..زندگی اینجاست(.موکشا)
Статистика(فقط باش اینجا و اکنون .) موکشای عزیز هیچ صفحه ای در هیچ شبکه اجتماعی ندارند ودر هیچ گروهی فعالیت نداشته و ندارند تنها این کانال در تلگرام هست که توسط چند نفر از دوستان اداره می شود.
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 36
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 154
- 1/48двое суток
- 176
- 1/72трое суток
- 190
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
همه آنچه است. در این در لحظه در حال شکوفای و گل دادن است . مقاومت احساس حقارتی است .که باعث به وجود آمدن ترس از ارائه میوه زندگی میشود. هر شکل یا فرمی که ظاهرا در حال تجلی حقیقت بی قید و شرط است در این لحظه کامل است . نیازی به اصلاح یا ترمیم یا تغییر ندارد . وقتی دیده بشه( کمال )در تمام نقصان های ذهنی پایه و اساس. بودن است تلاش برای تغییر دادن آنچه رخ میدهد گم میشود و این احساس ازادی است که همه ای پیش داور ها را میسوزاند #موکشا https://t.me/tafahos_khish
ادامه👇 برنامهریزی برای مسیرهای فرار، رعایت نکات ایمنی، و حتی فکر کردن به راههایی برای کاهش خسارت آتشسوزیهای احتمالی آینده، کاملاً منطقی است. هر شخصیتی در این داستان همین کار را میکند. اما میل به دانستنِ اینکه «چرا این اتفاق افتاده است؟» انگار چیزی فراتر از یک نیاز عملی است. گویی ما به دلیل نیاز داریم؛ باید بدانیم. اما دانستن چه چیزی را تغییر میدهد؟ به نظر میرسد داستانهایی که درباره اتفاقاتی مانند یک آتشسوزی برای خودمان میسازیم، بیشتر نشان میدهند که ما زندگی را چگونه میبینیم، نه اینکه واقعاً ما را به شناخت نزدیکتر کنند. من حتی نمیگویم همه این توضیحها بیفایدهاند. شاید بعضی از آنها به مردم اینجا کمک کند برای آتشسوزی بعدی آمادهتر باشند. البته احتمالاً بعضی هم هیچ کمکی نخواهند کرد. مثلاً معلوم شد یکی از اعضای اصلی گروه کر کلیسا خانهاش را از دست داده است. شاید خدا فکر کرده خارج میخوانَد! (خنده) آنچه برایم جالب است این است که انگار مردم وقت بیشتری را صرف بحث کردن درباره «چرایی» میکنند تا واکنش نشان دادن به آنچه همین حالا در حال رخ دادن است. گمان میکنم تقریباً همیشه داستان زندگی همینگونه پیش میرود. میتوانم بگویم آتش خودش باعث به وجود آمدن خودش شده است، یا بگویم آتش فقط همین است که هست؛ اما این حرفها شاید کمی آزاردهنده یا شعارگونه به نظر برسد. حقیقت این است که وقتی آتش هست، فقط آتش هست. وقتی دود هست، فقط دود هست. حتی اگر بعداً معلوم شود آتشسوزی عمدی بوده و کسی آن را به راه انداخته است، باز هم هرگز نخواهی دانست چرا اصلاً آتش وجود دارد، آتش چیست، یا ما ــ این انسانهای کوچک که هم خودمان میتوانیم بسوزیم و هم تمام داراییهایمان خاکستر شود ــ واقعاً چه هستیم؛ در حالی که سرانجام همچون جرقههایی در باد پراکنده میشویم. #دنیل_پرتر https://t.me/tafahos_khish
