tgindex
هوش مثبت ➕

هوش مثبت ➕

Статистика
@HoosheMosbatперсидский

ارتباط باما: @HoosheMosbat_Admin

Последний пост
21 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 734
+1 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
430
20 постов
Вовлечённость
24,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
300
1/48двое суток
343
1/72трое суток
370

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • وقتی در اوج رنج و فشار هستی، فکر می‌کنی دفن شدی. اما تو در واقع کاشته شدی! تفاوت میان این دو در «آگاهی» توست. بذر درون خاک نمی‌جنگد، تسلیمِ فرآیند می‌شود. او می‌داند برای اینکه به درختی تنومند تبدیل شود، باید ابتدا پوسته‌اش ترک بخورد. این ترک خوردن دردناک است، اما این تنها راه خروج است. نور به ما جهتِ بالا رفتن را می‌دهد و تاریکی به ما عمق ریشه دواندن را. بدون تاریکی، ریشه‌ای نداری و با اولین طوفان فرو می‌افتی. بدون نور، جهتی برای شکوفایی نداری. روح هوشیار، دوگانگیه نور و تاریکی را درک کرده است؛ او از زغال‌سنگِ رنج‌هایش، الماس آگاهی می‌تراشد. تو چطور؟ در تاریکی زندگی‌ات به دنبال چه می‌گردی؟ 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۱۴۶۷ در آتش مشتاقی هم جمعم و هم شمعم هم دودم و هم نورم هم جمع و پریشانم نی بنده نی آزادم نی موم نه پولادم نی دل به کسی دادم نی دلبر ایشانم 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۱۴۶۷ این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم یک لحظه پری شکلم یک لحظه پری خوانم در آتش مشتاقی هم جمعم و هم شمعم هم دودم و هم نورم هم جمع و پریشانم جز گوش رباب دل از خشم نمالم من جز چنگ سعادت را از زخمه نرنجانم چون شکر و چون شیرم با خود زنم و گیرم طبعم چو جنون آرد زنجیر بجنبانم ای خواجه چه مرغم من نی کبکم و نی بازم نی خوبم و نی زشتم نی اینم و نی آنم نی خواجه بازارم نی بلبل گلزارم ای خواجه تو نامم نه تا خویش بدان خوانم نی بنده نی آزادم نی موم نه پولادم نی دل به کسی دادم نی دلبر ایشانم گر در شرم و خیرم از خود نه‌ام از غیرم آن سو که کشد آن کس ناچار چنان رانم 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۷۶۵ هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟ 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۷۶۵ هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟ در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند به مثَل گفته‌ام این را و اگر نه کرَم او نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۱۶۹۸ ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۱۶۹۸ ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم ای شش جهت ز نورت چون آینه‌ست شش رو وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را از دل نه‌ای گسسته از تو کجا گریزم 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۱۸۶۷ ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان یک تنگ شکر خواهم زان شکرقند ای جان 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۱۸۶۷ ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان یک تنگ شکر خواهم زان شکرقند ای جان ای جانک خندانم من خوی تو می دانم تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان من مرد خریدارم من میل شکر دارم ای خواجه عطارم دکان بمبند ای جان بر نام و نشان او رفتم به دکان او گفتم که سلام علیک ای سرو بلند ای جان هر چند که عیاری پرحیله و طراری این محنت و بیماری بر من مپسند ای جان از بهر دل ما را در رقص درآ یارا وز ناز چنین می کن آن زلف کمند ای جان ای پیش رو خوبان ای شاخ گل خندان بنمای که دلبندان چون بوسه دهند ای جان من بنده بر این مفرش می سوزم من خوش خوش می رقصم در آتش مانند سپند ای جان 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۷۶۳ خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد ز جفا رست و ز غصه همه شادی و وفا شد 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۷۶۳ خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد ز جفا رست و ز غصه همه شادی و وفا شد ز طرب چون طربون شد خرد از باده زبون شد گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شد به کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش نظر عشق گزیدش همه حاجات روا شد به سفر چون مه گردون به شب چارده پر شد به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد چو زمین بود فلک شد همگی حسن و نمک شد بشری بود ملک شد مگسی بود هما شد 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • 9) جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را فایق: برگزیده/ برای دریافت گوهر برگزیده حقیقت در تک دریای حقایق باید با سر(اشتیاق) رفت، پای جسمانی به کارم نمی آید. 10) به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو همه رَختم سِتدی تو چه دهم باج ستان را ستدی: ستاندی، گرفتی تو با سلاح یکانگی راه ما را بستی (و مانع انحراف ما شدی) همه چیز ما را گرفتی اکنون چیزی نمانده است که به «باج گیر» بدهم. من دیگری چیزی برای از دست دادن ندارم. 11) ز شعاع مه تابان ز خَم طرۀ پیچان دل من شد سبک ای جان، بده آن رطل گران را شعاع: نور، پرتو/ مه: ماه: استعاره از رخسار معشوق/ طره: چتر موی روی پیشانی/ رطل: پیمانه،/ گران: سنگین/ در ادبیات عرفانی: گیسو، طره، مو «نماد» تجلیات بی نهایت خداست. خدا جسمیت ندارد که قابل دیدن باشد ولی جلوه گری های بی پایانی دارد. هر مخلوقی جلوه ای از جمال و کمال اوست. «انسان» قابلیت آن را دارد که تجلی تام خدا باشد. یعنی همۀ قدرت های او را در خود نشان دهد. دل من از پرتو روی معشوق و جاذبه های بی پایان او سبک شد. اکنون پیمانۀ سنگین به من بدهید که از این همه سبکی باز نگردم. 12) منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را عاشق به جور و بلای معشوق به اندازۀ عشق و محبت او دل می¬بازد،(یکی درد و یکی درمان پسندد/ یکی وصل و یک هجران پسندد...)به جور و جفای او نگاه نکن به صدها عاشق نگاه کن که نگرندۀ الطاف یا جفاهای او هستند. 13) غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را غم عشق، لطف است تو از این غم عشق شاد باش، از این معشوق، امنیت و گشایش در کار را بخواه. 14) بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را راه: آواز، صدا گوشه گیری را انتخاب کن که امنیت در آن است، آواز و صداها را گوش کن و حرف نزن. تخلص شاعرانه مولوی در دیوان شمس«خامش، خمش» است، در این غزل این اصطلاح را به کار نبرده ولی مفهوم آن را باز آورده است که توصیه به سکوت است. در هر غزل مولوی بعد از بیان مطالب و رازهای عرفانی به این نتیجه می رسد که باید ساکت باشد و بیشتر از این حرف نزند. خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی خمش باش خمش باش به تفصیل مگو بیش ز تفسیر بگویم ز تف سیر بجستم خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • 1) تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را شعر عرفانی است و مخاطب آن یعنی «تو»معشوق آسمانی(خدا) است. گنج روان: گنج قارون معنی بیت: عارف تنها یک هدف دارد رسیدن به قرب الاهی نه بهشت می خواهد نه گنج دنیا را. سعدی این مفهوم را در غزلی بسیار زیبا بیان کرده است: در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم به مجمعی(قیامت) که درآیند شاهدان(زیبایان) دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم به خوابگاه عدم(قبر) گر هزار سال بخسبم ز خواب عاقبت آگه به بوی(آرزوی) موی تو باشم حدیث روضه(بهشت) نگویم گل بهشت نبویم جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان(بهشت) مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باش 2) نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را نفسی: لحظه ای/ دور: روزگار، همچنین«دور»به معنی مجلس شراب نوشی نیز است. در مجلس شراب، شرابخواران گرد می نشستند و ساقی با یک پیاله به هر یک جامی می داد و به آخر می رسید و دور دوم شروع می شد. بسته به ظریفت افراد داشت که چند دور بتوانند سر حال بمانند و از مستی نیفتند. معنی بیت: در این فراق بی قرارم و هر دم در حالی به سر می برم، گاه از خود بی خودم(یار شراب)و گاه چون کباب می سوزم و می سازم تا به پختگی برسم. وقتی در این دور بی قرار و خرابم، روزگار به چه کارم می آید. باید در نظر داشت که در عرفان دنیا «خرابات» یا «میخانه» است، با این تشابه که در میخانه ، میخوارگان نقش وجودی و ظاهری را خود را خراب می کردند و باطن واقعی خود را نشان می دادند. اصطلاحاً«مستی و راستی» پیش می آمد، این دنیا نیز «خرابات» است، عارف هر روز باید شخصیت و پندارهای خود را خراب کند و «من» متعالی تری بسازد. 3) ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را نه پدیدم: نه به دید هستم، در «دید» مردم نیستم. نه پنهان هستم نه آشکار هستم. کون: هستی/ مکان: جایگاه/ هر آفریده ای جایگاهی دارد. هر «کونی»«مکانی» دارد. خدا چون«کون» یعنی «مخلوق» نیست «مکان» هم ندارد. معنی: من از همۀ مخلوقات دور شدم و از همه چیز(دلبستگی ها) رها شدم، اکنون نه«هست» زمینی و جسمی دارم که دیده شوم و نه مانند خدا«نهان» هستم ، پس کون و مکان به کار من نمی آید. بیانگر حال رهایی و گسست کامل از دلبستگی های دنیایی است. 4) ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را این بیت بیانگر تجربۀ«اتصال کامل» به خداست. حالتی که عارف را کاملا خمار و مدهوش می کند. البته هرکسی به اندازۀ اشتیاق و خلوصش می تواند مراتبی از این اتصال را تجربه کند. ممکن است چنین حالی در «نماز» رخ داد یا در حالی دیگر. معنی بیت: من از وصال تو مستم و حوصلۀ انسان ها یا هر مخلوقی را ندارم، وقتی من خودم شکار تو شده ام، تیر و کمان به چه درد من می خورد. 5) چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را وقتی من خودم در داخل جوی آبم و به دریای حقیقت دست یافته ام چرا باید به دنبال آب بروم، من حتی نمی توانم اوصاف این جوی روانی را که به آن دست یافته ام بیان کنم. بیان تجربه های شهودی و عرفانی ناممکن است. مثل این می ماند که به کور مادر زاد مفهوم رنگ ها را توضیح دهیم. 6) چو نهادم سر هستی چه کشم بار کُهی را چو مرا گرگ، شبان شد چه کشم ناز شبان را وقتی که من از هستی دل کنده ام چرا باید بار سنگین مثل کوه را تحمل کنم. وقتی گرگ، چوپان من شده است چرا باید ناز چوپان را بخرم. می خواهد بگوید وقتی من رضایت خدا را به دست آورده ام ، با مخلوق خدا کاری ندارم. 7) چه خوشی عشق چه مستی؛ چو قدح بر کف دستی خُنُک آن جا که نشستی؛ خنک آن دیده جان را عشق: معشوق/ قدح: پیاله، ساغر / خُنُک: خوشا/ ای معشوق چه قدر زیبا و مستانه هستی مثل ساغری از شرابی که در کف دست باشی(در دسترس هستی و دور نیستی)خوشا به حال کسی که در وجود او باشی خوشا به حال آن چشمی که تو را می بیند. مولوی اصرار خاصی دارد که مفاهیم معنوی و انتزاعی را ببیند و بتواند تجربۀ ذهنی را به تجربۀ عینی تبدیل کند در جای دیگر می گوید: گوشم شنید قصۀ ایمان و مست شد کو قِسْم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست. 8) ز تو هر ذره جهانی؛ ز تو هر قطره چو جانی چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را با عنایت تو یک ذره می تواند به جهانی تبدیل شود،یا به اندازۀ جهانی ارزشمند باشد. هر قطره می تواند مثل جانی ارجمند باشد. این ذره و این قطره (خود مولوی) وقتی با تو ارزش یافت، نام و نشان به کارش نمی آید. همه چیز را با تو به دست آورده است.

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۱۶۲ تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را خوانش دوم 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۱۶۲ تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را خوانش دوم 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۱۶۲ تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را خوانش اول 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۱۶۲ تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را خوانش اول 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۱۵۲۱ من از عالم تو را تنها گزینم روا داری که من غمگین نشینم؟! 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • دیوان شمس غزل شمارهٔ ۱۵۲۱ من از عالم تو را تنها گزینم روا داری که من غمگین نشینم؟! 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕

  • نه تو می مانی نه اندوه و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود ، قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم ، خواهد رفت آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند 👉 @HoosheMosbat 👨‍💼➕