tgindex
حشمت دانشور

حشمت دانشور

Статистика
@daha0923персидский

من، لبخند گم‌شده‌ای زنان، بغضِ در گلوگیر کرده‌ای مردان و اندوه‌ی بی‌پایانِ انسان‌‌ام…به من که رسیدی مرا فریاد کن!

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
117
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
65
20 постов
Вовлечённость
55,6%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
21
1/48двое суток
24
1/72трое суток
25

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • کار تازه مرا ببخش اگر نمی توانم سیاسی دوستت داشته باشم همیشه به سیاستمدار‌ها شک داشتم تنها بلدم، بچه‌گانه دوستت داشته باشم همان گونه‌ای که در هفت سالگی مشق‌‌ها و مداد‌های مدرسه‌ام را دوست داشتم من دوست داشتن‌ات را در چهار‌ فصل تمرین کرده‌ام‌ و در چهار رنگ نیز می‌خواهم به سبزی نعنای کوهی دوستت داشته باشم به رنگِ گل‌‌های لیمو به سپیدی موهای مادرم و به سیاهی گیسوانِ تو که سرنوشت من است باید بدانی، تنها ثروتِ من همین انگشتانِ نحیف است و کلماتی ‌که مثلِ دانه‌ای اناری روی سفره‌ای تنهایی‌ام می‌ریزند دیده‌ام آخرین دسته‌ی کبوتران کوچ کردند در ده شایعه است که به زودی جنگ خواهد شد می‌خواهم تو را مثلِ جوجه‌ای که در سیزده سالگی از شاخه‌ی چناری کنار‌ مکتبم زخمی پیدا کرده بودم به جیب بگذارم و آهسته از میان جماعتِ شهر بگذرم اگر با من بود کمر فاصله‌ها را می‌شکستم‌ و با تو از شانه‌ی مرزها می‌گذشتم اگر با من بود آنقدر جهان را فشرده می‌کردم تا فاصله‌ی میانِ ما به اندازه‌‌ی کفِ دستانت می‌شد ولی نگاه کن کار من شعر است من از بُعد چهارم چیزی نمی‌دانم همان قدر که از سفر در زمان عشق معجزه می‌کند کاش اینجا بودی تا می‌دیدی، چگونه آفتاب را تا زیر چانه‌ام پایان می‌کشیدم اگر اینجا بودی تو را به آغوشم دعوت می‌کردم و آنقدر زیر گرمای خورشید دراز می‌کشیدیم تا همه‌ی ذراتِ تن‌‌مان از همدیگر متلاشی می‌شد و از باقی‌‌مانده‌ی اجزای‌ ما شاید گلی می‌رویید، کنار رود‌خانه‌ای حشمت دانشور

  • 14 авг.13из bahram_hima

    ثبت احوال، همه چیز را در شناسنامه‌ام نوشته، به جز احوالم! حسین پناهی

  • شعر: هدایت حاذق ملودی و آواز: ساحل تلاش

  • 5 авг.19из seencheragh

    без подписи

  • 30 июл.36из Amhedayathazeq

    به صلح شعر بگویم؟ به جنگ شعر بگویم؟ قلم‌ شکسته مگر با تفنگ شعر بگویم و یا که سر بگذارم به روی میز قمار و به تنگ آمده از عار‌ و ننگ شعر بگویم به واژه واژه ببندم درخت ‌و مزرعه‌ات را به چشمه و جبروتت، به سنگ شعر بگویم به ماه خیره بمانم، به صخره مویه‌کنان از_ جنون سر به هوای پلنگ شعر بگویم اگر زمانه زمان داد دستِ من، به زمان که گلایه‌ای نکنم بی‌درنگ شعر بگویم به سبز کردن تو معتقد اگر شده باشم به بیل شعر شوم با کلنگ شعر بگویم چه افتخار بزرگی اگر که خواسته باشی برای من که به تو رنگ رنگ شعر بگویم هدایت حاذق

