو بستیم!» - «از کجا اینقدر مطمئنی» + «فلانی وارده، گفته خیلی خوبه» امین سمیعی 🖊️ قصهها 💌 داستانهای کوتاه آموزنده و الهامبخش @ghesse_ha
بوی خوش عطر… تا وارد تاکسی شدم، بوی عطر شدیدی توی بینیام پیچید! این عطر رو میشناختم، باکارات روژ بود؛ یکی از بهترین عطرها. بو از خانم شیکپوشی که جلو نشسته بود به عقب میاومد. ماشین راه افتاد و باد از پنجره به عقب میزد و هرلحظه بوی عطر بیشتر میشد. کمکم با هر نفسی که میکشیدم سوزشی از بینیام تا سرم بالا میرفت. راننده به خانم کنارش گفت: «اسم عطرتون چیه خانم؟» خانم با حالت خاصی جواب داد: «باکارات روژ.» صدای ژ رو به جور خاصی تلفظ میکرد. خواستم پنجره رو باز کنم اما هر دو دستگیره پنجرهی عقب هرز میچرخید. خانمی که عقب کنارم نشسته بود شالش رو جلوی صورتش گرفته بود. نگاهی بهش کردم و من هم آستینم رو جلوی صورتم گرفتم. سرم درد میکرد و خدا خدا میکردم زودتر به مقصد برسیم. سر چهارراه بعدی، دختری با سر و روی کثیف شروع به پاک کردن شیشه ماشین کرد. راننده کمی شیشه را پایین داد و یک ۵ هزار تومنی کهنه به سمتش گرفت. خانم کنار راننده نگاهی با کراهت به دخترک سر چهارراه کرد و گفت: «این بچهها زیبایی شهرو خراب میکنن.» امینسمیعی 🖊️ قصهها 💌 @ghesse_ha
چسب شیشه ها ! بابا چسبِ پهن را روی شیشههای خانه میکشید، الهه خواهر ۶ ساله ام گفت: « بابایی چرا شیشه رو چسب میزنی؟ » +« برای اینکه رعد و برق شیشه هارو نشکنه بابا » -«مگه رعد و برق شیشهها رو میشکنه بابا؟» +«بعضی رعد و برقا قویان، باید مواظب باشیم» الهه هنوز با تعجب به چسبهای روی شیشه نگاه میکرد. رو به من گفت: «کاش اتاق ماهم پنجره داشت تا چسب میزدیم بهشون» شب آمد و دوباره صدای آژیر قرمز بلند شد، لامپها پتپتی کردند و خاموش شدند. تاریکی و زوزهی ضدهوایی در هم آمیخت. ثانیهای بعد، سوتِ کرکنندهی موشک، صدای برخورد آهن و بوی تند خاک و گوگرد، خانه را پر کرد. سرفهکنان از اتاق کناری بیرون آمدم. حق با بابا بود؛ چسبِ پهن کار خودش را کرده بود. شیشهای خرد نشده بود، فقط قابِ آهنیِ پنجره همراه با چند تکه از دیوارِ آجری، روی سینهی بابا آوار شده بود. صدای جیغ مامان و الهه بالا رفت، خشکم زده بود. قاب پنجره تکان خورد! و بابا به آرامی خودش را از زیر آن خارج کرد. سر و صورتش را خاک و خون گرفته بود. خودش را کمی تکاند، رو به الهه کرد و با خنده گفت : «دیدی گفتم بعضی رعد و برقا قویان» امین سمیعی قصهها 📚 ☕ داستانکوتاه
...
