tgindex
«دژ متروکه»

«دژ متروکه»

Статистика
@dezh_shayanперсидский
Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
211
+2 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
92
22 постов
Вовлечённость
43,6%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 22
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
47
1/48двое суток
53
1/72трое суток
58

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.22из daha0923

    کار تازه مرا ببخش اگر نمی توانم سیاسی دوستت داشته باشم همیشه به سیاستمدار‌ها شک داشتم تنها بلدم، بچه‌گانه دوستت داشته باشم همان گونه‌ای که در هفت سالگی مشق‌‌ها و مداد‌های مدرسه‌ام را دوست داشتم من دوست داشتن‌ات را در چهار‌ فصل تمرین کرده‌ام‌ و در چهار رنگ نیز می‌خواهم به سبزی نعنای کوهی دوستت داشته باشم به رنگِ گل‌‌های لیمو به سپیدی موهای مادرم و به سیاهی گیسوانِ تو که سرنوشت من است باید بدانی، تنها ثروتِ من همین انگشتانِ نحیف است و کلماتی ‌که مثلِ دانه‌ای اناری روی سفره‌ای تنهایی‌ام می‌ریزند دیده‌ام آخرین دسته‌ی کبوتران کوچ کردند در ده شایعه است که به زودی جنگ خواهد شد می‌خواهم تو را مثلِ جوجه‌ای که در سیزده سالگی از شاخه‌ی چناری کنار‌ مکتبم زخمی پیدا کرده بودم به جیب بگذارم و آهسته از میان جماعتِ شهر بگذرم اگر با من بود کمر فاصله‌ها را می‌شکستم‌ و با تو از شانه‌ی مرزها می‌گذشتم اگر با من بود آنقدر جهان را فشرده می‌کردم تا فاصله‌ی میانِ ما به اندازه‌‌ی کفِ دستانت می‌شد ولی نگاه کن کار من شعر است من از بُعد چهارم چیزی نمی‌دانم همان قدر که از سفر در زمان عشق معجزه می‌کند کاش اینجا بودی تا می‌دیدی، چگونه آفتاب را تا زیر چانه‌ام پایان می‌کشیدم اگر اینجا بودی تو را به آغوشم دعوت می‌کردم و آنقدر زیر گرمای خورشید دراز می‌کشیدیم تا همه‌ی ذراتِ تن‌‌مان از همدیگر متلاشی می‌شد و از باقی‌‌مانده‌ی اجزای‌ ما شاید گلی می‌رویید، کنار رود‌خانه‌ای حشمت دانشور

  • دیشب در خواب یک بند شعر نوشتم که خیلی دوستش داشتم. همان لحظه می‌خواستم بلند شوم و بنویسمش، چون احتمال این وجود داشت که بعداً مثل ماهی از دستم دربرود؛ که در رفت! تعجب نکنید، من در خواب متوجه هستم که دارم خواب می‌بینم و حتی محتوای خواب را تغییر می‌دهم. روی همان شعر فراری هم در خواب کار کردم و وقتی آماده شد، خواب سنگینی کرد و یادداشت نکردم، با این خیال که فردا صبح زود می نویسم، فردا نمی‌دانم در ناکجاآباد ناخودآگاه من پنهان شد که اثری ازش نبود... به نظرم اگر دوباره در خواب نبینم اش، در بیداری نمی‌شود پیداش کرد!

  • از آن تاریخ که یک بوسه بین آن دو رد و بدل شد ماریوس هر شب به باغ می‌آمد. اگر بر حسب اتفاق کوزت در دام عشق یک جوان بی‌وجدان و عیاش می‌افتاد کارش تا به حال ساخته شده بود زیرا بسیاری از دختران در این قبیل موارد خود را خیلی زود تسلیم می‌کنند و کوزت هم یکی از این دختران بود. یکی از زیبایی و طنازی زن همان تسلیم شدن است. خدا می‌داند این دختران در هر لحظه چه دقایق و لحظات خطرناکی را طی می‌کنند. دختران قلب خود را در اختیار ما می‌گذارند و ما تمام بدن آن‌ها را در خود می‌گیریم. البته این قلب برای آن‌ها باقی می‌ماند اما در تاریکی‌ها از احساس آن به شدت می‌لرزند. عشق هیچ وسیله‌ای نمی‌خواهد با یک لغزش کوتاه سرنوشت خود را از دست می‌دهد. عشق برای زندگی است، اگر مرگ و نیستی نباشد حیات جاویدان دارند و در واقع هم گهواره است و هم تابوت گاهی او را در آن نابود و زمانی حیات ابدی می بخشد. اما خداوند اینطور خواست که عشق گوزت از آن‌هایی باشد که باعث نجات او گردد... بینوایان

