tgindex
کلامِ باران

کلامِ باران

Статистика
@H_astories95персидский

ادبیات

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
131
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
96
20 постов
Вовлечённость
73,3%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
20
1/48двое суток
22
1/72трое суток
24

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • سلام و ارادت! روز قبل در باره مرگ سيد حامد مقتدر، شاعر، نقاش و روزنامه‌نگار بلخ که یازده سال پیش خودکشی کرد بود به تفصیل و خيلی موجز چيزهای خواندم. حالا پرسش من اینست: چرا شاعران و فرهنگیان بلخ در موردش چیزی ننوشتند که واقعن حامد مقتدر کی بود و کارهای او در دیوار زررین ادبيات چقدر بزرگ و ماندگار بود؟! در حالی‌که می‌گویند از او ده اثر چاپ شده است.

  • 11 авг.274из muzhgankhamosh

    گذشت فصل زمستان، چرا بهار نیامد عروس کوزه‌به‌دستم به چشمه‌سار نیامد گذشت از دم شیشه هزار آدم و اما کسی که باب دلم بود از آن هزار نیامد گذشت هر چه تو کردی نمانده است به یادم ولی بدان که دلم با غمت کنار نیامد به کوه بی‌علف خود یکی پیاده ندیدم به دشت تَف‌زده‌ی ما یکی سوار نیامد چقدر شعر نوشتم مرا نجات ببخشد به روز واقعه این شعرها به کار نیامد هزار بیت نوشتم از آن هزار یکی هم به خورد یار نرفت و به چشم یار نیامد هیمه

  • گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرقی در دریا شدم -عطار

  • без подписи

  • ۲ شب، سکوت و تنهایی.

  • وطن

  • دست‌هایش را بسته بودند که شعر ننویسد و سایه‌اش بر دیوار شعر بود گفت: سایه‌ها همیشه عریان‌اند حتی اگر لباس پوشیده باشند دیوارها از در بیرون رفتند تا با دیوارهای بیشتری برگردند... ** در روزهای بعد آنقدر غذا نخورد که روزهای بعد بر زمین افتادند و آنقدر لاغر شده بود که می‌توانست از لای دو ساعت عبور کند و جوری آن لحظه را بنویسد که زمان و زبان‌اش یکی شوند در نیمه‌های شب طوری به خواب رفت که می‌توانست چند فردا داشته باشد در روزهای بعد بود که در سلول‌ها سطر پیدا کردند در مشت‌ها، موسیقی در جیب‌ها، کلمه در هفته‌های بعد بود که هر که را از طناب آویختند، شعر شد! کسی که شعر می‌نویسد، تنهاست! و او که گوشه‌های جوانی‌اش را جویده ‌است و هر گلوله‌ای که خورده را هضم کرده، می‌داند خشمی که در خیابان‌ها آفتاب می‌خورد بر شاخه‌ها مشت خواهد داد •• سایه‌اش بر دیوار سکوت کرده است! تخیل، سکوت می‌خواهد وصل‌کردنِ موهای معشوقه به باران سکوت می‌خواهد وصل‌کردنِ چشم‌های هم‌بندش به بادام‌هایی که عید امسال را تلخ می‌کنند، سکوت می‌خواهد وصل‌‌کردنِ سینه‌سرخ‌ها به سینه‌ای که از آن بخار برمی‌خیزد، سکوت می‌خواهد وصل‌کردنِ سیم‌های یک بمب‌ساعتی، سکوت می‌خواهد! کسی‌ که شعر می‌نویسد، تنهاست و آنکه سال‌ها بعد تنهایی‌ات را از زیرپله‌ای در کتابفروشی‌های انقلاب می‌خرد هیولای خفته را بیدار خواهد کرد! یعنی کسی نمی‌دانست که زندان دری در سینه‌ی تو داشت و این سطرها از همان‌جا گریخته‌اند و حالا هروقت آن‌ها را پاک می‌کنم استخوانت از زیرشان پیداست یعنی همیشه دیده‌ام گلوله‌ها شلیک می‌شوند و پلک‌ها می‌افتند گلوله‌ها شلیک می‌شوند و درخت‌ها می‌افتند گلوله‌ها شلیک می‌شوند و پرنده‌ها می‌افتند گلوله‌ها شلیک شدند… تو اما چون آبشار به افتادن ایستاده‌ای! «گروس عبدالملکیان»