چه کسی آتش را میسوزاند؟ جایی که این شخصیت در آن متولد شده، این روزها درگیر آتشسوزیهای گسترده جنگلی است. ظاهراً خانوادهام در سلامت هستند و در مناطقی که بیشترین آسیب را دیدهاند زندگی نمیکنند. با این حال، بعضی از اعضای خانواده بر سر علت آتشسوزیها با هم بحث میکنند. عمویم میگوید تغییرات اقلیمی ناشی از فعالیت انسانها باعث شدت گرفتن این آتشها شده است. بعضیها میگویند این مجازات خداست. عمهام هم میگوید اگر همینطور «جلف» لباس بپوشم، بالاخره تاوانش را خواهم داد. همسر پسرعمویم میگوید کلیسایشان برای مردم دعا میکند و ایمان دارد که خانههای افراد باایمان حفظ خواهد شد. پسرعمویم هم معتقد است که علت اصلی، سالها سوءمدیریت سازمان جنگلها بر اثر طمع شرکتهای بزرگ و فساد دولت بوده است. هر کسی نظری درباره علت آتش دارد، اما هیچکس از خودِ آتش چیزی نمیپرسد. هیچکس نمیپرسد اصلاً چرا آتش وجود دارد، یا چرا چیزی هست که بتواند بسوزد. گفتن چنین حرفهایی احتمالاً دیوانگی به نظر میرسد. برای همین فقط به آنها میگویم امیدوارم همگی در امان باشند. من هم دور از شعلهها، نزد یکی از دوستانم ماندهام. اما در نهایت، همه ما روزی خواهیم سوخت و از میان خواهیم رفت. هر چیزی که پدیدار میشود، برای همیشه همانگونه باقی نمیماند. ما تصور میکنیم میدانیم چه هستیم و چه اتفاقی در حال رخ دادن است، اما درست مانند شعلهای هستیم که میخواهد آتش را بفهمد. ادامه👇
#شعر و اهنگ. پویا سپهری خواننده هوش مصنوعی خوشبختی دروغه خوشبختی فهم خویشتنه https://t.me/tafahos_khish
زندگی، جشنگرفتنِ همهچیز است این پیام هیچ پاسخی به دست نمیدهد. هیچ مشکلی وجود ندارد. فقط آنچه در حال رخ دادن است، وجود دارد... این پیام تنها به یک چیز اشاره میکند: هیچ چیز اشتباه نیست. هیچ چیز نه مهم است و نه بیاهمیت. هیچ چیز معنای ذاتی ندارد؛ هم هست و هم نیست. "این" همان نادانستن است. "این" همان زندگی است که همهچیز را جشن میگیرد. زمانی وجود ندارد و هیچ روندِ تکامل یا پیشرفتی در کار نیست. «من» همان باوری است که میگوید چیزی اشتباه است و باید آن را درست کرد. چیزی برای جستوجو وجود ندارد؛ "این" دقیقاً همان چیزی است که هست. نیازی به انتخاب نیست، زیرا "این" همانگونه که هست، کامل است. امیدی وجود ندارد؛ "این" تمام آن چیزی است که هست. هرگز لازم نیست موفق شوی یا به هدف نهایی خود برسی. چیزی برای رسیدن وجود ندارد؛ "این" از پیش همان است. #رزمارین_رز https://t.me/tafahos_khish
س : چرا کتابها و لایوها و فیلم ها و کانالها و صفحات مربوط به نادوگانگی اینقدر کم بازدید می باشد . بسیاری از افراد به امید اینکه در نادوگانگی چیزی تازه و جدیدی را بیاموزند و از این دانش در قبال ارتقاءسطح فعلی زندگی خود بهرهمند شوند یا راهی برای خلاصی از مشکلات و چالشهای روزمره پیدا کنند جذب این میشوند که البته غالبا هم جستجو برای کسب ارامش آغاز می شود و اشکالی هم در آن نیست چون ذهن مدام در جستجوی تمرین و راهکار برای بهترشدن است چون ذات ذهن اینگونه است و خبر بد برای این افراد این است که هیچ روشی و راهکاری وجود ندارد ، واقعا در این نقطه هیچ ایده و راهکاری ارائه داده نمیشودو واقعا هیچ راهکاری نیست . هیچ شخصی نیست .