♥️نشمیل قربانی(گیسویپاییز)♥️
Статистика✍️نویسنده:گیسوی پاییز (نشمیل قربانی) 📚 آثار چاپ شده ♥️عطر یوسف، شمیم یاس ♥️آدم و حوا ♥️برزخ اما... ♥️تندیسساحلی ♥️سرزمین من باران میخواهد 🖊در حال تایپ: ساعت زندگی هفت و پنجاه و نه دقیقه است/ترنج
- Последний пост
- 26 мая
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سلام🙋♀ امیدوارم همگی خوب باشید دوستان.
یه چیزی که در مورد خودم خیلی دوسش دارم و بهش افتخار میکنم اینه که مهم نیست چقدر بد باهام برخورد شده، مهم نیست چه حسی دارم، مهم نیست چی بهم گذشته، من هنوزم قلبی از جنس طلا و عشق بینهایت دارم که به بقیه بورزم. این تنها چیزیه که هیچ آدمی نمیتونه اون رو ازم بگیره.
سلام و وقت بخیر رمان تا مدتی داخل کانال میمونه. پس لطفا کپی نکنید و با خیال راحت بخونید. اگر دوستی رو میشناسید که ممکنه برای فایل رمان به گروه یا شخصی مبلغی پرداخت کنه اطلاع بدین که رمان اینجا رایگان هست و نیازی نیست برای خوندن هیچ هزینهای پرداخت کنند. گروه نقد باز هست اگر دوست داشتید میتونید اونجا از رمان و روند رشد شخصیتها صحبت کنید. لطفا نظر درباره چیزهای دیگه و حتی خسته نباشید و هرچی تو دلتون هست رو برای بعد بذارید که حجم پیامهای داخل گروه زیاد نشه. ممنون از لطف و صبوریتون. رمان به رسم کارهای قبل من بعد از ویرایش نهایی برای روند چاپ به دست ناشر سپرده میشه. لطفا حقوق ویراستار، طراح جلد و همکاران چاپ را رعایت کنید. با تشکر https://t.me/+TLcrzQnJMMXcFD17 گروه نقدمون
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۹۳ دستانش دور کمرم محکمتر میشود. مرا نفس میکشد و آرام و گرم زمزمه میکند: - مرسی که انقدر صبوری و دلت با منه، خوشحالم که قراره به تو متعهد باشم و تو میخوای قبول کنی این تعهد دو طرفه باشه. و ممنونم از اینکه اجازه دادی انتخابت کنم و انتخابت باشم. برای لحظهای، همه چیز محو میشود؛ خیابان، ماشینها،صداها و حتی آدمها. حاضرم تا ابد همینجا بمانم. اما صدای سوت و دست باعث میشود بین آغوشمان فاصله بیفتد. دوستانش از داخل ماشینهای آتشنشانی برایمان دست تکان میدهند و ماشینها بوق میزنند. دستم را در دست میگیرد: - سریع لباس عوض میکنم. سر به نه تکان میدهم: - با همین لباس بریم. از اینطوری دیدنت سیر نمیشم. باز میخندد و با سکوت همراهیام میکند. با چرخیدنمان به سمت ماشین تازه متوجه میشوم فیلمبردار تمام صحنه را برایمان ثبت کرده و من قلباً ممنونش هستم. احسان رانندگی را بر عهده میگیرد. کنار هم سوار میشویم. در تمام مدت دستم را رها نمیکند و من دست از نگاه کردن به او برنمیدارم. آرام لب میزند: - خیلی خوشگل شدی. و چقدر خوشحال میشوم که از سوسنجون خواستم سادهترین آرایش را روی صورتم بنشاند. حیاط خانهی آقاجان و مادرجان پذیرای مهمانان و جشن ماست. به محض ورود، دورمان شلوغ میشود. اسپند دورمان میچرخد و گلبرگها روی سرمان ریخته میشود. از دیدنش در آن لباس به خنده میافتند و زهرا بلند میپرسد: - داداش عجله داشتی؟ و باعث خندهی بلندِ جمع میشود. دخترها دو طرفمان میایستند و با نزدیک کردنِ شاخههای بلند گل به یکدیگر، تونلی از گل برایمان درست میکنند. زیر نگاههای پر از شوق عزیزانمان پای سفرهی عقد، روی جایگاهِ تعبیه شده مینشینیم. همهچیز برای من رویاییست حتی لبخندی که از داخل آینه به رویام میپاشد. انگشتانم را آرام فشار میدهد و زیر گوشم زمزمه میکند: - همه چی همونطوری هست که دوستداشتی؟ با ذوق سر تکان میدهم: - بهتر از چیزیه که فکر میکردم. خداراشکری میگوید و قرآن را از میان سفره برمیدارد. وقتی قرآن را باز میکند، جهان اطرافمان آرام میشود. پارچهی سفید بالای سرمان قرار میگیرد و صدای عاقد در فضا میپیچد. آرام و شمرده خطبه را میخواند و بعد از سهبار منتظر میماند پاسخش را بدهم. قلبم تند میزند اما نه از ترس، از اطمینانی که به انتخابم دارم. با صدایی رسا پاسخ میدهم: - برای یک عمر با هم بودن... نگاهش میکنم و زیرِ ستارهباران نگاهش ادامه میدهم: - برای یک عمر به عشقِ هم خوشبخت بودن، بله. ❤️ پایان❤️
