بدون وصف
Статистикаhttp://www.instagram.com/bedunevasf http://t.me/bedunevasf?direct دایرکت
- Последний пост
- 20 мар.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 32
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
در این لحظه که چیزی جز بی زمانی نیست، جا دارد به رسم تقویم، گره خوردن کهنه به نو را تبریک بگویم. یاد تمام عزیزانی که الان در فرم و کالبد در کنار ما نیستند، در حقیقت وجودیِ ما جاری است. نوروزتان جشن بازگشت به اصل و تماشای یگانگی در تکثر بهار باد. امید که امسال سال پایان فصلهای سیاه و زوالِ ساختارهای ظلم باشد و آفتاب عدالت و رهایی بر جان این سرزمین بتابد. چرا که هیچ تاریکیای را یارای ایستادگی در برابر طلوع جمعی آگاهی نیست. @bedunevasf
با نهایت تأسف به اطلاع میرساند یکی از عزیزترین دوستانم به آغوش آرامش بازگشت. ایشون انسانی با قلبی پاک بودند. یادش همیشه با ما خواهد بود. درگذشتش رو به خانواده گرامیش تسلیت میگم و برای همگی آرامش میطلبم. یادش همیشه در دل ما زندهست. 🖤 @agahivazehn
#آهنگ @bedunevasf
🔻 گاهی دیگر میلی نمیماند که از زبان کسی معنا و داستان شنیده شود و نمایش بیوقفهٔ نجاتیافتگان و برندهای معنوی دیگر جذابیتی ندارد. حتی تشخیص نبودِ «منِ خیالی» نیز دانشی برای حمل کردن نمیشود. در این فروکشکردن، همه چیز بهآرامی به زمین مینشیند. این رسیدن و دانستن یا مسیر و دستاوردی نیست. همینکه نیاز به جستجوی چیزی دیگر رنگ میبازد، این سادگی آشکار میشود. گویی کل این مکانیسم با هر آنچه در روان و بدن و دل تجربه میشود دیگر تقلا ندارد. این همان معمولیبودنِ خارقالعاده است که همیشه پشتِ جستجو پنهان بود و دیده نمیشد. هر نفس و هر ضربان قلب، یادآور حضوری بدون وصف و فراتر از فهم است که همیشه همینجا بود. معمولیبودن، همین انسان بودن است. خارقالعاده بودن، همین نامحدودی که در هر فرمی میتپد و نفس میکشد. با همه اینها برخی داستانها در فضای معنوی حتی همین سادگی را نیز به تصویری تازه و خاص بدل میکنند. جهش نهایی، درک غایی، یا تعریفی قطعی از «رسیدن». ∞ @bedunevasf
آدمیست دیگر... و مکانیسم ذهنی با میل طبیعی برای معنا ساختن، فهمیدن و نامگذاری. سالها برای فهمیدنِ چیزی که از اول هم قابل فهم نبود واژه و مفهوم میسازد تا زندگی را در چارچوبی امن جا بدهد. با خاموششدنِ عطش دانستن، چیزی مانند خستگی بر روی پلکهای فهم مینشیند. دیگر دلش میخواهد بدون هیچ برنامه و نتیجهای فقط تماشا کند. مانند کودکی که از اسباببازیهایش دل میکند و فقط به تماشای باران مینشیند. ∞ @bedunevasf
چه داستان آشناییست. وقتی با لحنی آکنده از قطعیت و واژگانی که گویی حقیقت نهایی را یافتهاند از چیستیِ هستی سخن میگوییم. از چیزی که اساسا ندانستنیست و آن نکتهٔ ظریف را نمیبینیم که گرایش به مطلقگویی، امتداد همان میلِ کهنهٔ ذهن است برای دانستن، تعریفکردن و ساختن تصویری دیگر از چیزی که نمیتوان دانست. این همان توهم دانستگیست. ∞ @bedunevasf
دلم مدام برای حقیقتی تنگ میشود که در گلدانِ کوچک کنار پنجره سبز میشود. دلم بوی خاک میخواهد. جایی که زندگی، واقعی راه میرود. از داستانهایی که از آسمانِ ماورا میآیند، از رؤیای صعود، از پروازی که ریشه ندارد، به زمین برگشتهام. ∞ @bedunevasf