امشبم منتظرش بودم... سه ماه بود که هرشب ساعت ۱۰ آنلاین میشد، نیم ساعت جواب کامنت هاشو میداد و... دوباره تا فردا شب... نوتیف جدید رو باز کردم و عکس پروفایلش ضربان قلبمو بالا برد تو جواب پستم نوشته بود: «منو یاد خونه مادربزرگم انداخت، موقعی که دور حوض میدویدم موقعی که تو حیاط اون خونه قدیمی، سرمو رو دامن مادربزرگ میذاشتم و چشم هام رو میبستم!» آخه چجوری ممکنه! انگار لحظه لحظه اون خاطرات رو با من زندگی کرده بود! هرحرف و کلمه اش انگار از عمق قلب من قلقلکم میداد انقدر زیاد که حتی تکون خوردنشو حس میکردم! هرشب سعی میکردم بحث رو باهاش ادامه بدم ولی اون یکدفعه میرفت تا فردا شب ساعت۱۰. امروز کل روز رو تو فکرش بودم و خسته از خودم... چرا یه آدم مجازی باید منو درگیر کنه! تصمیم گرفتم امشب به اونجا سرنزنم، گوشیمو کنار گذاشتم و اون ساعت رو کنار خانواده گذروندم... بارها دستم سمت گوشی رفت ولی هربار جلوی خودم رو گرفتم! موقع خواب خواستم که گوشیم رو چک کنم، دوباره به اونجا سری زدم، ولی هیچ پیامی ازش ندیدم! توی کامنت های قبلی دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم! از بچه های دیگه پرسیدم! هیچ کس حتی اون رو نمیشناخت! سرم داشت سوت میکشید که چشمم به آلارم روی گوشیم افتاد « موقع خیال کردنه ! » قصهها • امین سمیعی
به این عکس چند ثانیه نگاه کنید چشماتونو ببینید و خودتون رو اونجا تصور کنید از حسش بنویسید چند جمله ای #چالش_نوشتن قصهها
کوچه پس کوچه های تهران :
کانفیگ #داستان_کوتاه دیگه حالم از شنیدن اسم کانفیگ و فیلترشکن و ویتوری بهم میخورد. نور آبی مانیتور تنها چیزی بود که تاریکی اتاق رو روشن کرده بود. شاید این بیستمین کانفیگی بود که امروز امتحان میکردم، دوتا هم خریدم ولی بعد چند دقیقه... تنها محل درآمدم از این سایت کوفتی بود، خرج زندگیم، اجاره خونه، قسطی که بابام ضامنش بود... سایت بعضی از همکارا بالا میومد اما مال من نه این سایت ایرانی بود، آخه چرا باید قطعش کنن! از گروه همکارا پیام اومد که بچه ها من با همراه اول به این وصل شدم. دندون هام رو بهم فشار دادم، آخرین کانفیگ رایگان رو امتحان کردم. دایره آبی شروع به چرخیدن کردن: یک دور دو دور و بعد چند لحظه ناباورانه دیدم که علامت سبز رنگ اتصال ظاهر شد. انگار اکسیژن به اتاق برگشت.. قبل از اینکه دوباره ایترنت سکته کنه سریع وارد صفحه مالی شدم: درآمد قابل برداشت شما ۱۵،۰۰۰،۰۰۰ میلیون تومان. با این پول میتونستم دهن صاحبخونه رو ببندم و قسط هام رو که روز به روز جریمه میخورد تسویه کنم. و خواستم دکمه دریافت وجه رو بزنم که چشمم به نوشته قرمز رنگ زیرش افتاد! چند بار پشت هم خوندمش امیدوارم بودم اشتباه شده باشه! کاربر عزیز به علت مشکلات اینترنت و مسدودی درگاه پرداخت تا دوهفته آینده از پرداخت صورتحساب ها به شما عزیزان معذوریم... چشمم به کانفیگ افتاد که قطع شده بود... امین سمیعی🖋️ | قصهها 📚