  • هیچ مورخ و دانشمندی تا به اعماق زندگی و سر گذشت واقعی و مخفی موجودات فرو نرود تاریخ نمی تواند در زندگی آشکار و عمومی ملت‌ها قضاوت نمایند. تاریخ عادات و افکار مردم با تاریخچه حوادث جهان ارتباط زیاد دارد. این‌ها دو طبقه مخالف‌اند که لازم و ملزوم یکدیگرند. هر واقعه‌ای که در زندگی یک ملت پیش می‌آید وابسته به وقایع نامعلومی است که در اعماق زندگی مردم به وجود می‌آید. انسان چون یک دایره واحد مرکزی نیست، بلکه شبیه یک بیضی است که در دو کانون می‌باشد، اعمال ما مربوط به یکی از کانون‌ها و افکار متعلق به کانون دیگر است... بینوایان

  • من نیستم چون دیگران...

  • به حماقت بشر می‌اندیشم و خنده‌ای تلخ روی لبانم ظاهر می‌شود. کمی بعد، کسی می‌گوید: «موهای سرتان سفید شده است.» در آینه می بینم که درست می گویید، پاسخ می دهم: «غالباً زندگی با توده‌ای از احمق‌ها، سفید شدن موها را طبیعی می‌کند، خدا را شکر که دیوانه نشده‌ام... خواب نوشت

  • خوشا به شادی های پرندگان، برای اینکه آشیانه ای دارند و آواز می خوانند...

  • و امروز آنقدر شفافیم که قاتلان درونمان پیداست و دریای شهرمان آنقدر خسته ست که عنکبوت بر موج هایش تار می بندد کاش کسی این مارها را عصا کند وکاش آنکه استخوان هایم را می جويد شعرهایم را از بر نبود زنبورها را مجبور کرده ایم از گلهای سمّی عسل بیاورند. و گنجشکی که سالها بر سیم برق نشسته از شاخه درخت می ترسد با من بگو چگونه بخندم وقتی که دور لب هایم را مین گذاری کرده اند ما کاشفان کوچه های بن بستیم حرف های خسته ای داریم این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند گروس عبدالملکیان

  • تناردیه یکی از موجودات دوجنبتین به شمار می‌رفت که نظایر آن در بین ما بسیار یافتمی‌شوند؛ کسانی هستند که بین ما می‌آیند بدون این‌که آن‌ها را بشناسیم و بی‌اطلاع ما از نظر ناپدید می‌شوند؛ زیرا تقدیر فقط یک طرف‌شان را نشان می‌دهد. سرشت بسیاری اشخاص این‌طور است و عادت دارند که نیمه پنهان زندگی کنند! در یک موقع عادی تناردیه می‌توانست خود را یک بازرگان باشرف و یک سرمایه‌دار و مرد آراسته معرفی کن ولی در عین تظاهر اگر وقت اقتضا می کرد با بعضی حرکات اسرار درونش را آشکار می ساخت. یعنی آنچه را برای یک جنایتکار بودن لازم است در وجودش پیدا می شد، به قدری تودار بود که شیطان بایستی در گوشه ای تاریک نشسته و در مقابل این مرد اسرار انگیز به فکر فرورود! از فصل یازدهم بینوایان...

  • سرودهایم، انارهای سرخی‌اند در باغچۀ که سنگ هیچ رهگذری بر شاخه‌های بلند آن نرسیده است سرودهایم با انارهای رسیدۀ تو آغاز می‌شود و گل‌برگ‌هایی که با آفرینش عاشقانۀ خدا پیوند دارند من از سرما خورده‌گی کبود تنهایی بی‌زارم و می‌دانم راه‌ها همه‌گی سرخ اند مانند…

  • تو را دوست دارم چنان‌که زنبورِ عسل شکوفه‌های سیب و گیلاس را...

  • شعر: هدایت حاذق خواننده: ساحل تلاش

  • 3 авг.1073из seencheragh

    без подписи

  • به صلح شعر بگویم؟ به جنگ شعر بگویم؟ قلم‌ شکسته مگر با تفنگ شعر بگویم و یا که سر بگذارم به روی میز قمار و به تنگ آمده از عار‌ و ننگ شعر بگویم به واژه واژه ببندم درخت ‌و مزرعه‌ات را به چشمه و جبروتت، به سنگ شعر بگویم به ماه خیره بمانم، به صخره مویه‌کنان از_ جنون سر به هوای پلنگ شعر بگویم اگر زمانه زمان داد دستِ من، به زمان که گلایه‌ای نکنم بی‌درنگ شعر بگویم به سبز کردن تو معتقد اگر شده باشم به بیل شعر شوم با کلنگ شعر بگویم چه افتخار بزرگی اگر که خواسته باشی برای من که به تو رنگ رنگ شعر بگویم هدایت حاذق