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۹۲ لبش که به خنده باز میشود و نام محمدحافظ را میآورد دلم آرام میگیرد. - کجایی؟ ... من اومدم دنبالش نگران نباش. تو یه راست بیا همونجا لباس عوض کن.... دسته گلم گرفتم خیالت راحت. نمیدانم محمدحافظ چه میگوید که نگاه احسان روی من میماند و بعد از مکث کوتاهی میگوید: - منتظرت که هست ولی... حرفش نیمهتمام میماند و لبخندش گسترده میشود: - باشه منتظریم. ارتباط را قطع میکند و رو به منِ منتظر سر تکان میدهد: - داره میآد. میخوای بشینی تو ماشین؟ سر بالا میاندازم و با تکیه به ماشین نگاهم را به انتهای خیابان میدوزم. لحظات کش میآیند و دلهره از گوشهی دلم سرک میکشد. برای آنکه از دلنگرانی به جان دستهگل نیفتم آن را به احسان میسپارم. هر ماشینی که رد میشود به حساب اینکه احسان داماد است، برایمان بوق میزند و حتی گاهی دست تکان میدهند. برایشان سر تکان داده و لبخند میزنیم و من امیدوارانه به ماشین دیگر چشم میدوزم شاید تصویرِ آشنایم را ببینم. نمیدانم چقدر ایستادهایم که ماشین بزرگ آتشنشانی از انتهای خیابان پیدا میشود. صاف میایستم و ناباورانه نگاهش میکنم. نفس در سینهام حبس میشود وقتی آنطرف خیابان با فاصله میایستد و محمدحافظ پیاده میشود. نمیتوانم جلوی لبخندم را بگیرم. حتی وقت نکرده لباس عوض کند. تنها، کلاهش را برداشته و با همان لباسها قصد رد شدن از خیابان را دارد. نگاهم میکند و لبخند کل صورتش را میپوشاند. برق نگاهش جان تازهای به این منِ خسته از انتظار میدهد. ایستادن را تاب نمیآورم. هر یک قدمی که او جلو میآید را با دو سه قدم، پاسخ میدهم و وقتی به طور کامل از عرض خیابان میگذرد دامن لباسم را جمع کرده و به سویاش پرواز میکنم. وقتی مقابل یکدیگر میرسیم منتظر حرفی از جانب او نمیمانم و خود را در آغوشش انداخته و دست دور گردنش حلقه میکنم. بوی دود و فلز را به جان میکشم که صدای خندهی از ته دلش بلند میشود و آرام زمزمه میکند: - عروس قشنگ من! و همانطور که مرا میان بازوانش جای داده بابت دیر آمدنش عذرخواهی میکند. حلقهی دستانم را تنگتر میکنم: - مهم اینه که اومدی. حتی اگه تا شبم طول میکشید منتظر میموندم.
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۹۱ صدای زنگ گوشیام مرا از فکر بیرون میکشد و حس شادی زیر پوستم میدود اما با دیدن نام احسان، ایست میکند. ارتباط را برقرار میکنم و سریع میپرسم: - زنگ زد؟ صدایش رنگ شوخ و شاد همیشه را ندارد: - هنوز نه... ولی میآد. من اومدم دنبالت، لباسای حافظم گذاشتم تو ماشین. هر وقت زنگ بزنه میگم یه راست بیاد تالار همونجا لباس عوض کنه. چارهای جز قبول حرفش ندارم. نمیتوانم بیشتر از این در آرایشگاه بمانم، هم خسته شدهام و هم از نگاههای پر سوال دیگران اذیت میشوم. دلم نمیخواهد قضاوت شوم یا شغل و موقعیت همسرم را برای کسی تعریف کنم. شاید درک اینکه داماد، با اینکه روز عروسیاش در مرخصی است اما برای نجات جان انسانها رفته، برای بعضی از آدمها راحت نباشد. خوب میدانم این رفتنش بیدلیل نبوده، قطعاً موردی پیشآمده بود که به حضورش نیاز داشتند. قبل از اینکه برود زنگ زد و قول داد خودش را برساند، قول داد برمیگردد و من به این قول ایمان دارم. پس بدون غر زدن یا نارضایتی جواب احسان را میدهم: - باشه الان میآم. فقط دستهگلم چی؟ - گرفتمش، الان دستمه. - دارم میآم. بلند میشوم و رو به سوسن جون، آرایشگرم، میگویم: - اومدن دنبالم. با لبخند دورم میچرخد، پایین تور را صاف میکند، پشت لباسم را کمی مرتب میکند و در آخر با نگاهی به تکتک اجزای صورتم، برای بار آخر پودر فیکس را روی صورتم مینشاند. کمک میکند شنل سفیدم را دورم بیاندازم. از بین وسایلی که با خود آورده بودم فقط کیف کوچکم مانده که گوشی را داخلش سُر میدهم و به طرف در راه میافتم. دردانه و زینب قبل از رفتن، چندینبار گوشزد کردند از پلهها آرام پایین بروم مبادا با این کفشها لیز بخورم و بیفتم. و ریحانه چقدر خندیده بود که نکند عروس شب عروسی با پای گچگرفته در مجلس حاضر شود! آرام پا روی اولین پله میگذارم و با کمک نردهها پایین میروم. قلبم حضور او را تمنا میکند و عقلم هشدار میدهد اندکی صبوری به جایی برنمیخورد. حالا که محمدحافظ نیامده دیگر عکس و فیلم دونفره نخواهیم داشت اما چه اهمیتی دارد؟ وقتی قرار است خودش تا همیشه کنارم بماند نیازی به فیلم ندارم. خرامان خرامان به سمت در خروج میروم و خداراشکر میکنم که دخترها را یکساعت پیش راهی مجلس کردم تا معطل نشوند. در را که باز میکنم احسان و فیلمبردار هر دو به کمکم میآیند. کیف را دست احسان میسپارم و به حرفهای فیلمبردار گوش میدهم تا چند مدل عکس و فیلم بگیرد. و من در تمام مدت چشمم به انتهای خیابان است. به خواست فیلمبردار چند صحنه هم با دستهگل فیلمبرداری میشود و بعد به طرف ماشین عروس میرویم که راهی شویم. گوشی احسان زنگ میخورد و نمیدانم چرا دلهره به جانم میافتد. گویی شماره را نمیشناسد که اخم کرده و مردد پاسخ میدهد. میدانم خسته است چرا که امروز پابهپای برادرهای محمدحافظ برای جشن ما تلاش کرده و حالا هم به جای داماد کارها را انجام میدهد.