نادوگانگی اگر به نظامی بسته از مفاهیم بدل شود، چیزی جز دینی نو با چهرهای روشنتر نیست. کسی که از ادیان سنتی رها شده اما در مفاهیم نادوگانگی مأوا گرفته، تنها از شکلی از قفس به شکلِ دیگری پناه برده است. تمام پیام نادوگانگی یک تشخیصِ عدم مرکز است. آموزهای برای تکرار و راهی برای پیروی ندارد. تشخیص، نگاهیست که از رؤیا برگشته و اکنون زندگی عادی را بدون نیاز از نجات و اصلاح همانگونه که هست میبیند. چون بیدار شدنی ناگهانی در دل شب، وقتی درمییابی آنچه تجربه میکردی، خواب بوده و حالا دیگر نیازی به ادامهاش نیست. ∞ @bedunevasf
آیا میتوانی همواره خودت باشی؟ در فضای خودت و از آن فضا با جهان در ارتباط باشی؟ مانند خانه، جایی که در آن لباسهای تئوریک بر تن نداریم و هیچ اسم معنوی خاصی بر پیشانیمان نیست. حتی اگر همه چیز درونت فریاد بزند که پشت واژه های معنوی پنهان شو، میتوانی بیرون از خانه هم اجازه دهی دیده شوی و در برابر دیدگان جهان، معنوی نباشی؟ آنچه ما را زنده نگه میدارد، معنویت نیست، جرأتِ انسان بودن درست اینجا و اکنون است. با همه نور و سایه به عنوان کسی که دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارد. ∞ @bedunevasf
فقط زندگی است که در چهره ذهن، سوال میسازد و همانجا پاسخ میدهد. در چهره دل، اشتیاق میریزد و بدون دلیل دست میکشد. در چهره دانستن، نقاب فهم میزند که وانمودی فریبنده از دریافت است. چهره فریبای سوم، بازی وسوسه برانگیزِ توهمِ دانستنِ آن چیزی است که هرگز دانستنی نیست و اینجاست که ذهن، «هیچ» را هم معنا میبخشد. سکوت را تصاحب میکند و با نقاب دانایی از روی عادت وارد بازی دانستگی میشود. چرا که برای ذهن، حتی ندانستگی هم باید دانسته شود، آن را بشناسد و دستهبندی کند و در قالب معنا و توصیفی بنشاند. این سه چهره استعارهای هستند از نمایشی که زندگی بدون وقفه و بدون تماشاگر برای خودش بازی میکند. حقیقتی مطلق یا مدلی نظری نیستند. داستانی هستند برای نزدیک شدن به تماشای یک مکانیسم. ∞ @bedunevasf
هر نتیجه یا دستاوردی که به نظر میرسد فهم یا کشف باشد، توهمی رنگی است بر کاغذی خیالی و ادامهٔ همان چرخهٔ تکرارشونده است. هر «تشخیص» اگر تملک شود و جدی گرفته شود، اگر تبدیل به داستانی از «فهمیدن» شود، باز ادامهٔ همان بازی ذهن با چهره ای تازه است. زندگی مانند یک بازی است که در هر لحظه خودش را بازی میکند. بدون اینکه بازیکنی درونش باشد یا تماشاگری بیرون از آن باشد که آنرا بشناسد و توصیف کند. همهٔ این نوشتهها فقط پیچ و تابی از همان بازی هستند. صدایی از خودِ زندگی که وانمود میکند چیزی را میفهمد در حالی که چیزی جز لرزشهای جوهر و نقاشی نیستند. نقاشی با جوهری که مال هیچکس نیست. روی بومی که هرگز نبوده. برای تماشاگر خیالی که خودش هم بخشی از همان نقاشی است. ∞ @bedunevasf
زندگی به «من ذهنی» مدال نمیده. به تشخیص «من ذهنی» هم لوح تقدیر نمیده. جفتشونو میذاره لب طاقچه، میره پیتزاشو میخوره. ∞ @bedunevasf
تشخیصِ نبودِ مرکز، فقط یک نگاه سادهست. تجربهای نادر و رویدادی خاصی نیست. مرحلهای ویژه و دستاوردی خاص یا کسی که اتفاقی براش بیفته نیست. این سادگی، خیلیها رو مأیوس میکنه. چون ذهن دنبال چیز خاص و بزرگتری بوده. ∞ @bedunevasf
