tgindex
هیچ_مانده

هیچ_مانده

Статистика
@HichMandahперсидский

https://t.me/hussainsaqi

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
118
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
52
19 постов
Вовлечённость
44,1%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 22
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
23
1/48двое суток
26
1/72трое суток
28

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • 12 авг.282из letterssto

    خودتان بهتر میدانید که «تنهایی» وقتی ناگهانی باشد، چه تجربه‌ی تلخی است. • فرانسوا تروفو / نامه به هلن؛ برگردانِ محسن آزرم. @letterssto

  • 12 авг.262из sangsabur78

    امروز روز جهانی فیل و روز جهانی جوان است. جوانان حاضر در این‌جا، روز تان مبارک جوانان. روز تان مبارک ف... در این‌جا اصلا فیل نداریم. در کشور هم نداریم. خر داریم و خیلی هم زیاد. خرهایی با ریش‌های بلند و لنگی‌های بر سر. منتظرم روز جهانی خر شود.

  • میان جمعیت چند‌صد‌نفری تنها چیزی که مشترک است و همه آن را دارند کلاه است، ریش را که خودتان میدانید بعضی‌ها خیلی زیاد دارند بعضی‌ها اصلا ندارند، اما یک تعداد دیگه همانطور خودتان مخصوصاً طی این چند سال حکومت اسلامی مشاهده کردید/ میکنید، از فاصله چند کیلومتری میشود تارهای ریش‌شان را حساب کرد، به هر صورت بگذریم مبحث ریش، یک بحث خیلی کلان است و نمیشود در چند سطر آنرا خلاصه کرد، اصلاً صحبت کردند در حد چند سطر نوعی توهین مستقیم به ریش و ریش داران است(؟) ما هم قبل از اینکه توهین کرده باشیم از این بحث میگذریم. پسرک گمان کنم بیست ساله بود، در میان انبوه جمعیت چند باری از کنارم گذشت، آخرین بار که دورتر از جمع به دیوار تکیه داده بودم، او مستقیم به سمت من آمد و دستش را بسویم دراز کرد و گفت: شغنان! گفتم: چه نفهمیدم! ـ گفتم از شغنان بدخشان استی؟ ـ آها نه من از آنجا نیستم. ـ از کجایی؟ ـ من غور استم! ـ درست است. دوباره به من دست میدهد و میان انبوه جمعیت ناپدید میشود. چند لحظه بعد این به ذهنم می‌رسد که باید به او می‌گفتم من از شغنان بدخشان استم و کلی با او حرف میزدم و در آخر میگفتم که من از آنجا نیستم! فکر میکنم اینگونه آزار دادن آدم‌ها خیلی لذت بخش است! ولی نشد دیگر، دیر به ذهنم رسید.

  • هیچ_مانده pinned «کتاب طاعون آلبر کامو را تمام کردم و اینکه آخر ماجرای مردم آن شهر طاعون زده به رهایی و آزادی از هر قید و بندی رسید، احساس خوبی دارم. آخرین کلمات کتاب را زیر لب زمزمه می کنم و آن را می بندم. با خودم می‌گویم: طاعون آنها که پایان یافت، نمیدانم «طاعون» دیار من…»

  • زندگی زیباست اما مرگ بر این روزها!

  • без подписи

  • طبقه چهارم خوابگاه کسانی بودیم که از ناچاری و نداری سر خود را پایین انداخته و رفته بودیم، با این فکر که تا درسهای دانشگاه‌ها شروع میشود، تا خودمان اگر ثبت خوابگاه شدیم آنجا بمانیم که خرج و مصارف ما کمتر شود. اما امشب ما را از آنجا هم بیرون کردند و ثبت خوابگاه هم نشدیم! کنار تخت‌های خوابگاه روی زمین، بیرون روی چمن ها و دیگر جاها شب سر می کنیم تا فردا کوشش دوباره کنیم، اما گمانم بی فایده خواهد بود. حرف های کسانی که ثبت خوابگاه نشده‌اند: من از خانه آمدم فقط به این امید که اینجا حداقل یک سال اول را به ما جای خواب و غذا می‌دهد، اگر اینگونه نشود که من مجبورم تاجیل بگیرم و قاچاقی ایران بروم، چون توان اقتصادی من به اتاق گرفتن نمی رسد. یکی ازش می پرسد: شغل پدر تو چیست؟ آن نمی تواند تو را حمایت کند؟ آن نفسی تازه می‌کند و میگوید: من پدر ندارم! مادرم شفاخانه صفاکار است که در هر ماه چهار یا پنج‌ هزار افغانی کار میکند، آن که مصارف خانه را به سختی کافی است. دیگری میگوید؛ منم از خانه به همین امید آمدم. پدرم به من گفت: برو یک سال را که خوابگاه می‌دهد، درس خود را بخوان بعد از آن خدا بزرگ است. با سه‌صد افغانی که پدرم در روز کار می کند، حتی فعلاً نمی توانم به اتاق گرفتن فکر کنم. اگر در خوابگاه به من جای ندهند نمیدانم چیکار کنم! منم که با آنها تفاوتی ندارم، نمیدانم اگر در خوابگاه دانشگاه به من جای ندهند چیکار کنم.