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۹۰ چیزی نمیگوید ولی بوسهای پر احساس روی موهایم مینشاند. - اوه! چشمانم سریع باز میشوند اما موضعم را ترک نمیکنم. آرام میگوید: - دیدن! و این یعنی آن چهارنفر پشت پنجره هستند. و میدانم این بوسه و آغوش برای آنها حکمِ یک بلهی بزرگ را دارد. قطعاً همین حالا احسان به هردو خانواده خبر میدهد صحبتهای ما به خیر و خوشی تمام شده و فرنوش و دردانه، این حالت ما را به گوش دخترها میرسانند و باید تا مدتها با طعنههای از سر ذوق و شوقشان کنار بیایم. اما الان هیچ چیز برایم مهم نیست چرا که در جایی قرار دارم که منتهای آرزویم بوده، جایی پر از حس عشق و امنیت؛ و یادگرفتهام او را چگونه دوست بدارم حتی اگر روزی نباشد. **** برای بار چندم به گوشیام نگاه میکنم و بعد، ناامیدانه نگاهم را به ساعت میدوزم. گفته بود به محض آنکه کارش تمام شود پیام میدهد اما ساعتهاست که از او خبری ندارم. تا نیمساعت دیگر باید پای سفرهی عقدمان باشیم، سفرهای که با حمایت دو خانواده جان گرفته و قرار است به همراه جشنی در خانهی آقاجان و حاجتوکل سرآغاز زندگی مشترکمان باشد. زودتر از هر دو خواهرم عروس شدهام، بیشتر از همیشه میان مهربانی و لطف خانوادهاش غرق هستم و بهتر از قبل میدانم تمام این لحظات خودِ خودِ خوشبختی هستند، همان خوشبختیای که شاید به چشممان نیاید ولی روزی دلمان برایش تنگ میشود. روبهروی آینهی سالن آرایشگاه نشستهام و به یگانهای نگاه میکنم که گویی اندکی بزرگتر شده و عاقلتر. حالا میدانم هر آدمی باید تلاش کند به اندازهی عشق و محبتی که از عزیزانش میگیرد، خوشبخت زندگی کند. اما اینکه راه رسیدن به خوشبختی چگونه است، انتخاب اوست. مثل مادرم که راه خوشبختیاش را در ازدواج مجدد دید، و من خوشحالم که دوباره زندگی در نگاهش جریان دارد؛ مثل دردانه که تازه متوجه جنینی در بطنش شده و تلاش میکند زندگیِ پر تلاطمش را آرام کند و زودتر به سرانجام برساند؛ مانند ریحانهای که میداند با خانوادهی فواد همنظر و همسو نیست و فواد دست بزن دارد اما میخواهد یاد بگیرد زندگیاش را روی اصول درست پیش ببرد و قرار است به زودی جلسات مشاوره را شروع کند.