  • 3 авг.881из bahram_hima

    без подписи

  • 2 авг.11531из bahram_hima

    جدایی مزه‌اش تلخ است یا شیرین؟ نمی‌دانم

  • без подписи

  • رنگش پریده بود، مثل پیراهن تنش چهره‌اش سرد و زمستانی شد؛ انگار سال‌هاست در جسمی بی‌روح نفس می‌کشد! دست‌های کوچکش را چون سپری روی سرش گذاشت، اما دست‌های کوچکش پناه سرش نمی‌شد؛ ضربه‌های چوب هم بر سرش می‌نشست و هم روی دست‌هایش پدرش بدخلق بود؛ نه مغز داشت و نه اعصاب، اخلاقش مثل دندان‌های زردش زشت و به‌هم‌ریخته می نمود؛ دندان‌هایی که دیگر جز چندتایی از آن‌ها در دهانش باقی نمانده بود. وقتی زندگی با پدر نامهربانی می کرد، پدر با دخترک نامهربان می‌شد! دخترک کولی در همسایگی ما، که من «فرشتهٔ کوچولو» لقبش داده ام، هر از گاهی نزدیک غروب در کوچه می‌دیدم و برایش خوراکی می‌گرفتم، او هم برایم خنده هدیه می‌داد! هر وقت دیدگانش به من می‌افتاد، خنده‌ای ملیح و قشنگ بر لبانش موج می‌زد خنده‌اش خیلی زیبا بود؛ زیباتر از غروب وقتی می‌خندید، چهرهٔ پاک و معصومش مثل رؤیایی من قشنگ می‌شد. ولی سرنوشتش چون زندگی من، زیبا نبود در باتلاق دست‌وپا می‌زد که هیچ نقشی نداشت...

  • 31 июл.1013из Saeed_kurdmbot

    ربات آهنگ یاب 🎧

  • دست‌هایش را بسته بودند که شعر ننویسد و سایه‌اش بر دیوار شعر بود گفت: سایه‌ها همیشه عریان‌اند حتی اگر لباس پوشیده باشند دیوارها از در بیرون رفتند تا با دیوارهای بیشتری برگردند... ** در روزهای بعد آنقدر غذا نخورد که روزهای بعد بر زمین افتادند و آنقدر لاغر شده بود که می‌توانست از لای دو ساعت عبور کند و جوری آن لحظه را بنویسد که زمان و زبان‌اش یکی شوند در نیمه‌های شب طوری به خواب رفت که می‌توانست چند فردا داشته باشد در روزهای بعد بود که در سلول‌ها سطر پیدا کردند در مشت‌ها، موسیقی در جیب‌ها، کلمه در هفته‌های بعد بود که هر که را از طناب آویختند، شعر شد! کسی که شعر می‌نویسد، تنهاست! و او که گوشه‌های جوانی‌اش را جویده ‌است و هر گلوله‌ای که خورده را هضم کرده، می‌داند خشمی که در خیابان‌ها آفتاب می‌خورد بر شاخه‌ها مشت خواهد داد •• سایه‌اش بر دیوار سکوت کرده است! تخیل، سکوت می‌خواهد وصل‌کردنِ موهای معشوقه به باران سکوت می‌خواهد وصل‌کردنِ چشم‌های هم‌بندش به بادام‌هایی که عید امسال را تلخ می‌کنند، سکوت می‌خواهد وصل‌‌کردنِ سینه‌سرخ‌ها به سینه‌ای که از آن بخار برمی‌خیزد، سکوت می‌خواهد وصل‌کردنِ سیم‌های یک بمب‌ساعتی، سکوت می‌خواهد! کسی‌ که شعر می‌نویسد، تنهاست و آنکه سال‌ها بعد تنهایی‌ات را از زیرپله‌ای در کتابفروشی‌های انقلاب می‌خرد هیولای خفته را بیدار خواهد کرد! یعنی کسی نمی‌دانست که زندان دری در سینه‌ی تو داشت و این سطرها از همان‌جا گریخته‌اند و حالا هروقت آن‌ها را پاک می‌کنم استخوانت از زیرشان پیداست یعنی همیشه دیده‌ام گلوله‌ها شلیک می‌شوند و پلک‌ها می‌افتند گلوله‌ها شلیک می‌شوند و درخت‌ها می‌افتند گلوله‌ها شلیک می‌شوند و پرنده‌ها می‌افتند گلوله‌ها شلیک شدند… تو اما چون آبشار به افتادن ایستاده‌ای! «گروس عبدالملکیان»