  • 9 авг.355из se_noqta0

    دیگر برای سقفِ تو دیوار نیستند حتا به‌ خوبی تو روادار نیستند تا وا کنی درِ قفسش، زود می‌‌پرد مرغانِ این زمانه وفادار نیستند باغی که در حصارِ مجنون‌بید‌هاست کاج و چنار و سرو و سپیدار نیستند... حس می‌کنی که اهلِ دلی نیست در جهان گویی که مرده‌اند و گرفتار نیستند تو شانه می‌شوی به سرِ دیگران، ولی آنان برای دردِ تو غم‌خوار نیستند باور کن، آن‌قدر که تو وابسته‌شان شدی آنان برای ترکِ تو ناچار نیستند یک‌روز درک می‌کنی این را درون چاه: با تو برادرند ولی یار نیستند! #سهراب_سوشیان

  • زندگی روی خوشتری هم داشت/ دارد، اما نمیدانم چرا به ماهم نشان نداد/ نمی‌دهد!

  • 8 авг.533из Zainab_hatami

    با یک بدی، همه‌ی خوبی‌هایشان را از یاد نبرید. همه‌ی آدمها خسته‌اند مدارا کنیم.

  • این چند روزی که خوابگاه استم همه چیز برهم خورده است، وقت خواب، زمان غذا خوردن، بیرون رفتن که کلاً نداریم. این چند روز که همه چیز تعطیل است، گاه تا ساعت یازده، دوازده ظهر می خوابیم بعد شب که میشود تا ساعت یک و دو خوابمان نمی برد، صبحانه را ساعت یازده قبل از ظهر می خوریم بعد ساعت سه یا چهار عصر گرسنه می‌شویم. در تمام عمرم مثل همین چند روز، زندگیم بهم خورده نبوده! امروز که تا خود ظهر خوابیده بودم، اکنون خوابم نمی برد، فیلم هم ندارم که نگاه کنم، بلند می‌شوم تا جلو پنجره میروم بیرون را نگاه می کنم باز می آیم دراز میکشم اما خوابم نمی برد... امیدوارم هر چه زودتر درسها شروع شود، وگرنه این خوابیدن های بی موقع و غذا خوردن های بی وقت ما را از پا خواهد انداخت!

  • کتاب طاعون آلبر کامو را تمام کردم و اینکه آخر ماجرای مردم آن شهر طاعون زده به رهایی و آزادی از هر قید و بندی رسید، احساس خوبی دارم. آخرین کلمات کتاب را زیر لب زمزمه می کنم و آن را می بندم. با خودم می‌گویم: طاعون آنها که پایان یافت، نمیدانم «طاعون» دیار من را هم پایانی است!

  • اگر چیزی است که میتوان پیوسته آرزو کرد و گاهی بدست آورد، محبت بشری است. طاعون| آلبر کامو خواندن این خیلی طول کشید، اما بالاخره تمام شد.

  • без подписи

  • без подписи

  • Channel photo updated

  • م عزیز! تو که در نامه‌ات گفتی اینکه چیزی ساده‌ای است، اینکه به تو فکر نکنم و هر لحظه و ثانیه به یادت نباشم، مگر میشود؟ من که به هر سمتی نگاه می کنم تو را می بینم. میدانی م جانم عصر همین امروز بود کتاب طاعون آلبر کامو را می خواندم، تقریباً آخرهای آن رسیده‌ام گمانم امشب تمام کنم. در یکی از صفحات پایانی آن که دیگر طاعون تمام میشود و مردم شهر به شادی و سرور به کوچه‌ها، کافه‌ها و خیابان‌ها بیرون میشوند. اما در میان اینهمه سرور و شادمانی عاشقی که معشوق خود را در هیاهوی طاعون از دست داده است، اکنون در گوشه‌ای محزون و خسته نشسته و با خود می‌گوید: «در چنین مکان و چنین زمانی تو را آرزو می کنم اما تو دیگر نیستی!» این حرفهای او تمام روح و روان مرا بدرد آورد، از تو چه پنهان گریه هم کردم. کلمات او تصویری از سختی و بی رنگ شدن زندگی پس از آنکس که آدم خیلی دوستش میدارد، بوجود آورد. شام همین روز دقیقاً چند ساعت بعد از آن قضیه کتاب، به موبایل دوستم که در اتاق جا گذاشته بود، کسی تماس گرفت و صدای زنگ تماس او دقیقاً همان آهنگی بود که من در روزهای نخست آشنایی مان روی شماره تو گذاشته بودم. در طول روز گلدان‌های کنار پنجره، تک درخت کنار جاده، صدای موسیقی در تاکسی، دختر بچه گل فروش و هزاران چیزی که نمی‌گذارند من تو را حتی یک لحظه از یاد ببرم!

  • 5 авг.6181из KETABVARA

    از کتاب‌ها سر در نمی‌آورند، رمان‌ها را به سخره می‌گیرند، ذوق موسیقی‌شان فاجعه است، از هنر، دین و سیاست هیچ نمی‌دانند و هیچ‌گاه اندوه یک زن آنها را به گریه نمی‌اندازد. این‌ها همان موجودات «هیچ و پوچ»اند.