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۸۹ لبخند مهربانی تقدیمم میکند: - که بیشتر گریه کنی؟ سر به نه تکان میدهم و باز اشکها و واژههایم همراه میشوند: - برای اینکه بهتر دوست داشته باشم. سینی چای یخکرده را کنار میگذارد و نزدیکتر میشود. با هدایت دستانم جایی قرار میگیرم که روزی آرزویم بود؛ کوبش قلبش زیر گوشم غوغا میکند. وقتی شروع به حرفزدن میکند حس میکنم سلول به سلولش حرف میزند: - بهتر و بیشتر از این؟ شاید من زودتر عاشق شده باشم اما دوستداشتن رو از تو یاد گرفتم. انقدر قشنگ و صبورانه دوستم داشتی که راهی نداشتم جز اینکه منم درست عاشقی کنم. سرم را نوازش میکند: - بارها خواستم ازت بپرسم زندگی رویاییت چطوریه؟ برا خوشبخت کردنت باید چیکار کنم؟ و هربار ترسیدم اگر بگم ناچارم خونهای نزدیک اینجا پیدا کنم تا بتونم نزدیک پدرم باشم که تو کاراش کمکش باشم؛ آرزوهات رو به هم بریزم. باز اشکها سرعت میگیرند و صدایم را به لرزه میاندازند: - فکر میکنی منی که خودم پدر ندارم و برا یه بار دیگه بغل کردن و بوسیدنش جون میدم، ازت میخوام دست از پدرت بکشی؟ تو نخوای هم من مجبورت میکنم، تو انجام ندی هم من انجام میدم. تو رویاهای من همیشه یه خونهی کوچیک بوده و تو و من و یه زندگی آروم؛ که با هم باشیم، و کنار اونایی که دوسشون داریم. هیچوقت چیز بیشتری نخواستم. حلقهی دستانش تنگتر میشود: - من برای همین آرزوی کوچیکم تمام تلاشم رو میکنم. فقط قول بده... چشم میبندم و میان حرفش میپرم: - من بعد از این، خیلی روزا گریه میکنم، از خوشحالی گریه میکنم، هورمونام به هم میریزه گریه میکنم، از چیزی ناراحت باشم گریه میکنم، از چیزی بترسم گریه میکنم، اگه اتفاقی برات بیفته گریه میکنم، حتی ممکنه از حرفاتم گریه کنم؛ اما قول میدم بعدش سریع آروم بشم، دنبال راهی برای بهتر شدن حالم بگردم، و راهی رو برم که احساس خوشبختی کنم. قول میدم به خاطر عشقی که بهم داشتی و داری؛ خوشبخت بشم. تو هم قول بده اگه یه روزی من نباشم به خاطر عشقی که بهت داشتم خوشبخت زندگی کنی.
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۸۸ - اگه... روی چشمانم مکث میکند و دستش جلو آمده، تار مویی که نمیدانم کِی خودش را به نزدیکی چشمانم رسانده را آرام عقب میراند و آرام ادامه میدهد: - اگه یه روز برام اتفاقی افتاد، اگه نتونستم کنارت بمونم، اگه نبودم که خندههات رو ببینم و صدای نفسکشیدنت رو بشنوم، قول بده به جای گریه کردن فقط عمیق دوستم داشته باشی. قول بده به خاطر آرامشم، خوشبخت زندگی کنی. هرچیزی که باعث خوشحالیت میشه رو انجام بده و بدون با هر خندهی تو، روح من بیشتر آروم میگیره. اینکه کسی اینطور بلد باشد مرا دوست بدارد و هنوز نگرانِ آرامشِ من باشد، خفهام میکند. احساس میکنم عشقش از من جلوتر ایستاده؛ عشقی نجیبتر، بالغتر و حتی بیادعاتر از توانِ دلم. و من در مقابل این همه عشق چه میتوانم بگویم؟ چگونه باید پاسخ اینگونه دوستداشتهشدن را بدهم؟ او بیشتر عاشق است یا من؟ لبانم میلرزد و به چشمانش میآید. سریع هشدار میدهد: - گریه نکن. ولی دست من نیست که اشکها بیاجازه خودنمایی میکنند. دست روی چشمانم میگذارم و صدایش را میشنوم: - من نمیتونم گریه کردنت رو تماشا کنم، برام کابوسیه که انگار تمومی نداره. حس میکنم بعدش دیگه هیچوقت ندارمت. ایوای، که این، آن تروماییست که مانع او تا به حال بوده. من و مهدخت اشتباه کردیم و باید به او بگویم که دلیل ترومای محمدحافظ من هستم. اشکهایم سرعت میگیرند. با کف دست اشکها را پاک میکنم. مرا به سمت خود میچرخاند و غر میزند: - من انقدر از گریه کردنت میترسم که گاهی دلم نمیخواد حرف بزنم نکنه با حرفم باعث گریهت بشم. بعضی وقتا میخوام یه چیز خوب بگم، درست حرف بزنم، بدتر میزنم خراب میکنم و باز تو گریه میکنی. این اشکا چیه که راهبهراه میریزی؟ من در برابر بزرگی این عشق بینهایت کوچک هستم. اگر زودتر میدانستم، اگر زودتر دهان باز میکرد؛ شاید سعی میکردم بهتر و زیباتر دوستش داشته باشم. دستی به زیر چشمانم میکشم: - گریه نمیکنم. ولی کاش زوتر میگفتی.