هیچکسی که کاری انجام دهد . در این موقع بعد از دیدن این پیام شخص احساس بیخودی و درماندگی زیادی میکند و چه ناامید کنند ه و یأس آور است که هیچ دستاوردی وجود ندارد و هیچ راه نجاتی نیست ، و این بسیار کلافه کننده و بیهود به نظر می آید و این حالت برای شخص بسیار خفه کننده است . بنابراین یک راه نجات از این حالت, فرار کردن است . ویا اینکه درست در همین نقطه با تمام این احساسات باقی بماند و اصالت زندگی و اصل رویدادها را همانگونه که هست ببیند بی هیچ تلاشی برای تغییر شرايط و اینجاست که به اصطلاح معروف شخص سرش در دهان ببر است ، و شکار زندگی شده است و در دامی که زندگی گسترده است که البته به ظاهر سخت و چالش برانگیز و نا امید کنند است گیر افتاده. و درهمین حال که در حس درماندگی پیچده است ، ممکن است نسیم رهایی و آزادی پایان بخش تمام تنش های روانی و جسمی باشد . تمامی تلاشهایی که برای بهتر شدن و رسیدن به نقطه مطلوب شخص است پایان دهد . و شخص به طور کامل فرو افتد و متلاشی شود . تمام تصورات من و زندگی من که به صورت داستانی واقعی تجربه و درک شد ه بود ، و هر روز با افکاری در هم گره خورد بود و باعث رنج بیشتر شده بود فرو می پاشد و دیده می شود این تنها زندگی است که در حال تجلی خود است و هیچ شخصی وجود ندارد برای تجربه و درک ، احساسی از آرامش و رهای در این بدن و ذهن جاری میشود بی هیچ تلاشی ، چرا که زندگی در ذات خود ارام و رها است ، و مسلما احساس تنش که در واکنش به مسائل و چالشها وجود داشت در جسم و روان پایان می پذیرد و این رهایی و آزادی بیکران است که در خود حل میشود، زندگی به صورت ظاهری در حال اتفاق افتادن است با همه انچه که قبلا بود همه چیز مثل قبل ادامه پیدا می کند فارغ از حس شخص بودن و چسبندگی به مسایل .همه چیز خود به خود در حال اتفاق افتادن است . #موکشا https://t.me/tafahos_khish
نگاهی به آنچه «نادوگانگی» نامیده میشود... مرگِ «من» در ظاهر نوعی فقدان است. آنچه از دست میرود، احساسی بدنی است که ذهن حتی از وجود آن آگاه هم نبود. همچنین همهٔ باورها از میان میروند و داستانِ یک «مدیر» نیز پایان مییابد؛ دانندهای خیالی که گویی همهچیز را از دریچهٔ دوگانگی میدید و تصور میکرد کنترل آنچه «زندگی» مینامیم در دست اوست. اما تنها یک داستان نیست که از میان میرود. در رهایی، احساسات دیگر نه سرکوب میشوند و نه مدیریت. این تصور که رهایی فقط شادی یا سرخوشیِ محض است، تصوری کاملاً نادرست و در عین حال مضحک است. هر چیزی آزاد است که پدیدار شود: غم، شادی، خشم، عاشق بودن و... اگر در شهری گم شده باشید و از کسی آدرس بپرسید، اما او شما را به مسیر اشتباه بفرستد، گمراه شدهاید. بسیاری از آموزههای معنوی و بیشترِ آنچه «تعالیم نادوگانگی» نامیده میشود نیز تفاوتی با این ندارند. با وجود آنکه «من» از میان رفته