بود یک شیخی به ظاهر بینشان مغز او پر بود از خلط گمان باد در کلّش شبی طوفان شدی در خیال خویش همه معنا شدی گفت در گیجی محض ناگهان شد یکی مولانمایی از جهان سر فرو بردش به گوشم تا به بیخ قافیه میریخت در مغزم چو قیف حال بشنو باقی افسانه را قصه آن شیخکُ پیمانه را بعد گفتا قاصدی آمد شتاب از دل گورُ به دستش یک کتاب جملگی راز نهان وا کرد او در دل وهمی که میداد رنگ و بو پس بگفتا «هیچکسم» ای دوستان برگزیده از میان دیگران تخت زد بر قلهٔ بیکس شدن شد امام جمعهٔ بیمن شدن واعظی با ریش تا ناف سخن با دهانِ پُر، از نبودِ همچُمن نقلها میکرد از شبانگاهان راز تا یکی گفتش کمی پایین بیا خشمگین شد داد زد: ای نارسا هر که نقدش کرد، گفتش: بیخبر این سخنها نیست در فهم بشر خلاصه اینکه باد در سر، «هیچکسی» در دست داشت میسرود از بودن و بی خودشدن چشم اگر بگشای بر آن واژهها بوی «شیخم من» دهد هر ادعا نام خود را پاک از من مینوشت هر کجا دیدی شعوری ناب هست خوب بنگر نام او آن زیر هست بعدتر یک سخن از یاری برگزید بُرد و با مُهر خودش آنرا کشید یار گفتا جملگی از من بُدست تا بگویی: این دزدیست از کلام میپراند از دهانش: ای حرام تو بگو کی در نبودش اینقدر مدعی شد من خودم نور سحر؟ لیک در خود بود تا گردن، یقین هر که در رویا کند تفسیر راه سخت گم گردد ز خود در یک نگاه لیک ای شیخ، پشت آن آوازُ شور خفتهای در وهم رویاهای دور ∞ @bedunevasf
بدون وصف pinned a photo
ما «هیچ» هستیم و ما در این «هیچ» حتی نمیتوانیم هیچ را بشناسیم. با این حال ذهن مفهومساز، این حقیقت زیبا و مطلق را به دست میگیرد. حتی آن «هیچ» هم اگر در دستان ذهن بیفتد تبدیل میشود به یک تئوری، هویت جدید، توهم دانستن و نقاب معنوی. این دقیقاً همان نقطهایست که «نادوگانگی» از تجربه به نمایش تبدیل میشود. ∞ @bedunevasf
«وقتی معنویت باعث دوری از تماسِ زنده با واقعیت شود، به جای افشاگری، پوششی برای خودفریبی میگردد. ∞ @bedunevasf
هر زمان که خطا، دروغ، پنهانکاری یا حتی سوءاستفادهای رخ میدهد، اما بر آن برچسبهایی همچون عشق، آگاهی، یگانگی یا رهایی زده میشود، حقیقت دیگر دیده نمیشود. زیر واژههای معنوی دفن میگردد. واژههای معنوی که قرار بود نشانهای باشند برای اشاره به واقعیت، در چنین مواردی به پوششی برای پنهانسازی تبدیل میشوند. عبارت «در عشق هیچ چیز بیرون گذاشته نمیشود»، یادآور عشقیست بیقید و شرط. عشقی که نه سانسور دارد و نه گزینش. «اما تفاوتی جدیست میان بودنِ یک واقعیت و ندیده شدنِ آن، زیر پوشش معنویت» هنگامی که در رابطهای ردپایی از خطا، دروغ، پنهان کاری، سو استفاده، قدرتطلبی، تمایل به خاص بودن، یا خودبرتربینی وجود دارد، اما افراد به جای دیدن آن، با واژههایی چون «عشق»، «همهچیز آگاه است» یا «همهچیز همان است که هست» روی آن سرپوش میگذارند، دیگر با حقیقت در تماس نیستند، بلکه آن را با مفاهیمی معنوی میپوشانند. ∞ @bedunevasf
بدون وصف pinned «🔻 اگر کسی مستقیم یا غیرمستقیم، این پیام را میرساند که اتفاقی برایش افتاده. مثلاً اینکه هویتش مرده یا به رهایی رسیده، فقط تشخیص داده که: «من فقط یک خیال بود». (چیزی که همیشه فکر میکرد هست، اصلاً هیچوقت وجود نداشته.) اما گاها ذهن، همین تشخیص ساده را هم تبدیل…»
آنجا که تفسیر اضافه شد، دیـــدن کم شد آنجا که معنویت برچسب خورد، ســادگی محو شد ∞ @bedunevasf