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۸۷ غنچهی لبانش اندکی شکفته میشود: - ممنونم که به روم نمیاری چقدر سخت گذشت. و بیشتر ممنونم که تحمل کردی تا من بتونم شبِ به این قشنگی رو ببینم. گویا قصد کرده امشب احساسات مرا جریحهدار کند. چشمانم میل شدیدی به بارش دارند و من با سماجت سد راهشان میشوم. برای همین فقط سرم را تکان میدهم. دوباره سر به زیر شده، واژهها را کنار هم قطار میکند: - حالا راحت از ترسام میگم. دم عمیقی میگیرد: - بزرگترین ترس من، از دست دادن اوناییه که برام عزیزن. نه اینکه فکر کنی از مرگ میترسم. اون چیزیه که نمیشه ازش فرار کرد، ممکنه تحملش سخت باشه اما اول و آخر، قاطی جریان زندگی میشیم و قبولش میکنیم. ترس من از اینه که آدما رو در عین زنده بودن از دست بدم. مکث میکند و نگاهش را به دیوار روبهرو میاندازد: - مثل سالها پیش... که با یه واکنش عصبی، با داد زدن، یه دختر کوچولو رو تا سالها از دست دادم. وقتی با گریه از پیشم رفت، تازه به خودم اومدم دیدم اونی که برام عزیز بود رو ناراحت کردم. اون موقع به خاطر نزدیک بودن دوتا خونواده به هم، فقط برام عزیز بودی. ولی تو دیگه نمیخواستی من رو ببینی، با اینکه بچه بودی اما غرور داشتی و من غرورت رو شکسته بودم. ناچار بودم حالت رو از دیگران بپرسم. یهو یه روزی به خودم اومدم دیدم عاشق دختری شدم که نه دوست داره نزدیکم باشه و نه حاضره من رو ببینه و وقتی یه دفعهای با هم روبهرو میشیم ازم رو برمیگردونه، اما همونطوری هم دلم رو میبره. از یه جایی به بعد بهت نزدیکتر شدم و خودت متوجه نشدی. میدیدمت اما تو من رو نمیدیدی. شده بودم سایهی زندگیت. نگاهم میکند: - من از این میترسم که دوباره کاری کنم یا حرفی بزنم که دوباره چشمات خیس بشه، از من متنفر بشی و از دستت بدم یگانه. میخوام این دوستداشتنی که تو دلت هست همینطوری دستنخورده باقی بمونه. حس میکنم دستی به قلبم چنگ انداخته و بیرحمانه آن را له میکند. یارای انجام هیچ کاری را ندارم، حتی سخنگفتن. به زحمت سعی میکنم این بغض را کنار بزنم ولی باز او شروع به حرف زدن میکند و مرا به ورطهی ویرانی میکشاند.
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۸۶ آرام میپرسد: - خوبی؟ حس میکنم کمی دستپاچه است. سرم را به علامت "نه" تکان میدهم: - یه مقدار گیجم. نگاهم را تا چشمانش بالا میآورم: - انقدر همه چی یهویی شده که حس میکنم دارم خواب میبینم. لبخندی شیرین روی لبهایش جاخوش میکند: - آره، یهویی شد. سرتاپا سوال هستم تا بدانم چه چیز باعث این اتفاقات پشت سرِ هم و این همه عجله شده؛ و او گویی حرف دلم را میداند که دو دست در هم گره کرده، روی پا میگذارد و سر به زیر میاندازد: - راستش، بدجور ترسیدم. از چیزی حرف میزند که من همیشه حس میکردم به خاطر شغلش در وجودش نیست. واژهی "ترس"، بیجان از میام لبانم بیرون میافتد. لبخندِ خجولی میزند و سر به تایید تکان میدهد: - آره... منم میترسم. خیلی وقتا ترسیدم. بعد از کمی مکث، که حس میکنم از سرِ خوددرگیری باشد دوباره سرش را به زیر میاندازد: - قبل از اینکه از ترسام بگم، باید ازت معذرتخواهی کنم. متعجب نگاهش میکنم. سربهزیرتر از هر زمان دیگریست و صورتش در هم، گویی درد را مزهمزه میکند: - از لحظهای که فهمیدم قراره بری پیش مادربزرگت و بینمون فاصله بیفته آروم نگرفتم. این همه سال عادت داشتم هر روز ازت خبر داشته باشم، بیام به هوای احسان از نزدیک یا از دور ببینمت ولی حواسم نبود تو، خیلی روزا از من خبر نداشتی... یا شاید روزای زیادی من رو نمیدیدی. خیلی صبوری کردی، خیلی تحمل کردی و من ندیدم. حالا که ممکن بود خودمم تو اون شرایط قرار بگیرم تازه فهمیدم چه روزایی رو پشت سر گذاشتی. سرش را بالا میآورد و شرمسار نگاهم میکند: - ببخشید که نفهمیدم... و ندیدم. امشب گویا آسمان و زمین دست در دست هم گذاشته تا دیوارههای قلب مرا بلرزانند. نمیتوانم جلوی این لرزش و رسیدن پسلرزههایش به چشمانم را بگیرم، در عوض عاشقانهترین لبخندم را نثارش میکنم و سر به رد کردن حرفش تکان میدهم: - تمام اون لحظههاشم برای من قشنگ بود.