و آشکار شده است که هرگز «منی» وجود نداشته، باز هم ممکن است سخنی احساس رنجش، گرمی، یا هر احساس دیگری را برانگیزد. رهایی، موجود انسانی را به سنگ تبدیل نمیکند. برعکس، وقتی آن صافیِ ذهنی کنار میرود، همهچیز با شدت و زندهدلی بیشتری احساس میشود. رهایی، دگرگونیای بنیادین در ادراک است، اما همچنان ادراک باقی میماند. کسانی که ادعا میکنند از یک «دیدگاه مطلق» سخن میگویند ــ که خودِ این عبارت تناقضآمیز است ــ صرفاً یاوه میگویند. تنها «امر مطلق» -اگر این اصطلاح را دوست داشته باشید- وجود دارد؛ امری که خود را به صورت ذهنی نسبی آشکار میکند، ذهنی که در رهایی به شیوهای متفاوت عمل میکند. حتی هنگامی که از یگانگی یا امر مطلق سخن گفته میشود، باز هم اتکای کامل به همین ذهن و بدن انسانی وجود دارد. هیچ گریزی از دریچهٔ انسانیِ تجربه نیست؛ به همین دلیل ناچاریم برای توصیفِ آنچه توصیفناپذیر است، از زبانِ دوگانه استفاده کنیم. با عشق فراوان. #نیکو_رونالد https://t.me/tafahos_khish
مرگِ آنکه گمان میکردی هستی هیچکس وجود ندارد که بتواند از داستانش فاصله بگیرد. زیرا تو همان داستانت هستی، و هیچ داستانی ذاتاً نه درست است و نه نادرست. اگر هم از آن فاصله بگیری، همان فاصله گرفتن فقط داستان تازهای خواهد بود؛ داستانِ رها شدن از داستان قبلی. و همهٔ اینها صرفاً داستاناند. آنچه «بیداری» نامیده میشود، درهم شکسته شدنِ کاملِ این داستان است؛ روایتی که تکهتکه میشود، در آتش میسوزد و به خاکستر بدل میگردد، تا دیگر هیچکس باقی نماند که داستانی داشته باشد. این ماجرا یک اردوی آخر هفته با قارچهای روانگردان و مدیتیشنِ هدایتشده در سکوتِ جنگل، زیر نظرِ شمنهای قلابی نیست. این، مرگِ آن کسی است که فکر میکردی هستی، و مرگِ آن کسی که گمان میکردی زمانی بودهای. وقتی چشمها دوباره گشوده شوند، دیگر هیچ واژهای برای بازگشت وجود نخواهد داشت. واژهها و زبان، خانهٔ تو بودند؛ همان قلعهٔ شنی، عکسِ مادربزرگ بر دیوار، خطهایی که قدِ بچهها را بر چارچوبِ در ثبت میکرد، وامِ خانه، قسطِ ماشین... هیچیک هرگز به تو تعلق نداشتند. بچهها هرگز مالِ تو نبودند، و پیوندی که تصور میکردی با دیگران داری، برای همیشه گسسته است. این، تنهاییِ مطلق است؛ کنده شدن از رؤیای جمعیِ جدایی. ...اوه، نگاه کن، یک پروانه. #سوررئال_جی https://t.me/tafahos_khish
نقلقولی را اخیراً از یک فیلم یا سریال شنیدم (متأسفانه یادم نیست کدام بود): «درسِ یک زندگی هرگز نمیتواند متعلق به خودِ آن زندگی باشد. تنها شاهد است که قدرت دارد آن را بسنجد و ارزشش را تعیین کند. زندگی فقط برای دیگری زیسته میشود. بنابراین خدا به هیچ شاهدی نیاز ندارد؛ نه برای تأیید خودش و نه علیه خودش. اگر خدایی وجود نداشت، هیچ شاهدی هم نمیتوانست وجود داشته باشد، زیرا جهان هیچ هویتی نمیداشت و تنها چیزی که باقی میماند، نظر هر فرد دربارهٔ آن بود.» چیزی در این گفته آنقدر توجهم را جلب کرد که همان زمان آن را یادداشت کردم؛ بهویژه بخش «خدا به هیچ شاهدی نیاز ندارد، نه برای خودش و نه علیه خودش» که به نوعی با این گفتمان همخوانی داشت و در من طنین حقیقتی را ایجاد میکرد. در واقع، زندگی ظاهراً نیازی به شاهدی ندارد تا خود را بشناسد یا از خود آگاه شود. این بیشتر نوعی نیاز یا شیوهٔ تفکرِ ذهن انسانی است؛ ذهنی که طبیعتش جستجو کردن و دانستن است. اما این زندهبودنِ ظاهری، نادانسته و بیخبر از خویش است. اینکه گفته شود اگر زندگی یا این زندهبودن نتواند خود را مشاهده کند، تنها چیزی که باقی میماند تجربهٔ فردیِ هر شخص از زندگی است، هرچند تأملی عمیق به نظر میرسد، اما بازتاب دیدگاهی است که هنوز زندگی و خود را جدا از کل یا تمامیت هستی تجربه میکند. از این منظر، این تصور که افرادی مستقل وجود دارند که هر کدام تجربهٔ خاص خود را از این زندهبودن دارند، سوءبرداشتی ظریف اما آشکار است؛ اشتباه گرفتن امر مطلق با امر نسبی. زندگی یا زندهبودن، هم برای خودش ناشناختنی است و هم برای فرد. این «شناختن» فقط میتواند برای یک تجربهٔ توهمی رخ دهد؛ تجربهای که در واقع اصلاً رخ نمیدهد. تمام اینها... این شگفتی، این شادی، این درد، این دلشکستگی؛ همگی در نادانستگیِ محض هستند، و با این حال ظاهراً رخ میدهند... برای هیچکس. آیا این شگفتانگیز نیست؟ اگر بخواهید نام آن را «زندگی»، «زندهبودن» یا حتی «خدا» بگذارید، برای من تفاوتی ندارد. به نظر میرسد تنها «کارِ من» این است که از اینجا، از این چشمانداز، آنچه را بدیهی به نظر میرسد نشان دهم؛ هر زمان که چنین چیزی پدیدار شود، و تنها برای کسانی که ظاهراً به آن علاقه دارند. نه به آنچه نیل دنهام میگوید -زیرا کاملاً بیاهمیت است- بلکه به ماهیت همین زندهبودنی که به نظر میرسد همهجا (و در عین حال هیچجا) در حال رخ دادن است. #نیل_دنهام https://t.me/tafahos_khish
روشنضمیری مزخرف است! چنین تحقق و آگاهیای وجود ندارد! تو -آن کسی که فکر میکنی هستی- هیچ تصوری از حقیقت نداری! هیچکس نمیداند چیزها واقعاً چیستند! اصلاً چیزی به نام "چیزها" وجود ندارد! آنچه هست، سراسر رمز و راز است! هیچ کس وجود ندارد! این چیزی که به آن "آگاهی" میگویند، یک توهم است. کسی وجود ندارد که آگاه باشد! نه سوژهای هست و نه ابژهای! این نوشته هم میتواند صرفاً جلوه یا حرکتی از امر مطلق باشد؛ همانطور که نیساگاداتا آن را «مطلق» مینامید. در حقیقت هیچکس نمیداند روشنضمیری واقعاً چیست! #ووتر_فان_اورد https://t.me/tafahos_khish
نگران هیچ چیزی نباش در انتظار اتفاقی خاص یا رویدای تازه نباش هیچ اتفاقی مهم تر از اتفاق دیگر نیست هیچ چیزی خاص تر از چیزی دیگر نیست ، با فراموش کردن تمام آنچه در انتظارش هستی ، اینک در اینجا با همین سادگی در همین زندگی ، با همین روزمرگی، با همین ملاقات ساده با دوستان ، با گفتگوی عامیانه با خانواده ، فقط باش، با آنچه در دسترس است خوش باش، در رضایت باش ، خودتت را دوست بدار با تمام بالا و پایین بودن با عشق با خودتت همواره همراه باش #موکشا https://t.me/tafahos_khish