بهترین روز زندگیم ... بعد از ۴ سال زندگی با عکسها و رویاهاش، امروز قرار بود ببینمش! این ۱۲ ساعت راه برام مثل ۱۲ سال گذشت، امشب عزیز ترین کسم رو میدیدم، کسی که موبایل، پروفایل و اتاقم پر بود از عکساش...، بقیه مسخره ام میکردند ولی مهم نبود چون من از نهایت قلبم عاشقش بودم، از سن ۱۶ سالگیم تا حالا! بالاخره موعدش رسید، وقتی روی سن اومد و صدای قشنگش جلوم پخش میشد، تموم چشمم نه، جونم محو تماشاش بود! حتی مثل بقیه همخونی نمیکردم فقط خیره به صورتش بودم. اجرا که تموم شد من ۲۰-۳۰ نفر دیگه با اصرار به اتاق پشتی رفتیم تا باهاش عکس و امضا بگیریم، بعد یک ساعت صبر کردن به صفمون کردن، باورم نمیشد دارم از چند متری میبینمش، منو همه دخترای تو صف با شوق و بغض بهش خیره بودیم، دونه دونه عکس و میگرفت و امضا میداد، فقط یک نفر مونده با تابه من برسه، تا بهترین لحظه زندگیم! یک دفعه از جاش پاشد! گفت که خستس است و باید بره، گریه کنان دنبالش دویدم ولی محافظاش جلوم رو گرفتن. بلند بلند اسم کوچکش رو صدا زدم... ولی حتی برنگشت تا نگاهم کنه... امین سمیعی ✏️ قصهها | داستان کوتاه ، مینمیال ، داستانک
سلام بچه ها ...
• سماور • دلار، گرونی، اعتراض و جنگ...، دونه دونه استوری هارو رد میکردم. مغزم داشت منفجر میشد! کلی کار داشتم ولی نگرانی از آینده بی حس و حالم کرده بود. پتو رو روی سرم کشیدم، هنوز چشمام از آلودگی هوای دیروز میسوخت. تلفن خونه مادر بزرگ رو گرفتم، میدونستم هرروز این ساعت بیدار میشه و چاییش رو دم میکنه. صدای جانم گفتنش از پشت تلفن، لبخند روی لبم آورد. لحظهای فکر آینده و گرونی و همه چی از یادم رفت. گفت: مادر، راست میگن میگن وضع مملکت بدجور شده؟ مکث کردم و گفتم: نه مادر جون، چیز مهمی نیست. صدای قل قل سماورش از پشت تلفن میومد. مادربزرگ که انگار غم تو صدام رو حس کرده بود. گفت: زندگی منتظر هیچکس نمیمونه که بشینه غصه هاش رو بخوره، هرچیم که شد، زندگیتو بکن مادر... حرفمون که تموم شد، پاشدم تا مثل هرروز چایی بزارم ... ☕ قصهها | امین سمیعی✏️ #داستان_کوتاه #داستانک #داستان_مینیمال
ملکه مورچهها سخت ترین لحظات زندگیمان بود. خانواده و دوستانمان دانه دانه از گرسنگی و سرما روی زمین میافتادند. فشار و قحطی و جنگ امان بریده بود. ولی ملکه جنگ طلب ما به صلح رضایت نمیداد! شرط موریانه ها برای صلح، تحویل سلاح ها، خالی کردن زمینها و در عوض گرفتن یکسال آذوقه بود. شرط خوبی بود! بین مورچهها شنیده میشد که ملکه انباری از آذوقه برای خودش تدارک دیده؛ روی گنج های بزرگی لانه کرده و در گرم ترین جا خوابیده، چرا باید حال ما برایش مهم باشد؟ این همه جنگ برای چه؟ یک زمین چه ارزشی دارد؟ جای دیگری زندگی میکنیم. در عوض یکسال آذوقه میگیریم و زنده میمانیم! یک روز مانده به پایان فرصت صلح؛ ما مورچه های گرسنه و عصبانی جلوی ملکه ایستادیم! فریاد زدیم: همین صبح صلح میکنیم، از جنگ و گرسنگی خستهایم! فرصت صحبت دوباره را به ملکه ندادیم و پایینش کشیدیم. روز اجرای قرارداد صلح بزرگ با خانوادهها به بیرون قلمرو قبلی در حرکت بودیم، از دور تپه اذوقه ها چشمانمان را گرد کرد، سمتشان دویدیم. ما صلح کرده بودیم و گرسنگی به پایان رسید بود! در کنار آذوقه ها سایه عجیبی در اطرافمان شکل گرفت. دورتا دورمان پر بود از موریانه با سلاح های آتشین صدایی به گوش رسید: به هیچکدامشان رحم نکنید... امین سمیعی 🖊️ قصهها | داستانهای کوتاه و مینیمال
Channel photo updated
حجره فرش فروشی +صلوات بفرستید آقا صلوات بفرستید. گفتم: برو آقا صلوات چی، صلوات کی؟ ولم کنید، بابا زندگیم رو آتیش زدید، حالا میگید صلوات بفرستید؟! یکی از تو جمعیت داد زد آقا شما کوتاه بیا. بلند تر داد زدم: دِ کوتاه اومدم که حالا دارم رو خاکستر دار و ندارم آب میریزم. اینقدر اعصابم خراب بود که دلم میخواست به هرکس با من کاری نداره هم یه چیزی بپرونم چه برسه به کسی که میخواست اون لحظه آرومم کنه! انگار داشت یه چوب میزاشت زیر این آتیش! چند روز پیش حاج داوود، دست این پسره رو گرفت آورد توی حجره و سفارشش رو کرد که کمک دستم باشه، حاجی گفت چشم های مادرش مریضه و باید خرج عمل مادرش رو راست و ریس کنه. انگار وقتی خیلی کوچیک بود باباش میمیره و مادرش خرجش رو با فرش بافی میداده که چشمهاش یهو اینجوری میشه. مثل اینکه حاجی خواسته خرج عمل مادر رو بده، اما بلاعوض قبول نکرده و گفته صدقه نمیخوام، برای پسرم کار پیدا کنید تا خورد خورد قرض رو پس بده. حاجی مرد شریفی بود، دست به خیر بود. یه بازار روسرش قسم میخوردن، برا همه ما عزیز بود. منم با اینکه شاگرد به کارم نبود، قبول کردم. بالاخره من خودم مدیون حاجی بودم. اما خب حالا که فعلا زندگیم داره جلوی چشمام میسوزه و تو اون شعله ها خودم رو دارم میبینم... پونزده سالم بود، دست راست و چپم رو که شناختم بعد از مدرسه میرفتم کمک آقام تراشکاری، تا سر ظهر که دختر اوستا ناصر برا باباش غذا میاره،بتونم ببینمش. به قول یارو گفتنی دلم رفته بود براش. یه روز جرئت پیدا کردم و با هزار و یک دردسر که گفتنی هم نیست؛ براش یه نامه فرستادم. وقتی بعد یه هفته جوابم رو داد تو لباس دومادی خودم رو کنارش میدیدم. فکر میکردم دیگه تموم شد. اما چه میدونستم عمر این خوشبختی فقط دوماه طول میکشه؟ نمیدونم کدوم حروم لقمه ای، قضیه نامه هارو به اوسناصر لو داده بود و اونم پریماه رو به ماهنکشید، نشوند سر سفره عقد پسر عموش، که خواستگار پر و پا قرصش بود. آقام روهم خبر کرد که آره پسرت منو بی آبرو کرده. آقام هم نامردی نکرد و منو گرفت زیر مشت و لگد و دِ بزن. اینقدر زد که الان که دارم نفس عمیق میکشم تا این بوی دود که رفته توی حلقومم بیاد بیرون، هنوز قفسه سینه ام درد میگیره. اینقدر زد که دنده هام شکست. نتونستم و تحمل نکردم، پریماه رو از من گرفته بودن! منم همه چیز رو گذاشتم و اومدم تهران. درسم خوب بود و میخواستم دکتر بشم اما حالا یه آس و پاس بودم، با یه سواد خوندن و نوشتن. اون موقع حاج داوود زیر بال و پرم رو گرفت. حالام که برا خودم شدم صاحب حجره و خونه و زندگی ... زندگی؟ کدوم زندگی؟ من بعد پریماه دیگه نتونستم به هیچ دختری دل ببندم. زندگیم شده بود این فرش ها و حجره! اینم که حالا به لطف شاگردی که حاج داوود معرفی کرده بود، دود شده بود رفته بود رو هوا. عه عه عه! چی دارم میگم وسط این بدبختی! دوباره یادم اومد! پسره الدنگ بهش گفتم حواست رو جمعکن وقتی میخوای بری کپسول گاز رو ببند. ببین چیکار کرد، یه تنه... صدای حاج داوود اومد: برید کنار ببینم. حاجی نزدیک تر اومد: مصطفی شرمنده ام. دستمو گذاشتم رو شونه اش، هنوز خودم داشتم از درون میسوختم اما یکمی آروم تر شده بودم: حاجی دشمنت شرمنده باشه. تقصیر شما چیه؟ حاجی، کاسبا و اهل بازار رو فرستاد که برن، به پسره گفتم: اگه باز نمیری خودتو این بار آتیش بزنی، برو دوتا چایی بیار، حاجی گلوش رو تازه کنه. سرش رو پایین انداخت و گفت چشم. الان دیدمش، ترسیده بود. نمیدونم چیشد که یهو همه خشمم تموم شد، شاید چون بیست و پنج سال پیش خودم بود! صدام رو آوردم پایین تر و تلاش کردم از ته قلبم بگم: فدای سرت. حاجی دستم رو گرفت: مصطفی عوضش رو خدا بهت میده. هنوز پسره نیومده بود که پاشنه در چرخید و یه خانم آروم گفت: سلام. سرم رو بلند نکردم و همونجوری جواب دادم: علیک سلام. حاج داوود باهاش سلام و علیک کرد و بهش گفت: بفرما بشین دخترم. هنوز سرم پایین بود. +ببخشید من مادر حمیدم. زنگ زد گفت چی شده. اومدم برای عذرخواهی و اینکه بگم خسارت مغازه تون رو خودم میدم. یه گردنبد گذاشت روی میز و گفت: میخواستم برای خرج عمل چشمم بفروشمش ولی حمید چون میدونست که یادگار مادر خدابیامرزم و خیلی دوستش دارم،اجازه نداد. ولی الان دیگه پیش شما باشه، میدونم در برابر خسارتی که حمید بهتون زده خیلی کمه، اما بقیه اش رو هم چشم... وسط حرفش پریدم: تقصیر خودم هم بود، نباید به هوای حمید ول میکردم میرفتم. حالا هم لازم به این کار نیست، من با حمید خودم حساب کتاب میکنم. صداش رو برد بالا: آقا من نمیخوام زیر دین کسی بمونم. سرم رو بلند کردم و ... باورم نمیشد! اصلا باورم نمیشد. راستی راستی بود؟ یا شوخی روزگار ؟ اینقدر فکر میکردم خیال و خوابه که بی هوا صداش زدم: پریماه! فکر کنم اونم مثل من زمان و مکان از دستش در رفته بود که فقط تونست بگه: مصطفی. قصهها
دستان کوچک ماه دوسالی میگذشت از آن شب شبی که خسته از شلوغی شهر در کنار ماه نشستم چشمانش از غم پر بود، بیشتر از خودم پرسید تو چرا غمگینی؟ سکوتی کردم و گفتم: انگار ما همیشه غمگینم. بیشتر از تمام آدمهای شهر. بغض کرد، ظریف تر از آن بود که فکر میکردم دستانش را گرفتم. دستان ظریف و زیبایش... به چشمانش نگاه کردم. لبخند زدیم گفتم: اما لبخندمان واقعیست...