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۸۵ و برایم پلک باز و بسته میکند. نمیتوانم بگویم چه حس بدیست که در چنین شبی پدرم را ندارم و جملههای آقاجان سعی دارد مرهم درد امشبم باشد. میدانم با زبان بیزبانی به این دختر شکننده میفهماند او امشب هرچقدر بخواهم برایم پدرانه خرج میکند. بغضی که میخواهد میانِ گلویم ماوا بگیرد را با سرسختی پس میزنم و با یک " ممنونم" حمایتش را پذیرا میشوم. ضربهای روی شانهی محمدحافظ میزند و میرود. احسان سینی را روی لبهی پهن باغچه میگذارد و قامتش را راست میکند. چشمان تیزش را با نگاهی پر تهدید به ما میدوزد و با دو انگشت اول به چشمان خودش و بعد چشمان ما اشاره میکند: - حواسم بهتون هستا! مثل بچههای خوب هرچی اونیکی گفت میگید چشم و قال قضیه رو میکَنید. من از دست جفتتون تَرَک خوردم به خدا! حرفاتونم تموم شد سریع بگید بهم، که باید به هر دو طرف اعلام کنم. بعد هرچقدر خواستید بشینید دل و قلوه رد و بدل کنید. با دست به خانهی حاج توکل اشاره میکند: - اون طرف که خداروشکر همه جمع هستن و با یه تلفن حله. این طرفیا هم احتمالا مثل لشکر اسکندر حمله کنن اینجا. محمدحافظ میخندد اما من متعجب میپرسم: - مگه همه خبر دارن؟ سر به آری تکان داده و شانه بالا میاندازد: - زحمتش رو من و فرنوش کشیدیم. لبخند پر حرصی پیشکشش میکنم: - ممنون از تفاهمِ زن و شوهر. سر کج میکند: - چاکرم. فقط... با انگشت به محمدحافظ اشاره میکند: - گفته باشما، بعد ازدواجم باید بیاد سرِ کارش. شرکتم لَنگ میمونه. محمدحافظ با خنده او را به سمتِ خانه سوق میدهد: - خودش کلی کار ریخته رو سرش. شرکتت رو خودت بچرخون. حین رفتن، به من تاکید میکند: - میای سر کار. و برای محمدحافظ شکلک در میآورد و با طمانینه به سمت خانه میرود. با تعارف من، دو طرف سینی مینشینیم. نگاهم به زمین است اما زیرچشمی میبینم که دستانش را به هم میکشد.
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۸۴ میخواهم سینی را بگیرم که احسان سریع میآید و خودش سینی را گرفته، همراه با اخم غر میزند: - امشب که نیاز نیست یگانه چایی بده. اگه پس فردا اومدن، چایی یگانه رو میخورن. مادر با صورتی متعجب و دهانی باز مانده نگاهش میکند و با تانی میگوید: - وا احسان؟! مگه اون بچه غریبهست؟ یا تازه به ما رسیده؟ اخمش بیشتر میشود : - خوبه هنوز دامادت نشده عمه انقدر هواش رو داری! و آرام نجوا میکند: - دهن همهمون رو سرویس کرد تا خواستگاری کنه عمه. یه ذره بهش بد بگذره خب! مادر خندهاش را مهار میکند و با لبانی که به زور جلوی کش آمدنش را میگیرد با لحن خودش هشدار میدهد: - یگانه اینجا وایسادهها! وقتی نگاه احسان به منی که با چشمانم در حال خط و نشان کشیدن برایش هستم؛ میافتد، لبخند حاکی از رضایتی میزند و برایم ابرو بالا و پایین میکند: - اینم همینطور عمه، اینم همینطور. میخواهم به ضرب شستی مهمانش کنم که فرصت نمیدهد و با همان لبخند میگوید: - بدو بریم وگرنه جای تو، با آقاجون به توافق میرسه. صدایش در حدی بلند است که همه میشنوند و قهقهشان به هوا میرود. من اما پر از دلهرهای ناشناخته میشوم و دست خودم نیست که پایین لباسم را میان انگشتانم مچاله میکنم. پشت سرش از خانه خارج میشوم. همهی چراغهای حیاط روشن است و او گوشهای از حیاط، کنار باغچهی شببوها ایستاده و با لبخندی محجوبانه در حال صحبت با آقاجان است. در آن تیشرت آستین بلند سفید و شلوار جینش به شدت برایم دوستداشتنیست. با صدای پایمان نگاهش به سمتم کشیده میشود و نگویم که ستارهباران نگاهش دلم را قرص میکند. عطر شببوها با هر قدمی که برمیدارم جاندارتر میشود و کسی چه میداند که من در عطر گلها و نگاه او غریقی هستم که میلی به نجات ندارم. نزدیکشان میشویم و با "سلام" گفتن آرام من، آقاجان نگاه پر مهرش را روانهام میکند: - با خیال راحت حرفاتون رو بزنید و اگر چیزی نیاز داشتین، من داخل هستم.