آگاهی از "بودن" و "وجود داشتن" ، سعادت، شادی و نشاطِ عرفانی است شما در بدن نیستید، این بدن است که درون شماست! ذهن است که درون شماست. ذهن و بدن برای شما اتفاق افتاده اند، چون شما به اینها توجه میدهید و این خودِ حقیقیِ شماست که بدن و ذهن را آنقدر جالب و با ارزش می کند.. #نیسارگاداتا ماهاراج https://t.me/tafahos_khish
حتی در یک حکیم فرزانه نیز ممکن است خشم به عتوان یک واکنش زیستی پدیدار شود ،اماحکیم درگیر خشم نمی شود ۰چرا ؟ زیرا ایگوی او که از حس «فاعل بودن »خالی شده و نسبت به واکنش طبیعی ارگانیسم جسم ذهن پاسخ نمی دهد ۰ حتی ،لحظه ای بعد ممکن است کسی چیز خنده داری بگوید وحکیم ناگهان به خنده بی افتد ۰ به همین ترتیب در یک حکیم ،میل و خواسته می تواند پدیدار شود اما حکیم آن میل را دنبال نمی کند اومی داند که اگر خواست خدا باشد ،آن میل براورده خواهد شد #گفتارهای رامش بالسکار https://t.me/tafahos_khish
همه ما به صورت دسته جمعی هیپنوتیزم شده ایم . هیپنوتیز شده ایم که باور کنیم این جهان وجود دارد . باور کنیم که بدن ما واقعی است ، ذهن ما واقعی است ، ترس هایمان واقعی است ، و مطابق با این باور هم عمل می کنیم . #رابرت ادامز https://t.me/tafahos_khish
جنان که ما هستیم ٫جهان نیز همانگونه است . اگر درون ما حرص ، حسادت و روحیه رقابت باشد،جامعه مان نیز حرص آلود ،حسود ورقابتی خواهدشد ؛واین خود ریشه رنج و جنگ است .حاکمیت چیزی جز بازتاب خود مانیست.برای برقراری نظم و صلح ،باید از خود آغاز کنیم ،نه از جامعه ونه از دولت ، زیرا جهان چیزی جز خود ما نیست .اگر خواهان جامعه ای خردمند و سعادتمندیم ،باید از خویشتن آغاز کنیم ،نه از دیگری ،نه از بیرون ،بلکه از درون خود #کریشنا مورتی https://t.me/tafahos_khish
دنیا را به حال خود واکذارید مردم را به حال خود واگذارید نتیجه گیری نکنید کسی را داوری نکنید همه چیز خود به خود به سامان خواهد رسید #رابرت ادامز https://t.me/tafahos_khish
حتی به دنبال رهایی بودن و گیر دادن به رهایی خود بندی دیگری است و راهی دیگر برای عدم آزادی، در مسیر معنوی نیز ذهن به طور ظریفی به دنبال خلق داستان عارفانه است تا تداوم شخص را مستحکم کند ، تبدیل شدن به انسانی معنوی و ماورای نیز خواسته دیگری است ، که شخص کمبودهای روانی و ذهنی خویش را ارضاع کند ، و با این دانشهای اکتسابی حقیقت همیشه بیدار و حضور بی وقفه خویش رااز کف میدهد، هرچند که این نیز داستانی دیگر است ، اینجا کسی نیست برای رها کردن یا در بند بودن ، تنها زندگی زیست میشود، #موکشا https://t.me/tafahos_khish