  • 29 июл.381из Amhedayathazeq

    غروب در اوج زیبایی تمام می‌شود سیگار در اوج لذت رنگ‌ها اما تمام نمی‌شوند مثل پیراهن کارگرها در غروب آن‌قدر کار می‌کنند تا از کار بیافتند آن‌قدر از کار می‌افتند که بپوسند پوسیدن دندانی در هفت سالگی پوسیدن دندانی در شصت و چند سالگی ساده است زندگی بین دو پوسیدن پیراهنم را پوسیدم تا راهی پیدا کنم در غروب بیرون بروم از اطراف و بگریزم از زیبائیت خورشید پایین می‌رود غروب اما تمام نمی‌شود سیگارم خاموش می‌شود سیگارم اما تمام نمی‌شود انگار کسی نور چراغ قوه را روی نقشه گرفته باشد انگار کسی بسته‌های خالی سیگار را با بسته‌های پر عوض کند دستی بود در تاریکی که نقشه را تغییر می‌داد آن‌که گیر افتاده در تاریکی بعد از رفتن فرقِ رنگ با رنگ را نمی‌داند تاریکی رنگِ رنگ‌ها را می‌برد به من بگو پیراهنی که رنگش رفته است چه چیزی از دست داده چه چیزی برای از دست دادن در دست‌هایش مانده است؟ آن‌که سال‌ها دود شده در برابر غروب فرق دود شدن با غروب را نمی‌داند به من بگو تمام کردن یک بسته سیگار تمام کردن چه چیزی‌ست؟ و آن‌که فرق چیزی با چیز دیگر را نمی‌دانست به هر طرف که برمی‌گشت چیزی داشت غروب می‌کرد به من بگو کدام خورشید از چهار طرف طلوع می‌کند از چهار طرف غروب تو از چهار طرف زیبا بودی من از چهار طرف تنها! هزاران بار پوسیده‌ام رنگ‌هایم رفته‌اند و آدم‌های کمرنگ‌ترم از من فرار کرده‌اند از این نقشه فرار کرده‌اند هر بار اما به طور مشکوکی دستگیر شده‌اند هر بار برگردانده شده‌اند به غروب هر بار جیره‌ی سیگارشان بیشتر شده هر بار زیبائیت رهایم نکرده است! مشکوکم به رنگ‌ها که هر چه می‌روند نمی‌روند کارگرها که این همه زیبائیت را جابجا می‌کنند و نمی‌پوسند مشکوکم نقشه‌ی جهان را باز می‌کنم بسته است نقشه‌ی دیگری را باز می‌کنم بسته است نقشه‌ی دیگری... نقشه‌ها را تو کشیده‌ای راه‌های فرار را تو بسته‌ای زیبایی تو بن بست است. #محمد_عسکری_ساج مجموعه شعر #نقشه_ی_فرار

  • دهانت را لبریز از شاتوت کرده‌ای حرف که می‌زنی تابستان می‌شود و سکوت تو مادر تمام آدم‌برفی‌هاست نگاه کن خانم دیروز می‌خواستم نان بخرم اشتباهی از گل‌فروشی‌ سر درآوردم پریروز می‌خواستم چای بخورم ناگهان در تاکستان انگور بودم خانم دست به هیچ چیزی نزن همین نمکدان برای یک دوبیتی کافی‌ست و این خلال دندان چه گرگ‌هایی را که گوساله نکرده اصلن بیا بحث را عوض کنیم ساعت چند دلتنگی‌ست؟ مصطفا_هزاره

  • کار تازه به وطن که فکر‌ می‌کنم دلم بدخشانی می‌شود پر از گنج ولی غمگین جنگلی که راهزنان سایه‌هایش را بریده اند وطن در من، تک‌درختی است در حریم باد که خوابِ پرنده‌ای را می‌بیند وطن جنینی‌ست ناقص در بطنِ دخترکِ ده‌سالهٔ تالقانی خیابانی‌ست که تنها رهگذرش گلوله است وطن تکه‌یخی‌ست روی دستانِ فرزندانِ کار، زیر آفتاب که تا مرزِ کشور همسایه حملش می‌کنند وطن را از هر طرفی که می‌نویسم از شب درازتر است وطن نقاشیِ است بی‌رنگ شعله‌ای‌ست که پروانه‌ای در آن سوخته است وطن وطن وطن وقتی به وطن فکر می‌کنم قلبم ماشین‌حسابی می‌شود در دستانِ مأمورِ سرشماری آنگاه‌ که می‌فهمد تعداد زندگانِ این کشور کمتر از کشته‌شدگانِ جنگ است. حشمت دانشور