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۸۳ دستی مرا به سمتِ اتاق سوق میدهد و صدای فرنوش را از پشت سرم میشنوم: - فکر کنم باید لباس عوض کنی. نگاهی به لباسم میاندازم و به نظرم لباس بدی نیست ولی گویا دخترها نظر دیگری دارند که مرا وادار میکنند پا به اتاق گذاشته و غرغرهایشان بابت این تعجیل در حرفزدن را، گوش کنم. از من خوشبختتر کسی در دنیا هست؟ کسی که ببیند عزیزانش به خاطر او چون اسپند روی آتش بالا و پایین میپرند، غر میزنند، اتاق را به هم میریزند، با یکدیگر بحث میکنند؛ و او فقط لبخند بزند و دلش بخواهد تا آخر دنیا آنها را تماشا کند. نمیگذارم بحثشان جدی شود که دلخوری در پی داشته باشد، آرام میگویم: - یه چیز ساده میپوشم. و اخم دردانه و فرنوش را به جان میخرم. اما ریحانه نمیگذارد به مقصود خود برسم، غر میزند: - مامان هنگامه گفت این روزا و این برنامهها تا آخر تو ذهن آدم میمونه. پس باید یه چیزی بپوشی که هر وقت به امشب فکر کردی، نزنی تو سر خودت. دردانه و فرنوش هم حرفش را تایید میکنند و باز به جان لباسها میافتند. با اخطار احسانی که نمیدانم کی برگشته و میگوید محمدحافظ آمده، شلوار و شومیزِ سِت شیری رنگ دردانه را میپوشم و از اتاق خارج میشویم. دوباره نگاهها به سمتم نشانه میرود و اینبار گل لبخند روی لبها شکوفه میدهد. احسان چشمکی میزند: - بالاخره خر مغزش رو گاز گرفت. اخمی مصنوعی و چشمغرهای نثارش میکنم که قهقهه میزند و با انگشت سبابه به بیرون اشاره میکند: - تو حیاط منتظرته. ابروهایم بالا میپرد و متحیر میپرسم: - چرا حیاط؟ مادرجان با سینی چای از آشپزخانه بیرون میآید و مرا مخاطب قرار میدهد: - بیا مادر وسایل پذیرایی ببر براش. آقاجونتم اونجاست. مادر دستپاچه سینی را میگیرد و به سمتم میآید: - آقاجون رفت تعارف کنه بیاد تو، ولی مثل اینکه خودش به احسان گفته همون بیرون حرف بزنین بهتره. نزدیکم که میرسد صدایش را آرام میکند: - شاید نگرانه حرفاتون به نتیجه نرسه که داخل نیومد.
از دنیای کلمات لذت ببر! 🌍 به مناسبت هفته ملی کتاب و کتابخوانی، ما در مجموعه انتشارات علی برای روحهای تشنه دانش و داستان، یک سفر شگفتانگیز تدارک دیدهایم. 🎁 شما میتوانید تمامی کتابهای مورد علاقه خود را با تخفیف ویژه تهیه کنید. این فرصت محدود است تا گنجینهای از بهترین آثار ما را به کتابخانه خود اضافه کنید. فرصت استفاده از این فروش ویژه: یک هفته است. بخوانیم و دنیای خود را زیباتر کنیم. ❤️
😍فروش ویژه کتابهای نشرآئیسا 📚به مناسبت هفته کتابخوانی 🎉 از 23 آبان تا 30 آبان 💠جهت سفارش کتاب ها و اطلاع از تخفیف و قیمت کتاب ها به ای دی زیر پیام بدید 👇 🆔 @Books_shop1 🌐 @AeeisaShop
يک روز میرسه گلهایی که گفتی باز نمیشه، باز میشه. غمی که گفتی هرگز تموم نمیشه، تموم میشه. زمانی که گفتی نمیگذره، میگذره. زندگی یک رازه اول شکر بعد صبر و در آخر باید باور کرد.
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۸۲ سوال مادرجان بینمان فاصله میاندازد. - با حاجی حرف میزدین؟ آقاجان میچرخد و نگاهش میکند: - نه داشتم نماز میخوندم. و بعد، برای جمع توضیح میدهد: - حاجی اول زنگ زد به من، که هم اجازه بگیره هم توضیح بده چرا میخوان زودتر دست این دوتا جوون رو بذارن تو دستِ هم. روی مبل همیشگیاش مینشیند و دایی هم کنارش جای گرفته و با خنده میگوید: - از بس منتظر ازدواج حافظ بودن که حالا نمیخوان وقت تلف کنن. آقاجان حرف او را تایید میکند و برای دایی تعریف میکند که از خوشحالی حتی عمهها و عموهای محمدحافظ هم امشب مهمانشان هستند. مادر دوباره با بیقراری میایستد و مینالد: - من دو روزه چطور همه چی رو آماده کنم؟ وای خدا! آقارضا به او اطمینان میدهد: - من این دو روز دربست در خدمت شمام خانوم. و گویی مادر تازه یاد چیزی افتاده باشد، "وای،وای" گویان با حالت گریه میگوید: - مامان هنگامهش که خونهی من پا نمیذاره! چه خاکی تو سرم بریزم؟ مادرجان پشت چشمی نازک میکند: - حالا راه به راه این بچه باید برای تکتک چیزا حرصوجوش بخوره! آقاجان نمیگذارد دلنگرانی مادر وسعت گیرد: - دخترم جشنشون رو همینجا خونهی ما بگیرید. برای خونواده حاجی هم اینجا راحتتره. میدانم اشارهی غیرمستقیمش به پدر محمدحافظ است. بلاتکلیفی باعث میشود اینپا و آنپا کنم که دردانه نزدیک میشود و کنار گوشم نجوا میکند: - احسان رفته اون طرف. متعجب نگاهش میکنم. شانه بالا میاندازد که یعنی فرنوش هم دلیلش را نمیداند. تلفن خانه زنگ میخورد و آقاجان جواب میدهد. سلام و احوالپرسیاش میگوید حاج توکل پشت خط است. نمیدانم چه میگوید که آقاجان نگاهم میکند: - یگانه اینجاست. و بعد با تانی گوشی را از گوشش دور میکند و مادر را مخاطب قرار میدهد: - حاجی میپرسن شما و آقارضا اجازه میدین الان این دوتا جوون با هم حرفاشون رو بزنن؟ مادر دستپاچه لباسش را در مشت میگیرد و نگاهم میکند. با تکانِ سر از من میپرسد آیا موافق هستم و وقتی پلک باز و بسته میکنم، باز سرش را به بالا و پایین تکان میدهد: - بله.. بله.. بگید بیان همینجا حرفاشون رو بزنن. گرمایی شیرین همراه با ترسی ناشناخته در رگ و پِی جانم میدود. صدای تپش قلبم را میشنوم و لرزش دستانم را میبینم.