راه حل یا پایان جستجو، نوعی "یافتن" نیست. "نیاز به یافتنِ چیزی" هرگز راضی نمی شود. رضایت هرگز رخ نمی دهد. اگر هم رخ دهد بسیار موقتی است. من چیزی می یابم و می ترسم آنرا از دست بدهم. من چیزی می یابم و سعی می کنم آنرا حفظ کنم. آن هرگز رضایتبخش نیست. پایان جستجو، پایان جستجوگر است، پایان این تجربه است که "این" واقعی است. آنچه باقی می ماند چیزی است که پیشاپیش به صورت آشکار، همه چیز است: این. این نیازی به هیچ چیز دیگری ندارد. این پیشاپیش "همۀ آنچه هست" است. هرآنچه رخ می دهد -هر احساس، فکر یا تجربه ای که ظاهر می شود- همان تمامیتی است که مورد جستجو است. آن، تمامیتی نیست که فرد جستجو می کند، تمامیتی نیست که "من هستم" جستجو می کند -آن همیشه از این ناراضی خواهد بود- بلکه تمامیتی است که ورای جستجوی شخصی است، ورای نیاز شخصی به چیزی بیشتر یا چیزی دیگر است. #جیم_نیومن https://t.me/tafahos_khish
گاهی اوقات لازمه بیهود بی هدف به اطراف پرسه بزنیم حس نا امید ی گاهی ممکنه بهترین امکان رو به ما بده. امکانی که جدیت ما رو تضعیف کنه برای چگونه بودن زندگی امکانی که به ما این نگاه و دید شفاف را میده که زندگی نیاز به چیزی بیشتر یا خاص تر ندارد همین که هستید کافی است . در این کافی بودن یک کیفیت است که فارغ از داشته هاست. که رها از وضعیت ها است . که گاهی میتوانیم آن را به دیوانگی تشبیه کنیم. به بیهودگی تفسیر کنیم. اما در واقع در این لحظه ها ی ناب دست از خیال پردازی و وانمود کردن کشیدیم ، و این همان وجودخالص است . وجودی که ذهن هیچ درکی از ان ندارد. #موکشا https://t.me/tafahos_khish
#سوال : ممکنه پیام راز گشوده را برای کسانی که با آن آشنایی ندارند به صورت ساده و مختصر توضیح دهی؟ #تونی_پارسونز : بله. این پیام بسیار ساده است و دو وجه دارد. اولین بخش پیام افشای این توهم است که چیزی بنام فرد وجود دارد که دارای اراده ی آزاد و انتخاب است و توان روشن ضمیر شدن دارد. یا حتی این توان را دارد که موجب شود داستان کار کند، حتی در این جهان. توهم اینست که من فردی با اراده ی آزاد و انتخاب هستم که میتوانم باعثِ کار کردنِ داستانم شوم، یا برای همیشه روشن ضمیر شوم. و بخش دوم پیام، فقط تلاشی است برای شرحِ ذاتِ تمامیت. مشکلی که دارد اینست که تمامیت و کل، ناشناختنی است. وقتی هیچ "کسی" باقی نمانده باشد و فقط تمامیت باشد، آنچه هست ندانستن است. پس تلاش برای شرح آنچه ناشناختتی است، واقعاً غیرممکن است. اما کاری که می کند همنوا شدن با افراد ظاهری است. البته افرادی وجود ندارند! فقط تمامیت است که به صورت افراد ظاهر می شود. افرادی که ظاهراً در جستجوی تمامیت هستند. اما در جایی این دانستن هست که فقط تمامیت وجود دارد. پس نوعی همنوایی با مردم دارد. این پیام اساساً در مورد مفاهیم ذهنی و درک کردن نیست. داشتن شفافیت و وضوح در این باره، "رهایی" نیست. من به افراد می گویم می توانید به جلسات بیایید و پرسش طرح کنید، اما این تصور که میتوانید آنرا درک کنید، خنده دار است. فراموشش کنید. از نظر هویت، یک احساس انرژی متراکم وجود دارد. شخص تصور میکند که در بدن فشرده شده است و از بقیه ی جهان مجزا است. چیزی که رخ میدهد اینست که آن انرژی متراکم شل میشود و به نحوی دوباره به سوی بیکران گسترش می یابد. میتوان گفت صحبتها ای برای رخ دادن چیزی دیگرند. https://t.me/tafahos_khish