  • 25 июл.37из Amhedayathazeq

    و کسب ماست_ چه بهتر اگر که کفاشی‌ست که سربلندی من از قناعتم ناشی‌ست به سرخ‌رویی من دست‌هام می‌دانند همیشه کاسه‌ی من داغ از تب آشی‌ست به رقص رفتن و افتادن از توان شب‌ها جنون مختصری با هزار “ای‌کاشی‌ست” زمان کلید نبود و زمین دری که نداشت جهان کمی متمایل به قاب نقاشی‌ست به نظم و قاعده باور نکن که چندی شد زمام تخت سلیمان به دست اوباشی‌ست گریز من به اتاق از سر نترسی بود گریز می‌زنم از این زمانه‌ی فاشی‌ست خوشا به حال من و سفره‌ی مفصل من که نان گرم و پیاز است و کاسه‌ی ماشی‌ست که اسم اول من شادی است، نقشه‌ی من در این میانه اگر فرصتی‌ست، خوش‌باشی‌ست هدایت حاذق

  • ما روزی از دو فصلِ دور به‌هم می‌رسیم، تو فکر می‌کنی اشکِ شوق است بر گونه‌هایم من اما آن روز هم به‌جای تمامِ پدرمرده‌های جهان گریه می‌کنم تا یادت بیاورم چند سال است رفته‌ای، بی‌آن‌که پشت‌سرت را نگاه کرده باشی نگاه کرده‌ای؟ دیده‌ای که چگونه آخرِ شب‌ها گوشۀ آشپزخانه کِز می‌کنم؟ و فکر می‌کنم چند سال از آخرین‌باری که دیدم‌ات گذشته‌است؟ و چند سال به دفعۀ بعدی که ببینم‌ات مانده‌است؟ آیا دوباره تو را می‌بینم؟ و می‌توانم بگویم تمام این سال‌ها با دقت جوهرِ خودنویس‌هایت را پُر می‌کرده‌ام؟ آیا اگر بگویم خط‌خطی‌های دیوان حافظِ خطی‌ات کار انگشت‌های پنج‌سالگی‌ام بوده، مرا می‌بخشی؟ اگر بگویم فندکِ نقره‌ات را من گم کرده بودم، مرا می‌بخشی؟ و اگر بگویم تمامِ این سال‌ها حتی یک‌بار خوابت را ندیده‌ام سهم بیشتری از دیدنت را به چشم‌های پوسیده‌ام می‌بخشی؟ ما روزی از دو فصلِ دور به‌هم می‌رسیم با استخوان‌های خستۀ ساق‌هایمان که سال‌های سال در راه بوده‌اند لیلا_کردبچه

  • چشم هاى بسته، بازترند و پلك، پرده اى ست كه منظره را عميق تر مى كند بُگذار رودخانه از تو بُگذرد و سنگ هاش در خستگى ات ته نشين شوند بُگذار بخشى زنده از مرگ باشى و ريشه ها به اعماقت اعتماد كنند جنگل، تنها يك درخت است كه در هزاران شكل از خاك گريخته است از كتاب "پذيرفتن" - گروس عبدالملكيان

  • می‌گذرم از شهر، خودم حویلی اجدادی و ویلچری که قورت داده است موریانه‌ای خیره می‌شوم ‌ به صنوبری خشک پروانهٔ‌ی‌ پیر و مورچه‌ا‌ی که لباسِ سفید تن کرده است سر می‌گذارم روی دست دست می‌دهم به مردی زندانی‌ در آینه و فکر می‌کنم و فکر می کنم تا بخاطر بیاورم چرخِ خیاطی مادرم را و سر‌نوشتِ بی‌سَر ده فرزندی که سال‌ها از دهانِ سوزنی عبور کردند خیره می‌شوم به خودم پنجر‌‌هٔ‌ی که غمگین است ‌ و پیراهنی که دفن کرده است در جیبش حسرتِ روزهای شیرین را من عبور کرده‌ام‌ از خود لاک پشتی هستم که پوست عوض کرده است تنها هنرم فراموش کردن است آنقدر فراموش کرده‌ام که اسم کشورم را به‌ سختی بخاطر می‌آ‌ورم از برکت حقوق بشر من ساکن هیچ کشوری نیستم از هر سمتی که در من سفر کنی کفش‌هایت‌ در سطلِ باروتی خیس می‌شود و دلت کیبرتی می‌شود شعله‌ور که می‌خواهد بسوزاند این اسم جعلی ر حشمت دانشور

