هستی؛
Статистикаبا بوسههای خورشید، از این خاک سرد، سبز خواهم شد. به دنبال خود میگردم، درمیان صفحههای کتاب. پس کنارم بشین تا کتاب بخونیم. http://t.me/BluChtBot?start=67a6a002bddaa3888c43
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 88
- 1/48двое суток
- 100
- 1/72трое суток
- 108
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
Me and who? When??
از پینترستتون عکس بدین ببینم چه وایبی میدید @Rozegarihabot
I love to begin my day with a new book.
🕯
без подписи
انجیر، انجیرهای سیلویا. کتاب، کتاب و باز هم کتاب. مست شدن با کلمات کتاب.
-صدای زندگی.
نوشته هات رو که میخونم واقعا به وجد میام؛چقد روح زیبا و دوستداشتنی داری جگر گوشه..
از پلهها پایین میروم. هرچقدر پلههای بیشتری را پایین میروم بیشتر احساس خفگی میکنم. اصلا اینجا را دوست ندارم. دلم میخواهد در همان پیادهرو بمانم و آدمها را تماشا کنم. به لبخندهایشان، به غمهایشان و به چهرههایی که همیشه در ذهنم باقی میمانند. با یک دختربچهی…
https://t.me/Greeeeen_home/23718 چه خاطرهنگاریِ دلنشینی بود. این طولانی بودنش هم قشنگ حسِّ طولانی بودن مسیرِ راهپله و عمقِ خفگی زیرزمینیش رو با خودش داشت.
خیلی خیلی طولانی شد..
از پلهها پایین میروم. هرچقدر پلههای بیشتری را پایین میروم بیشتر احساس خفگی میکنم. اصلا اینجا را دوست ندارم. دلم میخواهد در همان پیادهرو بمانم و آدمها را تماشا کنم. به لبخندهایشان، به غمهایشان و به چهرههایی که همیشه در ذهنم باقی میمانند. با یک دختربچهی کوچولو برخورد میکنم و ناگهان آن خفگی کمرنگ میشود. خندههایش. زندگی در آن خندهها جریان دارد. درجایی که زندگی کمتر از هرجایی جریان دارد، او به تنهایی و به یک تنه زندگی را به یادم میآورد. روی صندلیای مینشینم و میدانم چندین ساعت طول میکشد تا نوبت من شود. اینترنت و آنتن قطع است. طاقچه را باز میکنم و نمایشنامهی "اتاق ورونیکا" را شروع میکنم به خواندن. از تکرار این جمله همه را به ستوه آوردهام اما خدایا، بدون ادبیات هیچ چیز برایم قابل تحمل نبود! ناگهان صدای آدمهای کنارم آرام میشود، گرما اذیتم نمیکند و انتظار کشیدن هم دیگر سخت نیست. تند و تند کلمهها را میخوانم و غرق میشوم. بله، حتی در یک زیرزمین تاریک و بیحیات هم، میشود در ادبیات غرق شد و از آن لذت برد. آن دختربچه که کمی پیش به بیرون رفته بود باری دیگر باز میگردد. به او لبخند میزنم و لبخند میزنم و لبخند میزنم. کاش میدانست به چه اندازه زندگی را زنده نگه داشته است. به نمایشنامه برمیگردم. میخوانم، میخوانم و میخوانم. از روی صندلی بلند میشوم و کمی در مطب راه میروم. همان لحظه، درست در ساعت پنج بعدازظهر، برق قطع میشود و آن زیرزمینی که به اندازهی کافی تاریک و دلگیر بود بیشتر از قبل غیرقابل تحمل میشود. ناگهان همه چراغقوهها را روشن میکنند. کلافهام. خستهام. نمیخواهم دیگر در آنجا بمانم. در آنجا انگار آزاد و رها نیستم. میخواهم به جنگل، طبیعت و آغوش کسی پناه ببرم. به کلمات خیره میشوم و سعی میکنم کلافگیام را با آنها آرام کنم. به اوج نمایشنامه که میرسم، نوبت من میشود. به همراه من یک مرد وارد میشود تا دکتر برایش کاغذی را امضا کند. روی ساعدش حرف M تتو شده است و تمام مدتی که در آنجا حضور دارد به آن و داستانی که ممکن است پشت آن باشد فکر میکنم.... از پلهها که به سمت پیادهرو میروم، نفسهایم راحتتر میشود، درختهای سبز را که میبینم زندگی باری دیگر رنگ پیدا میکند. به تولد مامان که فرداست فکر میکنم. به نامهای که باید برایش بنویسم، به آن کودک، به حرف M، به درختها، به لاک سبز، به خورشید که بیرحمانه میتابد، به ادبیات و به اتاق ورونیکا. میخواهم زودتر به خانه برسم تا آن را به پایان برسانم! پ.ن: ساعت ۸ و ۱۰ دقیقه نمایشنامه"اتاق ورونیکا" را تمام کردم. وای اصلا باید چه بگویم؟ فوقالعاده بود و الان خیلی گیج شدهم. واقعا ورونیکا کیست؟ -Hasti
روز عاشقان کتاب مبارک.💚
نکنه یکی بیاد، چشماتو از من بگیره ماهی دل بمیره، دریاتو ماتم بگیره
-باغوحش شیشهای، تنسی ویلیامز
ساعت دو شب نمایشنامهی باغوحش شیشهای رو تموم کردم. خدایا، چقدر عاشق قلم تنسی ویلیامز شدم. عاشق صحنهی آخر نمایشنامه شدم و وای تکتک جملههاش. مثل:"ولی یه چیزی تعقیبم میکرد. همیشه بی اینکه من خبر داشته باشم میاومد سراغم و یهدفعه شوکهم میکرد. شاید یه قطعهی آشنای موسیقی بود. شاید فقط یه تیکه شیشهی شفاف بود." از پاییز که استادم این نمایشنامه رو معرفی کرد، میخواستم این اثرو بخونم تا بالاخره امشب خوندمش. اونم تو ایوون، زیر پتو، درحالی که نسیم خنک صورتمو نوازش میکرد، صدای جیرجیرکها موسیقی پس زمینهی نمایشنامهم بودن و برگهای درخت انار و گردو با باد میرقصیدن. بهترین حس دنیا بود! غرق شدن در ادبیات به همراه آغوش طبیعت. ادبیات و طبیعت. تاابد نجات دهندهی واقعی من. -۱۷ مرداد. -Hasti