🕗🍃🔥🕗🍂🔥 🔥🕗🍂🔥🕗 🍂🔥🕗 🕗🍃 #ساعتزندگیهفتوپنجاهونهدقیقهاست #نشمیلقربانی #پست۲۸۱ کسی به استقبال نیامده، گویی بقیه هم مانند من شوکزده و متحیر، در حال هضم اتفاق پیشآمدهاند. وارد خانه میشویم و نگاهم جمع کوچکی که دور مادر حلقه زدهاند، را شکار میکند. با ورودمان نگاهها به سمتمان هجوم میآورند. مادر به یکباره چون تیرِ کَندهشده از کمان، از روی مبل بلند میشود و بدون اینکه سلاممان را پاسخ دهد، نفسزنان میپرسد: - با هم حرف زدین؟ پسفردا میان؟ کمی گیج و مستاصل نگاهش میکنم: - مگه قرار بود حرف بزنیم؟ مادرجان محتوای لیوان درون دستش را هم میزند و با ملایمت ملامتش میکند: - دختر بشین دودقیقه این آبقند رو بخور نفست بالا بیاد، بعد سینجیمش کن. آقارضا دستهای مادر که با بیقراری تکان میدهد و دور خودش میچرخد را، میگیرد و وادارش میکند دوباره بشیند. خودش هم کنارش نشسته میگوید: - خانوم! چرا نگرانی؟ بسپار به خدا. ما هستیم، انقدر به خودت استرس نده. دایی هم که کنارشان ایستاده تایید کرده، پی حرف او را میگیرد: - الان با این حالت کاری از دستت برمیآد؟ حالا هنوز "بله" نگفتین که انقدر نگرانی. بعد هم همهمان را مخاطب قرار میدهد: - تو خونه مردم اسم عروسی میآد، هفت شب و روز بزن و بکوبه. خونه خواهر من اسم عروسی میآد اول خودش یه دور سکته میزنه، یه دورم ما رو سکته میده. و خودش میخندد. زندایی ملامتبار نگاهش کرده و با ایما و اشاره میگوید ادامه ندهد. کیفم کشیده میشود و دردانه و فرنوشِ لبخند بر لب را میبینم که میخواهند وسیلههای داخل دستم را بگیرند. فرنوش آرام زمزمه میکند: - بیا بشین رنگ به روت نیست. و ریز میخندد: - خواستگاریت کردن، نگفتن میخوان بکُشنت که! بیحوصله وسایلم را گوشهای میگذارم و دردانه از مادر که دارد به اصرار آقارضا چند جرعه آبقند مینوشد، میپرسد: - دقیقا چی گفتن؟ شما انقدر هُلهلکی پشت تلفن به ما گفتی بیایم که هیچی نفهمیدیم. مادر نفسی عمیق میکشد و بیقرار تعریف میکند: - فریده خانون زنگ زد که اگر اجازه میدین یگانه جون رو برای حافظ خواستگاری کنیم. والا زبون من بند اومد! یهو بیمقدمه اسم خواستگاری آورد. بعدم گفت ایرادی نداره چون ما هفتهی دیگه عروسی داریم تکلیف این دوتا جوون رو زودتر مشخص کنیم؟ امشب یه سِری با هم حرف بزنن بعدش موافق بودین برا سهشنبه شب بیایم خرجبرون و صیغهی محرمیت. دایی باز اصرار میکند: - حالا تا این دوتا جوون حرف بزنن و به جواب مثبت برسن یه عمر طول میکشه. در همین لحظه، آقاجان از اتاق پشتی بیرون میآید و بیآنکه دایی متوجه شود، ضربهای به پشت شانهاش میزند که باعث ترس دایی میشود. - باباجان جواب که مثبته، قراره حرفای آخر رو بزنن. و برای منِ هنوز متحیر مانده آغوش میگشاید. لبانم کش میآید و به پناه او میروم. پیشانیام را میبوسد و کنار گوشم زمزمه میکند: - دیگه بی خداحافظی نرو. دست دور بدنش محکم میکنم و با تکان سری که روی سینهاش گذاشتهام، قول میدهم. نمیدانم همهی دخترانی که به این مرحله از زندگی میرسند مثل الان من، حس نیاز به یک کوه محکم و استوار را در دلشان دارند یا فقط من هستم که جای خالی پدر را با تکیه بر شانههای آقاجان معنا میکنم.
یادت باشد همیشه بیشتر از چیزی که انتظارش را داری دوام میآوری.