  • حشمت دانشور pinned «سوار قطاری هستم که نمی رسد به هیچ ایستگاهی آدمی فراموش شده‌ی که نسبم‌ به عصاره‌ای درختان انجیر می‌‌‌‌‌‌رسد و ریواس تازه‌‌ای که یک صبحِ زود در من جوانه زد، تا پُر شود گلویِ تشنه ترین آلاله‌ی باغ حالا بلوطِ پیری هستم که تنهایی خودم را اندازه می‌گیرم…»

  • 13 июн.87из H_astories95

    نگاه کن به فاصله‌ی بین‌مان مورچه‌ها هر روز پاهایم را به تنهایی خیابان می‌برند و تنها غم‌ست که پیراهنش را باران تر نمی‌کند. حامد اورنگ

  • باران در تنهایی اش بسیار است و دریا در بسیاری اش تنها من اما با خودم جمع نمی شوم معادله ای هستم که ذهن را زخمی می‌کند و هر کسی مرا حل کند تنها خواهد شد! گروس_عبدالملکیان

  • 13 июн.92из Amhedayathazeq

    شعر من که رنگ و رو رفته‌ست رنگش می‌کنم قلب نرمم را شکستی خیر، سنگش می‌کنم چشم‌هایم را دوباره گٕل بگیرم بهتر است ذهن تیزم را همیشه گنس بنگش می‌کنم دشت‌هایم سبز از تریاک و خشخاش‌اند و من دست‌هایم را رفیق تار و چنگش می‌کنم می‌روم‌ آن‌سان که باد از رفتنم حیرت کند آهوی همراه خود را نیز لنگش می‌کنم دل اگر در عاشقی زد باز می‌گیرم غضب گوش‌هایش را گرفته آخ جنگش می‌کنم بس که ناامنی آدم‌ها مرا آزرده است چوب‌دستم را در آغوشم تفنگش می‌کنم هدایت حاذق

  • 13 июн.64из H_astories95

    باران تو کدامین پیراهنِ تبعید را بر تنِ بهار پوشانده‌ای هر روز  با کفش‌های نپوشیده‌ام قدم می‌زنم تاریکی سرزمینم را  نگاه می‌کنم به انگشتانم و از هر طرف چراغی خاموش می‌شود به ادامه‌ی راه فکر می‌کنم همین راه‌های که غمگینی‌اش را زنی در من دوست می‌دارد. حامد اورنگ

  • 13 июн.65из qdr_faiz

    راه می‌دوی در سرم چاقوی دستانم را می‌بُرد دست می‌کشم بر هر چیزی اناری می‌روید در امتداد رویاهایش… دست می‌گذارم روی دست دست به دست می‌شوم در دستان درد دست‌انداخته‌ام و هر طنابی را که می‌گیرم ساحلی اضافه می‌شود به دریاها دریا دریا دریا پشت پهنای نامت کوسه‌ای‌ست پنهان که منطق ربط را خورده است و شاعر پشت همین سطرها غرق می شود قادر فیض

  • 13 июн.48из bahram_hima

    از تلخی دور زمانه راه می‌رفتم دور از تو هر شب بی‌بهانه راه می‌رفتم ای کاش دنیا جاده‌ای می‌بود که در آن همراه تو شانه به شانه راه می‌رفتم آن بیت شیرینی که در ذهنم نمی‌گشتی- دیوانه واری دور خانه راه می‌رفتم از کودکی‌ام شاعرانه زندگی کردم می‌ایستادم، شاعرانه راه می‌رفتم کودک که بودم مادرم پای مرا می‌بست در خواب‌های خود شبانه راه می‌رفتم هیمه

  • 13 июн.47из se_noqta0

    فرمود: روزگار مامور است به جدایی دوستانی که با هم اُنس و الفتی دارند. علی