  • 13 июл.555из theGandomin

    این یادداشت را در حالی می‌نویسم که با تماشای غروب آفتاب، حسی از پایان تمام وجودم را دربرگرفته است. من و شما، همه می‌دانیم که روزی خواهیم مرد، اما کمتر پیش می‌آید که واقعاً به این سرنوشت غایی فکر کنیم. با وجود حضور پررنگ مرگ در دین، فلسفه، ادبیات و هنر، در زندگی روزمره معمولاً به مرگ نمی‌اندیشیم و تا جای ممکن از فکر کردن به آن دوری می‌کنیم؛ انگار که مرگ از ما خیلی دور است، یا فقط برای دیگران اتفاق می‌افتد. شاید به همین دلیل، فکر کردن به مرگ برای بسیاری از آدم‌ها کاری بیهوده، تلخ یا حتی بیمارگونه به نظر برسد. کسی یک‌بار به من گفت: «آدم هوشیار نمی‌نشیند با فکر کردن به مرگ، زندگی‌اش را تلخ و بی‌معنا کند.» اما پرسش من همیشه این بوده است که اگر اندیشیدن به مرگ بتواند کیفیت زیستن را بیشتر کند، آیا باز هم باید آن را دیوانگی دانست؟ ادامۀ نوشته را در لینک زیر بخوانید: https://gandomin.com/4932/

  • و زندگی آن شاخه‌ی بلندی‌ست که گلوله خورده در تنِ من. حامد اورنگ

  • ‏فایل صوتی از طرف Hamed

  • زیبا! نامه‌ای بفرست به تعداد موهای سفید سربازی که زندگی پاهايش را شکسته و هنوز رویایی زنانه‌گی‌ات دلش را گرم می‌کند. حامد اورنگ

  • без подписи

  • تاریکم آنقدر که سایه‌ای ماه در سیاه‌چال دست می‌برم به گذشته به فردا و هرچیزی که به خواب رفته‌ با من شک می‌کنم به صدایم به گورستان قدیمی این ایستگاه‌ی که زوزه می‌کشد تمام تنهایی‌اش را در باد و هرچه تاریک‌تر می‌شوم می‌رسم به ده‌سالگی‌ام در معدن ذغال! تاریکم و مورچه‌ای‌ست در من که‌ در جعبه‌ای رنگ افتاده است. حامد اورنگ

  • امشب آنقدر گریستم که همسایه‌ها کابوس خواهند دید. حامد اورنگ

  • به تو می‌اندیشم! ای سراپا همه خوبی تک‌وتنها به تو می‌اندیشم همه‌وقت همه‌جا من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم! تو بدان این را تنها تو بدان! تو بیا تو بمان با من، تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب‌ها تو بتاب من فدای تو، به‌جای همه گل‌ها، تو بخند! … تو بمان با من، تنها تو بمان! در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش! فریدون مشیری

  • без подписи

  • 24 июн.783из Amhedayathazeq

    کلام اول به نام چشم‌اش، صدای پایش صدای دریاست کجای دنیا نشسته از پا که پا به پایش‌شدن تمناست غم نبودش به زیر جلدم شبیه خوره، وَ یا که گرگی_ شده دریده دهان من را، تلاش چشمی فقط تماشاست به کشف لعلِ تنِ ظریف‌اش از آن جهنم به این جهنم سوار اسبی شدم دواندم مگر تن او طلوع فرداست چکاره‌ام من؟ چه چاره باید؟ بدون این‌که غزل بگویم بدون این‌که سفر بگیرم اگر در آخر خدای با ماست؟ شبیه یوسف ولی نه یوسف که فرق ژرفی میان ما هست که عاشقم من که عاشق است او، به بند چاه‌ام، پریِ صحراست دوتا کبوتر به روی سینه، دوتا کمان‌‌کش میان چشم‌اش در انتظارِ رسیدن من نشسته غمگین زنی که تنهاست به رگ رگ من گرفته جریان، درون قلب‌اش اتاق دارم مگر غریزه به فکر لب‌‌‌‌‌ها که در دهانش دم مسیحاست توان دوری نمانده دیگر نه در تن من نه در تن او کجای دنیا کجای دنیا کجای دنیا کجای دنیاست هدایت حاذق

  • без подписи

  • نگاه کن به فاصله‌ی بین‌مان مورچه‌ها هر روز پاهایم را به تنهایی خیابان می‌برند و تنها غم‌ست که پیراهنش را باران تر نمی‌کند. حامد اورنگ

  • نگاه کن به تنهایی باد بر زمین گذاشته کلاهش را فکر نمی‌کنی شاخه‌ها با افتادن برگ‌های‌شان شب را روی سرم می‌گذارند. حامد اورنگ